0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:49 PM

فصل بیستم-2
جلوی در باغ پارک کرد و پیاده شد،به یاد آن دفعه افتادم که ماشین را خاموش کرد و سوئیچ را با خودش برد،خنده ام گرفت.هشت روز پیش هم اینجا آمده بودم اما آن روز مجرد بودم،ولی حالا متاهل به همانجایی که آن دفعه نشسته بودیم نگاه کردم.اردلان از پشت کمرم را گرفت و در گوشم زمزمه کرد :
- کوچولو به چی فکر می کنی؟بگو چی ذهنتو به خودش مشغول کرده؟
به طرفش برگشتم و گفتم:
- به اینکه هشت روز پیش که به اینجا اومده بودم مجرد بودم ولی حالا متاهل.
- بریم تو؟
سری تکان دادم و به طرف ساختمان به راه افتادم .ستون های ساختمان گچ بری بودند و دو مجسمه سنگی به شکل شیر در دو طرف در ورودی بود.
اردلان در را با کلید باز کرد و گفت:
- بفرمائید خواهش می کنم.
لبخندی زدم و وارد شدم محیط تقریبا تاریک بود ،از هال کوچکی رد شدیم و وارد سالن بزرگ مبله ای شدیم تابلوی بزرگی به دیوار نصب شده بود که تصویری از همان باغ و ساختمان بود.
در قسمت راست سالن پله هایی بود که به طبقه بالا می رفت روی یکی از مبلها نشستم و گفتم:اینجا به نظرم یه کم ترسناکه،این طور نیست؟
- برای همین دفعه قبل اینجا نیاوردمت گفتم می ترسی.
- آره باور کن اگه آورده بودیم از ترس مرده بودم.
اردلان بلند شد و گفت:الان برمی گردم....و بعد از چند دقیقه با دو لیوان آب پرتقال برگشت و گفت:
- بفرمائید.
لیوان رااز دستش گرفتم و گفتم:
- ممنون.
- نوش جان.
لبخندی زدم و یک جرعه از آب پرتقال را نوشیدم.
- می دونی سایه همین لبخندات منو اسیر کرده؟
بعد از چند دقیقه اردلان دستم را گرفت و گفت:
- بیا طبقه بالا رو نشونت بدم.
به طبقه بالا رفتیم اردلان در اولین اتاق را باز کرد و گفت:
- برو تو.
به داخل اتاق که رفتم با دیدن یکی از عکسهای خودم در سایز بزرگ و در قابی شیک تعجب کردم و گفتم:
- اردلان،کی اینواز من گرفتی که من خبر دار نشدم؟
- تو از خیلی چیزها خبر دار نشدی عزیزم.
جلو رفتم و به عکس خیره شدم مربوط به مراسم نامزدی سولماز بود.دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و لبخند می زدم.سولماز برایم گفته بود که از من عکسهای زیادی دارد.برای همین خیلی عادی پرسیدم:
- فقط همین یه دونهاست.
- نه چندتا دیگه هم هست.
- دقیقا چندتا؟
لبخندی زدو گفت:
- سی وپنج تای دیگه.
- وای اردلان فکرنکردی اگه ما با هم ازدواج نکنیم اینا برای هر دومون مشکل ایجاد می کنه؟
اخم ظریفی کردو گفت:نه من می دونستم که مشکلی ایجاد نمی کنه.می دونی چرا؟چون من حتما تو رو از آن خودم می کردم .ثانیا اگه تو با من ازدواج نمی کردی،نمی ذاشتم با کس دیگه ای ازدواج کنی.
- چطوری؟
- خب ،سه ،چهار تا از خواستگارات رو که می کشتم بقیه از صرافت وصال می افتادن .به همین راحتی،حالا فهمیدی کوچولوی مامانی؟
- شوخی می کنی؟!
- چرا فکر کردی شوخی می کنم؟من کاملا جدی ام.ولی خب دیگه کار به اونجاها نکشید و تو مال خودم شدی.
و دستم را گرفت و گفت :
- بیا.
به اتاق بعدی که وارد شدم یک اتاق خواب یک نفره بود.اردلان کنارم روی تخت نشست و از داخل کشوی پا تختی ضبط کوچکی درآورد و گفت:
- دوست داری یه چیز جالب گوش کنی؟
و از تلفنی که کنار پا تختی بود نوار کوچکی را بیرون آورد و داخل ضبط گذاشت بعد از چند ثانیه صدای خودم را شنیدم.همان بار اولی که با او تماس گرفته بودم.با تعجب به اردلان نگاه کردم.لبخند جذابی روی لبانش نقش بسته بود.
- چیه؟خب تو که می دونی چه بلایی سر من آوردی!اگه بدونی چند بار صدات رو گوش دادم خنده ات می گیره.
- من اصلا فکر نمی کردم تو صدای منو ضبط کرده باشی،تو دیگه کی هستی؟
- خب دلم برای صدات تنگ می شد مجبور بودم.
اردلان سرش را روی پاهایم گذاشت و روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.
- سایه به نظر تو من چه شکلی ام؟
و چشمهایش را باز کرد.نگاهش کردم چشمهای درشت و ابروهای پر پشت و مژه های بلند در صورتش خودنمایی می کردند.لبخندی زدم و گفتم:
- هم خوشگلی ،هم خوشتیپ.یعنی نمی دونستی؟
- چرا ولی نظر تو برام خیلی مهمه.
بعد از چند لحظه دوباره گفت:
- سایه به نظر تو یازده سال تفاوت سنی زیاد نیست؟
- اگه به نظرم زیاد بود که حالا اینجا نبودم.
- یعنی تو از من راضی هستی؟
- مگه تو عیب و ایرادی داری که ازت راضی نباشم؟
و برای اینکه مطمئنش کرده باشم گفتم:
- تو برای من مرد ایده آلی هستی.بهتر از تو گیرم نمی اومد.چرا به خودت شک داری؟
- نمی دونم.من همیشه اعتماد به نفس زیادی داشتم ولی در مقابل تو کم میارم.سایه ممکنه...؟
خنده ام گرفت هر چند خجالت می کشیدم ولی بلافاصله خواسته اش را برآورده کردم تا فکرنکنه دوستش ندارم و موهایش را نوازش کردم.چشمهایش را بست،بعد از مدتی صدای نفسهای آرام و یکنواختش را شنیدم،آن قدر آرام خوابیده بود که شک کردم این همان آدم عصبی چند روز پیش باشد؟
از اینکه اردلان این قدر دوستم داشت وجودم غرق شادی شد،همیشه دوست داشتم شوهری با احساس و عاشق داشته باشم و حالا خدا اردلان را نصیبم کرده بود،به یاد نوار افتادم،یعنی اردلان از همان اول که مرا دیده بود عاشقم شده بود؟نگاهش کردم ،خنده ام گرفت.آرام گفتم:
- خیلی دیوونه ای اردلان.
ناگهان چشمهایش را باز کرد و گفت:
- من خوابیده بودم؟
- این طور که می گن،دیشب خوب نخوابیدی؟
- من دیشب تا صبح پلک روی هم نذاشتم وای به حال اینکه بخوابم .
- برای چی نکنه پشیمون شده بودی؟
- آره احساس ندامت سراسر وجودمو پر کرده بود.
- داری جدی می گی؟
- آره به جون تو،صد دفعه به خودم لعنت فرستادم چرا به خونه رسوندمت باید می آوردمت اینجا.
از این که اردلان این قدر صریح حرفش را می زد احساس شرم کردم.
- به نظر تو حق من ضایع نشده؟
- نه تو کسی نیستی که بذاری دیگرا ن حقت رو بخورن.
- خوشم میاد که اینقدر خوب منو می شناسی.سایه،تو هنوزم از من می ترسی!فکر می کردم ترس و کنار گذاشتی.
چشمهایم را بستم و گفتم:
- اگه الانم می ترسیدم،کنارت نبودم.
اردلان گوشش را روی قلبم گذاشت و گفت:
- پس این ضربان تند مال چیه؟
- بهتر نیست بریم؟
- به نظر من که نه.
چانه ام را گرفت و گفت:
- نترس باهات کاری ندارم،اما برای اینکه خیال تو راحت بشه پاشو بریم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها