0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:46 PM

فصل هجدهم-1
فردا صبح وقتی از خانه خارج می شدم مامان پرسید:
- سایه امروز ساعت چند میای خونه؟
- ساعت دو چطور مگه؟
- عصر ساعت پنج قراره بریم مطب شاهین.
- اِ،بالاخره مطب زد؟
- آره عزیزم،ده روزی می شه.
- ولی من نمی تونم امروز بیام ،از هفته پیش قرار گذاشتیم امروز با سولماز بریم خونه فرناز.
- نمی شه قرارت رو کنسل کنی؟
- نه قول دادیم،من خودم فردا می رم.
- باشه هر طور میلته.
- پس لطف کنید به شاهین بگید من فردا ساعت پنج به مطبش می رم.
ساعت چهار بود که از دانشگاه بیرون آمدم سر راه از گلفروشی برای شاهین یک دسته گل خریدم.بعد از نیم ساعتی به مقصد رسیدم.دسته گل را به دست گرفتم و از ماشین پیاده شدم.نگاهی به تابلوی مطب انداختم.
((دکتر شاهین معتمد فوق تخصص قلب و عروق))
وارد ساختمان شدم و از سه پله بالا رفتم و داخل مطب شدم.به طرف منشی رفتم و گفتم:
- سلام خانم می خواستم آقای دکترو ببینم.
- سلام شما باید خانم معتمد باشید درسته؟
لبخندی زدم و گفتم:
- بله.
- از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
- ممنون،منم همین طور.
- دکتر فرمودن هروقت تشریف آوردید به اتاقشون برید.
در همین موقع در باز شد و مردی بیرون آمد.
- خواهش می کنم بفرمایید.
مردی بلند شد و گفت:
- خانم مگه قرار نبود بعد از این آقا من ویزیت بشم؟
- من که خدمتتون عرض کردم دکتر امروز بعد از پنج ویزیت نمی کنن.
به مردی که تقریبا چهل ساله به نظر می رسید نگاهی انداختم و گفتم:
- اشکالی نداره من بعد از ایشون می رم.
مرد خوشحال به داخل اتاق دکتر رفت.روی یکی از صندلی ها نشستم و روزنامه ای از روی میز برداشتم و ورق زدم.
بعد از ده دقیقه ای آن مرد بیرون آمد و دوباره از من تشکر کرد و رفت.دسته گل را برداشتم و در زدم و وارد اتاق شدم.
شاهین همان طور که کتابی مطالعه می کرد ،گفت:
- بفرمائید بنشینید.
- چشم آقای دکتر.
نشستم.شاهین سرش را بالا آورد و همین که مرا دید از جا بلند شد و گفت:
- سلام خوبی؟
- سلام ،تو چطوری؟
- خوبم مرسی،دیگه گفتم نمیای.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
- من و بدقولی آقای دکتر؟
- آخه قرار ما ساعت پنج بود ولی الان ساعت پنج و بیست دقیقه است.
- من که از ساعت پنج اینجا بودم.
- جدی!پس چرا نیومدی تو؟
- اول که مریض تو اتاقت بود و بعدم اون آقا گفت نوبت منه،منم دلم براش سوخت و این طوری شد که بیست دقیقه تاخیر داشتم.
با نگاهی به گلها گفت:
- دیگه چرا زحمت کشیدی گل آوردی؟خودت گل بودی،همین که اومدی برام کافیه.
- شما لطف دارید در ضمن مطبت خیلی شیکه،مبارک باشه.
- مرسی.
بعد روپوش سفیدش را در آورد و با پوشیدن کت سرمه ای گفت:
- بریم.
همراهش از اتاق بیرون رفتم.جلوی در گفت:
- با ماشین اومدی؟
- آره.
- پس منتظر باش تا ماشینو از پارکینگ در بیارم.
سری تکان دادم و سوار ماشین شدم،پس از چند لحظه شاهین ماشین را کنار ماشینم متوقف کرد و گفت:
- دنبالم بیا.
بعد از نیم ساعتی شاهین مقابل تریایی توقف کرد.پشت ماشین او پارک کردم و پیاده شدم و با هم وارد تریا شدیم و شاهین سفارش بستنی داد و گفت:
- سایه هنوزم بستنی دوست داری؟
با لبخند گفتم:آره اونم از این سنتی ها،راستی یادم رفت حال گیتی و عمو رو بپرسم، خوبن؟
- مرسی،دلشون برات تنگ شده.
- منم همین طور.
مکثی کردم وگفتم:منشی ات همون مامان آرمانه؟
- آره.
- طفلک برای بیوه شدن خیلی جوون بوده.
- خب دیگه سرنوشتش این بوده.
- آرمان چی،هنوزم کار می کنه؟
- نه،خودم خرج تحصیلش رو به عهده گرفتم.
- چه کار خوبی کردی خیلی خوشحالم شاهین.
شاهین لبخندی زد و گفت:
- سایه من دلم نمی خواد کسی چیزی بدونه، خب.
- هر جور تو بخوای ولی من بهت افتخار می کنم.
- مرسی.
بستنی را که خوردم بلند شدم و گفتم:
- مرسی شاهین،خیلی خوشمزه بود.
- نوش جان.
ازتریا بیرون آمدیم شاهین گفت:
- شام در خدمتتون باشیم.
- مرسی تو بیا خونه ما،مامان و بابا خوشحال می شن.
- ممنون.
خداحافظی کردم و گفتم:
- خیلی خوش گذشت.
لبخندی زد و گفت:
- لطف کردی اومدی،بابت گلهام ممنون.
- خواهش می کنم.
- نمی خوای برسونمت؟
- نه راهی نیست،در ضمن راه توام دورتر می شه،خداحافظ.
- به امید دیدار.
سوار ماشین شدم و به طرف خانه حرکت کردم.
مامان با دیدنم گفت:
- سایه جان،دیدن شاهین رفتی؟
- بله،بعدش باهم رفتیم تریا،جاتون خالی بستنی خوردیم.
- نوش جان،فکر کردم برای شام می ری خونه عمو.
- اتفاقا شاهین برای شام دعوتم کرد ولی یه کم کار عقب افتاده داشتم ،قبول نکردم.
- پس حتما شب خونه آقای صفاری نمیای؟
- اگه از نظر شما و پدر اشکالی نداشته باشه؟
- چه اشکالی عزیزم،فقط نگران اینم که تنهایی.
- مامان من که بچه نیستم ولی به خاطر شما زنگ می زنم به سولماز بگم بیاد اینجا.
- قربونت،این طوری خیالم راحته.
مامان و بابا ساعت هشت و نیم از خانه خارج شدند،شماره تلفن سولماز را گرفتم.
خاله سهیلا گوشی را برداشت.
- سلام خاله جون.
- سلام عزیزم،خوبی؟
- مرسی،شما خوبید؟
- ممنون،سارا و سعید چطورن؟
- سلام می رسونن،سولماز خونه اس؟
- نه عزیزم ،رفته خونه آقای امیری زنگ بزن اونجا.
- نه دیگه فردا می بینمش خب کاری ندارید؟
- نه، سلام برسون.
- حتما ،شمام سلام برسونید،خدانگهدار.
گوشی را قطع کردم و به آشپزخانه رفتم که چیزی بخورم که تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
سولماز بود که می گفت:
- بله و بلا.
- سلام تو کجایی؟یه دقیقه ام خونه نیستی.
- سلام،خوبی؟
- مرسی،حال توام که پرسیدن نداره،خوبی.
در حالی که می خندید گفت:
- کور بشه هر کسی که نمی تونه ببینه.
- به غیر از من انشاءالله.
- چه کارم داشتی؟
- هیچی،تو زنگ زدی،من کارت داشتم؟
- پس کدوم دیوونه ای زنگ زده خونمون منو کار داشته؟
- آهان خاله بهت تلفن کرد؟
- چقدر باهوشی ،از کجا فهمیدی؟
خندیدم و گفتم:
- کار مهمی نداشتم،مامان و بابا رفتن مهمونی،گفتم بیای پیش من که تشریف نداشتید،دیگه به خاله نگفتم من تنهام.
- شام که خوردم میام.
- نه کار درستی نیست.
- وا!برای چی؟
- همین که گفتم،بابا و مامان تا دو، سه ساعت دیگه میان.راستی اردلان چطوره؟
- ای تعریفی نداره،حالا که خونه نیست.منتظریم تشریف بیاره شام بخوریم.
- سولماز کسی اون طرف نیست!
- نه خیالت راحت باشه.
- سولماز تو که از صحبت هایی که چند روز پیش داشتیم به اردوان چیزی نگفتی؟
- واقعا که !یعنی تو درباره من این طوری فکر می کنی؟
- نه!ولی خب،یه سوالی کردم چرا ناراحت می شی؟
- چون اصلا ازت انتظار نداشتم.
- ببخشید،گفتم شاید اردوان کنجکاوی کرده،توام بهش گفتی.
- نه،اردوان حتی به من گفت به تو حرفی نزنم ولی من نتونستم چون داشتم از شدت کنجکاوی دیوونه می شدم.
- پس فقط مابین من و تو باشه.هیچ وقت این راز نباید فاش بشه.
- مطمئن باش.راستی من فردا خودم میام دانشگاه،منتظرم نباش.
- حالا کی منتظرت بود؟
- خیلی بی معرفتی یعنی منتظرم نبودی؟
- نه مگه آدم قحطی اومده؟
- خیلی بی احساسی سایه.
می خواستم جوابش را بدهم که بلافاصله گفت:
- سلام حالتون خوبه؟
- وا دیوونه شدی؟نه به وقتی که یه بارم سلام نمی کنی نه به این بار که دوبار سلام کردی، داری کم کم عقلتو از دست می دی.
بعد از چند لحظه سولماز با حالت هراسانی گفت:
- سایه ،اومد.
- کی؟
- وای اردلان اومد.نمی دونی چه سر و وضعی داشت.حتی جواب سلامم نداد،فقط بر بر نگام کرد.خدا به خیر بگذرونه.
- خب پس فعلا کاری نداری؟
- نه پس نمی خوای بیام پیشت؟
- نه ،فردا می بینمت.
گوشی را که قطع کردم فکرم به اردلان مشغول شد.هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم،با خود گفتم((یعنی چه مشکلی داره که توی این بیست روز نتونسته حلش کنه؟))
دلم برایش سوخت هر چند هنوز از رفتار آن شبش ناراحت بودم ولی حس کردم ناراحتی اش برایم مهم است و این چیزی بود که برایم عجیب می نمود،پس یعنی من به اردلان دلبسته بودم.در همین فکرها بودم که صدای در شنیدم.
به خود نگاه کردم هنوز کنار تلفن نشسته بودم،یعنی دو ساعت تمام به اردلان فکرمی کردم.
نه چیزی خورده بودم نه حتی یک کلمه درس خوانده بودم،برای اینکه سوال و جوابی پس ندهم به طرف اتاقم دویدم و خوابیدم.
پس از چند دقیقه مامان و بابا به اتاقم آمدند و چون فکر کردند خواب هستم آرام از اتاقم بیرون رفتند.ولی من تا دو ساعت بعد هم بیدار بودم،صبح که از خواب بیدار شدم سر درد داشتم شاید روی هم رفته چهار ساعت نخوابیده بودم بعد از صبحانه قرص مسکنی خوردم و از خانه خارج شدم،دوست داشتم زودتر به دانشگاه برسم و اخبار را از سولماز بگیرم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها