0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:25 PM

فصل هشتم-3
فردا صبح که می خواستم به دانشگاه بروم ماشین را روشن کردم به درجه بنزین نگاه کردم،دیگر حسابی تنبیه شده بودم دوباره به یاد دیشب افتادم و از تصور اینکه بیگانه ای به زور وارد ماشین می شد از ترس لرزیدم.
به دانشگاه که رسیدم پسر بچه هفت ،هشت ساله ای جلو آمد با حالت التماس آمیزی گفت:
- خانوم بیسکویت بخر،همش دویست تومنه.
دلم برایش سوخت سه تا از بیسکویت ها را گرفتم و پولش را دادم و گفتم:
- این یکی هم مال خودت.
وارد کلاس که شدم سولماز از ته کلاس صدایم زد.
به طرفش رفتم وگفتم:
- سلام مهمونی خوش گذشت؟
- سلام جای تو خالی بود،خوبی؟
- مرسی.
- چه خبر؟
- اگه بدونی دیشب چه اتفاقی افتاد.
- نه،برات خواستگار اومده؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم وگفتم:
- آره اگه حدس زدی طرف کیه؟
- شاهین؟
- نه.
- پس کی؟خودت بگو.
- باورت نمی شه !دکتر معیریان.
- دکتر معیریان کیه؟!
- رئیس دانشگاه دیگه.
- چقدر لوسی سایه.
- تو لوسی،هر اتفاقی می افته می گی برات خواستگار اومده،آخه خواستگار کجا بود؟....دیروز تو رو که رسوندم وسط راه بنزین تموم کردم .دوتا ماشین نگه داشت که همشون پسرای جوون بودن که قصد کمک نداشتن تا اینکه بالاخره یه نفر اومد و منو از این مهلکه نجات داد،اگه گفتی کی بود؟
سولماز سه حدس اشتباه زد که استاد وارد کلاس شد.
با حرص گفت:
- بگو دیگه تا کلاس شروع نشده.
- اردلان امیری.
- اِ چه به موقع رسیده !خب تعریف کن.
- برای شنیدن بقیه ماجرا باید تا هفته دیگر صبر کنی .روز خوبی رو براتون آرزو میکنم.
- لوس نشو ،سرت رو بنداز پایین و بگو.
- پس کی برام جزوه بنویسه؟
- جزوه تو سرت بخوره از یکی از بچه ها برات می گیرم.
می دانستم سولماز به این راحتی دست بردار نیست سرم را پایین انداختم و ماجرا را برایش تعریف کردم،تقریبا آخر ماجرا بود که صدای استاد بلند شد:
- ته کلاس چه خبره،میز گرده؟
- ببخشید استاد شما بفرمایید.
- نه خواهش می کنم خانم سرمدی،هر وقت صحبت شما تموم شد من شروع می کنم.
صدای خنده بچه ها بلند شد.
- نه خواهش میکنم استاد.
- پس با کسب اجازه از خانم سرمدی و معتمد درس و ادامه می دیم.
من و سولماز تا آخر کلاس دیگر با هم حرف نزدیم کلاس که تمام شد سولماز گفت:
- خب بعدش؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و گفتم:
- واقعا که،انگار نه انگار که آبرومون رفته حالا تازه می گه خب بعدش.
- اگه غر زدنت تموم شد بقیه ماجرا را بگو.
- کجا بودم؟
- خواست بره بنزین بزنه.
- آهان،بهش گفتم غیر ممکنه اینجا تنها بمونم،بعد ماشین و بکسل کرد وبه پمپ بنزین رفتیم،تازه منو تا در خونه هم همراهی کرد.نقطه،قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
- غلط نکنم کاسه ای زیر نیم کاسه اردلانه.
- نگو،نکنه نیم کاسه ای زیر کاسه اردلان باشه؟
- باشه،مسخره کن.
- تازه شماره تلفنشم داد که هر وقت مشکلی پیدا کردم باهاش تماس بگیرم.
- بیا این اردلانی که تره برای دختری خورد نمی کرد،چطور شماره تلفنش رو به تو داده غیر از اینه که تو براش مهمی،تازه جریان کامیار هم که یادته.
- سولماز تو دیگه داری خیالبافی می کنی،بابا واسه خدا یه کاری انجام داده.
- تو این طور فکر کن،راستی زنگ بزن ازش تشکر کن.
- به نظر تو کار درستیه؟
- آره،حتما زنگ بزن.
***
زمانی که به خانه رسیدم مامان می خواست به مهمانی برود،از او خداحافظی کردم و به اتاقم رفتم.خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم کمی بخوابم.
وقتی که از خواب بیدار شدم ساعت شش بود به آشپزخانه رفتم چیزی بخورم،که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم و گفتم:بله.
صدای بچگانه ای گفت:
- الو مامان سلام.
- سلام کوچولو،ولی من مامانت نیستم اشتباه گرفتی عزیزم.
و قطع کردم به یاد سولماز افتادم که گفته بود((حتما به اردلان زنگ بزن))تلفن را برداشتم و به اتاقم رفتم و شماره اش را گرفتم.
پس از یک بوق آزاد گوشی برداشته شد،ولی صدایی شنیده نشد می خواستم قطع کنم که صدای اردلان را شنیدم که می گفت:( اگه نمی خواستی حرف بزنی پس چرا تلفن زدی؟)
فکر کردم مرا با کسی اشتباه گرفته،شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم حرف نزنم تا ببینم چه پیش می آید،صدای ورق خوردن کتاب از آن طرف به گوش می رسید.پس از چند لحظه گفت:
- حالتون که خوبه،البته باید بدونی من به کوچکتر از خودم سلام نمی کنم.
با خود گفتم((نکنه منو شناخته باشه))خواستم قطع کنم که دوباره فکر کردم((آخه از کجا ممکنه منو شناخته باشه من که حرفی نزدم مطمئنم من و با کس دیگه ای اشتباه گرفته))
توی همین فکرها بودم که گفت:
- نکنه دوباره بنزین تموم کردین؟
ناخودآگاه گفتم:
- هی آخ.
- چیه فکر نمی کردی بشناسمت؟
دیگه حسابی ضایع شده بودم بهتر دیدم حرف بزنم.بنابراین گفتم:
- سلام.
- سلام به روی ماهتون،دیگه داشتم از حرف زدنت ناامید می شدم.
- من اولم می خواستم حرف بزنم ولی فکر کردم منو با کس دیگه ای اشتباه گرفتید.
در حالیکه می خندید گفت:
- ولی من تا مطمئن نباشم اون طرف خط کیه شروع به صحبت نمی کنم خانم،ولی فکرشو نمی کردی بشناسمت درست می گم.
- اصلا فکر نمی کردم،جدا شما منو از کجا شناختید.
- من این شماره تلفونو به جز تو فقط به یک نفر دیگه دادم ولی اون عادت نداره حرف نزنه پس فهمیدنش مشکل نبود.
- در هر صورت من قصد مزاحمت نداشتم زنگ زدم از کمکی که به من کردید تشکر کنم.
- خواهش میکنم.
- در ضمن بابت این کنجکاویم معذرت می خوام.
- فراموش کن،من از این که تورو با حرفم ناراحت کردم معذرت می خوام.
- نه ناراحت نشدم،احتیاجی به معذرت خواهی نیست.
- پس اگه ناراحت نشدی چرا صدات شادی همیشگی رو نداره؟
- وای مثل اینکه شما دارید منو می بینید؟
در حالیکه می خندید گفت:شاید،لباس مناسب که تنت هست؟
به لباسهایم نگاه کردم،مینی تاپ با شلوارک پوشیده بودم.
صدای اردلان را شنیدم که گفت:چیه داری به لباسات نگاه می کنی؟
- وای شما دارید منو می ترسونید دیگه دارم شک می کنم.
- نه نترس،فقط چون چند لحظه حرف نزدی فهمیدم داری به لباسات نگاه می کنی،درست گفتم؟
- بله،شما خیلی باهوشید.
- خیلیا از این خصوصیت من خوششون نمیاد.
- شاید چون نمی تونن بالاتر و باهوشتر از خودشون رو ببینن.
- تو چطور؟
- خوشبختانه جز این دسته آدمها نیستم به هر حال ببخشید که مزاحم مطالعه شما شدم.
- خواهش می کنم نکنه حالا تو داری منو می بینی؟
- نه خیالتون راحت باشه فقط صدای ورق خوردن کتاب به گوشم رسید.
- پس معلومه توام باهوشی.
- مرسی،بازم ممنون از کمکتون و خداحافظ.
- خواهش می کنم از شنیدن صدات خوشحال شدم به امید دیدار.
گوشی را که قطع کردم نفس راحتی کشیدم با خود گفتم((وای،این دیگه کیه؟مو رو از ماست می کشه بیرون))بلندشدم کتابم را بردارم که تلفن زنگ زد،گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
- الو،سلام خسته نباشی.
سولماز بود.پاسخ دادم:
- سلام،برای چی خسته نباشم.؟
- خب معلومه داشتی نیم ساعت با تلفن حرف می زدی.
- اِ امروز همه غیب گو شدن،حالا غرض از مزاحمت؟
- مامانت اینجاست توام پاشو بیا،خداحافظ.
لباسهایم را عوض کردم و کتابم را برداشتم و از خانه خارج شدم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها