0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:47 PM

فصل هجدهم-2
جلوی در دانشگاه جایی برای پارک پیدا کردم،ماشین را پارک کردم و خم شدم تا کیف و کتابم را بردارم که کسی به شیشه ضربه زد.برگشتم و با دیدن اردلان یکه خوردم.
اردلان در ماشین راباز کرد و گفت:
- برو اون طرف بشین.
آنقدر عصبانی بود که بدون هیچ حرفی آن طرف نشستم.اردلان سوار شد و بی آن که حرفی بزند ماشین را روشن کرد و از پارک بیرون آمد.
- کجا؟من کلاس دارم.
- علیک سلام.
سرم را پاین انداختم و گفتم:
- سلام،حالا می شه بگید کجا می ریم؟
اردلان مختصر و مفید گفت :
- نه.
حرفی نزدم و انتظار کشیدم.به طرز وحشتناکی رانندگی می کرد و سیگار می کشید و با ته سیگار ،سیگار بعدی را روشن می گرد.
دود داشت خفه ام می کرد شیشه را کمی پایین کشیدم تا هوای ماشین عوض شود.
نیم ساعتی گذشته بود ولی اردلان قصد نداشت حرفی بزند.فقط سیگار می کشید.
دیگر خسته شده بودم و از طرفی نمی خواستم در حرف زدن پیش قدم شوم ولی صبر و حوصله ام داشت تمام می شد.با عصبانیت گفتم:
- این چه وضعیه؟آخه تو چی از جون من می خوای؟
نگاهم کرد و بعد از چند لحظه خیلی خونسرد گفت:
- جونتو،می دی؟
با تعجب گفتم:
- تو دیوونه ای!!
- مگه نمی دونستی؟آره من یه دیوونه به تمام معنام.
با دیدن ماشینی که از روبه رو می آمد جیغ کشیدم و گفتم:تو رو خدا جلوت رو نگاه کن.الان تصادف می کنیم.
اردلان نگاهش را از صورتم برداشت و به جاده خیره شد.
در حالیکه ناامید شده بودم گفتم:
- پس حد اقل بگو کجا داریم می ریم؟
- صبر کن می فهمی.
با لجبازی گفتم:ولی من الان می خوام بدونم.
با عصبانیت گفت:کرج،دیگه ام سوال نکن.
مثل یک بچه ساکت شدم،دیگر مطمئن شده بودم مشکل او با من است ولی نمی دانستم چه کرده ام که اینقدر عصبانی شده.
آنقدر تند رانندگی می کرد که احساس می کردم داریم پرواز می کنیم.ولی انصافا دست فرمان خوبی داشت.نیم ساعت بعد جلوی در باغی نگه داشت و ماشین را خاموش کرد و سوئیچ را در آورد و در باغ را باز کرد .بعد از چند لحظه سوار شد و ماشین را به داخل برد و رو کرد به من و گفت:از جات تکون نمی خوری!
پیاده شد و در را بست.بعد از چند لحظه آمد،در را باز کرد وگفت:پیاده شو.
پیاده شدم و به دنبالش به راه افتادم تا به آلاچیق رسیدیم.با حالت تحکم آمیزی گفت:
- بشین.
روی یکی از تنه های درختی که بریده شده بود نشستم،با فاصله کمی رو به رویم نشست.سیگاری روشن کرد و کشید.بعد از اینکه سیگارش را به طور کامل دود کرد با نگاهی به پاکت خالی سیگار در دستش گفت:
- خب،بگو.
با عصبانیت گفتم:چی رو باید بگم؟
در حالیکه بهم خیره شده بود گفت:حوصله جر و بحث ندارم می دونم که،می فهمی درباره چی صحبت می کنم،بدون اینکه حاشیه بری برو سر اصل مطلب.
- به خدا نمی دونم.تو چته،چی رو می خوای بدونی؟
اردلان بلندشد و گفت:
- دروغ می گی،من از آدمهای دروغ گو حالم به هم می خوره.اینوکه می دونستی؟
در حالی که عصبانی شده بودم گفتم:
- می دونستم و اصلا برام اهمیتی نداره.
به طرفم برگشت و گفت:
- ببین، منو عصابی نکن.یه بار یه کاری دست خودم و تو می دم،فقط حقیقت رو بگو.
آنقدر عصبانی بود که مطمئن بودم هرچه می گوید واقعا انجام می دهد برای همین مستاصل گفتم:
- حقیقت؟آخه من چه دروغی گفتم،چرا واضح تر حرف نمی زنی؟
اردلان جلوی پاهایم نشست و گفت:
- اون پسره کیه؟
بعد از چند لحظه فریاد کشید:
- واضح تر از این؟
در حالیکه از تعجب دهانم باز مانده بود پرسیدم:
- کدوم پسر؟
اردلان عصبی دستش را داخل موهایش فرو برد و گفت:
- پس هنوزم قصد نداری حرف بزنی نه!؟
- من نمی دونم تو داری درباره کی حرف می زنی؟
با فریاد گفت:
- همون که باهاش دوستی.
با عصبانیت گفتم:
- تو به چه حقی به من توهین می کنی؟اصلا تو چطور به خودت اجازه می دی همچین سوالی از من بکنی؟من با کدوم احمقی دوستم که خودم خبر ندارم ولی تو خبر داری؟
- همون لعنتی که باهاش رفته بودی رستوران،همون لعنتی که دیروز باهاش توی تریا بودی.حالا فهمیدی یا نه؟
تازه فهمیدم اردلان از چه ناراحت شده بود ولی او حق نداشت درباره من این طور فکرکند.اردلان با عصبانیت گفت:
- چیه،چرا ساکت شدی؟شما دخترا همتون سر تا ته یه کرباسید،همه خائنید،تو قلب و روح و احساس منو کشتی.
- تو داری اشتباه قضاوت می کنی.
- فقط دلم می خواد حقیقت رو بگی.
بلند شدم و گفتم:
- من بهت دروغ نگفتم،، که حالا حقیقتو بگم.
آستین مانتویم را محکم کشید و گفت:
- بشین و حرف بزن.دلم می خواد همه چیزو از زبون خودت بشنوم.
نشستم و گفتم:
- برات می گم ولی باور کردن یا نکردنش به خودت مربوطه .
- فقط یادت باشه اگه بفهمم داری دروغ می گی با همین دستام خفه ات می کنم.
در حالیکه اشک در چشمانم حلقه بسته بود گفتم:
- اون پسر عموی منه.
با فریاد گفت:
- فقط همین؟یعنی کسی نمی تونه با پسرعموش دوست باشه هان؟پس جریان اون گلها چی بود که برات خرید و با عشق تقدیمت کرد؟
- همین طوری،چون شاهین دلش برای اون پسره سوخت خریدشون.
- دروغ می گی،اگه فقط پسر عموته چرا باهم رفتید بیرون؟چرا نرفتی خونشون؟ چراباهاش تو تریا قرار گذاشتی؟
- همین طوری به خدا هیچ دلیلی نداشت،باور کن.
- دوستش داری؟
- آره،ولی فقط به عنوان پسر عمو نه چیز دیگه.
با این حرف کمی آرامتر شد ولی پس از چند لحظه دوباره بازپرسی را شروع کرد و گفت:
- اون چی؟بهت ابراز علاقه کرده؟
- نه ،نه.
- ولی نگاهاش چیز دیگه ای می گفت.
- اصلا چرا باید به تو توضیح بدم،مگه تو کی هستی؟
و اشکهایم جاری شد.
- به اندازه کافی دیوونم کردی،دیگه نمی خواد گریه کنی.
و دستمالی به طرفم گرفت.دستش را پس زدم و با فریاد گفتم:
- تو از اون اول که دیدمت دیوونه بودی بی خودی تقصیر من ننداز.
- تو باعث شدی دیوونه بشم.با اون نگاهت ،حرف زدنت،خندیدنت،راه رفتنت.
سرم را پایین انداختم.همیشه از صراحت کلام اردلان خجالت می کشیدم.
- منو می بخشی؟
- نه،تو به من توهین کردی.تو گفتی من خائنم،دروغگوام،حالت از قیافه من به هم می خوره حالا چرا باید برات مهم باشه که ببخشمت؟
- دست خودم نبود،بیست روز بود که مثل اسفند روی آتیش بودم.تو باید به من حق بدی.
- چرا ،مگه بخشیدنم زوری شده.از اون روزی که باهات آشنا شدم تا حالا چند بار منو رنجوندی بعدم معذرت خواهی کردی و خواستی ببخشمت.اصا مگه تونبودی که چند دقیقه پیش می خواستی منو با دستات خفه کنی؟خب بیا منو بکش و راحتم کن.خسته ام کردی.
- نمی دونم چرا فکر کردم به بازیم گرفتی،اون موقع که با اون دیدمت داشتم دیوونه می شدم.نمی دونی چه زجری کشیدم.اگه منو نبخشی من می میرم،خواهش می کنم که یه فکری برام بکن.
سرم را بلند کردم.حال و روزی داشت که دل سنگ به حالش آب می شد.تمنا در چشمانش موج می زد با ناله گفت:
- خواهش می کنم.
از صدایش غم می بارید.دلم نمی خواست بیشتر از این التماس کند،گفتم:
- باشه می بخشمت.
در حالیکه چشمانش از خوشحالی برق می زد گفت:
- خیلی خانمی.
و رفت.
بعد از چند دقیقه آمد .نگاهش کردم،درست مثل یک بره رام بود و با نیم ساعت پیش قابل مقایسه نبود.
- چرا گفتی همه دخترا خائنن؟
- اگه اجازه بدی بعدا برات می گم.
دیگه اصراری نکردم،بلند شد و گفت:
- بریم امروز از دو جلسه کلاس انداختمت.باید ببخشی.
با تعجب گفتم:
- خواهش می کنم،ولی تو از کجا فهمیدی من امروز دو جلسه کلاس داشتم؟
با عجله گفت:
- همین طوری حدس زدم.
حرف دیگری نزدم.پس از چند لحظه گفت:
- سایه اگر من.....
نگاهش کردم و منتظر شنیدن بقیه حرفش شدم که گفت:هیچی،هیچی.
تا به حال اسمم را صدا نکرده بود.آنقدر با احساس اسمم را به زبان آورد که دلم می خواست بار دیگر صدایم بزند.
در باغ را قفل کرد و سوار ماشین شد و گفت:
- اُه ،ماشین چه بوی سیگاری گرفته.
- ماشین که به کنار،خودمم بوی سیگار گرفتم،حالا برای چی اینقدر سیگار می کشیدی؟
- دست خودم نبود،می دونی تو این چند روز چند بسته سیگار کشیدم؟
- تو همین دو ساعت یه بسته تموم کردی.البته خوب شد تموم شد وگرنه هنوز داشتی می کشیدی.
اردلان پاکت باز نکرده دیگری از جیب پالتویش بیرون آورد و گفت:
- نه یه پاکت باز نکرده دیگه هم دارم،ولی حالا مشکلی ندارم.
- یه سوال بپرسم؟
- دو تا بپرس.
- تو چطوری هر دوبار منو دیدی؟
- خیلی اتفاقی،سایه می شه در موردش صحبت نکنیم؟
- چرا؟نکنه عذاب وجدان داری؟
- عذاب وجدان که دارم ولی دلم می خواد فکرکنم همه این اتفاقات رو تو خواب دیدم.سایه پس من مطمئن باشم که بین شما چیزی نیست؟
- به جون مامان و بابا نه.دوباره شروع نکن.
- باشه،حالا چرا عصبانی می شی؟
حرفی نزدم.
- سایه اگه من بیام.....
و ادامه نداد.
- پس چرا حرفتو نمی زنی؟
سرش ار برگرداند و گفت:
- اصلا ولش کن.
- هر طور تو بخوای.
- سایه خبر داری دکتر بقایی قصد داره ازدواج کنه؟
- نه نیومد به من بگه،حالا تو از کجا خبر دار شدی؟
- بی پدر خوب انتخابی هم کرده.
لبخندی زدم و گفتم:
- خوب پس منو که رسوندی برو سراغش و ادبش کن.
- اتفاقا خودمم داشتم به همین موضوع فکر می کردم حالا می دونی طرف کیه؟
- نه نمی دونم،ولی چرا باید برای تو اینقدر مهم باشه نکنه...
- نکنه چی؟
- هیچی،زیاد مهم نیست.
اردلان با حالتی عصبی گفت:
- آقا می خواد بیاد خواستگاری تو.
جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:
- چی؟شوخی می کنی؟
- این جیغت از خوشحالی بود یا از تعجب یا عصبانیت؟ سایه اگه بیاد خواستگاریت جوابت چیه؟
از این که این طور صدایم می کرد دلم ضعف می رفت.دوباره سوالش را تکرار کرد،به یاد سولماز افتادم . همین سوال را او هم پرسیده بود به یاد جوابی که به او داده بودم افتادم وخنده ام گرفت.
اردلان با عصبانیت گفت:
- پس از خوشحالی بود ،آره ؟
- تو رو خدا این قدر زود قضاوت نکن،اصلا برای چی اینقدر زود عصبانی می شی؟
- کارای تو منو عصبانی می کنه ،برای چی خندیدی؟
- هیچی یاد یه چیزی افتادم خندیدم فقط همین.مگه خندیدن جرمه؟
- حالا جوابشو چی می دی؟
- جوابم منفیه.
- من نمی دونم مردم چطوری به خودشون اجازه می دن خواستگاری هر دختری برن.
در حالی که سعی می کردم نخندم گفتم:
- ببخشید یادش رفت بیاد از شما اجازه بگیره،خب به قول معروف دختر پل و مردم ره گذر.
- هر کس این مثل رو گفته معلومه خیلی حرف مفت می زده.
- حالا که نیومده،اصلا شاید پشیمون شده باشه.
- آره این طوری به نفع خودشه.
جلوی در دانشگاه ماشین را پار کرد و گفت:
- سایه اگه بیام خواستگاریت چه جوابی می دی؟
احساس کردم گونه هایم از خجالت سرخ شد،اردلان هم همین طور به من نگاه می کرد.
- حالا برای چی اینقدر خجالت کشیدی؟یعنی تو با اون هوشت نفهمیدی می خوام ازت خواستگاری کنم؟
حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم.
- جوابمو ندادی،به خدا دیگه نمی تونم صبر کنم.
- بیا.
- یه لحظه به من نگاه کن،پس یعنی جوابت مثبته؟
نگاهش کردم و چشمانم را بستم.
- وای خدای من!مرسی،خداحافظ.
و به سرعت از ماشین پیاده شد.با خود گفتم((چرا مثل دیوونه ها از ماشین پرید بیرون؟))

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها