0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:52 PM

تشنگی آزارش می داد و دهانش مثل چوب خشک شده بود. یادش افتاد که شب قبل آن قدر غرق بحث و جدل با سیاوش شده بودند که حتی به لیوان شربتی که پیش رویش بود لب نزده بود! به ساعت نگاه کرد، چهار صبح بود. پاورچین و آهسته راه طبقه ی پایین را در پیش گرفت. از یخچال پارچ آب را درآورد، لیوانی آب خنک ریخت و لاجرعه سر کشید اما هنوز تشنه بود. برای بار دوم لیوان را پر کرد و آن را هم تا ته نوشید. هنوز لیوان را روی میز نگذاشته بود که صدای نجواگونه ی سیاوش را از پشت سرشنید:
- لازم نبود فرارا کنی، همین که لباستو عوض می کردی کافی بود. دیگه چرا خودتو زندانی کردی که حالا واسه یه چکه آب، این طوری له له بزنی؟!
مهتاب که از شنیدن صدای او یکه خورده بود، دستش به لیوان روی میز خشک شد. به سختی توانست خودش را کنترل کند و به سمت او برنگردد. عاقبت پس از لختی درنگ همان طور که پشت به او داشت جواب داد:
- نمی تونستم برگردم پایین، باید با خودم خلوت می کردم. حرفات مثل مار به مغزم نیش می زد و لجمو درمیاورد ولی با تمام تلاشی که کردم نتونستم تورو محکوم کنم.
لیوان را روی میز رها کرد، به سمت او چرخید و در حالی که از نگاه مستقیم به او خودداری می کرد، زیر لب زمزمه کرد:
- با این که غرورم اجازه نمی ده ولی چاره ای جز عذر خواهی ندارم چون حق باتوئه و سهل انگاری از جانب من بوده. سعی می کنم دیگه تکرار نشه!
سیاوش نگاه از او گرفت. آهسته از کنار او گذشت و همان طور که از پارچ آب لیوانی را پر می کرد با لحن مرددی پرسید:
- اما تا کی مهتاب؟! تا کی می تونیم این طوری ادامه بدیم؟ تا کی باید تو خونه ی خودمون معذب و عصا قورت داده باشیم! خونه ی هر کسی مامن صفا و آرامشه و آزادیه، خونه ی ما مامن چیه؟!
مهتاب پشت به او کرد و به صدای محکمی جواب داد:
- من تحمل پذیرفتن این روش زندگی رو دارم ولی تو اگه دیدی نمی تونی ادامه بدی، کافیه خبرم کنی. شک نکن که بلافاصله جل و پلاسم رو می ذارم روی دوشم و می رم پی کارم!
سیاوش با نگاهی بی تاب از پشت سر او را برانداز کرد و پرسید:
- این حرفت به معنی اینه که هنوز رو تصمیمت هستی و به هیچ عنوان حاضر نیستی تا سرو سامانی به این زندگی بدیم. شاید...
مهتاب بی آنکه به سمت او برگردد با سماجت و قاطعیت پاسخ داد:
- نه! فکرشو نکن، بهتره تو هم به زندگی خودت برسی.
سیاوش پوزخندی زد:
- هِه! پس اجازه دارم برگردم به زندگی بی بند و بار گذشتم. واسه تو مسئله ای نیست؟
مهتاب همان طور که به طرف در می رفت با لحن سرد و بی روحی جواب داد:
- تو تعهدی به من نداری، من چنین توقعی از تو ندارم که به قول خودت شبیه مرتاضای هندی زندگی کنی! پس راحت باش و مثل قدیم واسه خودت زندگی کن و از زندگی لذت ببر! این روش کاملا منصفانه و معقول تر از روش زندگیت تو چهار ماه گذشته ست.
دیگر منظر جوابی نماند و به سرعت از دیدرس سیاوش خارج شد. حوالی ظهر بود که سیاوش خسته تر از شب گذشته به طبقه ی پایین آمد و از همان جا صدای سر حال و شاداب مهتاب را شنید که سرگرم سر و کله زدن با رادمینا بود.
- رادی، مامانو ببین، آهان آفرین. حالا یه قاشق دیگه!
- نینگام! دوش ندالم!
- دوست ندارم و نمی خوام نداریم. اگه غذاتو نخوری کوچولو می مونی، زشت می شی. باید همه ی غذات رو بخوری تا بزرگ و قشنگ بشی، خب؟
سیاوش وارد آشپزخانه شد و نگاه بی خواب و خسته اش به رادمینا افتاد. او لب هایش را با سماجب بر هم می فشرد و مدام سرش را یا شیطنت به چپ و راست می چرخاند که مبادا ذره ای غذا به دهانش وارد شود. به محض این که نگاه دخترک به سیاوش افتاد، دو دستش را به طرف او دراز کرد و فریاد خوشحالی اش به هوا بلند شد.
- بابائئ!! بَگَل.
مهتاب سریع برگشت و فقط برای لحظه ای به چهره ی خسته و چشم های سرخ از بی خوابی سیاوش خیره شد اما تند نگاهش را دزدید و هر دو همزمان سلام کردند. سیاوش با خوشروئی دخترک را از داخل صندلی مخصوصش بلند کرد و در آغوش کشید.
- سیر شدی بابائی؟
- آها! بابایی بی ایم دَدَر!
سیاوش غرق لذت او را به خود چسباند و خندان جواب داد:
- تو چه قدر دَدَری شدی، همه اش می خوای از خونه بزنی بیرون دنبال شیطونی، نه؟ بذار ببینم مامانی چی می گه؟
بعد با چهره ای بشاش که خستگی و بی خوابی شب قبل در آن هویدا بود از مهتاب پرسید:
- چی می گی مامانی، حاضر می شی این خانم خانومارو ببریم بیرون؟
مهتاب سرگرم جمع و جور کردن وسایل روی میز شد و بی آن که به او نگاه کند، جواب داد:
- راستش امروز می خوام یه سری به خونه ی خودم بزنم. مدتیه که طبقه ی پایین خالی مونده، ببینم اگه روبه راهه برم بهزیستی که اون طبقه رو در اختیارشون بذارم. در ضمن یه سری هم به آذر و علی می زنم. دلم واسشون تنگ شده، دو روز دیگه میرن شمال و تا مدتی دیگه نمی تونم ببینمشون. اگه بخوای رادی رو با خودم می برم که تو هم آزاد باشی و به کارهای شخصی خودت برسی.
سیاوش روی صندلی نشست و در حالی که رادمینا را روی پایش جابه جا می کرد زیر لب زمزمه کرد:
- ولی من برنامه ی خاصی ندارم، گفتم بهتره روز تعطیلی رو با هم باشیم!
- خب من رو اصل حرفای دیشب گفتم شاید بخوای...
- بس کن مهتاب! حرفای دیشب رو دیگه فراموش کن. حالا اگه اشکالی نداره با هم بریم بیرون. اول می ریم خونه ی تو، بعد هم می ریم پیش آذر و علی. اتفاقا منم دلتنگشون شدم.
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
- باشه، حرفی ندارم. چای می خوای یا ناهار؟
- اگه می شه لطفا چایی. واسه ناهار می ریم بیرون که این دختر ناز و ملوس هم حال بکنه.
مهتاب دو فنجان چای روی میز گذاشت، دست پیش برد تا رادمینا را بغل بگیرد و در همان حال گفت:
- یه حرفی هم باهات داشتم.
چون نگاه سیاوش را منتظر دید ادامه داد:
- در مورد ماشینه! می دونی، تصمیم دارم یه پراید دست دوم بخرم که راحت تر باشم. پول هم کنار گذاشتم که...
سیاوش با خشونت پرسید:
- چی کار کنی؟! تو انگاری پاک زده به سرت!
- سیاوش، ما یه قراری با هم داشتیم، اونم دست به سر کردن پدرم بود. حالا دیگه جناب فروزنده رفته و ما هم به مقصودمون رسیدیم، پس نیازی به نگه داشتن اون ماشین گرون قیمت نداریم. در ضمن، در حال حاضر خودم می تونم یه ماشین معمولی تر تهیه کنم، پس واسه چی از جیب تو مایه بذارم؟
سیاوش تند از جا بلند شد و با صدائی خشمگین فریاد کشید:
- تو دیگه شورشو درآوردی مهتاب! بس کن تورو خدا، من نمی فهمم چرا دوست داری همه جوره به شخصیت من توهین کنی. تو می خوای با این کارات چی رو ثابت کنی؟ مال و منال دوست بودن منو یا درویشی خودتو؟ شاید هم می خوای مدام یادم بندازی که بنده هیچ نسبتی با شما ندارم. آره؟!
حرفش تمام نشده مشتی روی میز کوبید و با خشونت صندلی را به عقب هل داد، طوری که صندلی به روی زمین واژگون شد. به قصد خروج از آشپزخانه به راه افتاد اما جلوی در ایستاد. لحظه ای به عقب برگشت و بی آنکه به چهره ی بهت زده ی مهتاب و صورت بغض آلود رادمینا توجه کند با همان لحن تند و خشن ادامه داد:
- گوشاتو باز کن ببین چی می گم! از امروز همه چی تمومه. یعنی من دیگه حوصله ی این ادا اطوارهای بچه گانه ی تو رو ندارم. دوست داری بمون، نمی خوای برو! فقط هر کاری می کنی زودتر چون دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده!
همزمان به رادمینا که بر اثر فریادهای او حسابی ترسیده بود و بغض آلود و گریان به او خیره شده بود اشاره ای کرد.
- اگه خواستی بری، این پرنسس کوچولو رو هم با خودت ببر....
جمله اش را کامل نکرد و به سرعت از آشپزخانه خارج شد. کمی بعد صدای بسته شدن در هال به گوش مهتاب رسید و متعاقب آن صدای قیژ قیژ لاستیک ماشین سیاوش و شیون وحشتناک رادمینا هم در هم آمیخت!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها