0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:51 PM

اوایل تیر ماه بود. شهلا خانم تصمیم داشت که دو روز آخر هفته را به خود اختصاص دهد و به خانه اش سری بزند. سیاوش برنامه ی همیشگی پنج شنبه هایش را به هم زد و به کرمان نرفت. مهتاب هم آن روز را مرخصی گرفت و قرار بر این شد که آن روز را فقط به رادمینا اختصاص دهند. پنج شنبه شب سیاوش پیشنهاد داد تا گشتی در شهر بزنند و مهتاب پذیرفت. اول به پارک بازی رفتند، اما رادمینا از شلوغی، سرو صدا و ازدحام آن جا وحشتزده شد. این شد که تصمیم گرفتند او را به فضای باز پارک ببرند تا کمی برای خودش جست و خیز کند. یکی دو ساعت بعد هم شام را خارج از خانه صرف کردند و حوالی یازده شب به خانه برگشتند. رادمینا که بر اثر شیطنت و بازیگوشی فراوان حسابی از نفس افتاده بود، روی دست مهتاب به خواب رفت. به محض ورود به خانه، سیاوش جلوتر از مهتاب دوان دوان به طبقه ی بالا رفت و تخت دخترک را آماده کرد تا مهتاب توانست او را سر جایش بخواباند. سیاوش به قصد خروج از اتاق برگشت و در مابین چهارچوب در از مهتاب پرسید:
- با یه شربت خنک موافقی؟
- آره، واقعا می چسبه، دستت درد نکنه!
- پس تا آماده می کنم بیا پایین.
- پرتقال باشه، خب؟
سیاوش سری تکان داد:
- باشه، پرتقال!
سیاوش با سینی شربت از آشپزخانه بیرون میامد که از دیدن مهتاب به شدت یکه خورد. او تک پوشی تنگ و چسبان و شلوارک جین کوتاهی به تن داشت که پاهای خوش تراشش را سخاوتمندانه به نمایش گذاشته بود. سرش را در مجله ای که به دست داشت برو برده و آهسته پله ها را پایین می آمد. موهایش خیس و نمدار بود و اصلا توجهی به دور و برش نداشت. پیدا بود مطلبی در مجله تمام توجهش را به خود جلب کرده. سیاوش تند نگاه از او گرفت و بی آنکه نگاه دیگری به او بیاندازد سینی شربت را روی میز گذاشت، کولر گازی را روشن کرد و خودش را روی اولین مبل رها کرد. مهتاب که تازه او را دیده بود، خندان تشکر کرد و گفت:
- خدا خیرت بده، تازه ماه اول تابستونه اما آدم از گرما دیوونه می شه!
سیاوش به طعنه جواب داد:
- کاملا پیداست!
مهتاب روی مبل کنار او نشست و همان طور که کش و قوسی به بدنش می داد پرسید:
- چی پیداست؟
سیاوش ضمن پرهیز از نگاه به او، کنترل تلویزیون را بدست گرفت، آن را روشن کرد و جوابی نداد.
مهتاب دوباره با سماجت تکرار کرد:
- گفتم چی پیداست؟!
سیاوش هم چنان از نگاه به او خود داری کرد و فقط تلگرافی و کوتاه پاسخ داد:
- این که گرما آدم دیوونه می کنه!
مهتاب پاهایش را جمع کرد، آرنجش را روی زانو گذاشت و چانه اش را به دستش تکیه داد. اخمی کرد و بعد از مکثی کوتاه با وسواس بیشتری پرسید:
- منظورتو نگرفتم، ببینم نکنه داری تیکه می پرونی؟!
- چرا تیکه بپرونم؟ فقط حرف تور تایید کردم.
- تایید در مورد چی؟
- ارتباط و دیوونگی و گرما!
مهتاب که از حرف زدن او کلافه شده بود بلند شد، درست مقابل او ایستاد و نگاهش را مستقیم به چشم های سیاوش دوخت. سیاوش هم چنان نگاهش را از او می دزدید، مهتاب با تمسخر پوزخندی زد و گفت:
- آره درسته، ظاهرا روی تو هم ناجور اثر گذاشته!
سیاوش یکدفعه از کوره در رفت، از جا بلند شد، سینه به سینه ی مهتاب ایستاد و با صدایی نسبتا بلند گفت:
- از گرما نه، ولی از دست تو دارم دیوونه می شم!
مهتاب که از رفتار او به شدت یکه خودره بود، کمی خود را عقب کشید و با تحیر پرسید:
- من! من بی چاره چی کار به کار تو دارم که دیوونت کردم؟!
سیاوش سریع رویش را برگرداند، سری تکان داد و با صدائی که به سختی به گوش می رسید جواب داد:
- این چیه تنت کردی! فکر کردی کنار سواحل دریای کارائیبی؟!
مهتاب که تازه پی به منظور سیاوش برده بود، با لحن نیش داری پاسخ داد:
- که این طور! تازه فهمیدم این همه کنایه از کجا آب می خوره ولی ببینم حضرت آقا، طرز لباس پوشیدن من چه ربطی به شما داره؟!
سیاوش با حرص جواب داد:
- مثل این که نمی خوای بفهمی چی می گم، شاید هم می فهمی اما به صلاحت نیست نشون بدی!
مهتاب بی اعتنا شانه ای بالا انداخت و خود را روی مبل رها کرد. دوباره مجله اش را به دست گرفت و با ظاهری خونسرد که رگه هایی از غیضی فروخورده در خود داشت پاسخ داد:
- نمی فهمم، نمی خوام هم بفهمم! اصلا معلوم نیست حرف حسابت چیه؟ آخه غیرت و تعصب هم حدی داره! تازه بر فرض، خیلی هم ادعات بشه مذهبی هستی و فلانی و بهمانی که البته به هیچ وجه این طور نیستی بازم جای اعتراضی واست نیست. چون مثلا بنده و جناب عالی محرم هستیم! اما اگه اینم کافی نیست، حضرت اجل می تونند چشاشونو درویش کنند، من که نمی تونم تو این گرما له له بزنم، که چی؟ آقا از این جور لباسا دل خوشی نداره!
سیاوش کلافه و با لحنی مملو از سرزنش نالید:
- مهتاب؟!!
- مهتاب چی؟ بابا منه بدبخت از صبح تا شب تو اون خرقه ی گل و گشاد و اون مقنعه ای که رو سرم کشیدم، عین پلو دم می کشم! اگه این وقت شب، اونم وقتی کسی جز خودمون تو خونه نیست، باز هم نتونم یه لباس راحت تنم کنم، پس کی می تونم؟!
بعد هم با اخم و تخم مجله را بالا گرفت تا نگاهش به سیاوش نیفتد، که صدای گرفته ی سیاوش توجه اش را جلب کرد:
- خب نکته اش همین جاست! به قول خودت این وقت شب، اونم وقتی که هیچ کس دیگه ای جز خودمون خونه نیست، نباید این طوری تو خونه بگردی!
مهتاب با حرص مجله را پایین کشید، چانه اش را بالا گرفت و لجوجانه پرسید:
- می خوام بدونم چرا؟! چرا باید تو خونه ای که مثلا خونه ی خودمه، به جای این که راحت باشم به چهار میخ کشیده بشم؟! تو اصلا می فهمی چی می گی؟
سیاوش سری تکان داد و با آهنگی محزون و مرتعش جواب داد:
- من می فهمم چی می گم ولی تو انگاری حرف حالیت نمی شه! مهتاب خانم، فکر کردی من تا کی می تونم ادای مرتاض های هندی رو از خودم در بیارم و به قول تو چشمامو درویش کنم که مبادا خدایی نکرده دست از پا خطا کنم؟!
پوزخندی زد و باز همان لحن حزن آلود ادامه داد:
- به قول خودت، پرهیز از کسی که به من محرمه و مثلا همسرمه کار آسونی نیست. خودت می دونی که اگه هر مسئله ای بین ما پیش بیاد، نه خلاف شرعه نه ناقضه قانون، پس به حرمت خواسته ی خودت هم شده، حرف منو بفهم!
مهتاب که با چشم های گرد او را برانداز می کرد، به زحمت آب دهانش را بلعید و سعی کرد تا حرفی بزند.
- من... من نمی دونم چی باید بگم! یعنی،... هچ وقت این طوری به قضیه نگاه نکرده بودم!
سیاوش پشت به او کرد و با همان صدای گرفته توضیح داد:
- چون هیچ وقت مرد نبودی!
مهتاب که پی به منظور او برده بود، مکثی کرد و باز در حالی که سرخی شرم در چهره اش هویدا بود، با من من گفت:
- نه!... یعنی شاید ولی من،... من فکر می کردم که تو به اندازه ی کافی واسه خودت سرگرمی داری که نیازی به...
نتوانست جمله اش را تمام کند. درمانده بود که چه بگوید اما سیاوش برگشت، با حواس پرتی روی مبل نشست و بی حوصله جمله ی او را کامل کرد:
- نیازی نیست که خودمو از چشم سیاوش پنهان کنم، آخه اون به اندازه ی کافی واسه خودش هرز می پره!
مهتاب دهان باز کرد تا حرفی بزند اما نتوانست حتی کلمه ای بر زبان بیاورد. به جای او سیاوش با صدای خش داری گفت:
- می خواستم این رویه رو پیش بگیرم مهتاب! می خواستم باور کنم که هیچ تعهدی به این زندگی ندارم ولی نتونستم. یعنی دیگه هیچی مثل قدیم نیست! نه خودم، نه احساسم، نه توقعم از زندگی! فقط این میون عین آدمای مسخ شده راه افتادم و تو نیمه شب دارم دنبال آفتاب می گردم، مضحکه، نه؟... می دونم!

مهتاب لحظاتی همچنان ساکت و خاموش به او خیره ماند، بعد بی اراده از جا پرید و دوان دوان خودش را به طبقه ی بالا رساند. او تمام شب را بیدار ماند و در افکار ضد و نقیض خود دست و پا زد. سعی می کرد تا به نوعی خود را تبرئه کند و سیاوش را محکوم اما هر چه تلاش کرد نتیجه ای نگرفت. هر طور به قضیه نگاه می کرد، حق با سیاوش بود. مدت های مدید بود که در دادگاه وجدان خود، این گونه محکوم نشده بود. باید راهی پیدا می کرد تا به این ماجرا خاتمه دهد. عاقبت فکری به سرش افتاد، نمی دانست آیا این راه به حد کافی مناسب و چاره ساز هست یا نه اما شاید به امتحانش می ارزید.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها