0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:47 PM

فصل هجدهم-3
بعد از چند دقیقه پیاده شدم و به دانشگاه رفتم و جلوی در کلاس منتظر شدم ساعت دوازده و بیست و شش دقیقه بود.بعد از چند لحظه استاد بیرون آمد، وارد کلاس شدم.سولماز و فرناز را ته کلاس و در حالیکه با هم صحبت می کردند دیدم.جلو رفتم وگفتم:
- سلام خانما،حالتون خوبه؟
فرناز گفت:
- سلام خانم دکتر.
- من هنوز لیسانس نگرفتم تو بهم دکترای افتخاری دادی؟دستت درد نکنه.
- نه قراره استاد بقایی بهت بده.
سولماز پرسید:
- سایه کجا بودی؟چرا سر کلاس نیومدی؟
- سرم درد می کرد نتونستم بیام.حالا یه کم بهتر شدم گفتم دو ساعت بعد از ظهر رو بیام.
- سایه،جون به لبم کردی .بگو دیگه جوابت چیه؟
- راجع به چی فرناز جان؟
فرناز بی حوصله گفت:
- وا!مگه از اون موقع تا حالا داشتم برات قصه تعریف می کردم؟
سولماز رو به من کرد و گفت:
- استاد بقایی می خواد بیاد خواستگاریت.
- مثل اینکه همه از این موضوع خبر دارن.
- دیروز استاد بقایی به فرزاد گفته از من خواهش کنه با تو صحبت کنم اگر موافق باشی بیاد خواستگاری،منم عصر بهت تلفن کردم.مامانت گفت خونه نیستی،شبم زنگ زدم ولی تلفنت اشغال بود،نمی دونستم چطوری بهت خبر بدم که فرزاد گفت به سولماز بگو فوقش می ره خونشون و بهش می گه،زنگ زدم به سولماز مامانش گفت خونه پدر شوهرشه.خلاصه فرزاد زنگ زد و به اردوان گفت که سولماز به تو بگه ،سولمازم دیگه نتونسته با تو تماس بگیره.حالا تو از کجا فهمیدی؟
- از یه بنده خدا.
- خب حالا بیاد یا نه.
- نع.
- برای چی؟پسر خوبیه،قیافه خوبیم داره تازه تک فرزند خانواده اس.
- همه اینا رو می دونم ولی جواب من منفیه.
- پس به فرزاد بگم جوابش منفیه؟
- آره ولی یه طوری بگید که ناراحت نشه.
- باشه من دیگه باید برم،خداحافظ.
بعد از رفتن فرناز سولماز دستم را گرفت و گفت:
- پاشو بیا کارت دارم.
و مرا به دنبال خود کشید و به محوطه دانشگاه برد و گفت:
- سایه ،نمی دونی وقتی دیشب اردلان این خبر و شنید چی کار کرد.می گفت غلط کرده بیاد خواستگاری سایه.اگه بره می کشمش،و از این حرفا.نمی دونی چقدر نگران بودم .خدا رو شکر که جواب تو منفیه.اردلان رو که می شناسی حسابی دیوونه اس.
هر چی که اردوان بهش می گفت پسر جان اون فقط می خواسته بره خواستگاری معلوم نیست که سایه بهش جواب مثبت بده،می گفت غلط کرده فکر سایه رو می کرده.به چه حقی این فکر به سرش زده که بره خواستگاری؟واه واه مگه کسی حریفش می شد،بعدشم رفت بیرون.
سری تکان دادم و لبخند زدم.
با حرص گفت:
- سایه چقدر بی خیالی به خدا .
- چه کار کنم؟بشینم گریه کنم؟بهتره بریم یه چیزی بخوریم دلم نمی خواد این دوساعتم غیبت بخورم.
- فکرنمی کنم اردوان برات غیبت زده باشه.
بعد از کلاس منو سولماز به اتاق اساتید رفتیم،سولماز اردوان را صدا کرد و آمد و کنار من ایستاد.پس از چند لحظه اردوان آمد و با دیدن او سلام کردیم.
- سلام ،حالتون خوبه؟
- مرسی.
- اردوان،فرزاد به دکتر بقایی گفت؟
- آره ،همین الان گفت،خیلی ناراحت شد،ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.
- خب من می خوام برم خونه،کاری نداری؟
- نه ،بعدا باهات تماس می گیرم.
از او خداحافظی کردیم واز دانشگاه خارج شدیم و به طرف ماشین رفتیم،سولماز با دیدن بسته سیگار گفت:
- به به خانم سیگاری شدند یا مال کسیه؟
- مال کسیه.
سولماز با سماجت گفت:
- می شه بگی مال کیه؟
- متاسفم ،نمی شه.
- باشه،من خودم حدس می زنم مال کی باشه.
- آفرین!حدس بزن ببینم.
- مال اردلانه دیشب از همین مارک دوتا بسته کشید،اومده بود سراغت آره؟
- آره،جلو دانشگاه دیدمش.
- حتما اومده بود بپرسه به دکتر بقایی چه جوابی می دی ،درسته؟
- خیلی باهوشی،از کجا فهمیدی؟
- با اون حالی که اردلان داشت من خدا خدا می کردم همون شبونه نیاد ازت بپرسه.راستی نپرسیدی چه مشکلی داره؟
- نه من که به اندازه تو فضول نیستم.
- راست می گی،تو بیشتر از من فضولی،بگو دیگه.بیست روزه از کنجکاوی پدرم در اومده.
- نه من پرسیدم ،نه اون چیزی گفت.
سولماز چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- خیلی لوس شدی سایه،مطمئنم اگه من این بسته سیگارو ندیده بودم کل قضیه رو انکار می کردی.
- خب چرا عصبانی می شی داشتم باهات شوخی می کردم،توی خیابون منو با شاهین دیده بود فکرکرده ما با هم دوستیم.
سولماز که چشمهایش از تعجب گشاد شده بود گفت:نه!یعنی این همه مصیبت برای این بوده؟باورم نمی شه!
سرم را تکان دادم و گفتم:
- باور کن.
- حالا هی من بگم این دین و ایمانش رو به تو باخته تو باور نکن.طفلک چه حال و روزی داشته حالا باور کرد؟
- با هزار قسم و آیه بالاخره باورش شد.بعدش می گفت تو عاشق اون نیستی ،اون چی؟به تو ابرازعلاقه نکرده؟
- خب ،تو چی گفتی؟
- هیچی،گفتم من فقط اونو به عنوان پسر عمو دوست دارم،نه چیز دیگه تا دست از سر برداشت.
- پس دیگه دست از دیوونگی بر می داره،نه؟
- نمی دونم برادرشوهر توئه،از اولشم دیوونه بود.
- آره جون خودت،به قول اردوان از عروسی فرناز که تو رو دیده پاک خل شده.
- نه خیر بگو از اون روز دیوونگی اش عود کرده.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها