0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:47 PM

راس ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح جلوی خانه ی دوست قدیمی اش توقف کرد. بعد از تماس تلفنی با او همان جا منتظر ایستاد. کمتر از ده دقیقه بعد محسن از خانه خارج شد و در حالی که پیدا بود حضور سیاوش در آن وقت صبح او را متعجب کرده، سر حال و با نشاط با او دست داد و به شوخی پرسید:
- بالاخره تصمیم گرفتی یه روز هم این رفیق قدیمیت رو مهمون کله پاچه کنی؟!
و بعد آن به سرو کله زدن های همیشگی شان سرگرم شدند. هر دو طوری وانمود کردند که دیدارشان در آن وضعیت استثنائی کاملا طبیعی و عادی می باشد. این روند تا پایان صرف کله پاچه ی داغ و تازه ای که سیاوش سفارش داده بود، ادامه داشت. عاقبت محسن لقمه ی آخر را در دهان گذاشت و با شیطنت گفت:
- خب رفیق، پیش پرداخت دست مزدمو که گرفتم، حالا دیگه واسه ارائه ی خدمات مشاوره ا اعلام آمادگی می کنم. چون شکمم حسابی سیر شده و مدتی می تونم از مغز نازنینم کار بکشم.
بعد در حالی که لحن و صدایش کاملا جدی شده بد، محکم و مطمئن پرسید:
- موضوع چیه سیاوش؟!
سیاوش هم بی چک و چانه مستقیم رفت سر اصل مطلب و مو به مو قضایا را از ابتدا تا انتها برای او تعریف کرد و فقط ماجرای تعویض هویت رادمینا را از میان داستانش حذف کرد. در پایان حرف هایش با حالتی گیج و سردرگم پرسید:
- محسن واقعا در موندم که باید چی کار کنم، عقلم به جایی قد نمی ده، گفتم شاید تو بتونی راهنماییم کنی!
محسن بی معطلی پرسید:
- دوستش داری؟
- منظورت چیه؟
- بابا، می گم دختره رو دوست داری؟
- حرفا می زنی! معلومه که دوستش دارم. اصلا تموم اون ماجرا ها به خاطر اون پیش اومده. این دختر برام ارزش فوق العاده ای داره. یعنی ارزشی بالاتر از یه بچه، که تحت حمایت گرفتمش!
محسن بی حوصله گفت:
- ای آقا! من چی ازت پرسیدم که تو واسم از شاهنامه قصه می گی؟ داداش، من راجع به مادر بچه پرسیدم!
- مادر بچه؟!
- سیاوش!! ببینم مگه تو امروز مغز خر خوردی؟ اینی که الان خوردیم گوسفند بودا! من دارم مهتاب رو می گم، خنگ شدی چرا؟!
سیاوش طبق معمول همیشه دستی به سرش کشید و کلافه گفت:
- مغز خر نخوردم! از اول فهمیدم منظورت چیه ولی چون جوابشو نمی دونستم معطل کردم بلکه فرصتی کنم و به نتیجه ای برسم!
- خب از اول همینو بگو دیگه چرا ادای آدمای خرفت رو در میاری؟ بعدشم تو که ظرف دو سه ماه چیزی حالیت نشده اون وقت می خوای ظرف دو سه دقیقه بفهمی چی به چیه! خب، بگذریم. حالا بگو ببینم بالاخره چیزی دستگیرت شد؟
- نه!
- چرا نه؟
- چون می ترسم!
- می ترسی؟ من که از حرفات سر در نمیارم. بی زحمت یه دیلماج استخدام کن حرفای تورو واسم ترجمه کنه!
- محسن جان، احتیاج به دیلماج نداریم. می ترسم یعنی می ترسم، همین!
- خب پس مشکل حل شد، الان کاملا فهمیدم که تو می ترسی اما یه سوالی برام پیش اومده. این چیزی که تو ازش می ترسی، چی هست حالا؟!
- یه آدم!
- آهان فهمیدم، از پدر مهتاب، فروزنده می ترسی!
- نه نه اشتباه نکن، پدر مهتاب کیه؟ از خود مهتاب می ترسم.
محسن چشم غره ای به سیاوش رفت و با شماتت گفت:
- ببین مرد مومن، این جا نه دادگاهی هست، نه قاضی و بازپرس و مستنطقی! پس اگه می خوای به یه راه حل مناسب برسی، مثل آدم حرف دلت رو بزن، تا منم سر در بیارم منظورت چیه؟!
سیاوش نفس عمیقی کشید وبا نگاهی گیج و سردرگم به او خیره شد و گفت:
- گفتم که، از مهتاب می ترسم، چون یه جورایی عجیب و غریبه. اون یه زن کامل و تمام عیاره با ویژگی های کاملا مردونه یا بهتر بود می گفتم یه مرد کامل با خصوصیات کاملا زنانه! اون دختری نیست که از روش های مورد علاقه ی دخترای دیگه بتونی تو دلش راه پیدا کنی!
محسن لبخندی زد و با آرامش خاص خودش گفت:
- شاید هم تو این طوری فکر می کنی! به نظر من تو بیش از حد غرق این داستان جنسیت شدی. منظورم اینه که چرا مهتاب رو به چشم یه آدم نگاه نمی کنی؟ یه انسان با تمام ویژگی های انسانی بقیه! شما دوتا هم مثل آدمای دیگه هستین. با خصوصیاتی که یه بشر دوپا داره. عشق و احساس و دوست داشتن هم لازمه ی تکامل انسانه! این یه خواسته ی طبیعی همه ی ماست تا از طریق عواطف، به تکامل و آرامش برسیم. غیر از اینه؟!
- نه، ولی آخه...
- دیگه آخه نداره، ببین سیا، من جای تو جواب سوالی که خودم پرسیدم رو می دم و با اطمینان کامل بهت می گم که تو اونو دوست داری. تنها مشکلی که نمی ذاره این احساس توی تو رشد کنه، ترس مبهمی یه که از اون تو دلته که خب، البته تا حدودی هم حق داری!
سیاوش اخمی کرد و با حالتی مشکوک و دو دل پرسید:
- از کجا این قدر مطمئنی؟
- که چی؟ این که مهتاب رو دوست داری؟
- آره همون!
- از اون جایی که تموم عاشقای دنیا فکر می کنند که طرفشون با همه ی آدمای دیگه دنیا متفاوته و دیگه ان که توی این مدت که با مهتاب بودی، دست از پا خطا نکردی! هر چند خودت فکر می کنی این قضیه به خاطر موقعیت استثنائی و خاص زندگی تونه و یا حتی به واسطه ی حضور رادمیناست! اما من تقریبا مطمئنم که این دوتا مسئله کافی نیست تا یه جوون پر شر و شور مثل تورو سر جاش بشونه و سوم این که صبح به این زودی راه گرفتی اومدی سراغ آدم هفت خطی مثل من که می دونی بیشتر از خودت روت شناخت دارمو تو اومدی این جا تا من احساست رو به مهتاب تخمین بزنم و تایید کنم و می بینی که دارم همین کارو می کنم!
مکثی کرد تا تاثیر کلامش را در چهره ی سیاوش ببیند و وقتی مطمئن شد او حرف هایش را فهمیده است ادامه داد:
- اما این که چرا بهت حق دادم که کمی هم بترسی؟ خب، اینم واسه خودش مقوله ای داره. منظورم ماجرای قبلی تو با سهیلاست!
سیاوش سر به زیر و آرام به فکر فرو رفت که محسن امان نداد و ادامه داد:
- در مورد مهتاب هم این مسئله صدق می کنه، منتهی کمی متفاوت. اون از زندگی پدر و مادرش چشمش ترسیده. درواقع به همه ی مردا بی اعتماده و همه ی مردها، یه جورایی اونو یاد پدرش میندازن. واسه همین هرگز به این راحتی به خودش اجازه ی عاشق شدن نمی ده چون مرد هارو بی صفت تر از اون می دونه که بشه راحت به اونا دل بست!
سیاوش مضطرب پرسید:
- حالا با این تفاصیل پیشنهادت چیه؟
- حق با مهتابه! اون اگه واسه خاطر رادمینا زیر بار این زندگی بره همه چی رو باخته! پس بهتره تو اول تکلیف دل خودت رو مشخص کنی.
سیاوش بی طاقت و کلافه پرسید:
- باشه، ولی چه جوری؟!
- سیا، یه لحظه فکر کن رادمینایی وجود نداره بعد ببین بازم به مهتاب احتیاج داری یا نه؟ یعنی باز هم تمایل داری اون زن زندگیت باشه؟!
- من، ... نمی دونم، یعنی تا حالا به این قضیه فکر نکرده بودم؟
- خب، پس فکر کن بعدا نتیجه بگیر.
- ولی این غیر ممکنه! من به هیچ وجه نمی تونم به زندگی بدون رادمینا فکر کنم، باور کن اصلا نمی دونم قبلا چه طوری و به چه امیدی زندگی می کردم!
محسن خیره به او مکثی کرد و بعد همان طور که از پشت میز بلند می شد با تاسف گفت:
- پس چاره ای نداری جز این که به یه زندگی بدون حضور مهتاب فکر کنی. شاید این برات راحت تر باشه.
- چرند نگو! بدون مهتاب که حرفشم نزن!
- باشه. من دیگه چرند نمی گم ولی با نگفتن من چیزی حل نمی شه. به این ترتیب که من دارم می بینم و از حرفای تو برداست می کنم، مهتاب زیر بار این ازدواج فرمایشی نمیره و در نهایت تو مجبوری اونو از دست بدی! دیگه خود دانی!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها