پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:45 PM
فصل هفدهم-1
ساعت نه و نیم بود ولی هنوز اردلان نیامده بود.
خانم امیری گفت:
- حتما براش کاری پیش اومده،دیگه لازم نیست منتظرش بمونیم.
- نه پروانه جون حالا نیم ساعت دیگه هم صبر کنیم شاید اومد.
قیافه خانم و آقای امیری و اردوان در هم بود.
آرام از سولماز پرسیدم:
- چی شده،پس چرا اردلان هنوز نیامده؟
- نمی دونم،فقط چند روز پیش که اونجا بودم حسابی پریشون بود.البته من یه لحظه بیشتر ندیدمش.سر و وضعش خیلی آشفته بود!خلاصه با اون اردلانی که می شناختم حسابی فرق داشت.
- مگه چی شده؟
- اردوان می گفت ده روزه که دیوونه شده.
- چرا این پسره با خودش درگیری داره؟
- نمی دونم چرا اینطوری می کنه اردوان خیلی نگرانشه.
- یعنی اردوانم خبر نداره؟
- نه به جون تو.
اردوان بلند شد و به سراغ تلفن رفت.
من که نزدیک تلفن بودم صدایش را می شنیدم که می گفت:
- تو رو به جون هر کسی که دوست داری قسم می دم،آبروی منو جوی اینا نبر،آخه من به اینا چی بگم،بیا داداش اگه نیای دیگه نه من نه تو.
بعد از کلی التماس و خواهش،گویا اردلان قبول کرد که تشریف بیاورد چرا که اردوان گفت:
- جان من تا نیم ساعت دیگه بیا،قربونت برم جبران می کنم خداحافظ.
گوشی را که گذاشت گفت:
- برای اردلان کاری پیش اومده بود ،گفت تا نیم ساعت دیگه خودمو می رسونم،از همتون معذرت خواهی کرد.
آثار شادی در چهره خانواده امیری پیدا شد معلوم بود که همگی نگران اردلان بودند.
- خدا به خیر بگذرونه اردوان می گه وقتی اردلان عصبانی می شه دیگه هیچی حالیش نیست.
- حالا چرا اردوان اینقدر بهش اصرار کرد که بیاد.شاید ناراحتی یا مشکلی داره و نخواد با دیگرا ن برخورد داشته باشه.
- منم همین رو به اردوان می گم ولی اردوان می گه باید به اردلان کمک کنم،من نمی فهمم چه کمکی؟
- سولماز تو می دونی اردلان از چه موضوعی رنج می بره؟
- فقط می دونم یه موضوعی هست که اردلان رو عذاب می ده،ولی نمی دونم اون موضوع چیه،تو از کجا می دونی؟
- همون روزی که با اردوان توی پارک حرف می زدی اردلان یه طوری شد.
- چه طوری؟واضح تر بگو.
- نمی دونم عصبانی شده بود اشک توی چشماش حلقه بسته بود.انگار داشت یه خاطره خیلی تلخ رو مرور می کرد.
سولماز شانه اش را به علامت ندانستن تکان داد و گفت:
- نمی دونم چیه؟یعنی من اصراری به دونستن موضوع نکردم.اردوان فقط گفت یه موضوعی در گذشته برای اردلان پیش اومده ،ولی توضیحی نداد.
وقتی اردلان را دیدم مثل همیشه مرتب و اتو کشیده بود ولی خیلی لاغر شده بود و غم در نگاهش موج می زد،دلم برایش سوخت.خیلی دلم می خواست بدانم چه مشکلی دارد وقتی به او سلام کردم ،بر خلاف همیشه که می گفت:
- سلام خانم ؛حالتون خوبه...خیلی خشک و رسمی گفت:سلام.
نه حالی پرسید نه حرفی زد.
توجهم نسبت به او جلب شده بود .اصلا سرحال نبود.زیاد صحبت نمی کرد.حتی حوصله تحویل دادن آن لبخند های مخصوصش را به دیگران نداشت.غذا هم می شد گفت اصلا نخورد فقط کمی با غذایش بازی کرد.از آن موقع که آمده بود ،حتی نیم نگاهی به من نکرده بود.سر شام درحالیکه به من خیره شده بود غافلگیرش کردم.وقتی که دید متوجه شدم نگاهم می کند،اخمی کرد و از سر میز بلند شد.
با خودم گفتم((این چرا با من اینطوری رفتار می کنه،مگه من ناراحتش کردم؟عجب آدم غیر قابل پیش بینی ایه شایدم...))
هر چه می کردم به اردلان فکر نکنم نمی شد،اردلان اولین پسری بود که توجه مرا به خودش جلب کرده بود.گذشته از آن با کمکهایی که به من کرده بود مدیونش بودم،دلم می خواست کمکش کنم ولی علت این برخوردش را نمی فهمیدم،البته قبلا با هم جر و بحث داشتیم و گاهی اوقات از دستم عصبانی می شد ولی نه به این شدت.نگاهش کردم،روی مبل نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته بود و هر چند لحظه یکبار دستش را با حالتی عصبی داخل موهایش فرو می برد حتی حالا هم که اینقدر اخم کرده بود باز جذاب بود،چشمانش را بالا آورد ،سریع نگاهم را از او گرفتم.سنگینی نگاهی را حس کردم ،نگاهش کردم بدون اینکه پلک بزند به من خیره شده بود.نگاهش داشت قلبم را پاره می کرد برخاستم و بی هدف به آشپز خانه رفتم،اشکان سینی چای را به دستم داد و گفت:
- حالا که تشریف آوردید ،بفرمائید .
سینی را گرداندم،وقتی به او تعارف کردم در حالی که به شدت عصبانی بود گفت:
- نمی خورم.
حسابی کفری شده بودم.رفتارش را با دیگرا ن زیر نظر گرفته بودم به کسی کاری نداشت.مثل اینکه فقط با من مشکل داشت.
با حرص گفتم:
- منو باش که به کی علاقه مند شدم.
دوباره به فکرفرو رفتم.نمی دوانستم که چه گناهی از من سر زده بود که مستحق این برخورد بودم.با تکانهای دست سولماز به خود آمدم و گفتم:چیه؟
- کجایی،یه ساعته دارم صدات می کنم!؟
- حالا چه کار داری؟
- سایه تو متوجه چیزی نشدی؟
با بی خیالی گفتم:
- مثلا چی؟
- مثل اینکه اردلان....
حرفش را ادامه نداد.حرفی نزدم.می دوانستم چه می خواست بگوید.این سوالی بود که به ذهن خودم نیز خطور کرده بود ولی جوابی برای آن نداشتم.
از وقتی از شمال آمده بودیم او را ندیده بودم آنجا هم که به خوی و خوشی از هم جدا شده بودیم داشتم دیوانه می شدم که دوباره سولماز گفت:
- سایه فکر می کنی اردلان برای چی پاشد و اومد اینجا؟
- خب برای خواهش و تمنای اردوان،یادم میاد یه بار گفت زندگیش رو به اردوان مدیونه.
- اِ،پس تو این طور فکر می کنی؟
- مگه تو،طور دیگه ای فکرمی کنی؟
- آره من می گم فقط به خاطر تو اومده.
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:با این فکرات آخرش می دزدنت سولماز.
- حتی اردوانم همین عقیده رو داره.
- اِ پس نیم ساعتی که داشتید در گوش هم پچ پچ می کردید راجع به این موضوع حرف می زدید؟
سولماز در حالی که می خندید گفت:
- اردوان می گه داداشش عاشق تو شده.
- من؟خودش اینو به اردوان گفته؟
- نه،تودار تر از این حرفهاست،اردوان خودش فهمیده،تازه منم که بهت گفته بودم.
به فکر فرو رفتم.اگر اردلان عاشق من شده بود پس چرا اینطوری رفتار می کرد،این اخم ها دیگر برای چه بود؟در همین افکار بودم که اردلان بلند شد و گفت:
- کاری پیش اومده که مجبورم ترکتون کنم.از همتون معذرت می خوام.
من و سولماز و اردوان به ترتیب کنار هم نشسته بودیم اردلان به طرف ما آمد و گفت:
- خب.
اردوان و سولماز بلافاصله بلند شدند ولی من چون خیلی از دستش ناراحت بودم بلند نشدم،حتی نگاهم را به زیر انداختم.او هم در حالیکه خشم از صدایش می بارید فقط یک کلام گفت:
- خداحافظ.
و رفت.
دیگر یقین پیدا کردم که او فقط با من مشکل دارد.
سولماز بعد از اینکه مدتی با اردوان آرام آرام صحبت کرد گفت:
- سایه تو این چند روزه اردلانو ندیدی؟
نگه عاقل اندر سفیهی به او انداختم و گفتم:
- خیر.
- حالا چرا عصبانی شدی؟
- سولماز دست از سرم بردار به خدا حوصله ندارم.
- باشه.
و تا موقع خداحافظی دیگر با من صحبت نکرد.