0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:45 PM

اما مهتاب بی رمق خودش را به روی مبل رها کرد و صورتش را پشت دست هایش پنهان کرد. دقایقی بعد سیاوش غرق فکر به نزد مهتاب برگشت مدتی بی هدف میان سالن بزرگ پذیرائی قدم زد بعد بی صدا و آرام روی مبلی نشست و همان طور غرق فکر به مهتاب که به گوشه ای مات مانده بود، خیره شد. منتظر بود بلکه مهتاب به حرف بیاید اما او خیال حرف زدن نداشت، گویی اصلا در این عالم سیر نمی کرد. عاقبت با ملایمت صدایش کرد:
- مهتاب!
و چون جوابی نشنید، دوباره با همان لحن ملایم و مهربان گفت:
- مهتاب خانم! نمی خوای حرف بزنی؟ یه چیزی بگو بدونم حرف زدن یادت نرفته!
مهتاب نگاه پر از اشکش را به صورت سیاوش دوخت و با صدای لرزانی گفت:
- ازش متنفرم، متنفر!
- مهتاب!
- سال هاست که هیچ احساسی جز تنفر و انتقام نسبت بهش ندارم. اون هیچی نیست جز یه پولدار عوضی، یه قاتل بی رحم که به جای جسم، روح آدمارو خفه می کنه!
- مهتاب؟!
- این قدر نگو مهتاب! مهتاب چی؟!
اشک هایش روی گونه روان شد و با صدائی لرزان اما رسا ادامه داد:
- مهتاب کیه؟ بگو مارتینا! مارتینا فروزنده، تک فرزند منوچهر فروزنده! یه سرمایه دار سلطه گر و زورگو که با همین حق خوری هاش مادرم رو به کشتن داد. مادرم از دست اون، از غصه ی بدبختی هاش ام اس گرفت. آخرش هم بعد از ده سال جون کندن منو تنها گذاشت و رفت. اون جز خودش هیچکس رو نمی بینه. اون آدم کثیف به مادرم خیانت می کرد.
در میان اشک هایش، پوزخندی عصبی کنج لب هایش نشست و ادامه داد:
- هِه، همین آدم به ظاهر شریف و باوقاری که این جا نشسته بود، در کمال وقاحت به همسرش، به مادر من خیانت کرد. اصلا هم عین خیالش نبود که تو غربت و تنهایی چی داره به سر مادر من میاد! آخر سر، وقتی به بیماری مادرم که خودش عامل اون بود پی برد، رضایت داد که دست از سرش برداره و روونه ی ایرانش بکنه. مادرم تک و تنها، تنهای تنها با یه قلب شکسته برگشت به کشورش. اون نامرد بی صفت حتی تنها دخترش و به اون زن بدبخت نبخشید تا مرهم دردهای دل رنجورش باشه. اما بالاخره من خودمو از زنجیر اسارت اون نجات دادم و برگشتم به آغوش گرم مادرم! می دونی چه طور راضی به این کار شد؟
مکثی کرد و با لحنی عصبی اشک هایش را پاک کرد و با تنفر ادامه داد:
- اون به یه زن روسپی کثیف تر از خودش رابطه داشت. مدتی بود اونو به خونمون راه داده بود طوری که واسه خودش یه پا صاحب خونه شده بود. یه شب تو اتاقم خوابیده بودم که دیدم برادر لجن و آشغال معشوقه ی پدرم اومد توی اتاقم.
لحظه ای سکوت کرد، صورتش قرمز و برافروخته شده بود و نفس هایش مقطع و پر صدا، دست بر سینه اش گذاشت و به زحمت با آهی عمیق نفسی تازه کرد. این بار با صدائی گرفته و نگاهی گنگ و غبار آلود، به نحوی که معلوم بود صحنه ای را پیش رویش مجسم کرده است ادامه داد:
- از خواب پریدم، با دیدن اون که تا وسط اتاقم پیش اومده بود گیج و منگ شده بودم. نمی فهمیدم چرا اومده تو اتاق من. آخه اون موقع فقط سیزده سالم بود. بچه تر اونی بودم که از این مسائل کثیف و چندش آور چیزی حالیم بشه. اما وقتی اومد طرف تختخوابم و حرفایی رو که تا اون روز برام نا آشنا بود به زبون آورد، تازه فهمیدم قصدش از اومدن به اتاقم چی بوده. با وحشت از جا پریدم و با تمام قوا جیغ کشیدم. اما هیچکس خونه نبود تا به فریاد های جگر خراش من جوابی بده. پدر با وجدان و دلسوز من با معشوقه ی هر جائیش پی عشق و کیف خودش رفته بود، به یه جهنم دره ای که صدای من! تنها دخترشو نمی شنید و منو با یه حیوونه کثیف تو اون خونه ی اشرافی تنها گذاشته بود. نمی دونم چه جوری و با چه قدرتی اما بالاخره تونستم از چنگ اون رذل پست با لباس نیمه پاره ای که توی دستای اون جوونک جا مونده بود، فرار کنم. از ترس به باغ بزرگ خونه پناه بردم و خودمو لابه لای درخت های پهناورش پنهان کردم و تا صبح همون جا موندم. از وحشت گوشه ای دور از دید عین مار چنبره زدم و در حالی که از شدت ترس اضطراب و وحشت تا حد مرگ ترسیده بودم، دستامو جلوی دهنم گرفتمو ناخن هامو با اضطراب و وحشت جویدم. من دیگه هیچ وقت نتونستم مثل دخترای دیگه ناخون هامو بلند کنم.
دستش را به طرف سیاوش دراز کرد و بغض کرده پرسید:
- می بینی؟! این ناخن هایی که هنوزم موقع حرص و ترس و اضطراب لای دندونام جا می گیره، یادگار همون شب لعنتی هستن! سال های سال که تو خواب و بیداری هر موقع وحشت زده می شم، دستام تندی می چسبه به دهنم! همین ترس و اضطراب باعث شد بعد از اومدن به ایران در اولین فرصت تو کلاس های دفاع شخصی ثبت نام کردم. تو تا حالا طمع تلخ ترس و اضطراب و سرخوردگی رو چشیدی؟!
آهی کشید، دستش را عقب برد و روی صورتش گذاشت. سیاوش که تمام مدت در سکوت به او خیره مانده بود به زحمت دهان باز کرد تا حرفی بزند بلکه مهتاب کمی آرام شود، این بود که با احتیاط پاسخ داد:
- من...
مهتاب نگذاشت ادامه بدهد به سرعت دستش را از صورتش برداشت، با اشاره ی دست مانع ادامه ی کلام او شد و به جای او گفت:
- نه. هیچی نگو! هیچی. هنوز حرفم تموم نشده! می خوام تو هم از عاقبت ماجرای اون شب به یاد موندنی و خاطره انگیز با خبر باشی. آره، یادمه که نزدیک های صبح بود که پدرم مست و پاتیل در حالی که دستشو دور کمر رفیقه اش حلقه کرده بود، برگشت خونه. اما من تا خود صبح از جام تکون نخوردم و اون حتی نفهمید که من تو اتاقم نیستم! حوالی ظهر بود که آقا از خواب ناز بیدار شدن. منم با دست و پای لرزان رفتم پیشش و همه چیز و گریان و نالان واسش تعریف کردم ولی پدر نازنین و مهربونم بعد از شنیدن ماجرا گفت: چرا بی جهت سرو صدا راه می اندازی دختر! حالا که اتفاقی نیافتاده، از اون گذشته، تو دیگه داری بزرگ می شی و این طور مسائل ممکنه برای هر زن و دختر جوون و خوشگلی پیش بیاد. مارتینا این مسئله یه امر طبیعی و عادیه! از شنیدن حرفای پدرم حال تهوع بهم دست داد. داغ شده بودم و تموم دنیا دور سرم می چرخید. از استدلالش، از حرفاش و از نگاهش به زندگی احساس حقارت می کردم. همون وقت تصمیم گرفتم برای همیشه آدمی به نام پدر و از زندگیم خط بزنم و همین کارو کردم. بعد از اون روز سر ناسازگاری رو گذاشتم و تا تونستم موی دماغ شدم. تا این که عاقبت مجبور شد رضایت بده که منو بفرسته پیش مادرم. حالا، همین آقای دلسوز و با غیرت و پر عاطفه بعد زا این همه سال اومده داره سنگ شرافت و انسانیت رو به سینه می زنه و ادعا داره که نگران سرنوشت و آینده ی رادمیناست! نه سیاوش، من اجازه نمی دم که اون واسه من تصمیم بگیره، یعنی حق نداره که چنین کاری بکنه!
حرفش تمام نشده دوباره بغش ترکید و گریه را از سر گرفت. سیاوش که تا آن وقت در سکوت کامل به هذیان های ذهن پریشان و آشفته ی او گوش داده بود، طبق عادت همیشگی اش که در مواقع کلافگی دستی به سرش می کشید، پنجه هایش را در موهایش فرو برد و دقایقی به زمین خیره ماند، اما عاقبت نگاهی غمگین و ژرف به مهتاب انداخت و در حالی که آهنگ کلامش بی نهایت آرام و تسلی بخش بود او را صدا کرد و گفت:
- مهتاب! من واقعا متاسفم، اما تاسفم به دلیل ماجرایی نیست که تو برام تعریف کردی بلکه به خاطر قضاوت نادرستی یه که تو این مدت نسبت به تو داشتم. من همیشه فکر می کردم که تو با این قلب رئوف و روح لطیف و ایثار گر چه طور تونستی نسبت به تنها فرد خونواده ت یعنی پدرت، این قدر بی مهر و قدر نشناس باشی! باور نمی کنی اگه بهت بگم که این فکر طوری تو سر من افتاده بود که یه جورائی نسبت به تو بدبین شده بودم. فکر می کردم آدمی با سبک فکری تو نمی تونه مسائل عاطفی و رابطه ی خونی و خانوادگی درک کنه. از دید من، تو تنها یه ناجی داوطلب بودی که فقط حاضر بود واسه غریبه ها و آدمای بی نام و نشون، ایثار و از خودگذشتگی کنه. واسه همین این مدت یه رازی رو از تو پنهان کردم، البته شاید واسه ی تو مهم نباشه ولی این مسئله داره رو قلب من سنگینی می کنه و حالا خوشحالم که از اشتباه بیرون اومدم و می تونم با تو درد و دل کنم جون فهمیدم که دلیل این بی عاطفگی و دوری جستن از پدرت چیه؟!
مهتاب متعجب و حیران از او پرسید:
- راز؟! چه رازی؟
سیاوش سر به زیر و شرمگین پاسخ داد:
- از روزی که تو اون فاجعه ی لعنتی مادرمو از دست دادم تا جایی که تونستم راجع به مادرم با تو حرفی نزدم. حتی تموم سعیم رو کردم که تو هم در این مورد با من حرفی نزنی. فکر می کردم روابط مادر و فرزند هم عین رابطه ی پدر فرزندی خودت واسه یه قصه ی بی اهمیت و بی ارزش که علاقه ای به شنیدن و لمس کردن اون نداری. منم نمی خواستم از چیزی که اون قدر برام خواستنی و با ارزش بود با تو حرف بزنم یا از خود خوری و احساسم در مورد از دست دادن این موجود عزیز با خبر بشی. مهتاب! این طوری نگام نکن. می دونم منو به خاطر قضاوت عجولا نه ام قضاوت می کنی ولی باو کن دست خودم نبود. رفتار تو در مقابل پدرت و نحوه ی برخوردت با اون منو به این فکر وادار کرد. امشب تازه به این حقیقت پی بردم که چقدر در مورد تو اشتباه می کردم. من حتی از تو پنهان کرده بودم که تمام هفته های گذشته ، هر پنج شنبه چطوری خودم و به کرمان می رسوندم و برمی گشتم و چه تلاشی می کردم که تو از این رفت و آمد من به سر مزار مادرم بی خبر بمونی! راستش یه جورایی حس می کردم که تو برای کسب تحسین و تمجید دیگران و البته غریبه ها، حاضر به این همه گذشت و ایثار هستی و این تحسین و تمجید حکم یه انگیزه ی قوی رو واست داره تا دست به هر کار عجیب و غریبی بزنی! حالا می فهمم که همه ی این افکار، پوچ و احمقانه بوده. چون تو واسه ی تنفر و دوری از پدرت دلایلی داشتی که کاملا منطقی و منصفانه ست و شاید اگر کس دیگه ای هم جای تو بود همین حس و حالو داشت که تو داری. فقط خواهش می کنم من و به خاطر این افکار احمقانه از ته دل ببخش!
مهتاب که از حرف های سیاوش مبهوت شده بود، لحظاتی به او خیره ماند. نگاهش بی اندازه دردناک و غمگین بود. بعد دستی به صورتش کشید طوری که انگار می خواهد فکری را از سرش دور بریزد و زیر لب نجوا کرد:
- شاید حق با تو باشه و رفتار من چنین استنباطی رو برای تو یا هر کسی بوجود بیاره اما دوست دارم از یه مطلب دیگه هم با خبر بشی، نمی خوام دیگه هرگز در مورد من این طوری قضاوت کنی که تا حالا کردی.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- می دونی وقتی مارتینا به ایران برگشت یه نهال نورس بود که از زندگی هیچی نمی دونست جز چیزائی که باباهه یادش داده بود. پول، ثروت، مقام، تجملات، زر و زیور و سر و لباس واسش تنها ملاک ارزشمندی آدما بود. اما پاش که به ایران رسید، دنیاش زیر و رو شد و همه ی گذشته ش مثل آوار روی سرش خراب شد. درست به شدت همون زلزله ی بم، با این فرق که تنها کسی که زیر اون آوار دفن شد مارتینا بود نه هیچ کس دیگه. سال ها طول کشید تا با کمک مادرش اونو از زیر آوار کشیدن بیرون اما دیگه از مارتینا اثری نمونده بود و جای اون مهتاب پا به زندگی اون گذاشت. آره سیاوش، مادر من یه فرشته بود، یه فرشته که در خدمت مردم بود. اون تموم زندگی شو تو مشتش گرفته بود و به راحتی اونو در اختیار هر نیازمندی می ذاشت. تموم ثروت پدریش که شامل ملک و املاک زیادی بود، تو این راه خرج شد و از همه ی اون ثروت، همین خونه که می بینی باقی مونده. کم کم مادرم یه سرمشق جدید برام شد. من هر روز و هر روز این مشق تازه رو توی خونه ی کوچیک مون تمیرن می کردم تا دیگه هیچ وقت از یادم نره. این طوری بود که هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل از زندگی پر از رنگ و ریای پدرم و امثال اون عقم می گرفت. ولی نه، اون قدری زرنگ بودم که نذارم فروزنده ی پیر از اون ماجرا بویی ببره! بعد از فوت مادرم برگشتم کانادا و مدتی همونجا موندم و دلشو بدست آوردم. من به پولای اون واسه مردم احتیاج داشتم. اون می خواست منو پیش خودش نگه داره. ظاهرا تو اون چند سالی که ازش جدا بودم هزار تا زن جور واجور تو زندگیش اومده بودن و رفته بودن اما هنوز هم مثل سابق یه آدم واقعی تو زندگیش نبود. یکی که از ته دل دوستش داشته باشه و خوب و بدش واسش مهم نباشه. هیچ کدوم از اون زنا پدرمو واسه خودش نمی خواستن بلکه فقط به فکر منابع خودشون بودن. پدرم برای اونا بانک خوبی به حساب می اومد. با حضور دوباره من در کنارش، یادش افتاد که هنوز دختری داره که می تونه عشق و علاقه ی واقعی رو تو وجود اون پیدا کنه ولی حیف، خیلی حیف چون اینو وقتی فهمید که دیگه خیلی دیر شده بود! من دیگه جز تنفر هیچ احساسی به اون نداشتم و خودش هم تا حدودی به این قضیه پی برده بود. ناچار رضایت داد که من دوباره برگردم ایران، بعد از اون هم کرور کرور دلار برام فرستاد بلکه نظرمو نسبت به خودش عوض کنه ولی نمی دونست که عشق، علاقه و اعتماد چیزایی نیستند که بشه با پول اونارو خرید. پولای اون فقط به درد همون هایی می خورد که تو مدت عمرش دورو برش رو گرفته بودند نه به درد یه دختر یتیم که تازه بی مادر شده بود و تا اون سن در حسرت داشتن یه پدر واقعی سوخته بود!
مهتاب مکثی کرد و سرش را با تاسف تکانی داد و در حالی که عمق نگاهش از همیشه محزون تر بود ادامه داد:
- اون اومده این جا واسه ی من پدری کنه ولی خبر نداره که برای پدری کردنش، خیلی دیر شده! سیاوش، من به اون اجازه ی دخالت نمی دم، هرگز!
سیاوش با لحن ملایم و دلجویانه ای پرسید:
- خب، پس می خوای چی کار کنی، فکر می کنی توان مبارزه با اونو داری؟ می تونی جلوش مقاومت کنی؟
مهتاب غرق فکر به زمین خیره شد و زیر لب با کلماتی نامفهوم زمزمه کرد:
- نمی دونم، شک دارم! اون کمتر حرفی می زنه که نتونه اجراش کنه.
- منظورت چیه؟
مهتاب جدی تر از قبل طوری که انگار می خواهد برای خودش هم توضیح بدهد جواب داد:
- اگه زیر بار حرفاش نرم، منو مبجور می کنه برگردم کانادا و مقاومت من در مقابل خواست اون معنایی نداره! پدرم اون قدر پول و قدرت دار که بتونه باهاش هر کاری بکنه حتی اگه لزم باشه آدم دزدی! با این حال اگه، به خاطر رادمینا نبود، حرفی نداشتم، مدتی باهاش راهی می شدم. اون جا زیر گوشش می خوابیدم و یه نفس موی دماغش می شدم تا خودش از دستم به تنگ بیاد و رضایت بده که برگردم ایران. اما حالا با وجود رادمینا... نمی دونم چی کار کنم؟
سیاوش لحظه ای او را برانداز کرد و از قیافه ی جدی او فهمید که باید حرف های او را باور کند. بی اراده از جایش بلند شد و کمی توی سالت قدم زد. گاهی می ایستاد و با نوک کفش هایش با فرش کلنجار می رفت، لبه ی فرش را بر می گرداند یا تقه ای به پای مبل می کوبید و باز قدم زدن را از سر می گرفت. عاقبت دوباره روی مبل قرار گرفت و با قاطعیت اعلام کرد:
- خب، پس چاره ای نداریم جز این که با هم ازدواج کنیم!
مهتاب پوزخندی زد و به طعنه پرسید:
- مثلا این یه خواستگاری بود؟!
سیاوش تبسمی کرد و با آرامش خاصی جواب داد:
- هر جور دوست داری حساب کن ولی مغز کلام همونی بود که خودت اشاره کردی.
مهتاب نفسی عمیق کشید و همان طور که صاف و مستقیم به او خیره شده بود با جدیت پرسید:
- یه ازدواج فورمالیته دیگه! واسه ی دست به سر کردن پدرم؟
سیاوش بدون لحظه ای درنگ پاسخ داد:
- نه! یک ازدواج کاملا معمول و مرسوم، مثل همه.
مهتاب تقریبا روی مبل نیم خیز شد و پرسید:
- شوخیت گرفته سیاوش؟ اصلا وقت خوبی واسه شوخی نیست!
- خیلی مضحکه، قیافه ی من به آدمایی شبیه که می خوان شوخی کنن؟! اتفاقا کاملا جدی هستم و شاید بهتره بگم رغبت زیادی هم به این کار دارم.
مهتاب که از تعجب چشم هایش گرد شده بود با تمسخر گفت:
- رغبت؟! اصلا بهت نمیاد. ممنون می شم که بدونم منظورت از این حرف چی بود؟
سیاوش خونسرد و آرام پایش را روی پای دیگرش انداخت و با آرامش توضیح داد:
- سوالای احمقانه نپرس! این دیگه توضیح و تفسیر نمی خواد. ببین، تو این مملکت هزاران نفر مثل ما با هم ازدواج می کنن و میرن زیر یه سقف مشترک در حالی که بیشترشون نمی دونن چرا این شخص خاص رو واسه زندگی انتخاب کردن. خب، ما لااقل چند پله از اونا جلو هستیم چون هر دوتامون خوب می دونیم واسه خاطر چی یا بهتر بگم واسه خاطر کی، داریم تن به این وصلت می دیم و...
مهتاب با صدای لرزان که رگه های خشم در آن هویدا بود، میان حرف او پرید:
- بس کن دیگه سیاوش! این مهملات چیه به هم می بافی؟ حالا که کار به این جا رسیده صبر کن تا یه چیزی رو درست و حسابی حالیت کنم. من تا امروز به راحتی و بی دغدغه از همه چیز توی زندگیم گذشتم بدون این که لحظه ای واسه از دست دادن اون چیزا آه بکشم ولی این یکی داستانش با بقیه ی قضایا فرق می کنه. تو فکر کردی من کی هستم که این مزخرفاتو به هم می بافی؟ این قضیه به پول و مادیات ربط نداره، ازدواج دو نفر با همدیگه، با روح اونا سرو کار داره، با احساس و عواطفشون، نه یه مشت دلار و پول و زمین بی قابلیت که به راحتی خرجش کنیم!
سیاوش که از حرف های مهتاب غرورش جریحه دار شده بود با خشم فروخورده ای پرسید:
- ببینم، این حرفات بو داره، منظورت اینه که تو از من بدت میاد؟
- ای خدا! این چه حرفیه! من این طوری گفتم؟
- پس چی؟ می خوام ببینم مثلا با من ازدواج کنی چه لطمه ای به روح لطیف سر کار خانم وارد می شه!
مهتاب با خونسردی جواب داد:
- هیچی! در واقع این ازدواج، اصولا ربطی به روح و احساسات شخصی ما نداره.
- این شد جواب؟ من که نمی فهمم حرف حساب تو چیه؟
- سیاوش! تو آدم کودنی نبودی! چرا نمی فهمی من چی می گم! ببین من و تو تنها چیزی که بینمون مطرح نبوده و نیست عشق و احساس و درک متقابله. می فهمی؟ ما دوتا فقط پیرو، یه هدف مشخص تن به این شرایط دادیم. به خاطر یه نفر سوم، یه دختر کوچولوی بی کس و تنها به نام رادمینا. پس می بینی که ملاک ما واسه انتخاب همسر، سلیقه یا علاقه یا کشش مقابل نبوده! پس ابلهانه ترین کار دنیا اینه که با خوش باوری به این کار ادامه بدیم و مسئله رو جدی بگیریم.
سیاوش با لجاجت جواب داد:
- حرفا می زنی! این قدر رمانتیک نباش دختر! خب حالا ما برعکس شروع می کنیم، چه ایرادی داره؟ اول ازدواج می کنیم بعد عاشق همدیگه می شیم. خدارو چه دیدی، هان؟

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها