پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:54 PM
مهتاب آرام، رادمینا را که خواب بود روی شانه اش گذاشت و با کلید خودش در ورودی خانه را باز کرد. آهسته و بی صدا طول حیاط خانه را طی کرد و در سکوت وارد خانه شد. چراغ ها روشن بود ولی از سیاوش خبری نبود. هم چنان بی سرو صدا پاورچین، رادمینا را به اتاقش برد و او را خواباند. بوسه ای نرم و ملایم روی گونه ی او نشاند و کمی بالای سرش معطل ماند تا مطمئن شود بیدار نشده. تازه در اتاق را بسته بود که صدای پایی از طرف پله های پشت بام توجهش را جلب کرد. اول کمی ترسید ولی با دیدن سایه ی سیاوش که بر دیوار مجاورش افتاده بود، آرام گرفت و همان جا منتظر او ایستاد. سیاوش در خم پله ها بود که او را دید و ناگهان مات و مبهوت به چهره ی او زل زد. مهتاب که حیرت او را دید با خونسردی کامل سلامی کرد و پرسید:
- چیه، مگه جن دیدی؟!
سیاوش به زحمت کمی بر خود مسلط شد و باقی مانده ی پله ها را طی کرد، درست روبه روی ایستاد و با صدای گرفته ای گفت:
- فکر نمی کردم برگردی!
مهتاب به همان خونسردی قبل جواب داد:
- خودت که می دونی عادت دارم شب توی جای خودم بخوابم. اشکالی داره؟!
سیاوش دستپاچه شد و شتاب زده جواب داد:
- نه نه، چه اشکالی؟! من فقط انتظار دیدنت رو نداشتم، یعنی فکر کردم قهر کردی و...
مهتاب پوزخندی زد و جواب داد:
- قهر؟! مگه بچم! واسه تلافی راه ها بهتری هم سراغ دارم، پس چرا قهر؟!
این بار سیاوش پوزخندی زد و همان طور که به چشم های مهتاب خیره شده بود گفت:
- از برق نگاهت هم میشه فهمید که قصد تلافی داری! خب، من منتظرم، نکنه منتظر صبح شنبه هستی که بری واسه ی درخواست طلاق؟
مهتاب با زیرکی پاسخ داد:
- فکرشو نکن! این آخرین چیزیه که می تونه فکرمو مشغول کنه. خودت که می دونی هر وقت اراده کنم، می تونم برای جدا شدن اقدام کنم، پس هیجانی واسم نداره! به راه های پیچیده تری فکر کن، چون پیداس خیلی مشتاقی بدونی نقشم چیه!
سیاوش که تا حدودی خیالش راحت شده بود، نفس راحتی کشید و این بار همراه تبسمی محو و نامحسوس جواب داد:
- آره خوب، بدونم بهتره، لااقل می فهمم چطوری باید از خودم دفاع کنم!
مهتاب لبش را به دندان گرفت و مکثی کرد، بعد با رک گوئی خاص خودش به چشم های پرسان سیاوش خیره شد و شمرده توضیح داد:
- فکر کردم شاید خالی از هیجان نباشه که کمی حرص بخوری! اینطوری ممکنه بی حساب بشیم.
سیاوش سری تکان داد و باحالتی که انگار می خواست چیزی را به خودش تفهیم کند گفت:
- که این طور... حرص بدی !... خوبه، باید هیجان انگیز باشه.
مهتاب شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
- شاید باشه شایدم نه ولی در حال حاضر تنها کاریه که انتظارمو برآورده می کنه!
سیاوش سرش را خم کرد و همان طور که سعی می کرد لبخند فروخورده اش از دید مهتاب پنهان بماند پرسید:
- پرنسس کوچولو کجاست، خوابیده؟
- اوهوم.
- می تونم ببینمش؟
- نه!
- چرا؟ آهسته می رم تو اتاقش که بیدار نشه.
- تو اونو نخواستی و بیرونش کردی! حالا هوس ملاقات به سرت زده؟!
سیاوش محکم و قاطع جواب داد:
- من هر گز اونو بیرون نکردم و نمی کنم چون دوستش دارم. فقط به خاطر خودش می خوام با کسی باشه که براش بهتره!
- آهان! ببخشید که من همیشه با تاخیر، متوجه ی احساسات رقیق قلبی شما می شم. به هر حال امروز صبح جناب عالی هر دوی مارو از خونتون انداختید بیرون، منکر این قضیه که نیستی؟
- مهتاب! این چه حرفیه؟ من فقط گذاشتم به انتخاب خودت که بمونی یا بری، اونم همه اش تقصیر خودته که این طوری رو اعصاب من پیاده روی می کنی! من نمی دونم چرا این قدر با من لجی ولی باور کن دیگه طاقت و حوصله ی این همه کشمکش رو ندارم!
مهتاب چرخی زد و همان طور که به سمت اتاقش می رفت با غرور همیشگی اش پاسخ داد:
- مگه من دارم؟! در ضمن تا امروز سر لج نبودم اما از این لحظه به بعد کاملا آماده ی لجبازی هستم. حالا اگه حوصله ی کشمکش نداری پسر خوبی باش و بد پیله نباش! این طوری هیچ مسئله ای ناراحتت نمی کنه.
بعد طوری که انگار آب از آب تکان نخورده است با خونسردی ادامه داد:
- اصلا ولش کن. ببینم شام چیزی داریم؟ از گرسنگی می تونم یه آدم زنده رو درسته ببلعم!
وارد اتاق شده بود که صدای سیاوش را شنید:
- زنگ می زنم از بیرون بیارن، پیتزا که دوست داری؟
مهتاب سرش را از لای در اتاق بیرون آورد و با تبسمی شیرین جواب داد:
- می میرم واسش، به خصوص که بی دعوت باشه!
نیم ساعتی گذشته بود که سیاوش صدای پای مهتاب را از پشت سرش شنید. بی آنکه به طرف او برگردد شیشه ی نوشابه را توی لیوان ها خالی کرد و پرسید:
- پس چرا نمیای؟ ده دقیقه س غذا آوردن!
نیم چرخی زد تا روی صندلی بنشیند که با دیدن مهتاب بر جا خشک شد. دیگر حتی صدای او را نمی شنید. مهتاب شاد و سرحال پشت میز ایستاده بود و سرگرم ناخنک زدن به جعبه ی پیتزا بود. سیاوش که از خشم زبانش بند آمده بود، با حرص لیوان های نوشابه را روی میز کوبید، برای چند ثانیه به زمین خیره ماند، بعد همان طور خیره به زمین با کلماتی جویده و کش دار پرسید:
- خیلی سر حال به نظر میای، بعد از اتفاق دیروز این رفتار تقریبا از تو بعیده، مگه این که...
مهتاب همراه با تبسمی پیروزمندانه، ابرویی بالا داد و تکرار کرد:
- مگه این که؟!
سیاوش سری تکان داد و خیره به چشم های خندان او گفت:
- مگه این که پشت این همه نشاط و خونسردی چیزی پنهان کرده باشی.
- خب، منظور؟!
- می خوام بدونم، اون چیه؟
- یعنی مهمه؟
- شاید باشه... شاید هم نه! خب منتظرم!
مهتاب در سکوت به خوردن ادامه داد بی آنکه نگاهی به او بیندازد و سیاوش کلافه تر از قبل پشت میز نشست. آرنجش را به میز تکیه داد و پیشانی اش را در دست فشرد. نگاهی دیگر به مهتاب انداخت و زیر لب با لحنی ترسناک زمزمه کرد:
- مهتاب! صبر من داره تموم می شه، یه بار دیگه تکرار می کنم، هنوزم منتظرم!
مهتاب جرعه ای از نوشابه اش را فروداد. تکه ی دیگری از پیتزا را برداشت و با لحن حق به جانبی تذکر داد:
- چه تفاهمی! درست مثل خود من!
سیاوش گیج و منگ به او خیره شد و پرسید:
- درست مثل خود تو؟!
- اوهوم، درست مثل من چون دقیقا توی همین وضعیتم؛ انتظار!
سیاوش که حسابی از کوره در رفته بود با خشونت اما صدایی کنترل شده پرسید:
- منظورت چیه؟ هر چند... شنیدن این حرف از دهن تو شاید بتونه جالب باشه ولی الان تو حال و هوائی نیستم که چیستان حل کنم، پس اگه ممکنه لطفی بکن و خودت بگو منتظر چی، هان؟! منتظر چی؟
مهتاب لحظه ای از خوردن باز ایستاد. نگاهش چنان عمیق بود تا سیاوش را مجبور کرد سرش را به سمت دیگری بچرخاند. کمی بعد بی آنکه به سمت مهتاب برگردد با تردید پرسید:
- سوالم سخت بود یا جوابش رو نمی دونی؟
مهتاب همچنان در سکوت او را زیر نظر گرفته بود و سیاوش با بی قراری ادامه داد:
- دارم می بینم که با چه دقتی منو گذاشتی زیر ذره بین، پس حتما می تونی بفهمی که با این سکوت و رفتار گیج کننده تو چه وضعی دست و پا می زنم. مهتاب! خواهش می کنم دست از این سکوت لعنتیت بردار و راحت بگو که تو اون مغز فعال ژورنالیستیت چی داره شکل می گیره! بگو دیگه لعنتی! بگو و خلاصم کن!
مهتاب نگاهش را از او گرفت، دست پیش برد، برشی دیگر از پیتزا را برداشت و هم زمان با سر به غذای دست نخورده ی جلوی سیاوش اشاره کرد:
- بهتره جای بازجویی و خط و نشون کشیدن غذات رو بخوری، یخ کنه از دهن می افته!
سیاوش ناگهان از جا پرید و با خشونت مچ مهتاب را در هوا چسبید و از لای دندان های به هم کلید شده اش به زحمت و شمرده شمرده گفت:
- بهت گفتم دست از این رفتار مسخره ات بردار و قبل از اینکه گردنت رو بشکنم بگو چه نقشه ای تو سرته؟
مهتاب که از حرکت ناگهانی او به شدت غافلگیر شده بود، بی هوا از جا پرید، تکه ی پیتزا از دستش رها شد و با همان دست سعی کرد تا گره ی انگشتان او را از دور مچ دست دیگرش باز کند. در همان حال با صدایی ملایم اما محکم و جدی دستور داد:
- دستت رو بکش کنار... مچم رو شکستی!
سیاوش با اکراه مچ او را رها کرد اما همچنان با خشونت به او چشم دوخته بود که باز صدای مهتاب بلند شد:
- بهتره حد خودتو بشناسی! در ضمن یادت نره که من رزمی کارم بهتره به فکر زورآزمایی با من نیفتی.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
- لازم نیست رزمی کار بودنت رو به رخم بکشی خانم چون اگه دیوونه بشم، غولم باشی شاخت رو می شکنم. حالا قبل از اینکه این جا رو به گود زورخونه تبدیل کنی یه کلمه جواب بده و غائله رو ختم کن! واسه صدمین بار می پرسم هدفت از این سیاست جدید چیه؟ فرمودین منتظری، خوب؟ منتظر چی، بگو تا منم بدونم!
مهتاب شانه ای بالا انداخت اما صدایش نشانی از کدورت در خود داشت:
- فکر می کردم حدس زدن جواب سوالت واست ساده تر از این حرف ها باشه ولی خب می دونی، مشکل اساسی ما، همینه که هر دو منتظر چیزی هستیم که شاید اصلا وجود خارجی نداشته باشه. یعنی شاید همه اش یه توهم یا سوء تفاهم باشه!
سیاوش خسته و نالان خود را روی صندلی رها کرد و با صدایی خفه و لرزان زیر لب نجوا کرد:
- لطفا از جلوی چشمام دور شو مهتاب! باید با خودم خلوت کنم بلکه بفهمم این وسط چه اتفاقی داره میفته. هر چی که هست داره هر دومون رو آزار می ده! برو مهتاب، خواهش می کنم تنهام بزار.
مهتاب با تردید پرسید:
- تو اینو می خوای؟ تنهایی!
سیاوش با کلماتی مقطع اما محکم پاسخ داد:
- آره... آره. شاید این طوری سر در بیارم واسه چی می خوای منو به جنون بکشی؟ ظرف یکی دو روز گذشته مدام احساس می کنم، یه چیزی، یه حرفی یا حتی یه خطری داره به ما نزدیک می شه. باید بفهمم اون چیه؟
صدای مهتاب غمگین بود، آنقدر که به راحتی رگه های بغضی که آن را خش دار کرده بود به گوش می رسید با این حال مثل همیشه محکم و بااراده گفت:
- باشه، من می رم. این تو و این هم سیاوش آریازند! مرد مغرور، جاه طلب و شکت ناپذیری که می تونه با تمام دنیا بجنگه، فقط...
حرفش را نیمه کاره تمام کرد و چرخی زد تا برود که سیاوش با صدایی آرام زمزمه کرد:
- فقط؟!
مهتاب بر جا ایستاد نفس عمیقی کشید و بی آن که به طرف او برگردد پاسخ داد:
- خواستم بگم، فقط سعی کن خودت باشی، نه اون کسی که سعی داری نشون بدی. به نظرم دیگه کافیه و شاید بد نباشه که سیاوش واقعی رو از زندگی که خودت واسش ساختی آزاد کنی!
دیگر منتظر حرفی از جانب سیاوش نماند و به سرعت از آشپزخانه خارج شد.