0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:52 PM

آذر دستش را روی شانه ی مهتاب گذاشت و آرام صدایش کرد:
- مهتابم، مهتاب جونم، الهی قربونت برم اینو بخور. چیزی نیست یه لیوان شربت قند و گلابه. بخور عزیزم!
مهتاب با نگاه خیس اشک به لیوان خیره شد اما عکس العملی نشان نداد. دوباره صدای مهربان و گرم آذر کنار گوشش زمزمه کرد:
- جون من اینو بخور تا حالت بهترشه، چیزی نیست که! یکم شوکه شدی، قندت خونت اومده پایین ببین چه رنگی به هم زدی! بخور دیگه.
و به زور لیوان را به دهان او چسباند. مهتاب ناچار چند جرعه نوشید ولی یکدفعه لیوان را پس زد. می خواست حرف بزند ولی گریه مجالش نداد. آذر شتاب زده لیوان را روی میز گذاشت و سر مهتاب را در آغوش گرفت. با ملایمت او را نوازش کرد و زیر گوشش نجوا کرد:
- باشه عزیز دلم، گریه کن، بغضت رو نگه ندار!
کم کم مهتاب آرام و آرام تر شد تا آن که خاموش و سرد، سرش را به شانه ی آذر تکیه داد و به دیوار روبه رو خیره ماند. آذر با ملایمت پرسید:
- بهتری؟!
مهتاب سری تکان داد. آذر از کنارش بلند شد و روی زمین کنارش چمباته زد. با مهربانی دست او را به دست گرفت و خیره به چشمانش پرسید:
- حالا آروم و آهسته برام بگو چی شد؟ همه چی رو بی کم و کسری!
مهتاب همه چیز را از ابتدا تا انتها برای او تعریف کرد و عاقبت با صدایی لرزان و بغض آلود گفت:
- نمی دونم چرا یهو دیوونه شد! عین یه هیولا نعره می زد! طفلک رادمینا سرشو از ترس تو گردن من قایم کرده بود. بعد هم با داد و فریاد در و محکم به هم کوبید و رفت، بچه از ترس زهره ترک شده بود. اون قدر شیون کرد که دست و پامو گم کرده بودم. باور کن آذر از اضطراب حتی نمی تونستم پشت ماشین بشینم. تنها کاری که به عقلم رسید، اومدن به این جا بود. باید می اومدم پیش تو، دیگه نمی تونستم تو اون خونه ی لعنتی بمونم. ناچار یه آژانس خبر کردم، حالا هم که پیش تو هستم اما.... واقعا نمی دونم باید چی کار کنم؟!
آذر با محبت خاص خودش اشک های او را از گونه اش پاک کرد و جواب داد:
- می خوای بگی که واقعا نمی دونی شوهرت چشه؟!
مهتاب اخمی کرد و تند و شتاب زده گفت:
- اون شوهر من نیست!
- همین دیگه، مشکل همین جاست که تو خودتو همسر اون نمی دونی و همین باعث می شه که سیاوش این طوری از کوره در بره. می دونی چرا این قدر عصبانی می شه؟ چون اون برعکس تو به این زندگی علاقه منده و با جون و دل می خوادش. اما تو چی، تو فقط با کارات با حرفات با این مخالف خونی هات داری اونو آزار می دی! ببین مهتاب، این مرد برعکس شخصیت مغرور و اخلاق تندی که نشون می ده، دل مهربون و روح بزرگی داره! اون داره از این بچه، عین پاره ی تن خودش حمایت می کنه. با تو هم، تا اونجایی که از دستش بر میاد صبور و مهربونه، پس چرا اذیتش می کنی؟ چرا همش تو ذوقش می زنی و وضعیت غیر عادی زندگیتونو به رخش می کشی؟ حالا واقعا لازم بود ماشینی که برات خریده رو این طوری رد کنی؟!
مهتاب با تغیر جواب داد:
- من به خوش رفتاری و مهربونی اون احتیاجی ندارم. نمی خوام در ازای این صبر و حوصله و محبت؛ مجبور شم توقعات معقول و نامعقول اونو برآورده کنم. ببینم، به نظر تو شخص مهتاب، کجای معادله ی زندگی اون قرار داره؟ آفرین، درسته. جای مادر بچه ش! درست همون مقامی که مادرم تو زندگی با پدرم داشت و همین هم زندگی مادرم رو به آتیش کشید. من نمی خوام تو زندگیم فقط نقش یه مادر با گذشت و مهربون رو داشته باشم! روح من تشنه ست، تنشه ی محبت و محتاج یه عالم احساس ناب خواسته شدن! بازی کردن تو این زندگی فرمایشی و پر از وهم و خیال، اون چیزی نیست که بتونه منو راضی کنه!
آذر دست مهتاب را نوازش کرد و با ملایمت اما لحنی شماتت بار گفت:
- احمق نباش مهتاب! سیاوش همونیه که سال ها منتظرش بودی. اون واقعا تو رو می خواد نه واسه خاطر رادمینا، واسه خاطر خودت و همه اینو می دونن جز خودت!
مهتاب تند دست روی دهان آذر گذاشت و نفس بریده گفت:
- نه نگو، اینو نگو! نمی تونم باور کنم، من مطمئنم سیاوش به خاطر رادمینا، دست به هر کاری می زنه. اون داره ادای یه مرد مهربون و اهل زندگی و عاشق رو در میاره. می بینی، حتی تورو هم گول زده! همین الان هم ولش کنی دست رد به سینه ی هیچ دختری یا زنی نمی زنه! شاید هم منتظر فرصته.
آذر نفسی عمیق کشید و با اطمینان محکم تر از قبل جواب داد:
- اگه تو اونو دوست نداری یا نمی تونی دوستش داشته باشی، خب حرفی نیست ولی خواهش می کنم احساس و عاطفه ی این مرد رو خدشه دار نکن! هر احمق کودنی تو یه برخورد با سیاوش، از رفتارش، از حرفاش، حتی از نگاهش، می فهمه اون عمیقا از ته دل به تو علاقه داره! تو داری اشتباه می کنی، سیاوش دست از زندگی قبلیش برداشته و واقعا به تو زندگیش متعهده! من تقریبا شک ندارم که حضور تو در کنار رادمینا، انگیزه ی اصلی سیاوش بوده که اینطوری اسیر رادمینا شده!
مهتاب سرش را میان دست هایش گرفت و از ته دل نالید:
- بس کن آذر، دیگه نمی خوام چیزی بشنوم، این داستان مسخره رو تموم کن!
آذر بی سرو صدا از جلوی او بلند شد و گفت:
- باشه باشه تموم! پس لااقل بذار واست ناهار بیارم، ساعت نزدیک سه ی بعد از ظهره و تو هنوز هیچی نخوردی!
مهتاب زیر لب پرسید:
- رادی کجاست؟
- خوابیده. مادر علی پیش خودش خوابوندش. نگران نباش اون جاش راحته. صبر کن الان بر می گردم.
جلوی در مکثی کرد، نگاهش به چشم های مهتاب افتاد که گیج و سردرگم او را دنبال می کرد. فرصت را مناسب دید و با لحن دوستانه ای گفت:
- فقط یادت باشه کاری نکنی که واست پشیمونی داشته باشه. عشق و علاقه اون قدر راحت به دست نمیاد که به این سادگی از دست بره! خب دیگه، برم یه چیزی بیارم تا ضعف نکردی بخوری.
با رفتن آذر مهتاب پاهایش را بغل گرفت و مچاله شده روی مبل کز کرد. هزار جور فکر به سرش هجوم آورده بود که نمی توانسیت به همه ی آن ها همزمان فکر کند. کم کم به نظرش رسید میان همه ی آن افکار جور واجور فقط یک جمله ر ذهنش می چرخد و می چرخد. جمله ی کوتاه آذر: "از ته دل به تو علاقه داره!"
دوباره گریه اش گرفت. سرش خم شد و چشم های سوزانش را بر دست هایش فشرد. بی فایده بود، احساس عجیبی او را احاطه کرده بود، انگار عقلش زائل شده بود و جای آن، حسی قوی و طوفانی نشسته بود، یک حس آشنا، ترسناک اما خواستنی!
نزدیک غروب بود که آذر پاورچین وارد تراس کوچک خانه شد. ساعت ها بود که مهتاب آن جا نشسته بود. دست را تکیه گاه چانه اش کرده و چشم به انبوه خانه های تنگ و به هم فشرده داشت که چشم انداز تراس آن خانه ی قدیمی بود. آذر مدتی در سکوت به تماشای او ایستاد. نمی خواست خلوت او را برهم بزند. می دانست مهتاب سخت با خودش درگیر است. عاقبت صدای نرم و مخملی مهتاب بلند شد:
- اومدی؟! خیلی وقته منتظرم برگردی!
آذر دستی بر شانه ی او گذاشت و آرام جواب داد:
- حس کردم با خودت خلوت کردی، گفتم مزاحمت نشم. فکر کنم مدت ها از آخرین باری که خودت با خودت حرف زدی گذشته!
مهتاب همان طور پشت به او، به نقطه ی دور و نامعلوم، خیره مانده بود که جمله ی بعدی آذر توجهش را جلب کرد:
- ببین مهتاب، فکر کنم وقتشه که یه رازی رو برات بگم. تحمل شنیدنشو داری؟!
- راز! چه رازی؟
- اول باید قول بدی بعد از شنیدنش کاملا منطقی برخورد کنی، نمی خوام تو رو از دست بدم، قول می دی؟
- منو با این حرفات گیج کردی، منظورت چیه؟
- تا قول ندی لب از لب بر نمی دارم!
- باشه، قول می دم، حالا تو بگو!
آذر با کلماتی شمرده شمرده شروع به بازگوئی ماجرا کرد. از ابتدای ارتباطش با فروزنده را برایش گفت و مهتاب لحظه به لحظه گیج و گیج تر شد تا این که عاقبت با چشمانی پر از اشک به چهره ی آذر خیره شد و با لحنی گرفته که بوی اندوه و تاسف می داد به زبان آمد:
- یعنی تو هم بازی دادی؟ به من خیانت کردی! تو جاسوس فروزنده ی بزرگ بودی من نمی دونستم؟ واسه خودم واقعا متاسفم!
آذر بی معطلی از جا پرید و با لحن تحقیر کننده ای جواب داد:
- تو هنوز یه بچه ای که فکر می کنه بزرگ شده اما نشده! یه بچه که دلش از نفرت و سیاهی پره. تو مریضی مهتاب،... مریض! می فهمی؟
مهتاب با لجاجت پاسخ داد:
- آره، آره، اگه بزرگ شده بودم، اگه مریض نبودم به این راحتی به یه نارفیق اعتماد نیم کردم!
آذر با خشونت چانه ی مهتاب را در دست گرفت و با جسارت به چشم هایش خیره شد و گفت:
- اگه جرعت داری یه بار دیگه بگو تا گردنت رو بشکونم! این نا رفیق منم؟ آره؟!

چانه ی او را به سرعت رها کرد و گریان رو برگرداند و ادامه داد:
- تو یه احمق خودخواه و مغروری. حاضری واسه غریبه ها جون بدی اما واسه اونایی که دوستت دارند حاضر نیستی قدم از قدم برداری. جای گله ای هم نیست چون کسی که به خودش رحم نکنه دیگران چه انتظاری باید داشته باشند؟
دوباره به سمت او برگشت و با صورتی اشک آلود و لب هایی لرزان نالید:
- باور کن مهتاب، تو مریضی! اگه نبودی می تونستی این همه محبت رو ببینی. من، پدرت، سیاوش، ما ها همه عاشقت هستیم، دوستت داریم، اما تو چی، چرا همش می خوای ماهارو ندیده بگیری؟ آخه بی انصاف، چرا؟! آره آره پدرت اشتباه کرد، کوتاهی کرد، زندگی تو مادرت رو به گند کشید، می دونم ولی... مهتاب، اون حتی اگه خیانت هم کرده باشه باز هم پدرته و تورو بی اندازه دوست داره. به خدا پشیمونه! می خواد جبران کنه، اگه نمی خواست با این همه غرور و نخوتی که داره نمی ذاشت احمق حسابش کنی! پدرت به خاطر تو، به خاطر راحتی تو، از خودش یه احمق ساخته! کسی که مدت هاست داره نشون می ده گول سیاه بازی های تورو خورده، تا تو خوشحال و آسوده باشی. می دونی چرا؟ چون عاشقته!
- بی خود کرده عاشقمه، من نمی خوام، نه اونو می خوام نه عشق مزخرفش رو!
- مگه تو کی هستی که واسه همه تعیین تکلیف می کنی، هان؟ خدائی یا نماینده ی خدا روی زمین؟ کی هستی که باید واسه این که عاشقت باشند از خودت اجازه بگیرند؟
صدایش ناخودآگاه اوج گرفته بود و از خشم می لرزید، مهتاب هم بی اراده با همان خشونت فریاد کشید:
- خدا نیستم اما دیگه نمی خوام کسی واسه من تعیین تکلیف کنه، اونم کی؟ یکی مثل اون از خدا بی خبر! کسی که هنوز می خواد واسه من ریاست کنه، یادته 4 ماه پیش چه بلائی سرم آورد؟ یادته چه فشاری پشتمون گذاشت تا زیر بار این ازدواج بریم؟ اون آدم از خود راضی و جاه طلب می دونست که من هیچ تمایلی به ازدواج ندارم، می دونست تو وضعیت عادی محاله زیر بار این حماقت برم، چه با سیاوش چه با هر کس دیگه ای! حالا ببین چه بلائی سر ما دوتا آورد؟ این از من، اونم از اون یکی که دیشب تا حالا مثل یه هیولای وحشی شده!
آذر صورتش را چرخاند و به آسمان چشم دوخت و همراه با آهی گفت:
- آره، می دونم. اون تو رو گذاشت تو فشار تا مجبور بشی یه تصمیم درست واسه آیندت بگیری چون خودش می دونست چه بلائی سر روح و روان تو آورده ولی لطفا انتخاب سیاوش رو به اون ربط نده! سیاوش کاملا آگاهانه و از روی علاقه زیر بار این ازواج رفت. می تونست نره ولی اون تو رو می خواست و واسه همین این ریسک رو کرد!
مهتاب از جا پرید و شانه ی آذر را در چنگ فشرد و عجولانه پرسید:
- از چی حرف می زنی؟
آذر بی آن که به او نگاه کند همان طور پشت به او پاسخ داد:
- از یه توطئه ی دیگه!
و با تمسخر ادامه داد:
- بهتره سیاوش رو هم به لیست توطئه گرا اضافه کنی و دور اون یه ذره اعتمادی رو هم که بهش داری یه خط قرمز بکشی که خیالت کاملا راحت بشه!
- آذر چی می گی تو؟ اصلا سر در نمیارم!
- سیاوش و پدرت بدون اطلاع تو با هم ملاقات می کنند. سیاوش می خواسته ماجرای رادی رو به پدرت بگه اما پدرت پیش دستی می کنه و می گه از همه چیز با خبره. بعد هم بهش می گه که اگه مهتاب رو می خوای باید کمک کنی تا مهتاب وادار به قبول این ازدواج بشه، اگه نه وضع تا ابد به همین منوال می مونه! سیاوش هم قبول می کنه چون تو رو می خواسته. اون قبول کرد تا شاید توی فرصتی که به دستش میاد بتونه اون دل سنگ تورو نرم کنه اما..... می بینی که نتونسته چون دل تو اون قدر اسیر بی اعتمادی شده که دیگه پاک از دست رفته!
مهتاب آذر را به سمت خود چرخاند، و با کلماتی کش دار گفت:
- باور نمی کنم! می خوای بگی سیاوش می دونست پدرم از همه چیز خبر داره و باز هم با اون همدستی کرد و این برنامه رو به راه انداخت؟!
آذر نگاه غمگین خود را به دوخت:
- آره، می دونست ولی ای کاش این کارو نکرده بود. جوونیش داره به خاطر آدمی که اسیر عقده های کودکی خودشه از دست میره! بیچاره سیاوش که...

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها