پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:44 PM
فصل شانزدهم
من و مامان با هم صحبت می کردیم که تلفن زنگ زد.مامان گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی فهمیدم که شاهین است.مامان بعداز چند دقیقه گفت:
- نه عزیزم،از نظر من اشکالی نداره.
و خداحافظی کرد و گوشی را به من داد و گفت:
- عزیزم شاهین با تو کار داره.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو سلام.
- سلام،خوبی؟
- مرسی،تو چطوری؟
- قربانت،غرض از مزاحمت این بود که می خواستم اگه وقت داری باهم بریم بیرون.
- من همیشه برای پسر عموم وقت دارم،حالا چقدر می خوای؟
- یه دو،سه ساعتی،نیم ساعت دیگه میام سراغت.
- باشه .
- پس خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و سری آماده شدم،شاهین که به سراغم آمد از مامان خداحافظی کردیم.
سوار ماشین شاهین که شدم نگاهی به من انداخت و لبخند زد.
- چیه،می خندی؟
- هیچی.
ابروهایم را بالا بردم و گفتم:
- هیچی،مطمئنی؟
- به نظرم خوشگل تر شدی،حالا کجا بریم؟
- هر جا تو دوست داشته باشی.
- پارک ساعی.
- باشه،راستی هنوز جایی برای مطب پیدا نکردی؟
- من که نه،بابا خودش دنبال مطبه.
- منشی چی،هنوز پیدا نکردی؟
در حالی که میخندید گفت:
- نکنه دنبال کار می گردی؟
- اگه بخوای من با سه وعده غذا و یه جای خواب و حقوق مکفی می تونم منشی تو بشم.
- چه خوب من که موافقم هرچی بگردم منشی بهتر از تو پیدا نمی کنم...اتفاقا یکی از دوستام با منشی خودش ازدواج کرد.
حرفی نزدم.نزدیک پارک ماشین را پارک کرد.در پارک کنار هم قدم می زدیم که کسی از پشت سر شاهین را صدا کرد،هر دو به عقب برگشتیم.پسر قد بلندی که صورت با نمکی داشت پشت سر ما ایستاده بود.شاهین چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:
- ساعد!تویی؟
و همدیگر را در آغوش کشیدند.ساعد با من سلام و احوالپرسی کرد و گفت:
- بهتون تبریک می گم.
شاهین نگاهی به من کرد و گفت:
- نه ایشون دختر عموی من هستن سایه.
بعد رو کرد به من و گفت:
- ایشونم یکی از دوستای من ساعد.
ساعد گفت:
- خانم از دیدارتون خیلی خوشحال شدم.
- منم همین طور.
ساعد که پسر شوخی بود مدام سر به سر شاهین می گذاشت.
بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت:
- شما رو که دیدم دلم براتون سوخت.
با خنده گفتم:چرا؟
- خب فکر کردم نامزد شاهینی،گفتم ای کاش من زودتر با این خانم محترم آشنا شده بودم . از این خطر حفظش می کردم،ولی حالا که فهمیدم فقط دختر عموی شاهینی خیالم راحت شد.
ساعد مدام به پشت سرش نگاه می کرد.
- چیه چرا اینقدر پشت سرتو نگاه می کنی،کسی دنبالت کرده؟
- آره سمیرا.
شاهین با تعجب گفت:
- سمیرا کیه؟
- سمیرا رو یادت رفته،بابا دختر خالمه دیگه.
- آهان همون که اون موقع ها خاطر خوات بود.
- خودشه ،الانم ممکنه سر و کله اش پیدا بشه توی خیابون از دستش در رفتم.
- چرا طفلک دختر خوبی بود،فقط یه کم عقلش کم بود.
- نه بابا،بالاخره توام با این عقل ناقصت فهمیدی که این دختره دیوونه اس.
- آخه دختری که عاشق تو شده باشه معلومه که نباید عقل درست و حسابی داشته باشه.ولی حالا برای رضای خدا برو بگیرش.
- زرشک!اگه من برم سمیرا رو بگیرم خیلی خوش به حال تو می شه.
- به من چه ربطی داره دیوونه؟
ساعد با اشاره به من گفت:
- می خواد منو از میدون خارج کنه تاخودش با شما عروسی کنه.پاشو پاشو من تو رو برسونم خونتون.من به این پسره اعتماد ندارم دیگه هم بدون اجازه من باهاش بیرون نروخب.
من و شاهین از بس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم ولی خودش حتی لبخند هم نمی زد.
- نخند دختر پاشو بریم.تو اینونمی شناسی،من تا تو رو از دست این نجات ندم دلم آروم نمی گیره.
- ساعد این حرفا چیه می زنی،یه وقت باور می کنه ،خدا سایه سمیرا رو از سرت کم نکنه.
- زبونت رو گاز بگیر نمی دونی اسمش که میاد قلبم تیر می کشه.
ساعد بین منو شاهین نشست و رو به شاهین کرد و گفت:
- پاشو برو اون طرف تر شاید ما با هم یه حرف خصوصی داشته باشیم نخوایم تو بشنوی.
منو شاهین آنقدر خندیدیم که هر کس که رد می شد با حالت بدی به ما نگاه می کرد.
- نمی دونی این سمیرا چه جور آدمیه الان اگه بدونه من دارم با یه جنس لطیف صحبت می کنم مثل جنی که موشو آتیش زده باشن ،ظاهر می شه.
دوباره نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- ای وای اومدش،شاهین حالا چکار کنم؟خدا به فریادم برسه پسر یه چیزی بگو.
- من چه میدونم.
- خاک بر سر خنگت،تو از بچگی هم کند ذهن بودی،فقط نمی دونم چطوری رفتی متخصص شدی.
بعد کارت ویزیتش را درآورد و گفت:باهام تماس بگیر.
و به سرعت با ما خداحافظی کرد و رفت.چند دقیقه بعد دختری از جلوی ما رد شد.شاهین گفت:این سمیراس.
- بیچاره دلم براش سوخت.
- خب دیگه عشق چیزی نیست که بشه با سماجت و گدایی به دستش آورد.
- این درست ولی باید بهش بگه دوستش نداره
- ما سال آخر دبیرستان بودیم که سمیرا دنبال ساعد سرگردان بود از اون موقع دوازده سال می گذره یعنی اگه ساعد می خواستش نمی تونست حداقل نامزدش کنه ،پس سمیرا باید فهمیده باشه ساعد نمی خوادش،بهتره بریم شام بخوریم.
- عجب پیشنهاد عالی ای،حسابی گرسنه ام بود.
موقعی که به رستوران رفتیم و غذا سفارش دادیم ،شاهین رو کرد به من و گفت:
- می دونی من تا حالا دختری رو به شام دعوت نکرده بودم؟
خندیدم و گفتم:
- به ناهار چطور؟
- نه شام نه ناهار و نه صبحانه.
- یعنی تو این همه مدت تنها غذا می خوردی؟
- نه،اونا منو دعوت می کردن.
- خب معلومه برای یه پسر شرقی با این چشم و ابرو و قیافه جذاب دخترا تور پهن می کنن.
- جدی می گی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- شاهین یه بار فکر نکنی که....
- فکر نکنم که چی؟
- منم جز این دسته دخترام که برای پسرا تور پهن می کنم.
- نه اتفاقا تو از این همه زیبایی و ظرافت برای جلب توجه پسرا استفاده نمی کنی ولی بااین حال همیشه مرکز توجهی.میدونی چرا؟
و بدون اینکه منتظر جوابم باشد گفت:
- چون هم زیبا و مغروری و هم سنگین و متین.
- از تعریف هایی که کردی ممنون.
- خواهش می کنم ،ولی من حقیقت رو گفتم.
از رستوران که بیرون آمدیم پسر بچه ای هفت ،هشت ساله جلو آمد و گفت:
- آقا برای خانم گل نمی خرید؟
شاهین نگاهش کرد و گفت:
- چند سالته؟
- هفت سال،آقا بخرید،شاخه ای صد تومنه.
- باشه من همشون رو می خرم.
پسر که خوشحال شده بود گفت:
- راست می گید آقا؟
- یعنی به من میاد دروغ بگم؟
- نه آقا؟
- خب چقدر می شه؟
- آقا دو هزار تومن.
شاهین دوتا هزاری تا نخورده از کیفش درآورد و گفت:
- بیا.
پسرک گلها را به دست شاهین داد و هزاریها را گرفت.شاهین گلهارا به طرفم گرفت و گفت:
- قابل تو رو نداره.
لبخندی زدم و گفتم:
- مرسی.
پسرک که خوشحال شده بود عقب گرد کرد برود شاهین گفت:
- می خوای تا یه جایی برسونمت؟
- نه آقا مسیرمون به شما نمی خوره.
- حالا بیا یه کاریش می کنیم.
پسرک سوار ماشین شد.شاهن همین طور که رانندگی می کرد گفت:
- خب اسمت چیه؟
پسرک با خجالت گفت:
- آرمان.
- خب آقا آرمان کلاس چندمی؟
- اول.
- چرا از الان کار می کنی؟
- آخه من مرد خونه ام.
با خنده گفتم:
- چه مرد کوچولویی،فکر نمی کنی برای مرد خونه بودن یه کم زود اقدام کردی؟
پسرک سرش را بالا گرفت و گفت:
- خب وقتی بابام مرد و مامانم مریض شد من چاره ای جز این نداشتم ،من کار کنم که بهتره تا مامانم با اون دستهای قشنگش بره خونه آدمهای پولدار کار کنه.
- آفرین تو پسر خیلی خوی هستی!
شاهین پرسید:
- بابات چرا مرد؟
پسرک که اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت:
- آقا ما زندگی خوبی داشتیم اما وقتی بابام تصادف کرد و مرد زندگی مون از این رو به اون رو شد.
- چرا یعنی کسی نبود به شما کمک کنه؟
- من نمی دونم اما مامان می گه وقتی بزرگ شدی برات تعریف می کنم.
- مامانت چند سالشه؟
- بیست و چهار سالشه خانم.
- مریضی مامانت چیه؟
- قلبش درد می کنه خانم.
- مامانت سواد داره؟
پسرک با شعف گفت:
- بله آقا دیپلم داره،ولی به من می گه تو باید درس بخونی تا دکتر بشی و منو معالجه کنی.
بعد از چند دقیقه ای گفت:
- آقا ما همین جا پیاده می شیم.
- می رسونمت در خونتون.مگه ما باهم دوست نیستیم؟
- هر چند مامانم گفته به غریبه ها اعتماد نکنم ولی شما خیلی مهربونید.
زمانی که آرمان را به خانه اش رساندیم شاهین به او گفت:
- من دکترم و به یه منشی نیاز دارم به مامانت بگو اگه خواست می تونه بیاد منشی من بشه.
- راست می گید آقا؟
- آره پسر خوب،هفته دیگه همین موقع میام دم خونتون ببینم جواب مامانت چیه؟
- باشه آقا ،پس تا هفته دیگه خداحافظ.
بعد از اینکه آرمان رفت از شاهین پرسیدم :تو واقعا قصد داری مامان آرمان رو به عنوان منشی استخدام کنی؟
- خب آره،از نظر تو اشکالی داره؟
- اشکال که نه،ولی تو که اینارو نمی شناسی.
- می دونم ولی دلم برای آرمان سوخت،پسر خوب و با شخصیتی بود حیف بود که توی خیابونا سرگردون باشه.
- شاهین تو خیلی مهربونی ، من به تو افتخار می کنم.
- سایه کمک به همنوع وظیفه است.هر چند حالا این وظیفه اونقدر کم رنگ شده که اگه یکی به وظیفه اش عمل کنه همه فکر می کنن عجب آدم مهربونیه.
- می دونی اگه یک سوم از آدمهای روی زمین مثل تو بودن دنیا گلستان می شد.
جلوی در خانه شاهین ماشین را نگه داشت و گفت:
- شب خوبی بود از مصاحبت تو لذت بردم.
- به منم خیلی خوش گذشت،بابت گلهام ممنون ،خیلی قشنگن.
لبخندی زد و گفت:
- گل که زیباترین آفریده خداست در مقابل زیبایی تو هیچه.
لبخندی زدم و گفتم:
- نمیای تو؟
- نه مرسی،باشه برای بعد.
سری تکان دادم و گفتم:
- هر طور میل توئه،خدا نگهدار.
- به امید دیدار عزیزم.
زنگ در را فشردم و منتظر شدم.پس از چند لحظه صدای پدر را که می گفت (بله) شنیدم.
با شادی گفتم:
- باز کنید پدر.
در که باز شد برای شاهین دستی تکان دادم و به داخل رفتم.