0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:48 PM

حوالی ساعت 11 صبح بود که سیاوش وارد لابی هتل....شد. مستقیم به سمت قسمت پذیرائی هتل رفت و دقایقی بعد در سوئیت مجلل و اشرافی فروزنده درست روبه روی او نشسته بود.
بعد از کمی احوالپرسی و تعارفات اولیه، سیاوش سکوت کرد. فروزنده با دقت او را زیر نظر گرفت و پس از چند دقیقه با زیرکی و اطمینان خاصی پرسید:
- خوب،... مرد جوان من منتظرم... بگو بدونم چی شده که تنها و بدون مارتینا و دختر کوچولوی نازنازیمون به دیدن من اومدی، هوم؟!
سیاوش برای لحظاتی به صورت او خیره شد و بعد به رعت نگاهش را به میز دوخت و با صدای گرفته ای پاسخ داد:
- حقیقتش جناب فروزنده، تصمیم گرفتم مثل دوتا مرد با هم حرف بزنیم. من... من خیلی فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم با شما روراست باشم چون نمی خوام زندگیم روی پایه ی دروغ ریخته بشه. این تنها راهیه که شاید بتونه کمی آرامش زندگیمو بهم برگردونه و دیگه این که به شدت به کمک و همراهی شما احتیاج دارم نمی دونم برخورد شما بعد از شنیدن حرفام چور باشه ولی می خوام این ریسک رو بکنم چون واقعا موندم که راه درست چیه و راه غلط کدومه.
نفسی تازه کرد و به سختی ادامه داد:
- چیزایی که دیشب برای شما بازگو کردیم همه ی حقیقت ماجرا نبود، یعنی کمی...نه، بهتره بگم کمی بیش از کمی با حقیقت فاصله داشت!
حرفش تمام نشده به کندی نگاهش را به چشمان فروزنده دوخت.
حرفش تمام نشده به کندی نگاهش را به چشمان فروزنده دوخت. اما با تعجب دید که تبسمی محو روی لب های او خودنمائی می کند. هنوز در معنی لبخند فروزنده حیران بود که صدای محکم و جدی او را شنید:
- خوشحالم که منو امین دونستی، خب، بگو ببینم حقیقت ماجرا چیه؟!
سیاوش مجددا نگاهش را از او گرفت و این بار با صدائی که کمی مرتعش بود من من کنان پاسخ داد:
- چیزی که باید به شما بگم در مورد... در مورد... رادمیناست... می دونید،... اِ چه طور بگم رادی...
نتوانست ادامه دهد. با خستگی به جلو خم شد و سرش را میان دست هایش گرفت.
فروزنده در حالی که همان لبخند محو کنج لب هایش نمایان بود با صلابت همیشگی خود گفت:
- چطوره که من جای تو ادامشو بگم مرد جوان؟!
و بی آنکه منتظر پاسخ سیاوش بماند به صورت متحیر او چشم دوخت و گفت:
- نکنه می خوای برام توضیح بدی که اون کوچولوی دوست داشتنی، نوه ی حقیقی من نیست و اون درواقع همون کودکی که شما دوتا با خودتون از کرمان آوردید، هان؟!
سیاوش که از حیرت دهانش باز مانده بود با لکنت و کلماتی کش دار پاسخ داد:
- دُ... درسته،... ولی شما، یعنی،... کی... چطور بگم...
- آروم باش جوون! بذار بقیه اش رو هم خودم بگم. تو فقط ساکت باش و با آرامش به حرفهای من گوش بده. این بهترین کاریه که می تونی بکنی!
سیاوش که به شدت غافلگیر شده بود با تعلل سری تکان داد و معذب و کلافه به او چشم دوخت. فروزنده نگاهش را از او گرفت و از میان پنجره ای که روبه رویش قرار داشت به آسمان دوده گرفته ی شهر خیره شد. آهی کشید و بی مقدمه گفت:
- سال هاست که عادت کردم از دور زندگی مارتینا رو دنبال کنم. من به خوبی می دونم که اون دختره ی لجباز و یکدنده با چه وضع مزخرفی زندگی می کنه و از همه ی شیرین کاری هاش مطلع هستم. حتی می دونم که با چه وضع رقت باری تو اون خونه ی قدیمی موندگار شده. از ماجرای زلزله و اون دختر کوچولوی بانمک و ملوس هم خبر داشتم! حالا بگو بدونم چیزی که تو می خواستی برام بگی، مطلبی تازه تری که من از اون خبر نداشته باشم توش پیدا می شه؟!
سیاوش گیج و کلافه دستی به سرش کشید و با صدایی کم جان اعتراض کرد:
- اما... آخه از کجا؟ شما این خبرارو از مهتاب نشنیدین درسته؟
- نه، نشنیدم. اون به هیچ وجه از این ماجرا اطلاع نداره. حتما کنجکاو شدی بدونی که پس منبع اطلاعاتی من کیه!
خندید و با لحن محکمی گفت:
- آذر! آره آذر، درست شنیدی. دختر خوبیه و مارتینارو خیلی دوست داره. بعد از فوت همسر سابقم مارتینا به خواست من برای مدتی با من زندگی کرد. تو اون مدت فهمیدم که این دختر دیگه منو به چشم یه پدر نگاه نمی کنه! همه اش می خواست برگرده به ایران و برای رسیدن به خواسته اش منو تحت فشار گذاشته بود. چاره ای نداشتم، باید قبول می کردم، چون خون فروزنده تو رگ های اون هم، جریان داشت و می دونستم مقاومت جلوی اون بی فایده است. ناچار به فکر راهی افتادم که دورا دور اونو زیر نظر داشته باشم و به همین خاطر مدتی که مارتی از ایران دور بود با آذر رابطه خوبی برقرار کردم. از اون خواستم که نه به خاطر من، بلکه به خاطر خود مارتی با من در رابطه باشه و از همه ی کارهای اون منو خبردار کنه تا بتونم در مواقع ضروری، از پشت پرده مراقب دخترم باشم، اما این که چرا خود مارتی از این قضیه بی خبر مونده و باید بمونه واسه خاطر اینه که... اون از من متنفره!
مکثی کرد و نفسی عمیقی کشید و ادامه داد:
- آذر حتی اینو به من گفته، جاسوس خوبی این جا دارم.
لبخند تلخی روی لب هایش نشست و آرام تر از قبل گفت:
- من مارتی رو به اندازه ی جونم دوست دارم ولی اون به همون اندازه نسبت به من تنفر داره! از گذشته ای که من توی اون نقش داشتم گریزان شده! و حالا هر چیزی که بخواد این گذشته رو جلوی چشمش پر رنگ کنه براش عذاب آوره، اون قدر که برای فرار از این عذاب حتی می تونه از عزیزترین چیزی که توی این دنیا داره بگذره تا دوباره اون روزا رو تجربه نکنه و من نمی خوام وضعیت روحی تنها موجود عزیز زندگیم از اینی که هست بدتر بشه. واسه همین هم الان این جام. اون دختره ی احمق، اسمش چی بود؟... همون که با من تماس گرفت و به خیال خودش منو در جریان خلافای مارتی گذاشت رو می گم!
- نازنین قربان؟
- اوهوم، همون! در واقع تنها کاری که اون کرد کمک به من بود. من واسه اومدنم باید دلیلی می داشتم که اون دیوانه ی مسخره، با افکار پلیدی که تو سرش بود دلیل محکمی رو در اختیارم گذاشت تا بتونم بیام ایران.
سیاوش با لحن سردرگمی پرسید:
- ولی من هنوزم نمی تونم سر در بیارم که اگه این طوره، پس شما واسه چی اومدید؟ در واقع منظورم اینه که چرا این طوری و به این شکل ماجرا رو نشون دادید و یا این که چرا چنین شرطی رو واسه ی ما گذاشتید؟ چرا تمایل دارید که این ازدواج رو به ما تحمیل کنید؟ اصلا چرا...
- صبر کن پسر! نکنه فکر کردی این جا هم دادگاه جوون؟!
به زور تبسمی کرد و ادامه داد:
- بهت می گم چرا اومدم. به خاطر دخترم، واسه خاطر دیدنش اومدم. دلم براش تنگ شده بود و باید می دیدمش ولی از اون مهم تر، واسه خاطر آینده اش و برای نجات بقیه ی زندگیش از این وضع آشفته ای که داره، باید می اومدم.
سینه ای صاف کرد و بی مقدمه پرسید:
- دوسش داری؟
- چی فرمودین قربان؟!
- می خوام بدونم تو مارتی رو دوست داری؟ می خوام حقیقت رو از زبونت بشنوم، خوشم نمیاد که از تو دروغی بشنوم یعنی دیگه با شجاعتی که امروز به خرج دادی، این توقع رو ازت ندارم!
سیاوش که حسابی یکه خورده بود به زحمت دهان باز کرد و با تته پته پاسخ داد:
- من... راستش جناب فروزنده... می دونید...
- جوون! یک کلمه، آره یا نه؟!
سیاوش نگاه شرمگینش را از چشم های سخت و غیر قابل نفوذ فروزنده گرفت و با تعلل سری تکان داد:
- فکر می کنم دارم، اما...
- فکر می کنی؟
- نه! مطمئنم اما..
- اما چی؟
سیاوش دوباره به او چشم دوخت و پاسخ داد:
- مهتاب بیش از حد تصور، غیر قابل نفوذه!
فروزنده آهی کشید:
- می دونم. واسه همین هم باید می اومدم. آذر همه چی رو برام گفته. اون از علاقه ی تو به مارتی خبر داشت.
- آذر؟! ولی من هرگز حرفی در این مورد به اون نزده بودم.
- می دونم. خودش اینو بهم گفت، در واقع این کشف شخصی خودش بوده و به من هم گفت که این قضیه تنها حدس خودشه و قطعیت نداره!
سیاوش نفس راحتی کشید و به صندلیش تکیه داد و با تاسف و صدای گرفته ای گفت:
- آذر دختر پر احساسیه، درست برعکس مهتاب!
- هی پسر! حواست باشه جلوی من فقط بگو مارتی! این یه قانونه و اگه خلاف کنی من چاره ای ندارم جز این که جلوی مارتی عکس العمل نشون بدم فهمیدی؟
سیاوش فقط به تکان دادن سرش اکتفا کرد و فروزنده باز ادامه داد:
- تو فکر می کنی دختر منم به تو علاقه داره؟
سیاوش کلافه تر از همیشه دستی به سرش کشید و مردد پاسخ داد:
- علاقه! آره علاقه داره ولی فقط مثل یه دوست، نه چیز دیگه ای!
- اشتباه می کنی از من بپرس جوون. بهت اطمینان می دم اون تورو دوست داره فقط می ترسه اینو باور کنه.
سیاوش مشتاق تر از قبل پرسید:
- به شما چیزی گفته، یعنی به آذر؟!
- نه، به کسی چیزی نگفته، هیچی! اما خب، من یه پدرم و با روحیه ی دخترم کاملا آشنام.اون دختر از نظر روحی دچار مشکله، با خودش درگیره، واسه همین نمی تونه به هیچ مردی اعتماد کنه. به هر حال هر کسی نقطه ضعفایی داری. هیچ کس کامل نیست. واسه همین من اومدم که کمکش کنم تا یه تصمیم قاطع و درست بگیره. منتهی این کمک رو باید به شیوه ی خودم بکنم وگرنه شک می کنه و زیر بار نمیره. می خوام به زور هم شده وادارش کنم همسر تو بشه ولی از اون به بعدش رو به خودت واگذار می کنم. دیگه از دست من کاری ساخته نیست. قدم های بعدی رو تو باید برداری، فقط تو!
سیاوش با تردید پرسید
- و اگه نشد؟ اگه نذاشت قدم از قدم بردارم چی؟ اون سخت و محکمه، مثل یه مرد مبارزه می کنه، تصمیم می گیره و هیچ وقت تو این جور موارد، عاطفی برخورد نمی کنه. هر کاری فکر کنه درسته همونو انجام میده! بدون اینکه به خواسته ی اطرافیانش هم توجه کنه. به هر حال اونم دختر شماست، مگه نه؟
لبخندی محو روی لب های فروزنده نشست:
- آره اما می بینی که حتی منم عوض شدم! عشق و دوست داشتن گاهی بزرگترین و محکم ترین موانع رو در هم می شکنه، غرور آدمی مثل من یا حتی اراده محکم مارتی رو!
سیاوش با لحن نامتعادل و نگران پرسید:
- می گید چی کار کنم؟ یعنی چطوری می تونم نظر اونو عوض کنم؟ محبت که آمپول نداره بهش تزریق کنم.
فروزنده دست روی شانه ی سیاوش گذاشت و با لحن دوستانه ای گفت:
- اعتمادش رو جلب کن! این راهه رسیدن به دل اونه. وادارش کن که بفهمه تو با من فرق داری! می دونی جوون، من سال هاست که تو کار تجارتم اما تو تجارت زندگیم فقط متضرر شدم، اگه گفتی چطوری؟
سیاوش بی آنکه حرفی بزند منتظر ادای صحبت او ماند و فروزنده با صدایی که انگار از گذشته ها می آمد توضیح داد:
- مروارید طبیعی و با ارزش، تو دل صدف و کف دریاهای عمیقه! برای به چنگ آوردن اون مروارید باید به خودت زحمت بدی و بعد که به دستش آوردی اونو محکم واسه خودت نگه داری چون چیز با ارزشی داری که باید ازش حفاظت کنی. اما من مروارید با ارزشم رو میون مرواریدهای بدل که هیچ ارزشی نداشتند رها کردم و دیگه هیچ وقت نتونستم اونو مابین اون همه مروارید بدل و بی ارزش پیدا کنم و واسه همیشه گمش کردم. مدت ها فهمیدم که مروارید بدل به راحتی پوست پوسته می شه و رنگ عوض می کنه و دیگه مفتش هم گرونه اما خیلی دیر فهمیدم! دل مارتی یه مروارید با ارزشه که تو صدف خودش کف دریای وجودش خوابیده! من اونو واسه تو صید می کنم و می دم به دستت اما این توئی که باید اون مروارید رو از تو صدف در بیاری، راهشو پیدا کن، مبادا به فکر شکستن صدف بیفتی، نه، این راهش نیست! باید آروم و آهسته با صبر و حوصله و یک عشق تیز واقعی دو کفه ی صدف سینشو بشکافی تا بتونی مروارید دلشو ببینی. حرفامو درک می کنی؟
سیاوش با ملایمت سری تکان داد و لبخند زد. فروزنده لبخند او را پاسخ داد و گفت:
- فکر نکن دارم به تو لطفی می کنم، نه، فقط می خوام دل خودم آروم بگیره! مارتی باید خوشبخت بشه و من دارم تلاش می کنم تا این خوشبختی رو بهش هدیه بدم چون از نگاهت می فهمم که تو می تونی اونو خوشبخت کنی!

سیاوش با قدر دانی جواب داد:
- از اعتمادی که به من دارین ممنونم و همه ی تلاشمو می کنم، هر چند امید زیادی ندارم!
فروزنده از جا بلند شد و به علامت پایان صحبت هایشان دست پیش برد و دست سیاوش را محکم در دست گرفت و گفت:
- هیچ چیز با ارزشی آسون به دست نمیاد، اگه هم بیاد نگه داشتنش به آسونیه به دست اوردنش نیست. من بهترین زن دنیارو داشتم و اونو راحت بدست آوردم ولی به همون راحتی هم از دست دادم. حالا نوبت توئه! سعی کن از این زندگی مجازی یه کانون گرم خانوادگی داغ و پر حرارت بسازی که تو زمستون زندگیت گرمت کنه! اگه بخوای می تونی، شک نکن. در ضمن، از این جا که بیرون رفتی این ملاقات رو فراموش کن! این به نفع آینده ی تو، اون دختر کوچولو و حتی آذره. شما باید به همون کاری که قبل از این دیدار می کردین ادامه بدید، یعنی به ضرب الاجلی که بهتون دادم فکر کنید.
سیاوش دست قوی و محکم فروزنده را که مسان دستانش بود محکم تر از قبل فشرد و با محبت جواب داد:
- مطمئن باشید قربان. هرگز این محبت و همراهی شمارو فراموش نمی کنم، چه موفق بشم، چه موفق نشم!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها