0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  10:20 PM

فصل ششم-3
زهرا خانم زنی پنجاه ساله بود که گاهگاهی برای کمک به مادر به منزل ما می آمد و من او را مثل مادربزرگم دوست داشتم،زنی ساده و پاک نیت بود،امروز هم وقتی فهمیده بود مامان میهمان دارد برای کمک مانده بود.زمانی که شام کشیده شد زهرا خانم سر میز نیامد،بیچاره خجالت می کشید به سراغش رفتم و با اصرار سر میز آوردمش،زهرا خانم کنار من نشست ،برایش غذا کشیدم و گفتم:
- بفرمائید ،زهرا خانم غریبی نکنید.
زهرا خانم لبخند مادرانه ای زد و تشکرکرد.بعد از چند دقیقه ای مامان به زهرا خانم گفت:
- یه لیوان نوشابه برای گیتی بریز.
من که دوباره شیطنتم گل کرده بود روی پلوی زهرا خانم مقداری نمک پاشیدم.
زهرا خانم با نگاهی به بشقابش گفت:
- سایه جان من دیگه اشتها نداشتم ،برای چی دوباره کشیدی؟
- زهرا خانم شما که چیزی نخوردید چرا تعارف میکنید،بخورید.
زهرا خانم قاشق را پر کرد و به دهانش گذاشت.نگاهش کردم و متوجه شدم فهمیده که غذا شور شده،نگاهی به من کرد و گفت:
- وای سایه جان اینکه شور ِ شور شده؟
- نه زهرا خانم،من خوردم شور نبود.
- تو داری برای دلخوشی من اینو می گی،بهتره پاشم برم.
کم مانده بود همه چیز خراب شود بنابراین آرام گفتم:زهرا خانم من شوخی کردم یه ذره نمک روی غذاتون پاشیدم،فقط همین.
زهرا خانم نگاهی به من انداخت و گفت:راست می گی؟
- آره به جون خودم ،به مامان چیزی نگی.
- باشه الان نمی گم ولی بعدا حتما می گم،من نمی دونم تو کی می خوای دست از این شیطنتا برداری؟
- زهرا خانم،جون من نگو،قول می دم به وقتش دست بردارم.
بعد رو کردم به سولماز و گفتم:عجب غلطی کردم می خواد به مامان بگه.
- فکر نکنم،خواسته بترسونت.
- آخه مامان منو می شناسی که چقدر منظبطه اگه بفهمه خیلی بد می شه،سولماز دعا کن چیزی نگه.
- چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
- دیگه ببین کار دنیا چقدر خراب شده که تو داری منو نصیحت می کنی.
- خب بالاخره باید یکی تورو نصیحت کنه.کی بهتر و غمخوار تر از من؟
- توأم داری از آب گل آلود ماهی می گیری،خدا به داد اون کسی برسه که تو ناصحش باشی.
- خیلیم دلت بخواد ،اصلا بهتره به مامانت بگه ،اگرم نگفت خودم میگم.
- سولماز دیگه داری عصبانیم می کنی ها!
- عصبانی بشو ببینم چی می شه؟
از زیر میز پایش را محکم روی پایش کوبیدم از درد می خواست جیغ بکشه ولی جرأت نداشت نگاهش کردم و لبخند زدم،بعد از چند دقیقه ظرف ژله را برداشتم و گفتم:
- سولماز جان ژله.
دندان قروچه ای کرد و گفت:
- نه عزیزم میل ندارم.
اولین نفری که از سر میز شام بلند شد من بودم،چند لحظه بعد سولماز و شاهین هم آمدند.
خوشحال شدم با سولماز تنها نبودم و گرنه حتما کارم را تلافی می کرد.نیم ساعتی که نشستم برخاستم تا آب بخورم رو به شاهین کردم و پرسیدم:
- آب نمی خوری.
- نه ممنون.
- تو چی عزیزم؟
- یه لیوان مرسی.
- خب برو بخور.
- حالا ببین ،دیگه دارم عصبانی می شم امروز تا اونجائی که راه داشته سر به سر من گذاشتی.
- من؟!حالا چرا عصبانی می شی،برات یه لیوان آب میارم ،غصه نخور.
و سریع رفتم و با یک لیوان آب برگشتم.سولماز که طفلک می ترسید آب بخورد لیوان را از دستم گرفت و روی میز گذاشت.
- چرا نمی خوری؟
شاهین در حالی که به من نگاه میکرد گفت:
- حتما می ترسه توش نمک ریخته باشی.
و خندید.با تعجب گفتم:
- متوجه منظورت نمی شم؟
- حتما دیده چه بلایی سر زهرا خانم آوردی.
در حالیکه سعی میکردم نخندم گفتم:ولی من فکر کردم کسی متوجه نشده البته به جز سولماز،یعنی می دونی شاهین فکرش از سولماز بود.
- سایه تورو به هر کسی که می پرستی دست از سر من بردار.
- این دست من ،اینم سر تو،کجا دست من رو سر توئه؟حالا شاهین فکرمی کنه تو علاوه بر اینکه خیلی شیطونی ،دیوونه ام هستی.
شاهین که خنده اش گرفته بود سرش را پایین انداخت و در حالیکه می خندید گفت:
- سایه نمی دونستم اینقدر شوخ و شیطون وسرزنده ای.
- با همین کاراش پدر منو در اورده.
- تو دیگه حرف نزن که خودت از من بدتری.
- سایه از دستت سر به بیابون می ذارم ها!
- سولماز من یه قمقمه آب دارم یادت باشه وقتی خواستی بری با خودت ببریش لازمت می شه.
سولماز با صدای بلند خندید و من دوباره گفتم:
- آهان حالا ببین چقدر خوشگل شدی،هیچ وقت اخم نکن.
- واقعا شما دوستای خوبی برای هم هستید،این خودش کلی ارزش داره.
- دنیا رو بگردم از سولماز بهتر پیدا نمی کنم،به جون خودم خیلی دوستش دارم.
- وای خدا دوباره محبتش قلمبه شد.
- نازی،دیگه اذیتت نمی کنم.
سولماز رو به شاهین کرد و گفت:
- این قولش فقط دو دقیقه اعتبار داره.
- قرار نشد آبروی منو جلوی آقای دکتر ببری و گرنه می دم گوشِت رو ببره.
- دیدید من اینو مثل کف دستم می شناسم.
- نه شاهین اشتباه گفت کف دستش رو مثل من می شناسه.
- وای داری کفریم می کنی پا می شم.....
نگذاشتم ادامه بدهد وگفتم:
- اگه می خوای بری بیابون کلاه و قمقمه ببر،اگه خواستی بری کنار دریا مایو بپوش.اگه خواستی بری صحرا یه کوله پشتی دارم که جون می ده برای دشت و صحرا،وسایلت رو توش می ذاری و می اندازی رو دوشت و می ری،اون طوری که نادر رفت.
شاهین که درتمام مدت می خندید گفت:سایه دیگه نگو دارم از دل درد می میرم.
- نه جدا شما بگید من شیطون ترم یا سایه ؟
- شاهین جان خجالت نکش،فقط حقیقت رو بگو،سولماز ناراحت نمی شه.
- شما هر دوتون شیطونید.
- واضح تر بگید شاهین خان.
- تو چشمای سایه یه برق خاصیه که شیطونتر نشونش می ده.
- دیدی سایه ایشون با من هم عقیده هستن.
- چی چی با تو هم عقیده اس،شاهین ناسلامتی ما با هم فامیلیم بگو سولماز شلوغتر از منه.
- من هر طور که فامیلی با تو حساب کنم باز تو شیطونتری عزیزم.
- خیلی ممنون،دست شما درد نکنه الا که این طوری شد من می رم.
نگذاشتند حرفم را ادامه دهم و با هم گفتند :
- کجا؟؟
با خونسردی گفتم:
- میوه بیارم!
شاهین نفس راحتی کشید و گفت:
- فکرکردم می خوای قهر کنی.
لبخندی زدم و گفتم:
- نه دیگه اونقدرام لوس نیستم.
موقعی که ظرف میوه را برداشتم ببرم عمو گفت:
- سایه جان با بچه ها بیاید می خوام درباره یه برنامه نظرتونو بپرسم.
- چشم عمو جان.
پیش سولماز و شاهین رفتم،صحبت سر خارج رفتن بود.صدای سولماز را شنیدم که گفت:
- من خیلی دوست دارم برم اونجا.
- پس سولماز جان تا ،حالا نرفتی ،بیا بریم پیش عمو مثل اینکه خبرایی شده.
- سایه دوباره چه نقشه ای کشیدی.
- به جون تو هیچی،عمو گفت می خوام نظرت رو راجع به موضوعی بپرسم.
- درباره چی؟
- مثل اینکه یکی از آشنا های عمو که خیلی پولداره قصد داره با یه دختر ایرانی ازدواج کنه و بره آمریکا،عمو هم تورو معرفی کرده.
- سایه بس کن.دیگه داری دیونه ام می کنی ها!
شاهین پرسید :
- سایه داری جدی می گی؟
در حالیکه سعی می کردم قضیه را لو ندهم گفتم:
- واه،یعنی چی شاهین،شوخیم چیه؟
سولماز و شاهین کاملا باور کرده بودند که عمو می خواهد درباره خواستگاری صحبت کنه و وقتی عمو گفت،((قراره آخر هفته به شمال بریم))قیافه شاهین و سولماز دیدنی بود.شاهین دستش را روی صورتش گذاشته بود و می خندید،سولماز هم از زیر میز یا پایم را لگد می کرد یا نیشگونم می گرفت.بالاخره بعد از اینکه همه موافقت کردند سولماز بلند شد و گفت:سایه یه لحظه بیا.نگاهی به شاهین کردم و گفتم:
- بیا،مثل اینکه قضیه خیلی بغرنجه.
شاهین بی تأمل برخاست و به دنبال سولماز به حیاط رفتیم،سولماز تا چشمش به من افتاد گفت:
- به نظرت شوخی بی مزه ای نبود؟
- فقط یه شوخی بود،فکر نمی کردم اینقدر عصبانی بشی سولماز.
- تو اصلا بلد نیستی کی و کجا شوخی کنی.بابا،هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.
- باشه می رم کلاس یاد میگرم.
- سایه،جون من چاشنی خود شیرینی رو بهش اضافه نکن.
- آخه چرا؟ترش و شیرین می شه اون موقع مزه اش بهتره.
- پس یه بار همچین شوخی باهات بکنم که....
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم:
- باشه،موفق باشی.
وقتی بحثمان تمام شد به شاهین نگاه کردیم که روی زمین نشسته بود و دلش را گرفته بود و می خندید،بعد از چند دقیقه ای که خنده اش تمام شد گفت:
- سایه تو عجب فیلمی هستی.
- نه بابا ،خبر ندارید چون سایه سریاله و شوخی هاش ادامه داره.
به هر حال دل سولماز را به دست آوردم،موقع خداحافظی شاهین رو به سولماز کرد و گفت:
- خانم از دیدارتون خیلی خوشحال شدم امیدوارم دوستای خوبی برای هم باقی بمونید.
- منم امیدوارم البته اگه سایه بذاره.
- نه من قول می دم دیگه دختر خوبی بشم.شبا هم ساعت نه بخوابم.
چند دقیقه بعد خانواده عمو رفتند.من و سولماز هم رفتیم که بخوابیم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها