0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:24 PM

فصل هفتم-2
از ویلا بیرون رفتم از حصار گذشتم چشمم به آقا رضا افتاد که با جیپش از جاده می آمد،کلاهم را برایش تکان دادم،جلوی من نگه داشت،سلام کردم.
- سلام دختر گلم،چقدر بزرگ شدی بابا.
- من بزرگ نشدم،عینک شما ذره بینه برای همینه که منو بزرگ می بینی.
- زبونتم که درازتر شده.
- قهر میکنم ها آقا رضا.
- حالا کجا می رفتی؟
- لب دریا،قدم بزنم ولی حالا که شما اومدید با هم میریم سواری کنار ساحل .
- نه هنوز دفعه قبل رو فراموش نکردم یادته چطوری روندیش که دوتا چرخش رفت هوا.
- اون موقع بلد نبودم حالا سه ساله گواهینامه گرفتم،بریم آقا رضا؟
- باشه به شرطی که خودم رانندگی کنم.
- نه دیگه قرار نشد با من نسازی بابا رضا.
آقا رضای بیچاره که به این کلمه حساس بود از پشت فرمان کنار رفت.او و زری خانم سالها بود که صاحب فرزندی نشده بودند برای هیمن وقتی به آنها مامان و بابا می گفتی هر کاری می خواستی برایت می کردند.
- توام خوب بلدی چطوری منو خام کنی.
خندیدم و حرکت کردم و در همین موقع صدای سولماز و شاهین را که صدایم می کردند، شنیدم ولی توجهی نکردم.
آقا رضا با دیدن رانندگی من گفت:
- نه دست فرمونت خیلی خوب شده!
بعد از یک ساعتی که به خانه برگشتیم به آقا رضا کمک کردم تا خریدهایش را به آشپز خانه ببرد،از شاهین و سولماز خبری نبود،به ایوان رفتم و روی ننو تاب دراز کشیدم،بعد از مدتی تکان خوردن کم کم خوابم گرفت و نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم که با تکانهایی از خواب بیدار شدم،چشمهایم را باز کردم و زری خانم را دیدم.
- پاشو تنبل خانم تا کی می خوای بخوابی همه منتظرن.
همه دور میز نشسته بودند ،فقط بین شاهین و سولماز یک صندلی خالی بود همانجا نشستم.شاهین ظرف غذا را به طرفم گرفت و گفت:
- بفرمایید.
می خواستم دستش را رد کنم که دیدم گیتی به ما نگاه می کند،مقداری کشیدم و گفتم:
- مرسی.
- نوش جان.
سولماز هم ظرف سوپ را به طرفم گرفت.
برایش پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- منت کشی نکن که فایده نداره.
و مقداری سوپ کشیدم و گفتم:
- مرسی.
- نوش جونت عزیزم،اگه دختر خوبی باشی برات خبر خوبی دارم.
- اصلا دلم نمی خواد خبر آبکیت رو بشنوم.
- باشه فقط بعدا نظرت عوض نشه،در ضمن اینطوری پسر عموت فکر می کنه تو دختر لوسی هستی که سر کوچکترین مسئله ای قهر می کنی.
گیتی دیس برنج را برداشت و به سولماز تعارف کرد و بعد به طرف من گرفت و گفت:
- سایه جان بکش.
- دستتون درد نکنه،خانم عموی عزیز.
- بالاخره من نفهمیدم من عزیزم یا عموت.
لبخندی زدم و گفتم:
- هردوتون برای من عزیزید.
سولماز آرام گفت:
- خوب بلدی زبون بریزی.
جوابش را ندادم.شاهین آرام گفت:من چطور؟
با تعجب گفتم:یعنی چی ،من چطور؟
- من برات عزیز نیستم؟
در حالیکه خنده ام گرفته بود گفتم:خب چرا،توام برام عزیزی.
لبخندی زد و گفت:جدی می گی؟
- یعنی باورت نمی شه؟
- چرا خیلیم خوشحالم.
بعد از نهار همه برای استراحت به اتاقشان رفتند،من و سولماز روی تخت دراز کشیده بودیم،سولماز کتاب می خواند و گاهگاهی قسمت های جالبش را بلند می خواند که من هم بشنوم.بعد از یک ساعتی در زدند و صدای شاهین را شنیدم که می گفت:
- مزاحم که نشدم؟
- مه خیر،بفرمایید .خونه خودتونه.
- نه ،مرسی،فقط می خواستم بگم من برای ماهیگیری حاضرم.
و سرش را پایین انداخت.
- باشه تا ده دقیقه دیگه ما آماده ایم.
- پس پایین منتظرتونم.راستی قلاب دارید؟
- من آره ولی سولماز نه.
وقتی آماده شدیم از ویلا خارج و به طرف شاهین که کنار حصار ایستاده بود ،رفتیم.
شاهین گفت:
- با ماشین بریم یا تا ساحل پیاده روی کنیم؟
- نه پیاده بهتره.
و رو به سولماز کردم و گفتم:
- قبوله؟
- به خاطر تو باشه.
لپش را کشیدم و گفتم:قربون تو دختر خوب.
- سایه نمی دونی وقتی رفتی سولماز چقدر نگرانت بود.بهت تبریک می گم که چنین دوست خوبی داری.
- من از داشتن چنین دوستی به خودم می بالم سولماز برای من مثل یه خواهره.
و سولماز را بوسیدم.
کنار ساحل شاهین گفت:با قایق موتوری یا پارویی؟
- نه پارویی بهتره.
- اون موقع کی پارو می زنه؟ حتما شما دو نفر؟
- پس چی،نکنه ما رو دست کم گرفتی؟
- نه ولی...
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:ولی چی؟حتما فکر کردی ما چند تا پارو که زدیم خسته می شیم آره؟
- نکنه فکر آدمو می خونی؟
- ای یه همچین چیزایی،ولی بهتره بدونی تیم ما توی مسابقات قایقرانی رودهای خروشان برنده مدال طلا شده.
شاهین که تعجب کرده بود گفت:جدی می گی؟
- باور کن.
سوار قایق شدیم شاهین رفت جلوی قایق و راحت نشست و من و سولماز هر کدام پارویی به دست گرفتیم و پارو زدیم هنوز مقداری نرفته بودیم که صدای سولماز در آمد.
- ای خدا منو از دست این سایه نجات بده، آخه دختر تو چرا یه روده راست تو شکمت نیست؟
- پارو بزن،این مسئله حیثیتیه.
- چی دارید یواش یواش برای هم تعریف می کنید؟
- راست می گه خب سولماز بلندتر حرف بزن.
و رو به شاهین کردم و ادامه دادم:
- داشت یکی از خاطراتش رو از مسابقه قایقرانی می گفت،سولماز جان برای شاهینم بگو.
سولماز که دیگه اگر کارد می زدی خونش بیرون نمی ریخت گفت:
- سایه نمی خوای توی این گرما از خاطرات کشتیرانی تو مثلث برمودا برات حرف بزنم؟
- نه برای شاهین خوب نیست ممکنه شب کابوس ببینه وگرنه از نظر من اشکالی نداره.
- نه دیگه من اینقدر هم ترسو نیستم،اما مثل اینکه سولماز دیگه حسابی خسته شده و نمی تونه ادامه بده و این رل قهرمانانه رو بازی کنه،سولماز می خوای جاهامون رو عوض کنیم؟
- با کمال میل.
و بعد از چند دقیقه سولماز گفت:
- آخیش چقدر خوبه آدم راحت بشینه و دریا رو نگاه کنه.
- بله همین طوره که می فرمایید.
- چقدر خوب بود اگه تو همیشه با من موافق بودی!
- اوا مگه همیشه من با تو مخالفت می کنم که اینقدر حسرت به دل حرف می زنی؟
- مخالفت که نه ولی همیشه نظر خودتو غالب می کنی.
- مثل اینکه دریا زده شدی عزیزم.
شاهین در حالیکه می خندید گفت:
- خب دیگه پارو نزن فکر کنم همین جا خوبه.
آن موقع که پارو می زدم به دریا توجهی نداشتم ولی حالا که راحت نشسته بودم ،فهمیدم حرف سولماز کاملا درست بود.دوست داشتم همانجا می نشستم و غروب خورشید را نگاه می کردم.
سولماز و شاهین هر کدام دو ماهی گرفته بودند ولی من هنوز موفق به گرفتن یک ماهی هم نشده بودم که شاهین گفت:
- بهتره بریم.
- من هنوز یه ماهیم نگرفتم و تا نگیرم دست از تلاش بر نمی دارم.
شاهین که جدیت مرا دید گفت:
- باشه یک ربع دیگه هم به خاطر تو صبر میکنیم و با سولماز قلاب هایشان را از آب بیرون آوردند تا شانس من بیشتر شود.
در آخرین دقایق قلاب تکان خورد و بالاخره توانستم یک ماهی بزرگ صید کنم.
سولماز با دیدن ماهی گفت:
- خب خدا رو شکر،وگرنه حالا حالا ها اینجا تشریف داشتیم.
- نه دیگه داشتم خسته می شدم.
در راه برگشت شاهین به تنهایی پارو زد و من و سولماز در حالیکه دست در گردن هم انداخته بودیم در سکوت آبی بیکران را تماشا می کردیم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها