پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:18 PM
فصل پنجم
بعد از ظهر روز شنبه به فرودگاه رفتیم،عمو و خاله برای بدرقه ما آمده بودند،اما اشکان چون از خداحافظی کردن در فرودگاه خوشش نمی آمد ،نیامده بود.
روی صندلی هواپیما که نشستیم سولماز کمی ناراحت به نظر می رسید ،برای اینکه روحیه اش را عوض کنم گفتم:
- این چه قیافه ایه که به خودت گرفتی؟شب خواب بد بد می بینم.
- سایه تو نمی دونی چقدر سخته؟
- درکت می کنم ولی با غم و غصه کاری از پیش نمی ره،بهتره بهش فکر نکنی.
- سایه حالا بهت خوش گذشت یا نه؟
- آره خیلی کاش دوباره خانواده ات می اومدن تهران.
- آره من واقعا از دست خوابگاه رفتن خسته شدم،هر چند اکثرا خونه شمام ولی هر وقت می رم خوابگاه دلم می گیره.
- سولماز درباره جیران بگو.می دونی این زن خدمتکار یه حالت خاصی داره که نظر آدمو جلب می کنه.
- آره داستان زندگیش خیلی طولانی و غمگینه.
- حالا به طور خلاصه ،یه چیزایی بگو .
- خب جونم برات بگه ،اصلیت جیران شمالیه وقتی پنج سالش بوده پدر و مادرش تصادف می کنند و می میرن و عمه جیران،اونو بزرگ می کنه،البته پدر جیران پولدار بوده برای همین هم عمه جیران تصمیم می گیره اونو بزرگ کنه.
ولی چشم دیدن اونو نداشته،خلاصه از جیران مثل یک کلفت کار می کشیده جیران پنج ساله مجبور بوده تمام ظرفا رو بشوره جارو کنه،ببره بیاره و هی کتک بخوره هم از دست عمه اش هم از دست پسراش.
خلاصه پنج سالی به همین ترتیب می گذره و ده ساله می شه خودش این طوری می گه که:ده ساله بودم ولی هیکلم به سیزده چهارده ساله ها می خورد،یکی از پسر عمه هام که هفده ساله بود مدام چشمش دنبال من بود و عمه به جای اینکه جلوی پسرش رو بگیره مدام منو کتک می زد که تو یه کاری می کنی که توجه محمد رضا بهت جلب بشه.
یه روز که رفته بودم لب چشمه آب بیارم کوزه خیلی سنگین بودو مجبور بودم هر چند قدم بذارمش زمین و نفسی تازه کنم،نیمه های راه بود ولی خیلی خسته شده بودم دلم می خواست یه کم بشینم ولی می ترسیدم دیر برسم و بهانه دست عمه بدم و اون دوباره کتکم بزنه.
به سولماز نگاه کردم اشک در چشمانش حلقه بسته بود.من هم برای جیران ناراحت شده بودم.نمی دانستم اینقدر بدبختی کشیده،پس برای همین اینقدر پیر و شکسته شده بود.
- سولماز اگه نمی تونی دیگه ادامه نده.
- نه ،حالا که گفتم،تمومش می کنم.می دونم خیلی کنجکاو شدی بفهمی آخرش چی می شه.
- آره خیلی دلم به حالش می سوزه.
- منم همین طور کجا بودم؟
- توی راه.
- آهان،ناگهان صدای خش خشی از پشت سرش می شنوه سرش و که برمی گردونه محمد رضا رو می بینه،محمد رضا میاد و کوزه رو برمی داره و یه کم مونده به خونه کوزه رو زمین می ذاره و می ره نه حرفی می زنه نه چیزی.
- جیران که طفلک تو این پنج سال فقط خشونت دیده بوده از این کمک اون خیلی خوشحال می شه،ولی وقتی به خونه می رسه عمه بهش می گه پس چرا اینبار اینقدر زود اومدی نکنه کسی برات کوزه رو آورده.جیرانم که ترسیده بوده فقط به عمه نگاه می کنه و حرفی نمی زنه.
عمه هم می خواسته کتکش بزنه که محمد رضا سر می رسه و جلوی مادرش رو می گیره،اونم به دروغ می گه جیران و با مردی دیدم که داشته کوزه رو براش می آورده،محمد رضا با خشونت کمربند و از دست عمه می گیره و میگه من براش آوردم،بعد از خونه بیرون میره.
جیران کتک خورده یه گوشه می شینه اشک می ریزه بدتر از اون دوتا پسرای دیگه بودن که اونو مسخره می کردن،عمه هم شب که می شه جیران رو توی انباری ته حیاط زندانی می کنه و درو روش قفل می کنه و می ره و تا دو روزم سراغش رو نمی گیره حتی یه تیکه نون خشکم بهش نمی ده.
- - پس محمد رضا چی اون سراغش نمی ره؟
- نه همون روز که با مادرش حرفش می شه از خونه بیرون میره و تا دو روز دیگه به خونه نمی آد،وقتی هم میاد می بینه جیران نیست بالاخره این طرف اون طرف رو می گرده تا جیران رو ته انباری پیدا می کنه.
جیران که از تشنگی و گرسنگی داشته می مرده با دیدن محمد رضا اشکش جاری می شه. خلاصه محمد رضا براش آب و غذا میاره و بعد هم به خونه می برش،عمه که میاد و می بینه جیران و محمد رضا با هم هستن،عصبانی میشه و دوباره می خواسته به جون جیران بیفته که محمد رضا جلوش سینه سپر می کنه و می گه اگه دست روی جیران بلند کنی با من طرفی.خلاصه عمه که هوا رو ابری می بینه سر جاش می شینه ،از اون به بعد محمد رضا مدافع جیران میشه،خلاصه یک سال می گذره جیران نه کتک می خورده نه حرفی می شنیده.تا اینکه محمد رضا هجده سال می شه و باید به سربازی می رفته،قبل از رفتن با جیران حرف می زنه و می گه که دوسش داره و می خواد باهاش ازدواج کنه،جیران هم بهش قول می ده که منتظرش بمونه.محمد رضا به مادرش هم می گه که قراره با جیران عروسی کنه.ولی اون مخالفت می کنه.محمد رضا هم بهش می گه که نظر تو اصلا برام مهم نیست فقط به این خاطر گفتم که یه بار شوهرش ندی و بعد بگی نمی دونستم.
محمد رضا به سربازی می ره و هر سه چهار ماه یکبار به جیران سر می زده.البته ناگفته نمونه که بعد از رفتن اون باز کلفتی و کتک خوردن شروع می شه ولی نه به شدت گذشته تا اینکه یک سال و نیمی می گذره از آخرین باری که جیران محمد رضا رو دیده سه چهار ماهی می گذشته ولی از اون خبری نمی شه تا این که بعد از مدتی جنازه محمد رضا رو میارن.
- آخه چرا مرده بوده؟
- این طوری که جیران می گه سر مرز کشته شده بوده،خلاصه تنها امید جیران از بین میره هر روز سر قبر محمد رضا می رفته و گریه می کرده که چرا تنهاش گذاشته و رفته.
یک سالی به سختی می گذره تا اینکه سر و کله یه خواستگار پیدا میشه که راننده کامیون بوده،حالا چطوری این بماند فقط اینو بدون که اون مرد چهل ساله بوده و یه زن دیگه داشته عمه برای اینکه از شر جیران راحت بشه اونو شوهر می ده احمد آقا هم جیران و به شیراز میاره،این طوری که خود جیران تعریف می کنه احمد آقا مرد بدی نبوده فقط یه کم بد اخلاق بوده ولی خب دست بزن نداشته،جیران سه ،چهار سالی زندگی می کنه،ولی بچه دار نمی شه البته تقصیر خودش بوده چون شوهرش از زن قبلیش سه تا پسر داشته البته احمد آقا هم که درآمدی نداشته از این موضوع ناراحت نمی شه سه تا پسر که داشته پس نون خور اضافه نمی خواسته خلاصه اصلا به روی جیران نمی آورده که بچه دار نمی شه.
جیران تازه پونزده ساله شده بود . برای خودش خانمی خوشگل و خوش هیکل .برای همین احمد آقا خوش اخلاق تر شده بود و بیشتر بهش سر می زد.احمد آقا حسابی عاشق ظرافت و زیبایی اون شده بود و داشته تازه طعم خوش زندگی رو می چشیده که یه روز احمد آقا توی جاده تصادف می کنه و می میره.جیرانم که زن صیغه ای اون بوده دستش به جایی نمی رسه.یعنی خودش می گه هر چند چیز زیادی نداشتم ولی چشم به مال احمد هم ندوخته بودم.همین که سه چهار سالی بدون دردسر ازم نگهداری کرده بود برام کافی بود.زن بیچاره که دیگه نمی خواسته پیش اون عمه خدانشناس برگرده مجبور می شه بره دنبال کار بگرده میر ه قسمت اعیان نشین شهر و اتفاقی در خونه پدر بزرگ و می زنه و مادربزرگم وقتی جیران و می بینه دلش براش می سوزه و برای خدمتکاری قبولش می کنه.حالام سی و پنج ساله تو خونه بابا بزرگه .اینم سرگذشت غم انگیز جیران.
- بیچاره کاش الان خانم خونه خودش بود!
- آره ولی مادر گوهر با جیران مثل یک خدمتکار رفتار نمی کرد ،برو از خودش بپرس بابام مثل مادرش به اون احترام می ذاره نمی دونی وقتی مادر گوهر مرد ،جیران چقد رگریه کرد.می گفت مثل خواهر نداشته ام...خب دیگه از بس حرف زدم فکم درد گرفت.ولی در عوض نفهمیدیم کی رسیدیم.
داخل فرودگاه خیلی سریع مامان و بابا را که منتظرمان بودند پیدا کردیم،با دیدن آنها تازه فهمیدم چقدر دلم برایشان تنگ شده بود.آنها هنوز ما را ندیده بودند .از پشت سر به آنها سلام کردم و مامان را در آغوش کشیدم و گفتم:
- مامان،خیلی دلم برات تنگ شده بود.
- مثل من عزیزم.
صدای پدر را شنیدم که گفت:
- ای شیطون،فقط دلت برای مامانت تنگ شده بود؟
بابا را هم در آغوش کشیدم و بوسیدم.بعد از اینکه سلام و احوالپرسی ها تمام شد .پدر گفت:
- خب ،چطور بود، خوش گذشت؟
- خیلی،فقط حیف که شما نبودید جاتون خیلی خالی بود.
- دوستان به جای ما ،بقیه حرفها باشه برای وقتی رسیدیم خونه.
وقتی به خانه رسیدیم سولماز گفت:
- من می خوام برم خوابگاه.
- چرا عزیزم؟اگه بری از دستت ناراحت می شم.تازه من غذای مورد علاقه ات رو درست کردم.
پدر در حالیکه دست سولماز را می گرفت گفت:
- کجا؟ما دلمون براتون تنگ شده.اگه تو نیای منو سارا و سایه با تو میایم خوابگاه.
من هم رو کردم به سولماز و گفتم:
- لوس نشو،راه بیفت وگرنه عصبانی می شم ها!
بعد از شام پدر برای انجام کارهای عقب افتاده به اتاقش رفت.رو به مامان کردم و گفتم:
- خب،از اومدن شاهین تعریف کنید.
- نمی دونی چه مهمونی با شکوهی برای اومدنش گرفته بودند گیتی خیلی خوشحال بود طفلک حق هم داشت دوازده سالی می شه که شاهین رفته آمریکا.
- ولی گیتی و عمو که برای دیدن شاهین هر سال می رفتن.
- سالی یه بار،اونم یه ماه و نیم میشه دیدن؟آخه آدم یه دونه بچه داشته باشه اونم بره خارج ،خیلی سخته به خدا.
- شاهین چه شکلیه ؟با عکساش خیلی فرق داره؟
- آره خیلی خوشگل تر از عکساش بود.اتفاقا سراغ تورو گرفت،ازم پرسید هنوز عروسک دوست داری یانه؟گفتم،نمی دونی اتاقش پر از عروسکه .اگه بری تو اتاقش فکر می کنی اتاق یه دختر بچه هفت، هشت سالست.
- مامان شما که آبروی منو بردین.
سولماز دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت:
- نه بابا مگه تو آبرو هم داشتی و من خبر نداشتم.
و با مامان خندیدند.
- راستی برای شام روز دوشنبه خونه عموت دعوت داریم.
- ولی من فکر می کردم شما دعوتشون می کنید.
- اتفاقا من گفتم ولی گیتی گفت این هفته شما بیاید هفته دیگه ما میایم.ولی خود شاهین دیشب به دیدن ما اومدو برامون سوغاتی آورد .
- اِ مامان پس چرا زودتر نگفتید ؟ببینمشون.
- یه سرویس مروارید برای من آورده ویه پیپ و فندک برای پدرت،هدیه تورو هم به خودت می ده.
- آخ جون ولی ای کاش مال منم آورده بود.
- متاسفم مجبوری تا دوشنبه صبر کنی.
- خدا صبرت بده سایه!می دونم خیلی سخته.
مامان د رحالیکه به حرف سولماز می خندید گفت:
- سولماز جان هفته آینده دوشنبه یادت نره.
- نه مرسی من مزاحمتون نمی شم ،جمعتون خانوادگیه.
- اِ خاله جون چرا با من اینقدر تعارف می کنی.تو برای من با سایه هیچ فرقی نداری،اگه از این حرفا بزنی از دستت ناراحت می شم.
- چشم.
مامان سولماز را بوسید و گفت:
- قربونت برم که اینقدر دختر خوبی هستی.
***
روز دوشنبه حدود ساعت هشت بود که به طرف خانه عمو حرکت کردیم.وقتی رسیدیم شاهین را ندیدیم،بابا سراغ شاهین را گرفت.
گیتی گفت:
- شاهین حمام بود که آب قطع شد. تا همین چند لحظه پیش آب قطع بود الان میاد خدمتتون.
از فرصت استفاده کردم و به زیر زمین رفتم تا سری به خرگوشهای گیتی بزنم.
برفی را بغل کردم و نوازشش کردم و از داخل کیفم دوتا حبه قند بیرون آوردم و به او دادم.بعد سراغ خرگوش سیاه و سفید با نمکی رفتم که بعد از بری او را بیشتر از همه دوست داشتم و به او هم یک حبه قند دادم ولی برای سه تای دیگه چیزی نیاورده بودم فقط دستی به سرو گوششان کشیدم و بلند شدم بیرون برم که کسی سلام کرد.
برگشتم و شاهین را دیدم ،مامان راست می گفت قیافه اش با عکسهایی که از او دیده بودم خیلی فرق می کرد.
- سلام حالتون خوبه.
- ممنون شما خوبید.
- مرسی.
- مامان درست می گفت،شما خیلی خوشگلید.
لبخندی زدم و گفتم:
- گیتی همیشه درباره من اغراق می کنه،شمام خیلی تغییر کردید.
- بهتر شدم یا بدتر؟
- خب معلومه بهتر.
لبخندی زد و گفت:
- اینجا جای خوبی برای مصاحبت با خانم زیبایی مثل شما نیست.
- وقتی بهم می گی شما احساس غریبی میکنم.فکر نمی کنی تو ،خیلی بهتر باشه؟
- فکر کردم شاید خوشت نیاد بهت بگم تو.
در را باز کرد و گفت :
- خواهش می کنم.
جلوی درآشپز خانه به گیتی برخوردم و گفتم:
- برفی خیلی چاق شده.
- داره بچه دار میشه.
در حالی که می خندیدم گفتم :
- مبارک باشه.
و به سالن پذیرایی رفتم و نشستم،بعد از چند لحظه گیتی آمد و کنار مامان نشست و با هم شروع به صحبت کردند ،پدر و عمو هم درباره اوضاع کارحانه با هم صحبت می کردند.
به شاهین که رو به رویم نشسته بود نگاه کردم چشمهایش تقریبا همرنگ چشمهای خودم بود منتهی یه کم پررنگتر با ابروهای هلالی و گونه برجسته،بینی اش هم عیب نداشت و کاملا به صورتش می آمد وقتی می خندید دو ردیف دندان سفید و مرتب نمایان می شدند.موهایش بلند بود و آراسته.قدبلند وچهر شانه روی هم رفته خیلی جذاب بود.بلوزی سفید با شلوار جین پوشیده بود که زیباییش را بیشتر کرده بود.
شاهین که سرش را بلند کرد سریع جت نگاهم را عوض کردم ولی متوجه شدم به من خیره شده،بعد از چند لحظه ای نگاهش کردم ،لبخند زد،من هم لبخند زدم و سرم را پایین انداختم.
بعد از شام پدر و عمو رفتند با هم شطرنج بازی کنند،مامان و گیتی هم رفتند تا ژورنال مدل مویی را که جدیدا یه دست گیتی رسیده بود ،ببینند.
شاهین به طرفم آمد و گفت:
- سایه بهتره من و تو هم اینجا نشینیم .دنبال من بیا.
وقتی وارد اتاقش شدم بوی ادکلن ملایمی فضا را پر کرده بود،اتاقش به نظرم خیلی جالب اومد طرف چپ اتاق تخت خوابش قرار داشت،کاناپه ای هم کنار پا تختی بود که جلوی آن میزی قرار داشت که رویش پر بود از مجلاتی به زبان لاتین.
کتابخانه سمت راست هم پر بود از کتابهای قطور.
- اتاق جالبی داره.
- ولی از دکورش زیاد خوشم نمی آد می خوام عوضش کنم.
بعد کاتالوگی دستم داد و گفت:
- به نظر تو کدوم یکی از این طرحها قشنگتره؟
کاتالوگ را باز کردم و طرحها را دیدم و یکی را نشانش دادم و گفتم:
- این از همه قشنگتره.
با نگاهی به طرح گفت:آره خیلی قشنگه،ولی این طرح برای اتاق خواب دونفره اس.
و خندید.
در حالیکه خجالت کشیده بودم گفتم:
- اکثر طرحا دونفره بود برای همین بیشتر حواسم به اونها جلب شد.
بعد طرح دیگری را نشانش دادم و گفتم:
- اینم خوبه.
- آره خودمم همین رو انتخاب کردم.
کاتالوگ را بست و گفت:
- درست تموم نشد؟
- نه من تازه ترم پنجمم،ولی فکر کنم هفت ترمه درسمو تموم کنم.
- خوبه ،وی مثل اینکه یک سال پشت کنکور موندی درسته؟
- در واقع بله،چون من سال اول پزشکی قبول شدم ،یه ترم خوندم فهمیدم این رشته به درد من نمی خوره.انصراف دادم و دوباره شروع کردم به درس خوندن تا رشته تاریخ قبول شدم.برای همین یه سال عقب افتادم.البته حالام برای اینکه از جمع دکترای فامیل عقب نمونم قصد دارم دکترام رو توی رشته تاریخ بگیرم تا از بقیه کم و کسری نداشته باشم.
- تو نه تنها از بقیه چیزی کم و کسر نداری تازه یه چیزی ام تو وجودت هست که دیگرا فاقد اون هستن.
- جدی!مگه تو ازم تعریف کنی.
- ولی من جدی جدی گفتم.
- قصد داری ایران بمونی؟
- قصدش رو که دارم،ولی هنوز به مامان و بابا چیزی نگفتم،تا اگه باز نظرم عوض شد زیاد ناراحت نشن،تو اولین نفری هستی که بهت گفتم امیدوارم این حرف پیش خودمون بمونه.
- مطمئن باش،فقط باید حق السکوت بدی.
- باشه.
و به طرف کمد دیواری رفت و درش را باز کرد.چهار بسته کادو پیچ آنجا بود .بسته ای را به طرفم گرفت و گفت:
- قابل شما رو نداره.
- مرسی،همین که به یادمون بودی کلی ارزش داره.دیگه نیازی به هدیه نیست.
و بسته را باز کردم.داخلش یک پالتو پوست زیبا بود.با شوق گفتم:
- مرسی شاهین خیلی قشگه.
- خواهش می کنم.
بسته بعدی را هم به دستم داد ،بسته را گرفتم و گفتم:
- وای اینم برای منه؟
- هم این،هم دوتای دیگه.
- دیگه قرار نبود این قدر خجالتمون بدی آقای دکتر.
- قابل شما رو نداره به قول معروف برگه سبزی است تحفه درویش.
بسته را باز کردم و جعبه ای را از آن بیرون کشیدم داخل آن یک عطر همراه با مام و اسپری بود.در بسته بعدی هم یک سگ پشمالو و خوشگل و در بسته آخر هم یکسری لوازم آرایش با مارکهای معروف بود.
- خوشت اومد؟
- آره خیلی ،واقعا خوش سلیقه ای.
- خوشحالم که خوشت اومد.
در همین موقع صدای گیتی را شنیدم که گفت:
- شاهین،عزیزم بیا میوه و شیرینی بر.
شاهین بلند شد و از بالای پله ها گفت:
- نه مامان الان میایم پایین.
چند دقیقه بعد همراه شاهین پایین رفتم.نیم ساعتی که نشستیم پدر برخاست و گفت:خب دیگه کم کم رفع زحمت کنیم.
من و مامان هم بلند شدیم،شاهین به من اشاره کرد همراهش بالا بروم.داخل اتاق که شدیم از داخل کمد بسته ها را در اورد و گفت:
- سایه یه خواهشی ازت دارم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بفرمایید.
- همین جا ازت خداحافظی کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب از دیدنت خیلی خوشحال شدم.
و دستم را جلو بردم.
شاهین لبخندی زد و گفت:
- منم همین طور.
و در یک لحظه شاهین دستم را بوسید.ناخودآگاه دستم را کشیدم.
- ناراحت شدی؟..منو ببخش.
به خود مسلط شدم و گفتم:
- چون پسر عموم هستی و با افکار و عقاید من آشنایی نداشتی می بخشمت،می دونی اگه یکی دیگه جای تو اینکارو می کرد الان دیگه دندوناش به ردیفی قبلش نبود!
- پس خدا خیلی رحم کرده.
- آره چون من خیلی زود عصبانی می شم.
- پس پشت این صورت زیبا و آروم و ملوس،یه آدم خشن مخفی شده؟
- می دونی من خیلی سختگیر نیستم ولی اجازه هم نمی دم هر کسی هر کاری بکنه.
- فکر نمی کردم ناراحت بشی امیدوارم منو ببخشی.
- اشکالی نداره در صورتی که دوباره تکرار نشه.
- آه،مگه دیوونه باشم که تکرار کنم ولی می دونی خیلی دلم می خواست بدونم عکس العمت چیه،خیلی وقت بود با دخترای ایرانی برخورد نداشتم طرز فکرشون یادم رفته بود.
- یعنی تو اونجا با ایرانیا معاشرت نمی کردی؟
- چرا ولی دختر و پسرای ایرانی اونجا همشون مسخ شدن.
- حتما فکر کردی منم مثل اونام.
- نه ابدا،ولی خب من آدم کنجکاوی ام.شایدم فضول. ولی خوشم اومد تو دختر خوب و پاک و صادقی هستی درست مثل موقعی که کوچولو بودی.
- خب خدا رو شکر که از امتحان سربلند بیرون اومدم، به خاطر هدیه ها ممنون.
- قابل تو رو نداره.ارزش تو به مراتب بیشتر از این چیزهاست.اگه همه دخترای ایرانی مثل تو بودند خیلی خوب بود.
- از من بهترم وجود داره،ولی متاسفانه تو باهاشون برخورد نداشتی.
- امیدوارم همین طور که تو می گی باشه.
لبخندی زدم و گفتم:مطمئنم که همین طوره و بعد همراه شاهین به پایین رفتم.
بابا و مامان با دیدن بسته ها در دست من و شاهین تعجب کردند.
پدر گفت:
- شاهین عمو جون تو سایه رو بد عادت می کنی حالا از این به بعد هر جا بری باید براش کلی هدیه بیاری.
- نه عمو جون اینا قابل سایه رو ندارن.به قول خودتون برگ گلی بیش نیست.
- به هر حال عزیزم ما راضی به این همه زحمت نبودیم امیدوارم بتونیم یه روزی جبران کنیم.
- خواهش می کنم سارا من که کاری نکردم.
مامان موقع خداحافظی با گیتی گفت:
- خب پس دوشنبه هفته آینده یادتون نره.
- نه عزیزم حتما مزاحمتون می شیم.
بار دیگر با شاهین خداحافظی کردم و به خانه باز گشتیم.