پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:25 PM
فصل هشتم-2
سرگرم نوشتن بودم که کاغذی مچاله شده بر روی کتابم افتاد،سرم را بلند کردم و فرناز را دیدم که اشاره می کرد کاغذ را بخوانم.
کاغذ را باز کردم نوشته بود((من دو ساعته حرف نزدم در ضمن خیلی هم گرسنمه،بهتره بریم))تعجب کردم یعنی دوساعت به این سرعت سپری شده بود.نگاهش کردم،کتابش را بست و بلند شد،من وسولماز هم برخاستیم و بعد از تحویل کتابها از سالن بیرون آمدیم و یکراست به سلف رفتیم.فرناز گفت:
- من که حوصله تو صف موندن رو ندارم،زحمتش گردن شما.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- پس من می رم غذا می گیرم ،توام برو یه جا پیدا کن تا فرناز هم لطف کنه ،کوفت کنه.
ده دقیقه بعد غذا را گرفتم و در جستجوی آنها سالن را نگاه کردم،سولماز و فرناز کنار یک میز سه نفره ایستاده بودند تا خالی شود از خوش شانسی من موقعی که با سینی غذا به آنجا رسیدیم پسرها رضایت دادند و رفتند.
ما که دیرمان شده بود با عجله غذایمان را خوردیم و رفتیم.این ساعت هم تربیت بدنی داشتیم البته با همان دکتر سعیدی،به همین دلیل بدون هیچ توضیحی هر سه نفرمان با فاصله نشستیم بالاخره کلاس با تمام خسته کنندگی اش به پایان رسید.
جلوی در دانشگاه فرزاد را دیدیم که به انتظار فرناز ایستاده بود.فرزاد به ما تعارف کرد که مارا برساند،گفتم:
- ممنون،ماشین هست.
و از هم خداحافظی کردیم.زمانی که سولماز سوار ماشین شد،گفتم:
- کجا برم خانم؟
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- فعلا مستقیم برو.
- خانم مسافر سوار کنم یا در بست تشریف می برید؟
- حالا یه بار می خواد منو برسونه ببین چه کار می کنه؟
داخل خیابانی پیچیدم ،سولماز گفت:
- اگه همین جاها نگه داری من پیاده می شم.
- می رسونمت،بگو توی کدوم کوچه بپیچم.
- نه مرسی،همین اول کوچه است خودم می رم.
و بعد پیاده شد و رفت.به ساعتم نگاه کردم.ساعت شش بود.حساب کردم تقریبا برای ساعت هفت و ربع به خانه می رسم.
نیم ساعتی که رفتم ماشین به تکان افتاد،ماشین را به کنار خیابان کشیدم و فهمیدم که بنزین تمام کرده زیر لب غریدم:توی این خیابون یک طرفه و خلوت،آخه اینم جا بود!
از صندوق عقب یک گالن چهار لیتری بیرون آوردم و روی سقف ماشین گذاشتم و سوار شدم.چند ماشین بی توجه رد شدند و رفتند چند دقیقه بعد ماشین دیگری هم رد شد ولی کمی جلوتر نگه داشت دو پسر از اتومبیل بیرون آمدند.از صدای خندیدنشان معلوم بود که قصد کمک ندارند.در را قفل کردم و سرم را روی فرمان گذاشتم،می دانستم اگر بفهمند من دختر جوانی هستم بیشتر مزاحم می شدند یکی از آنها به شیشه ضربه ای زد و گفت:
- خانم کمک نمی خوای...سرتو بلند کن ببینم...
دیگری گفت:
- نه خیر،مثل اینکه قصد نداره با ما راه بیاد.
و بعد از چند لحظه رفتند.
یک ربع دیگر هم گذشت،این بار ماشین دیگری نگه داشت،سه پسر از آن پیاده شدند آنها هم بعد از پنج شش دقیقه مسخره بازی رفتند و گالن را هم با خودشان بردند.
به خودم لعنت فرستادم که چرا دقت نکرده بودم دعا می کردم به پست آدمهای درست و حسابی بخورم و از این مهلکه نجات پیدا کنم.
دوباره سرم را روی فرمان گذاشتم.صدای ضرباتی را که به شیشه می خورد شنیدم،اهمیتی ندادم ولی پس از چند لحظه صدای مردی را که مرا به نام می خواند شنیدم با تعجب سرم را بلند کردم و اردلان را دیدم(من کشته مرده این نوع پیشامد های سرنوشتم !!!! از بین این همه آدم آشنا این اردلان پیدا شد....جل الخالق)
اردلان به طرف راست ماشین رفت و به پنجره ضربه ای زد که در را برایش باز کنم.در را باز کردم سوار شد و گفت:
- خوب شد بالاخره یادتون اومد درو باز کنید.
- سلام،ببخشید دیر شد.
- سلام خانم،حالتون خوبه؟
- مرسی.
- وقتی دیدم سرتون و روی فرمان گذاشتید فکرکردم طوریتون شده.
- نه چیزی نشده،فقط بنزین تموم کردم،الان تقریبا چهل دقیقه ای می شه اینجام.
- یعنی کسی پیدا نشد بهتون کمک کنه؟
- چرا دوتا ماشین نگه داشت ولی آدمهای درست و حسابی نبودند منم از خیر کمکشون گذشتم.
یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
- حالا از کجا فهمیدید من درست و حسابی ام و فقط قصد کمک دارم؟
- حداقلش اینه که من شما رو می شناسم.
- حالا چه کمکی از دست من برمیاد؟
- دو لیتر بنزین،تا به پمپ بنزین برسم.
- متاسفم من خودم شاید دو سه لیتر بیشتر نداشته باشم اما وقتی پمپ بنزین رفتم یه چهار لیتری برای شما میارم.
و خواست پیاده شود.من که حسابی ترسیده بودم ناخودآگاه بازویش را گرفتم و گفتم:
- خواهش می کنم منو تنها نذارید.
نگاهی به من انداخت،بازویش را رها کردم و سرم را از خجالت پایین انداختم.
- نترس زود برمی گردم.
- نه منم با شما میام.
- اگه با من بیای ممکنه وقتی برگشتیم یا لاستیکهای ماشین یا خودش نباشه.
اشکهایم داشت سرازیر می شد،سرم را پایین انداختم تا ریزش اشکهایم را نبیند و گفتم:
- من دیگه نمی تونم تنها اینجا بمونم.
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت:
- تو داری گریه می کنی!
- آره چون خودم از ماشینم مهمترم،اگه تا اومدن شما یه آدم احمق پیدا شد و شیشه رو شکست من چه کار کنم؟
اردلان در حالیکه به من خیره شده بود گفت:
- نگران نباش،ماشین و بکسل می کنم.
پیاده شد و از عقب ماشین خودش طنابی بیرون آورد و کارها را ردیف کرد.تا پمپ بنزین نیم ساعتی راه بود.در جایگاه کلید در باک را به یکی از ماموران دادم تا برایم بنزین بزند.اردلان که زودتر از من بنزین زده بود منتظرم مانده بود.
ماشین را پارک کردم،پیاده شدم و گفتم:
- ممنون آقای امیری،واقعا به من لطف کردید مثل اینکه خدا شما رو برای کمک به من فرستاده.
- خواهش می کنم خانم.
- امیدوارم بتونم کمکهای شما رو جبران کنم.
گفت:
- تا دم خونه همراهیتون می کنم.
تشکر کردم و گفتم:
- دیگه مزاحم شما نمی شم.
- مزاحمتی نیست در ضمن این شماره تلفن منه،هر وقت مشکلی پیش اومد با من تماس بگیرید.من چهار به بعد خونه ام.
کاغذ را گرفتم،از او خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم،او هم پشت سرم بود.جلوی در خانه پارک کردم اردلان برایم دستی تکان داد و رفت.
ادامه دارد.....