0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:48 PM

فصل نوزدهم
بعد از ظهر روز جمعه بود.با بابا و مامان نشسته بودیم و درباره فیلمی که دیده بودیم صحبت می کردیم که تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:بفرمائید.
صدایی از آن طرف خط شنیدم که می گفت:
- سایه جان ،عزیزم تویی؟
صدای خانم امیری را شناختم و گفتم:
- سلام،حالتون خوبه؟
- مرسی عزیزم،تو خوبی دلم برات خیلی تنگ شده بود.
- ممنون،منم همین طور.
- مرسی،خوشحالم شدم صدات رو شنیدم،می تونم با مامان صحبت کنم؟
- بله خواهش می کنم من ازتون خداحافظی می کنم و گوشی رو به مامان می دم.
- خداحافظ عزیزم.
گوشی را به مامان سپردم.مامان بعد از کلی سلام و احوالپرسی،تعارف گفت:
- بله خواهش می کنم تشریف بیارید،منزل خودتونه و خداحافظی کرد.
با تعجب گفت:
- امشب بعد از شام میان اینجا.
و بعد نگاهی به من کرد و گفت:
- فکر میکنم خبری باشه.
- پس می خوان بیان خواستگاری؟
- پدر شما از کجا می دونید؟شاید همین طوری می خوان بیان.
- نه عزیزم ،پاشید کلی کار داریم.
بعد لیستی بلند بالا تهیه کرد و به پدر داد و خودش شروع به گردگیری کرد.
پدر که رفت ،مامان گفت:
- نظرت راجع به اردلان چیه؟
- وا،شماهم حالا نه به داره نه به باره،چه سوالی می کنید؟
- نظر من و پدرت که درباره اردلان مساعده،ولی نظر تو مهمه.
یک ساعت بعد خانه مثل دسته گل می درخشید.چند لحظه بعد هم پدر با میوه و شیرینی برگشت.به مامان کمک کردم تا میوه ها را شست و در ظرف چید،بعد از اینکه شام خوردیم،مامان دستم را گرفت و به اتاقم برد.آنجا اول موهایم را سشوار کشید و بعد برایم لباسی انتخاب کرد و گفت:
- اینو بپوش و رفت.
آرایش ملایمی کردم و لباسم را پوشیدم در آینه به خودم نگاه کردم ،خوشگل شده بودم.
با خود گفتم((سایه پس تو از اردلان خوشت میاد ،نه؟))
با صدای زنگ در به خود آمدم و پایین رفتم،مامان و بابا نگاه رضایت مندی به من انداختند.در که باز شد ابتدا خانم و آقای امیری و بعد اردوان و سولماز و در آخر هم اردلان با یک سبد گل داخل شد.
سبد گل را به من داد و گفت:
- هر چند شما خودتون گلید ولی قابل شما رو نداره.
- مرسی .زحمت کشیدید.به آشپز خانه رفتم و چای ریختم و به هال برگشتم و به میهمانان تعارف کردم و در آخر کنار سولماز نشستم و گفتم:
- خب،چه خبر سولماز؟
سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- ببخشید متوجه نشدم،سولماز خانم.
- کی می ره این همه راه رو؟
- اولا اونی که باید بره می ره.ثانیا الان موقعیت خیلی حساسه.بهتره از این به بعد منو سولماز خانم صدا کنی.
- چه غلطا!پا می شم پرتت می کنم بیرون ها!
- من گفتم این دختره رو نمی خواد بگیرید ولی به خرجشون نرفت که نرفت.
- اولا تو غلط کردی که همچین حرفی زدی ،ثانیا تو کی هستی که بخوای نظر بدی،ثالثا حالا کی قبول کرده جاری تو بشه،رابعا....
سولماز نگذاشت ادامه دهم و گفت:
- رابعا خفه شو.حالا پاشو بیا کارت دارم.و دستم را کشید و به آشپز خانه برد و گفت:سایه دارم خفه می شم بگو جوابت مثبته یا منفی.
- تو دوست داری چی باشه؟
- خب معلومه مثبت دیگه.
- حالا که تو اینطوری دوست داری باید بگم جوابم منفیه.
- سایه،یه کم جدی باش.
- نمی دونم باید فکرکنم.
- خودتو لوس نکن یعنی تا حالا فکر نکردی؟
- مگه قبلا ازم خواستگاری کرده و من خبر نداشتم؟
- اَه زودباش یک کلمه بگو، آره یا نه.
- خب شاید،آره.
جیغ آهسته ای کشید و مرا بوسید و گفت:
- خیلی خوشحالم.
- بشین ،چرا شلوغش کردی؟گفتم که شاید،در ضمن اگرم جواب مثبت بدم دیگه مثل الان با تو صمیمی نیستم.
- هر چی باشه من اولین عروس خانواده ام تو باید هرچی که من می گم بگی چشم،امر امر شماست.سولماز بانو.حالا پاشو بریم اردلان می خواد باهات صحبت کنه.
- غیر ممکنه من قبل از عقد یک کلمه هم با مرد نامحرم صحبت کنم.
- سایه برای یک ساعتم که شده آدم باش.حالا پاشو بریم.
آقای امیری با دیدن من و سولماز گفت:
- خب حالا که خانما اومدن بهتره بریم سر اصل مطلب .غرض از مزاحمت این بود که دختر گلتون رو برای اردلانم خواستگاری کنم.این خواسته خود اردلانه که البته مورد تایید منو پروانه هم هست.یعنی ما از همون برخورد اول عاشق سایه جان شدیم ولی خب می دونید که توی این دوره و زمونه نمی شه به جوونا چیزی گفت.تا اینکه دیروز اردلان خودش خواست که سایه جان رو برا ش خواستگاری کنیم.
شما که اردلانو تا حدودی می شناسید ما هم که خدمتتون ارادت داریم،اگه اجازه بدید اردلان با سایه جان صحبتی داشته باشه.
پدر لبخندی زد و گفت:
- سایه جان بابا با اردلان برید کتابخونه و صحبت کنید.
به مامان نگاه کردم.لبخندی زد و اشاره کرد که بروم.برخاستم اردلان هم بلند شد و باهم به کتابخانه رفتیم.
اردلان پشت سرم وارد شد و در را بست .روی مبلی نشستم و گفتم:
- بفرمایید.
اردلان نشت و گفت:
- چون وقت کمه من سریع صحبت می کنم.ببین،من الان که اومدم خواستگاریت خیلی خوشحالم و دوست دارم همسرم بشی،ولی دوست ندارم انتخابت از روی ترحم باشه.از نظر من این خیلی مهمه.تو دختر زیبا،متین ،دوست داشتنی و البته شیطونی هستی که روی هم رفته این خصوصیات تو رو خواستنی کرده.درباره خانواده منم که تا حدودی اطلاع داری،اما راجع به خودم قبلا گفتم سی و سه سال سن دارم،توی کارخونه پدر مدیر داخلی ام و دکترای شیمی دارم،از نظر امکانات مالی هم در سطح خوبی ام.از نظر اخلاقییم که تا حدودی با اخلاقم آشنایی داری،البته می دونم زیاد خوش اخلاق نیستم ولی انحرافات اخلاقی ندارم که البته فکرمی کنم اینو بهت ثابت کرده باشم،فقط یه چیز مونده که اصلا دوست ندارم درباره اش حرف بزنم ولی بالاخره باید بگم.ببین اگه همسر من شدی باید تا آخر عمر به من وفادار بمونی،من خیانت رو نمی تونم ببخشم.بعدا جریان اینو برات توضیح می دم .حال دوست دارم با صراحت تمام بگی تو هم به من علاقه داری یا نه؟
سرم را پایین انداختم.
- ببین خجالت نکش،فقط واقعیت رو بگو.
همان طور که سرم پایین بود گفتم:
- آره بهت علاقه دارم.
- مطمئنی نظرت عوض نمی شه؟
نکاهش کردم و گفتم:
- نه مطمئن باش.
نفس عمیقی کشید و فگت:
- آخیش!نمی دونی چه حالی داشتم.حالام باورم نمی شه تو واقعا مال من شده باشی.
و بعد جعبه ای از داخل جیبش بیرون آورد و کفت:
- خب دوست دارم اولین هدیه نامزدی رو از من بگیری.
و جعبه را به دستم داد.جعبه را گرفتم و گفتم:
- ممنون.
و درش را باز کردم.زنجیر بلندی بود که حرف اول اسم اردلان به انگلیسی به آن آویخنه شده بود.
- خیلی قشنگه ،مرسی.
- قابل تو رو نداره،اگه اجازه بدی خودم به گردنت بندازمش.
زنجیر را به دستش دادم،به گردنم انداخت و گفت:
- از حالا به بعد تو متعلق به منی.ببین چون من خیلی عجله دارم الان که رفتیم من می گم ما با هم مشکلی نداریم ومی خوایم فردا بریم آزمایش.
- حالا برای چی اینقدر عجله داری؟
- چی؟تو سه ماهه برام شب و روز نذاشتی اون موقع می گی برای چی عجله دارم؟!من واقعا دیگه نمی تونم صبر کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
- باشه،هر چی تو بخوای.
دستم را بوسید و گفت:
- سایه،امیدوارم بتونم خوشبختت کنم.بهتره بریم به بقیه هم بگیم.
و در را برای من باز کرد و گفت:
- خواهش می کنم.
زمانی که نزد دیگران رفتیم همه برای چند لحظه سکوت کردند،بالاخره آقای امیری سکوت را شکست و گفت:
- خب نتیجه چی شد پسرم؟
- من خیلی خوش شانسم که مورد پسند ایشون قرار گرفتم.
همه دست زدند و سولماز مرا بوسید و گفت:
- وای سایه من خیلی خوشحالم امیدوارم خوشبخت بشی.
خانم امیری رو کرد به مامان و بابا و کف:
- اگه اجازه بدید من یه انگشتر دست عروسمون کنم.و بلند شد و به طرف من آمد و گفت:
- موقع خواستگاری اردوان دو تا انگشتر خریدم،یکی رو به سولماز هدیه دادم و این یکی هم بهتو هدیه می دم.
و انگشتر را دستم کرد و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشید.
مهریه ام مثل مهریه سولماز تعداد زیادی سکه و یک آپارتمان بود و مراسم نامزدی هم پنج شنبه هفته آینده بود.
شب قبل از خواب به درگاه خدا دعا کردم که منو اردلان با هم خوشبخت شویم .
یک هفته به سرعت گذشت و من موقعی به خود آمدم که در راه رفتن به آرایشگاه بودم.
به سولماز گفتم:
- وای سولماز،چقدر این یک هفته سریع گذشت.انگار همین یک ساعت پیش بود که شما اومدید خواستگاری.
- آره دیگه،عمر آدمیزاد مثل باد می گذره.
ساعت سه بود که به آرایشگاه رسیدیم به یاد نامزدی سولماز افتادم درست درهمین ساعت به آرایشگاه آمده بودیم از آن موقع دو ماه می گذشت.
همان کارهایی را که مادام آن دفعه روی سولماز انجام داده بود ،این دفعه رو من انجام داد،بعد از سه ساعتی که از زیر دست مادام بیرون آمدم آنقدر زیبا شده بودم که برای چند لحظه خودم از قیافه خودم تعجب کردم.
سولماز با دیدن من جیغ کوتاهی کشید و گفت:
- وای سایه خیلی خوشگل شدی.بیچاره اردلان ممکنه از تعجب پس بیافته.
وقتی لباسم را پوشیدم سولماز گفت:
- سایه،مثل ملکه ها شدی.
سولماز را در آغوش گرفتم و گفتم:
- سولماز برایم دعا کن.
- مطمئن باش خوشبخت می شی.
زمانی که اردلان به سراغم آمد دسته گل را به دستم داد و گفت:
- خیلی ناز شدی.
سوار ماشین که شدم گفت:
- سایه ،یعنی من خواب نیستم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- نکنه دوست داری همه اینا رو تو خواب ببینی؟
- سایه باورت نمی شه عجیب دوستت دارم.الان که کنارت نشستم احساس می کنم خوش بخت ترین مرد روی زمینم.
لبخندی زدم و نگاهش کردم.
- سایه دیگه این طوری به من لبخند نزن وگرنه تصادف می کنم.وای فکر می کنم امشب سکته کنم.
- ای بابا اگر می دونی من برات خطر جانی دارم،می خوای از خیر ازدواج با من بگذر.
اردلان اخمی کرد وگفت:برای من یه لحظه با تو بودن ارزش اونو داره که بعدش بمیرم.سایه تو منو دوست داری؟
- وقتی اینجا کنارت نشستم یعنی چی؟حتما بهت علاقه داشتم دیگه.
خندید و گفت:حب دیگه ادامه نده حواسم پرت می شه.
- خودت پرسیدی.
- نمی دونم چرا حواسم سرجاش نیست،احساس می کنم بار اوله که پشت این ماشین نشستم.
- تو که دست فرمونت خوبه یا نکنه فقط قلق اپل من دستته؟
در حالیکه می خندید گفت:
- نمی دونی چه سختیایی کشیدم تا بهت رسیدم.حالا هول شدم یعنی هر کس دیگه ام جای من بود همین حالت رو داشت،وای که از خوشگلی تو داره نفسم می گیره.
سرم را پایین انداختم.
- وای این خجالتت منو کشته،دیگه خجالت نکش.
با خنده گفتم:
- می خوای مثل مجسمه بشینم و به یه جا خیره بشم.
- آخه تو که نمی دونی،خیره شدنتم دیوونه ام می کنه.
به خانه که رسیدیم مامان و بابا به طرفم آمدند مامان در حالیکه محکم در آغوشم گرفته بود گفت:
- عزیزم خیلی ناز شدی.
- مرسی مامان.
و بوسیدمش و به آغوش پدر رفتم.
- دختر بابا چه عروس خوشگلی شده،یاد مامانت افتادم.روز عروسیمون مثل الان تو بود.
و بعد مرا بوسید.
اشک در چشمان بابا و مامان حلقه بسته بود.اردلان گفت:
- من از دختر گلتون حسابی مواظبت می کنم شما نگران نباشید.
و برای اینکه روحیه مامان و بابا را عوض کند ادامه داد:روزی یه لیوان آب بهش می دم و یه ساعتم جلوی نور آفتاب می ذارمش خاطرتون جمع باشه.
از حرف اردلان خنده ام گرفت و از خنده من مامان و بابا هم خندیدند.
با آمدن میهمانان من و اردلان مشغول سلام و احوالپرسی شدیم که خانواده عمو آمدند عمو را در آغوش گرفتم و گفتم:
- سلام عمو جون.
- سلام عزیز عمو،خیلی ناز شدی.
عمو که نزدیک بود اشکهایش جاری شود با اردلان روبوسی کرد و گفت:
- آقا داماد مواظب دختر گل ما باش.من همین یه دونه دخترو بیشتر ندارم.
- حتما خیالتون راحت باشه،من نهایت تلاشمو می کنم تا ایشونو خوشبخت کنم.
گیتی هم مرا در آغوش کشید و گفت:
- خوشبخت بشی سایه جان،خوشبختی تو نهایت آرزوی منه عزیز دلم.
- از دعای خیرتون ممنون.
بعد از چند دقیقه شاهین آمد اول با اردلان دست داد و رو بوسی کرد تبریک گفت.بعد پیشانی مرا برادرانه بوسید و گفت:
- مثل فرشته ها شدی.امیدوارم خوشبخت بشی.
بعد رو کرد به اردلان و گفت:سایه مثل گل ظریفه خیلی مواظبش باش.
مطمئن باشید من پسر خوبی هستم.شاهین در حالیکه لبخند می زد گفت:
- اینو که مطمئنم وگرنه سایه انتخابت نمی کرد.خب فعلا با اجازه باید سری به اقوام بزنم.
- خواهش می کنم.
اردلان از حرکت شاهین عصبانی بود و پس از چند دقیقه با ناراحتی گفت:
- سایه،این همیشه همین طوریه؟
- نه،شاهین اصلا ایران نبوده که بخواد همیشه همین طور باشه.این بارم استثنا بود.
- تو مطمئنی همین طوره که می گی؟
- در هر صورت من تو رو به همه پسرای دور و برم ترجیح دادم و حالام همسر تو شدم،پس بهتره این عینک بدبینی رو از چشمات برداری.
با آمدن میهمانان دیگر مراسم نامزدی به صورت علنی شروع شد.
موقعی که خطبه عقد برای بار سوم خوانده شد .اردلان آرام گفت:
- وای سایه،جون به لبم کردی بگودیگه،نکنه پشیمون شدی؟
لبخندی زدم و گفتم:
- با اجازه مامان و بابا بعله.
- وای خیالم راحت شد.
و بلافاصله دست مرا بوسید.
من که خیلی خجالت کشیده بودم گفتم:
- اردلان خواهش می کنم همه نگاهمون می کنن.
خیلی خونسرد گفت:
- خب نگاه کنن.
و بعد هدیه اش را که سند یک خانه در شمال شهر بود به من دادو گفت:
- ارزش تو خیلی بیشتر از ایناست.
پدر و مادر اردلان هم آمدند و هدیه خودشان را که یک ویلا در کلاردشت بود به ما تقدیم کردند بابا و مامان هم تعداد قابل توجهی سهام کارخونه به منو اردلان هدیه دادند.
سولماز و اردوان و عمو و بقیه هم هدایای خودشان را به ما تقدیم کردند،آخرین هدیه را شاهین به من داد،یک بازو بند طلای زیبا که سولماز آن را به بازویم بست.
بعد از تمام شدن مراسم عقد و رفتن عاقد اردلان دسم را گرفت و گفت:خب حالا دیگه پاشو.
بلند شدیم و با خوشحالی به میان جمعیت رفتیم.اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- وای نمی دونی تو این مدت چه عذابی کشیدم.موقع حرف زدن با تو اونقدر دقت می کردم که مبادا یه چیزی بگم،وای اگه بدونی چقدر حرف توی دلم انبار شده.
زمانی که می خواستند مثل مراسم نامزدی سولماز ترکی برقصند اردوان به سراغ اردلان آمد و گفت:
- پاشو بیا.
- نه من از جام تکون نمی خورم،شما برید من نگاه می کنم.
رادوان دستش را کشید و گفت:
- لطف می کنی،پس چرا مثل کنه چسبیدی به سایه؟نمی خواد که فرار کنه.
- اگه فرار کرد من یقه کی رو بچسبم؟
- اردلان برو من دلم می خواد تو هم بینشون باشی.
اردلان آرام گفت:
- باشه،فقط برای اینکه تو دلت می خواد.
اردلان که رفت سولماز و فرناز آمدند و کنارم نشستند داشتیم با هم می خندیدیم که اشکان آمد و گفت:
- هیس،چه خبره؟حالا فامیلای اینا می گن یه عروس جلف کم بود رفتن یه تای دیگه هم براش پیدا کردند.
و نشست و شروع کرد به چرت و پرت گفتن.
زمانی که اردوان و اردلان آمدند،اشکان گفت:
- به به!دست و پاتون درد نکنه خیلی خوب بود.ما که لذت بردیم.
- ببینم کی گفت بیای زیر گوش خانم من بگی و بخندی؟
- حالا بذار جوهر عقدنامه تون خشک بشه بعدا از این تهدیدا کن .در ثانی دیدم تو از اول شب مثل کنه بهش چسبیدی وقتی رفتی،دیدم موقعیت مناسبه اومدم جلو.
بعد با من دست داد و گفت:
- آه خانم از مصاحبت شما نهایت لذت رو بردم ولی حیف که دیگه نمی تونم اینجا بمونم،آخه برام خطر جانی داره.
و تعظیمی کرد و رفت.داشتیم به ادا اصول اشکان می خندیدیم که آقای امیری آمد و گفت:
- چیه ؟برای منم تعریف کنید منم دندون خندیدن دارم ها.
و رو به منو سولماز کرد و گفت:
- خب عروسای قشنگم ،من امشب حسابی سر حالم،نمی خواید به منم افتخار بدید؟
اردلان با تعجب به پدرش خیره شده بود.
- چیه؟نکنه انتظار داری ازت اجازه بگیرم؟
و دستانش را به طرف منو سولماز از هم باز کرد و گفت:
- خب خانما،افتخار می دید؟
من و سولماز هر کدام یکی از دستهای آقای امیری را گرفتیم و رفتیم.
بعد از پنج دقیقه ای آقای امیری گفت:
- خب لطف کردید و مارا به همان جایی که نشسته بودیم برد و دست من و سولماز را بوسید و تشکر کرد.
زمانی که میهمانان یکی پس از دیگری رفتند اردلان خواست که با ماشین گشتی بزنیم.وقتی سوار ماشین شدم گفت:آخیش بالاخره تنها شدیم،سایه نمی دونی من بیشتر از قبل عاشقت شدم،امروز عصر که اومدم آرایشگاه سراغت وقتی دیدمت فهمیدم که خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم.حالام بعد از اینکه عقد کردیم دیگه می خوام جونمو برات بدم،اگه بدونی چقدر دوستت دارم.سایه باورت نمی شه من چقدر احساس سرخوشی می کنم اصلا باورم نمی شد تو روزی همسرم بشی سایه من خیلی خاطرت رو می خوام.
لبخندی زدم و گفتم:مرسی.
- چقدر دوست داشتنی لبخند میزنی.
وقتی مرا به خانه رساند جلوی در آنقدر سفارش کرد که گفتم:
- اردلان ،مگه من قبلا زندکی نمی کردم که داری اینقدر سفارش می کنی؟
- قبلا هم زیاد مواظب خودت نبودی،ولی حالا دیگه تومال من شدی باید بیشتر مواظب خودت باشی.
- چشم،حالا اگه اجازه بدی برم،دارم از بی خوابی تلف می شم.
- باشه عزیزم،برو فردا می بینمت.
به خانه که رفتم بابا و مامان خوابیده بودند.آرام به اتاقم رفتم و بعداز اینکه لباسم را عوض کردم،چون خیلی خسته بودم تا پلکهایم را روی هم گذاشتم به خواب رفتم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها