پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:45 PM
فصل هفدهم-2
در حیاط روی تاب نشسته بودم با خودم خلوت کرده بودم به طوری که اصلا نفهمیدم چه موقع سولماز آمدو کنارم نشست.
با صدای سولماز وحشت زده چشمهایم را باز کردم و گفتم:سولماز منو ترسوندی.
- نمی دونستم این قدر تو فکری!
بعد با لحن ملتمسی گفت: سایه!
نگاهی به او انداختم و گفتم:
- این سایه گفتن تو ماجرا داره ،درسته؟
خندید و گفت: به من بگو.
با تعجب گفتم:
- چی رو بهت بگم؟
- تو با اردلان مشکلی داری؟
- سولماز دوباره که تو شروع کردی به خدا از شمال که اومدیم تا دو شب پیش نه دیدمش،نه تلفنی باهاش حرف زدم،خودم موندم چرا بامن این طوری برخورد کرد.
سولمزا دستم را گرفت و گفت:
- سایه یه چیزی بهت بگم عصبانی نمی شی؟
- نه بگو.
- قول دادی ها.
- آره،حالا تا جونمو بالا نیاوردی حرف بزن.
- سایه دیروز من و اردوان بدون اجازه اردلان رفتیم تو اتاقش.
با ترس گفتم:
- نه،شماها چطور جرات کردید همچین کاری بکنید؟حتما پیشنهاد تو بوده آره؟
- خب،می خواستم بدونم چه مرگشه.
- وای اگه می دیدتون می دونی چی می شد؟
سولماز بی خیال گفت:
- نه چی می شد؟....از خونه که بیرون زد ما پریدیم توی اتاقش،بگو خب.
- خب،بعدش؟
- اگه بدونی توی اتاقش چی دیدیم از تعجب غش می کنی.
- سولماز اینقدر هیجانیش نکن ،جون بکن و زود بگو.
- پر بود از عکسای یه دختر.
برای یک لحظه نفسم بالا نمی آمد،خیلی خودم را کنترل کردم تا اشکم جاری نشود،با حالت ناباوری گفتم:
- راست می گی؟
- آره به جون تو.
سعی کردم خونسرد باشم ولی نمی توانستم با انزجار پرسیدم:می شناختیش؟
- آره توی دانشگاهمونه.
با خودم گفتم((پس بگو دوبار نزدیک دانشگاه دیدمش،منتظر کسی بوده اگه به کسی علاقه داشت پس چرا اینطوری رفتار می کرد که فکرکنم به من علاقه منده؟پس داشته با احساس من بازی می کرده.))
صدای سولماز را که می گفت((اتفاقا خیلی هم خوشگله))شنیدم.با عصبانیت گفتم:
- پس این همه ادا و اصولا برای این بوده که آقا عاشق شده خب مثل بچه آدم می گفت.
- سایه من فهمیدم اردلان عاشق کی شده ولی بازم علت این حرکات و رفتارشو نفهمیدم.
- بهتره زیاد کنجکاوی نکنی.
- سایه یعنی تو نمی خوای بدونی اون عکسا مال کی بوده؟
در حالیکه از شدت کنجکاوی به مرز دیوانگی رسیده بودم گفتم:
- نه برام مهم نیست.
- دروغ می گی.
صورتم را با دستهایم پوشاندم و گفتم:
- دست از سرم بردار سولماز!
دلم می خواست تنها باشم و به حال خودم گریه کنم حتی تصورش هم برایم مشکل بود.چطور اردلان با من این کار را کرده بود؟
ای کاش سولماز می گفت دختری که دل اردلان را برده کیست.حداقل شاید تسکین پیدا می کردم چون مطمئنا محاسن بیشتری از من داشته که اردلان مرا کنار گذاشته.شاید هم فقط می خواسته من به او دل ببندم و بعدا کنارم بگذارد.
- سایه اگر برات مهم نیست پس چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟
در حالیکه اشکهایم آماده ریزش بود گفتم:
- شاید قبلا برا مهم بود ولی الان دیگه نیست.
- سایه یعنی تو واقعا به اردلان علاقه نداری؟
اشکی که در چشمانم حلقه بسته بود روی گونه هایم جاری شد .با حرص گفتم:
- نه حتی دوست دارم بمیره
سولماز در آغوشم گرفت و گفت:
- سایه عزیزم،اون به تو علاقه داره من می دونم.
لبخند تمسخر آمیزی زدم وگفتم:
- مگه رفتار اون شبش رو با من ندیدی؟تازه پس تکلیف سوگلی جدیدش چی می شه؟
- سوگلی اون تویی.
- سولماز حال و حوصله شوخی ندارم.
- سایه چند لحظه به من نگاه کن.
و سرم را به طرف خودش برگرداند و گفت:منو ببخش،مجبور بودم این طوری بهت بگم می خواستم بدونم تو هم به اردلان علاقه داری یا نه،همه اون عکسها مال تو بود.
حس کردم خون گرمی در رگهایم جاری شده.
- سولماز شوخی که نمی کنی؟
- نه به جون تو،مثل اینکه توی مراسم نامزدی ما به عکاس سفارش کرده بوده از تو عکس بگیره.نمی دونی اتاقش پر بود از عکسهای تو.به دیوار،روی زمین،روی میز،خلاصه همه جا پر شده بود از عکسای تو.عکسای خیلی قشنگی بودن.
با خود اندیشیدم((یعنی از مراسم نامزدی سولماز به من علاقه داشته؟!چرا حتی یک کلمه حرف نزده،می تونست به من ابراز علاقه کنه،چرانکرده؟علت این رفتارش چیه؟یعنی باور کنم که عاشقم شده؟))
با سردرگمی گفتم:
- سولماز پس اگه عاشق من شده چرا اون شب اینطوری برخورد کرد؟
- یعنی تو واقعا نمی دونی؟
- به جون بابا و مامان من از هیچی خبر ندارم.
- تلفنی چی با هم صحبت نکردید؟
- بعد از شمال نه دیدمش نه باهاش حرف زدم.قبلش هم مشکلی نداشتیم.
- حالا هم دوست داری بمیره؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- همش تقصیر تو بود.
- گفتم که مجبور بودم.
- خب مثل بچه آدم می پرسیدی،دیگه اینقدر زحمت نمی خواست کشش بدی.
- اگه این طوری نمی گفتم که تا صد سال دیگه هم نمی تونستم از زیر زبونت حرف بکشم،توام مثل اردلان خیلی توداری،سایه فقط دعا کن نفهمه ما به اتاقش رفتیم.
- دست به چیزی هم زدید؟
- نه ولی اردوان می گه اردلان خیلی تیزتر از این حرفاست.خیلی می ترسم،می شناسیش که،تا خوبه ،خوبه ولی امان از وقتی که حال و حوصله نداشته باشه.
- تا تو باشی دیگه فضولی نکنی.
سولماز بلند شد و گفت:خب دیگه باید برم.
- کجا؟ بمون حالا.
- نه مرسی،شب مهمونم.
- خوش بگذره.
- مرسی،گرچه می دونم با این اخلاق و رفتار خاطر خواه تو اصلا خوش نمی گذره.
سولماز که رفت دوباره به فکر فرو رفتم،ته دلم از اینکه دختر مورد علاقه اردلان بودم غنج میر فت.شاید از همان موضوعی که نمی دانستم رنج می برد.نه اگه این طور بود جرا فقط با من بداخلاقی می کرد.سرم را با کلا فگی تکان دادم و گفتم:
- آه نمی دونم اگه یه کم دیگه بهش فکر کنم دیوونه می شم.