0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:49 PM

مهتاب همان طور که آهسته و نرم قدم بر می داشت با لحنی مهربان و ملایم که پیدا بود از روی دلسوزی ولی همراه با احتیاط است جواب داد:
- این طوری حرف نزن سیاوش! این طرز حرف زدن بیشتر به درد پسرهای تازه بالغی می خوره که پشت لبشون تازه سبز شده. قصدم این نیست که تو ذوقت بزنم ولی از نظر من واقعیت یه چیز دیگست! تو گرفتار روزمرگی زندگی شدی. به قول خودت یه عادت قشنگ و دلنشین که اگه به خودت بود، هرگز زیر بار اون نمی رفتی! باور کن این تجربه برای منم به اندازه ی تو جذاب و هیجان انگیزه، ولی نمی تونه همیشگی و قابل اطمینان باشه. زندگی یه امر واقعیه ولی نه خواب و رویا! ببین، من خوب می دونم که تو هنوزم به یاد عشق قدیمیت زندگی می کنی. می دونم که احساست عواطفت و حتی اعتمادت توی اون ماجرا لگد مال شده ولی تورو خدا از من نخواه تا نقش پادزهر این سم کشنده رو، که هنوز تو رگهام جریان داره، واست بازی کنم. من نه می تونم، نه می خوام که این وظیفه رو به عهده بگیرم. منم به اندازه ی تو از زندگی گذشته ام آسیب دیدم، فقط به نوعی متفاوت با مشکلات تو! دلم می خواد اینو بفهمی که عوارض این آسیب ها، اجازه نمی ده تا بی قید و بند و بدون فکر به عاقبت کار، دل به این زندگی خوش کنم. سیاوش، نمی خواستم اینو بهت بگم ولی مجبورم کردی که بگم چون می بینم که لازمه. می دونی، من هیچ اعتمادی به تو ندارم و یه زندگی، بدون اطمینان و اعتماد ارزشی نداره. پس بذار مثل قدیم واسه هم دوتا دوست خوب باشیم و به هم کمک کنیم تا بتونیم از رادمینا حمایت کنیم، چی می گی پایه هستی یا نه؟سیاوش از حرکت ایستاد و نگاه پرسش گرش را به او دوخت و پرسید:
- این حرف آخرته؟ یعنی به هیچ وجه حاضر نیستی که همسر واقعی من باشی؟
- نه، چون فقط در صورتی که عاشق کسی باشم می تونم همسر واقعیش باشم و خودت می دونی که من نسبت به تو چنین احساسی ندارم. کسی که عاشق همسرش باشه می تونه زمختی های زندگی مشترک رو نادیده بگیره و اگه نباشه، همه چی براش تلخ و زهرآلوده! سیاوش، من از تو می ترسم و همین ترس باعث می شه که عاقلانه فکر کنم. تورو خدا تو هم سعی کن همین کارو بکنی. عاقلانه فکر کن، باشه؟
سیاوش سری تکان داد و همان طور که با نوک کفش به زمین ضربه می زد گفت:
- خب، تکلیف من که روشن شد، نظرت راجع به رادمینا چیه؟ از اونم می تونی به همین راحتی بگذری؟!
مهتاب با دلخوری و تمسخر جواب داد:
- سیاوش!! تو که این طوری نبودی، تورو خدا، ادای مردای حسود و احساساتی رو درنیار!
سیاوش بی توجه به لحن مضحم و پر طعنه ی او دوباره پرسید:
- به روی چشم، دیگه از خودم حرفی نمی زنم ولی باید برام روشن بشه که رادمینا تو دل تو چه جایگاهی داره؟
مهتاب تبسمی کرد و جواب داد:
- یه جایگاه خیلی خیلی محکم و مزمن. ممکنه نتونی باور کنی ولی احساس می کنم اگه خودم بچه ای داشتم، نمی تونستم بیشتر از این دوستش داشته باشم. جای اون واسه همیشه توی قلب من محفوظه!
سیاوش پوزخندی زد:
- پس بازم جای شکر داره که لااقل جای اون پیش تو مطمئنه!
مهتاب خندان دستش را دور بازوی او حلقه کرد، کمی خم شد تا بتواند مستقیم به چشم های سیاوش نگاه کند و با دلجویی گفت:
- لوس نشو! خودت می دونی که من تورو هم خیلی دوست ارم. پس واقعا برات احترام قائلم و برام خیلی مهمه که تو هم احساس خوبی نسبت به من داشته باشی. پس بی جهت بازی در نیار و اوقات مونو تلخ نکن، باشه؟
سیاوش به نرمی بازویش را از چنگ او درآورد، رویش را برگرداند و همان طور که به سمت محل توقف اتومبیل بر می گشت پاسخ داد:
- باشه، باور می کنم. فقط باید یه قولی بهم بدی، اون وقت هر ضمانتی که در مورد این وصلت مضحک بخوای بهت می دم، حتی حق طلاق!
مهتاب جست و خیز کنان او را تقیب کرد و با شیطنت خاصی گفت:
- وای که تو یه پارچه آقایی! اینو می دونستی؟
بعد خندان اضافه کرد:
- فقط قول سختی نباشه ها!
سیاوش لحظه ای ایستاد، سرش را به طرف آسمان گرفت، نفس عمیقی کشید و همان طور که دستی به سرش می کشید گفت:
- فقط می خوام قول بدی که هر موقع خواستی از این زندگی دست بکشی رادمینا با تو باشه. می تونی اینو قول بدی؟
- ولی این درست نیست، پس تکلیف این همه وابستگی تو به رادمینا چی می شه؟
- فکر من نباش! من فقط به فکر رادمینا هستم و به قول خودت، پدر، همیشه در مقام دومه و برای بچه، مادر همیشه نفر اول! این یه قائده ی طبیعی و غیر قابل انکاره و نمی شه با این واقعیت مبارزه کرد!
- سیاوش! آخه این بی انصافیه!
- قبلا که این طور فکر نمی کردی!
نفس عمیقی کشید، دست در جیبش فرو برد و همان طور که سوئیچ ماشینش را از ان بیرون می کشید سری جنباند و ادامه داد:
- بی انصافی یا هر چی، این به نفع رادمیناست، من تو این سن و سال هنوز به حضور مادرم محتاجم و کمبود اونو با ذره ذره ی وجودم حس می کنم. خب، چی شد، این قول رو می دی؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت و با تردید گفت:
- اگه تو این طوری می خوای، باشه، قبوله.
سیاوش به زور تبسمی کرد و با اطمینان پاسخ داد:
- خوبه، خیالم راحت شد. دیگه بهتره برگردیم خونه، فکر کنم دیگه حرفی نمونده باشه!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها