0

اولين درس

 
sajad2007
sajad2007
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 9109
محل سکونت : رفسنجان

اولين درس
چهارشنبه 22 دی 1389  9:02 PM

كاظم،  نگاهي به اطراف انداخت .همه جا را سياه  مي ديد. عينك دودي اش را برداشت .كلاه كشي تا ابروانش پايين آمده بود .يقه پالتويش را بالا داد و دوبا ره با دقت  و ريز بيني، اطراف را ازچشم گذراند .سركوچه چند پسربچه فوتبال بازي مي كردند .روي  پشت بام چند خانه آن طرف تر، جوانكي چشم به آسمان  دوخته بود و سوت مي زد  و از ديدن كفترهاي در حال پروازش لذت  مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برد .

كاظم سه بارشاسي زنگ خانه را زد.  بعد  رفت  وعقب ايستاد .پرده پنجره طبقه دوم كه رو به كوچه بود، كنار رفت. مهدي دست تكان داد.  كاظم عينكش را  به چشم زد ؛ يعني اوضاع آرام است. لحظه اي بعد، در باز شد و كاظم وارد خانه شد. پيرزن صاحبخانه سلام كرد .پيرزن گفت :«سلام اكبرجان، پسرم، داروهايم را گرفتي ؟»

كاظم جلو رفت. ازجيب پالتويش، كيسه اي پرازقرص وشربت درآورد. به دست پيرزن دادوگفت :«مگر ميشود يادم برود آبا جان؟ حالت چطوراست ؟»

آبا، دستان آبچكانش را باپرچادرش پاك كرد وگفت :«الحمدلله …پيربشوي پسرم …چقدرشد؟»

بعداًحساب مي كنيم آبا جان …خداحافظ .

كاظم، پله هارا دوتا يكي بالا رفت. درچوبي را بازكردووارد اتاق شد .مهدي، كنارچراغ علاء الدين نشسته بود وداخل قابلمه رابه هم مي زد. كاظم، پالتويش رادرآورد وگفت :«سلامت باشيد .نه …زياد خسته نيستم .اي ..اي الحمد لله …همه سلام رساندند .»

مهدي نگاهش كرد وخنديد .كاظم دوزانو نشست وگفت :«چه عجب، ماگل خنده را بررخسارآفتابگون شما ديديم !»

مهدي خنديد وگفت :«مطمئني حالت خوب است ؟ آن ازاحوال پرسي وتحويل گرفتن خودت، اين هم ازكلمات قصارت !»

كاظم، عينك دودي اش را زدوگفت :«بنده حقير،كاظم ميرولد، با نام مستعاراكبر،ازدوشاب ساتان، دركمال صحت وسلامت درخدمت رئيس باند رابين هود هستم .»

مهدي گفت :«هيس !پسر،مگه كله پاچه خورد ه اي كه اين قدرفك مي زني ؟»

كاظم جلوخزيد، قاشق را گرفت ونيم نگاهي به قابلمه انداخت. با لذت بوكشيد وگفت :«به به …با زهم نون والقلم !»

مهدي گفت :«توكي آدم مي شوي ؟ قلم ونون مي داني چقدر خاصيت دارد؟ !»

كاظم، قاشق را درقابلمه چرخاند وگفت :«حالا برادرباكري ،اي مرد خدا بعد ازمن ، مي خواهم ازتو بازجويي كوچكي کنم .»

بازچه تئاتري مي خواهي بازي كني ؟

كاظم عينكش را برداشت.به چشمان خوش حالت مهدي دقيق شد وگفت :«چند وقت است حال درست وحسابي نداري .خيلي تو فكري .ببين مهدي ما غيرازاينكه دوست وهمبازي كودكي تا حالا هستيم، مثل برادريم ؛ البته اگرتو قبول داشته باشي .به من بگو چه شده . چرا خود خوري ميكني  ؟ مبارزه خسته ات كرده ؟نگران چه هستي ؟»

مهدي  عقب خزيد و به ديوارتكيه داد .نفس عميقي كشيد وگفت :« نگران حميد هستم .»

كاظم ، چيني به پيشاني  انداخت وگفت :«حميد ؟مگرچه شده است ؟»

كاظم، توكه غريبه نيستي .من دوساله بودم+ وحميد يك ساله كه مادرمان به رحمت خدارفت .عمه ام جاي مادرمان راپركرد. اما هميشه غم نبودن مادرتوخانه مان موج مي زد .فعلاً هم دراروميه هميشه تحت نظرساواك هستيم .به خاطره همين، من آمده ام تبريز با هم درس مي خوانيم ،كار مي كنيم ومبارزه مي كنيم .حميد هم كه رفته سربازي. دلم برايش تنگ شده. نمي دانم بعد ازسربازي مي خواهد چه كاركند ؟

كاظم، قابلمه را زمين گذاشت. سفره راپهن كردوگفت :«بيا ..ناهارت را بخورتا من بگويم چه بكني !»

مهدي، نگاهي پرسشگرانه به كاظم كرد .كاظم،  تكه اي نان كندوگفت :«بعد ازناهار»

مهدي، لبخندي زد وجلو خزيد .

كاظم، لقمه اي پايين دادوگفت :«مي رويم ديدن حميد. فكركنم يك دوماه ديگرخدمتش تمام شود.

مي آوريمش پيش خودمان. هم كارمي كند وهم درس مي خواند وان شاءالله دانشگاه قبول مي شود. چطوراست ؟ »

مهدي گفت :«ازاين بهترنمي شود .»

*

مهدي وكاظم تا حميد را ديدند، كلي خنديدند. حميد هم به خنده افتاد.

به سركچلم مي خنديد يا به اين گونيهاي كه به اسم لباس پوشيده ام ؟

مهدي گفت :«هيچي بابا …خب ، حالت چطوراست ؟»

كمي كه گپ زدند، مهدي پيشنهاد كاظم را به حميد گفت .چشمان حميدبرق زد وگفت : «كورازخداچي مي خواهد ؟»

كاظم، عينك دودي اش را نشان داد .هرسه خنديدند .

*

دوماه بعد، آبا، سومين مستاًجرش را درطبقه دوم خانه اش ديد .

حميد دركناردرس وكاركمك كاظم ومهدي درمبارزه سياسي شد .حميد درنبود مهدي وكاظم، كارهاي خانه را انجام مي داد .به آبا هم كمك مي كرد.آبا به زودي شيفته آن جوان معصوم ومؤمن  شدكه هيچ وقت مستقيم به چشمان كسي خيره نمي شد ومثل برادرش مهدي، نجيب ومهربان  وسربه زيربود .

حميد، زيرنظركاظم ومهدي با مطالعات مستمركتابهاي مذهبي وسياسي، هرروزبردانسته هايش مي افزود

*. 

كاظم ومهدي با هم به خانه  رسيدند .درخانه نيمه باز بود .كاظم شك كرد .مهدي آهسته دررابازكرد .آبا چندروزپيش براي ديدن اقوامش به روستارفته بود .طبق قرار،هيچ كدام ازآن سه، درخانه را بازنمي گذاشتند ؛ اما حالا درخانه بازبود .كاظم به مهدي اشاره كرد .مهدي نيم نگاهي به اطراف انداخت .آهسته كلتش را ازكمربيرون كشيد ومسلح شد .هردوگربه واربه درون خانه خزيدند .هيچ صدايي نمي آمد .كاظم نرم وچابك ازپله ها بالا رفت .مهدي هم با احتياط  ازپله ها بالا كشيد .دراتاقشان نيمه بازبود .كاظم به اتاق پريد .چشمانش ازتعجب گرد شد .تمام وسايل اتاق به هم ريخته بود. مهدي هم وارد اتاق شد.کاغذها وکتابها،درگوشه و کنار اتاق، پاره ودرهم انباشته شده بود .تشكها ومتكاها پاره وحتي دوپشتي كهنه شان جرخورده بود .قابلمه غذادمرشده وبوي نفت، اتاق راگرفته بود. مهدي ترسيده ونگران گفت :«يا امام حسين ، چه بلايي سرحميد آمده ؟»

كاظم به ديوارتكيه دادوزيرلب گفت :««كارساواكي هاست. »

مهدي نشست وسرش را دردست گرفت .ناگهان كاغذ وكتابهاي گوشه اتاق به جنبش درآمدند .بعد حميد با سروصورت متورم ولب خوني وچشمان كبود بلند شد. مهدي جلو دويد. حميدرا بغل كردوبا بغض گفت :«حميد جان ،چه بلايي سرت آورده اند ؟»

خون خشكيده، لب حميد را تيره كرده بود .كاظم، ليوان آب را به او خوراند .حميد، بريده بريده گفت :«ساواكي ها بودند. همه جا را به هم ريختند. حسابي كتكم زدند .»

كاظم گوشه اي نشست.هرسه براي لحظاتي ساكت ماندند .يكهو كاظم پقي زد زيرخنده وگفت :«تورا به خدا ،ريخت و قيافه اش راببين ! »

مهدي اول نخنديد ،اما بعد به خنده افتاد. حميد عصباني شدوگفت :«به چي مي خنديد ؟ببينيد مرا به چه حال وروزي انداخته اند !»

كاظم خنده خنده گفت :«واقعيتش، به حال و روزت مي خنديم .» 

حميد بلند شد .جلوي آينه رفت. با ديدن صورت كوفته اش جا خورد.برگشت طرف كاظم ومهدي وگفت :«مرا به اينجا كشانده ايد كه به كتك بدهيد …بي معرفتها ؟!»

مهدي وكاظم ريسه رفتند. حميد هم به خنده افتاد .چندلحظه بعد، مهدي گفت :«خب بچه ها،ديگربس است. اين اولين درسي بود كه ساواكي ها به ما دادند. بايد به فكرخانه ديگري باشيم .»

حميد درحالي كه به گونه متورمش درآينه نگاه مي كرد گفت :«حتماًنمره من هم بيست شده !»

دوباره هرسه به خنده افتادند .

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها