0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:42 PM

فصل پانزدهم -4
وقتی چشمهایم را باز کردم در آغوش سولماز افتاده بودم و اشکان به صورتم آب می پاشید.با دیدنم گفت:
- خدا رو شکر به هوش اومدی،حالت خوبه؟
- آره.
و به پام نگاه کردم و گفتم:
- درست شد؟
- آره ولی نباید تا دو روز روی پات راه بری تا خوب بشه.
از یک داروخانه برایم قرص مسکن خریدند،که درد پایم را آرامتر کرد و کم کم خوابم برد.
وقتی چشمهایم را باز کردم در اتاق روی تخت خوابیده بودم.
پایم را کمی تکان دادم هنوز درد داشتم،در همین موقع سولماز با سینی غذا آمد وگفت:
- خوب خوابیدی؟
- مگه چند ساعته خوابیدم؟
- سه ساعتی می شه،حالا پات بهتره؟
- هنوز یه کمی درد می کنه،چه خبر؟
- همه اومدن تو رو ببینن که خواب تشریف داشتی.حالاغذات رو بخور تا بگم بیان.
بعد از چند دقیقه بابا و مامان به دیدنم آمدند،مامان با دیدنم گفت:
- سایه چرا مواظب نبودی؟اگه پات شکسته بود چه کار می کردی؟
- سارا جان حالا که نشکسته و به خیر گذشته.این قدر دخترم رو سرزنش نکن.
و مرا بوسید.چند لحظه بعد همه به دیدنم آمدند جز اردلان.
اشکان دوباره مسخره بازی را شروع کرده بود و می گفت:
- هر چی بهش گفتم خواهر من یه کم مواظب باش گوش به حرفم نداد تا این طوری شد.حالا مگه این پا دیگه پا می شه،دیدی آخرش رو دستم موندی.
و سرش را به علامت تاسف تکان داد.
- اشکان اینقدر سر به سر سایه نذار.برو چای بریز مامان جان تا ما بیایم.
- ببین چطوری شخصیت منو خرد می کنه،توی کارخونه صد نفر جلوی من دولا راست می شن اون موقع مامانم منو کرده کنیزک مطبخی خودش.
و رفت.خاله سهیلا گفت:
- الان میره سر به سر گلین خانم بیچاره می ذاره،نمی دونید رفته به گلین خانم گفته اگه آقا قهرمانی باهات ناسازگاری می کنه طلاقت رو بگیر خودم منتت رو دارم.
همه داشتیم می خندیدیم که خانم امیری گفت:
- به خدا این اخلاقش خیلی خوبه همیشه می گه و می خنده هم خودش شاده هم اطرافیانش رو شاد می کنه.
بعد از چند لحظه همه به جز سولماز رفتند،سولماز کنارم نشست و گفت:
- سایه اگر بدونه اردلان چقدر برایت نگران بود،وقتی از هوش رفتی چنان فریادی سر پیرمرد بیچاره کشید که پیرمرده طفلک با ترس گفت،حالا بیا و تو این دوره و زمونه به کسی خوبی کن.فکر کنم گلوش حسابی پیش تو گیر کرده....توام به اردلان علاقه داری؟
- سولماز اینقدر حرف مفت نزن یه دونه قرص بده که دوباره پام درد گرفته!
سولماز قرص را با لیوانی آب به دستم داد و گفت:
- سایه اگه توبا اردلان ازدواج کنی خیلی خوبه.
نگاهش کردم و گفتم:
- پاشو برو بیرون،می خوام بخوابم ،سریع.
سولماز بلند شد برود که در زدند،در را باز کرد.صدای اردلان را شنیدم که می گفت: پاشون بهتر شد؟
- بله بهتره،بفرمایید.
اردلان که آمد،سولماز گفت:
- خب من رفتم.
خجالت می کشیدم با اردلان تنها بمانم،برای همین گفتم :کجا؟حالا بمون کارت دارم.
- مگه یادت رفته،همین الان گفتی((برو بیرون))حالام دیگه نمی مونم.
و رفت.اردلان روی صندلی نشست و گفت:
- حالت خوبه؟
- مرسی ،مثل اینکه همیشه باید شرمنده شما باشم،واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم.
- هیچی فقط کافیه یه کم با من مهربونتر باشی.
- من اصلا خشن نیستم ولی شما یه طوری حرف می زنید که من عصبانی می شم.شما دائم به من متلک می پرونید،مثل قبل از ظهر.
اردلان سرش را پایین انداخت و گفت:متاسفم ،نمی دونم چرا اینقدر عصبانی شدم،می دونم توقع زیادیه ولی اگه ممکنه این بارم منو ببخشید.
خنده ام گرفت،سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.
- چیه داری به این می خندی که منی که هیچ کس برام اهمیت نداره دارم ازت معذرت خواهی می کنم یا داری فکرمی کنی به منم پیشنهاد بدی برم خودمو تودریا غرق کنم،ولی من دیوونه تر از این حرفام اگه بگی،رفتم ها!
- نه دیگه ،اون موقع من با این پام نمی تونم دنبال شما بدوم و بگم بخشیدمتون.ولی شما هم خوب بلدید حرفاتونو بزنید و بعد هم با یه معذرت خواهی سر و ته قضیه رو به هم بیارید.
- شاید باورت نشه تو اولین دختری هستی که ازت معذرت خواهی کردم.
و رفت.با این حرف اردلان حسابی هیجان زده شدم یعنی واقعا به من علاقه داشت،پس اگه این طور بود چرا این قدرمرا آزار می داد؟
صبح با کمک سولماز لباسهایم را عوض کردم ،سولماز موهایم را با کش پشت سرم بست و گفت:
- به به چقدرخوشگل شدی.
- مگه تو ازم تعریف کنی!
- اگه دیگه کاری نداری عمو رو صدا بزنم.
- نه کاری ندارم.
چند دقیقه بعد پدر آمد و مرا بغل کرد و گفت:
- نه بابایی،حسابی سنگین شدی.
سولماز گفت:
- پس عمو جون اردلان دیروز چه زجری کشیده،اگه شما دیروز جای اردلان بودید چی می گفتید؟
- یعنی تو منو با اردلان مقایسه می کنی من بیست سال بزرگتر از اونم ،اگه بیست سال دیگه تونست دو کیلو بار از زمین بلند کنه ،معلومه چند مرده حلاجه.
به سختی از پله ها پایین آمدیم.
- پدر می خواید یه کم استراحت کنید؟
- نه حالا دیگه پای حیثیت در میونه باید یه ضرب تا ماشین ببرمت.
موقعی که در ماشین نشاندم گفت:
- نه خیر،دیگه این کمر ما درست بشو نیست.
پس از چند دقیقه اردلان به طرف ماشین آمد و به شیشه ضربه زد،شیشه را پایین کشیدم و گفتم:
- سلام.
- سلام، خوبی؟
- مرسی،شما حالتون خوبه؟
- فعلا خوبم ولی تورو به هرکسی که می پرستی قسمت می دم بیشتر مواظب خودت باشی،آخه تو خیلی ظریفی زود می شکنی.
از صراحت کلامش خجالت کشیدم،سرم را پایین انداختم و گفتم:
- باشه.
آدامسی به طرفم گرفت و گفت:
- اینم جایزه اینکه به حرفم گوش دادی.
آدامس را گرفتم و گفتم:
- مرسی ولی من بچه نیستم.
در حالیکه می خندید گفت:
- بچه که نه ولی خیلی کوچولویی.
و رفت.
پدر ماشین را روشن کرد،می خواست حرکت کند که پرسیدم،پس مامان کو؟
- همه پیاده تشریف میارن به جز سرکار عالی و خندید.
نزدیک جنگل ماشین را پارک کرد و پیاده شد و گفت:حالا بپر بغل بابا.
- خودم میام ،دیگه شما زحمت نکشید.
- غیر ممکنه زود باش الان بقیه می رسن.
بابا به هر سختی که بود مرا برد.تا بالاخره روی قالی که گلین خانم پهن کرده بود نشاند و گف:
- آخیش بالاخره رسیدیم،خب کرایه منو تا عرقم خشک نشده بده تا برم.
بابا را بوسیدم و گفتم:
- اینم جواب محبتتون.
در همین موقع شدای اشکان را شنیدم که گفت:
- دوباره که محبتت قلمبه شده.
رو به پدر کردم و گفتم:
- وای خدای من،اشکان دید حالا دیگه ول کن نیست.
اشکان و اردلان در حالیکه می خندیدند به طرف ما آمدند،اشکان رو به پدر کرد و گفت:
- جریان این بوسه چی بود عمو؟
- پدر بهش نگید.
پدر خندید و آرام به اشکان گفت:
- باشه بعدا بهت می گم.
- من که می دونم کرایتون رو داده.
و بعد هزاری دو روز پیش را از جیبش بیرون آورد و گفت:
- اینم کرایه منه،عمو بیا کرایه هامونو عوض کنیم.
پدر در حالیکه می خندید گفت:این بابت چیه؟
- من با این قلب مریضم چمدونشو بردم بالا،تازه نمی خواست پولمو بده.
و بعد گویی که با خودش حرف می زد گفت:
- فکر می کردم سود کردم،ولی حالا می بینم که کلاه سرم رفته.
- همون هزاریم که بهت دادم از سرت زیاده.
- باشه شکر ما قانعیم این اردلان بیچاره رو بگو که نه پول گرفته نه چیزی.
بعد او را بوسید و گفت:
- بیا ناراحت نشو این خیلی بی چشم و روئه،کرایه اشو رو من حساب می کنم.
من که جلوی اردلان خجالت کشیده بودم به پدر که داشت می خندید گفتم:
- پدر به اشکان یه چیزی بگید دیگه داره کفریم می کنه.
- مگه من حق مردمو خوردم که بهم یه چیزی بگه.
چپ چپ به اشکان نگاه کردم.
- چیه؟رفتم بدهکاریتو دادم .بازم یه چیزی ازم طلبکاری؟
نگاهم به اردلان افتاد.یکی از آن لبخندهای مخصوص به خودش را تحویلم داد.رو به اشکان کردم و گفتم:
- اشکان اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی دیگه نه من نه تو ،تفهیم شد؟
- چشم خانم غلط کردم منو ببخشید.
به سختی خنده ام را کنترل کردم.چند دقیقه بعد همه آمدند،توی آن چند ساعت بیشتر از آن دو روز به ما خوش گذشت.حدود ساعت چهار بود که به ویلا بازگشتیم و وسایلمان را جمع کردیم و به طرف تهران حرکت کردیم ،شام را در یکی از رستورانهای بین راه خوردیم و تقریبا حدود ساعت یازده بود که به تهران رسیدیم.
پدر ماشین را برای خداحافظی از خانواده امیری متوقف کرد همه به جز من برای خداحافظی پیاده شده بودند،اردلان هنگام خداحافظی با من گفت:
- قولت رو فراموش نکنی.
- نه مطمئن باشید،خداحافظ.
- به امید دیدار.
و رفت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها