میلاد و وفات پیامر
امام صادق (علیه السلام)
لَمَّا أَنْ وَجَّهَ صَاحِبُ اَلْحَبَشَةِ بِالْخَيْلِ وَ مَعَهُمُ اَلْفِيلُ لِيَهْدِمَ اَلْبَيْتَ مَرُّوا بِإِبِلٍ لِعَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ فَسَاقُوهَا فَبَلَغَ ذَلِكَ عَبْدَ اَلْمُطَّلِبِ فَأَتَى صَاحِبَ اَلْحَبَشَةِ فَدَخَلَ اَلْآذِنُ فَقَالَ هَذَا عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ بْنُ هَاشِمٍ قَالَ وَ مَا يَشَاءُ قَالَ اَلتَّرْجُمَانُ جَاءَ فِي إِبِلٍ لَهُ سَاقُوهَا يَسْأَلُكَ رَدَّهَا فَقَالَ مَلِكُ اَلْحَبَشَةِ لِأَصْحَابِهِ هَذَا رَئِيسُ قَوْمٍ وَ زَعِيمُهُمْ جِئْتُ إِلَى بَيْتِهِ اَلَّذِي يَعْبُدُهُ لِأَهْدِمَهُ وَ هُوَ يَسْأَلُنِي إِطْلاَقَ إِبِلِهِ أَمَا لَوْ سَأَلَنِيَ اَلْإِمْسَاكَ عَنْ هَدْمِهِ لَفَعَلْتُ رُدُّوا عَلَيْهِ إِبِلَهُ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ لِتَرْجُمَانِهِ مَا قَالَ لَكَ اَلْمَلِكُ فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ أَنَا رَبُّ اَلْإِبِلِ وَ لِهَذَا اَلْبَيْتِ رَبٌّ يَمْنَعُهُ فَرُدَّتْ إِلَيْهِ إِبِلُهُ وَ اِنْصَرَفَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ نَحْوَ مَنْزِلِهِ فَمَرَّ بِالْفِيلِ فِي مُنْصَرَفِهِ فَقَالَ لِلْفِيلِ يَا مَحْمُودُ فَحَرَّكَ اَلْفِيلُ رَأْسَهُ فَقَالَ لَهُ أَ تَدْرِي لِمَ جَاءُوا بِكَ فَقَالَ اَلْفِيلُ بِرَأْسِهِ لاَ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ جَاءُوا بِكَ لِتَهْدِمَ بَيْتَ رَبِّكَ أَ فَتُرَاكَ فَاعِلَ ذَلِكَ فَقَالَ بِرَأْسِهِ لاَ فَانْصَرَفَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ إِلَى مَنْزِلِهِ فَلَمَّا أَصْبَحُوا غَدَوْا بِهِ لِدُخُولِ اَلْحَرَمِ فَأَبَى وَ اِمْتَنَعَ عَلَيْهِمْ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ لِبَعْضِ مَوَالِيهِ عِنْدَ ذَلِكَ اُعْلُ اَلْجَبَلَ فَانْظُرْ تَرَى شَيْئاً فَقَالَ أَرَى سَوَاداً مِنْ قِبَلِ اَلْبَحْرِ فَقَالَ لَهُ يُصِيبُهُ بَصَرُكَ أَجْمَعَ فَقَالَ لَهُ لاَ وَ لَأَوْشَكَ أَنْ يُصِيبَ فَلَمَّا أَنْ قَرُبَ قَالَ هُوَ طَيْرٌ كَثِيرٌ وَ لاَ أَعْرِفُهُ يَحْمِلُ كُلُّ طَيْرٍ فِي مِنْقَارِهِ حَصَاةً مِثْلَ حَصَاةِ اَلْخَذْفِ أَوْ دُونَ حَصَاةِ اَلْخَذْفِ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ وَ رَبِّ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ مَا تُرِيدُ إِلاَّ اَلْقَوْمَ حَتَّى لَمَّا صَارُوا فَوْقَ رُءُوسِهِمْ أَجْمَعَ أَلْقَتِ اَلْحَصَاةَ فَوَقَعَتْ كُلُّ حَصَاةٍ عَلَى هَامَةِ رَجُلٍ فَخَرَجَتْ مِنْ دُبُرِهِ فَقَتَلَتْهُ فَمَا اِنْفَلَتَ مِنْهُمْ إِلاَّ رَجُلٌ وَاحِدٌ يُخْبِرُ اَلنَّاسَ فَلَمَّا أَنْ أَخْبَرَهُمْ أَلْقَتْ عَلَيْهِ حَصَاةً فَقَتَلَتْهُ.
امام صادق عليه السلام فرمود: چون امير حبشه لشكر خود را همراه پيلان بسوي مكه فرستاد تا خانه كعبه را خراب كند، بشتران عبد المطلب برخوردند و آنها را پيش راندند، اين خبر بعبد المطلب رسيد. او نزد امير حبشه آمد. دربان امير در آمد و گفت: اين عبد المطلب بن هاشم است، گفت: چه ميخواهد؟ مترجم گفت: آمده است و تقاضا دارد كه شتراني را كه لشكر تو برده اند باو برگرداني، پادشاه حبشه باصحابش گفت: -اين مرد رييس و پيشواي قومي است كه من براي خراب كردن خانه اي كه عبادتش ميكنند آمده ام، و او رها كردن شترانش را از من ميخواهد، اگر او دست بازداشتن از خراب كردن كعبه را از من ميخواست. ميپذيرفتم، شترانش را باو برگردانيد، عبد المطلب بمترجمش گفت: سلطان بتو چه گفت؟ مترجم باو گزارش داد، عبد المطلب گفت: من صاحب شتر هستم و خانه صاحبي دارد كه آن را نگه ميدارد، شتران را باو پس دادند و عبد المطلب بجانب منزلش برگشت. هنگام مراجعت بفيل برخورد، باو گفت: اي محمود فيل سرش را حركت داد، باو گفت: ميداني ترا براي چه آورده اند؟ فيل با سر اشاره كرد: نه، عبد المطلب گفت: ترا آورده اند تا خانه پروردگارت را خراب كني، چنين كاري را انجام ميدهي؟ با سر اشاره كرد: نه، عبد المطلب بمنزلش مراجعت كرد. چون صبح شد، لشكريان فيل را بردند تا وارد خانه شود، فيل سر باز زد و امتناع ورزيد، آن هنگام عبد المطلب بيكي از غلامانش گفت: بالاي كوه رو و بنگر تا چه بيني، گفت: يك سياهي از طرف دريا ميبينم گفت: چشمت بهمه آنها ميرسد؟ گفت: نه ولي نزديكست برسد، چون نزديك شد، گفت: پرنده بسياريست كه آنها را نميشناسم، و هر يك از آنها سنگي باندازه سنگي كه با پشت ناخن ميپرانند يا كوچكتر در منقار دارد: عبد المطلب گفت: بپروردگار عبد المطلب، جز اين قوم را نخواهند، تا آنگاه كه بالاي سر همه لشكر قرار گرفتند، سنگريزه را انداختند، هر سنگريزه بر سر مردي فرود آمد و از مقعدش خارج شد و او را بكشت، از آن لشكر جز يك مرد جان بدر نبرد كه رفت و گزارش را بمردم گفت: چون گزارش را گفت -پرنده سنگريزه را افكند و او را هم بكشت.