پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:45 PM
از پذیرائی که خارج شدند خندان و به طعنه پرسید:
- مارتینا؟!!
ابرویی بالا انداخت و پوزخند زنان با کلمات کش داری ادامه داد:
- پرنسس مارتینا، از کاخ الیزه!! چه قدرم که شانسی شانسی اسمت با دخترت هم وزن در اومده رادمینا دختر مارتینا!
- اِ! دست بردار سیاوش، تو هم وقت گیر آوردی؟ از عصر تا حالا دارم قبض روح می شم. تو یکی سر به سرم نذار، لوس بی نمک!
- چرا قبض روح؟! اوضاع که کاملا بر وقف مراده! ببین چطور به آنی پدربزرگ مهربون، موی دستای اون شیطون کوچولو شده!
مهتاب آهی کشید:
- مگه خدا به این بچه رحمی کنه وگرنه این آدمی که من می شناسم، هفت خط تر از این حرفاست!
سیاوش ابروهایش را در هم کشید، بازوی او را چسبید و وادارش کرد تا به او نگاه کند و همان طور اخمو معترض شد.
- زشته مهتاب، قباحت داره! اون پدرته ها!
و لبش را به دندان گرفت. مهتاب بازویش را از چنگ او رها کرد و با لحن گزنده ای جواب داد:
- اون نیاز به حمایت کسی نداشته و نداره! شما هم یه لطفی بکن و بدون این که احساس شرمندگی کنی خیال وکالت از ایشونو از سرت بیرون بنداز!
- مهتاب؟!
- در ضمن این قدر تکرار نکن مهتاب! نشنیدی؟! مارتینا به قول خودت مارتینا فروزنده از کاخ الیزه، یا هر کاخ کوفتیه دیگه، دختر یه سرمایه دار خر پول کانادایی ایرانی الاصل که جز پول و دلار و زن های خوشگل و اطواری چیز دیگه ای رو نمی شناسه!
سیاوش که از طرز حرف زدن او فهمیده بود روابط این پدر و دختر وخیم تر از چیزی است که او خیال می کرده، بلافاصله تغییر موضع داد و همان طور که دنبال او روان شده بود با شوخ طبعی حرف را عوض کرد:
- حالا من یه چیزی گفتم، قرار نشد باورت بشه! ولی به جان رادمینا اول که دیدمت این قدر جا خوردم که نزدیک بود یه چیزی بهت بپرونم!
- نه که نپروندی!
- اِ! کی؟ من؟!
- بله! جناب عالی، یادت که نرفته، پرنسس!!
- به این می گی تیکه؟! نه عزیز من، این قضیه حاصل هول شدن بنده بود نه به هدف تیکه پرونی. نه که تا امروز تو رو همیشه با اون سرو ریخت دیده بودم یهو این جوری دیدمت دست و پامو گم کردم، از دهنم در رفت گفتم پرنسس!
- سیاوش!!
- می گم، می دونی این طوری من جلوی تو کم میارم. می خوای تا وقتی تو مارتینا هستی منم تغییر هویت بدم، هان؟ ببینم نظرت راجع به ساموئل چیه؟ با کلاسه نه؟!
مهتاب که دیگر از دست او به خنده افتاده بود سری تکان داد و گفت:
- از دست تو! یادم رفت اومدم چی کار کنم. شهلا خانم کجاس، پیداش نیست؟
- دنبالش نگرد احتمالا رفته تغییر لباس بده که جلوی بابات کم نیاره! آخه اون طفلکی هم از دیدن بابات بفهمی نفهمی هول کرده!
مهتاب سرسری نگاهی به غذاهای روی اجاق گاز انداخت و هم زمان به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- وقت خواب رادمیناس، تا شهلا خانم میز شام رو بچینه، سر پدر و گرم کن که منم رادمینا رو ببرم اتاق خودش بلکه بتونم بخوابونمش.
هر دو به طرف پذیرائی برگشتند که سیاوش به شوخی گفت:
- حالا ببینا هر چی کار سخته بنداز گردن من!
مهتاب به طعنه جواب داد:
- بمیرم برات، تو هم که دست و پا چلفتی، آخ آخ!
- آره والا، آی گفتی!
- آره جون خودت، ببینم حضرت عالی که نرسیده جناب فروزند رو سوسک کردین به دیوار، دیگه این که کمی سرشو گرم کنی، واست کاری داره؟
- نه والا حق باتوئه. چشم، اطاعت.
دستش را به روی چشمهایش گذاشت و پشت سر مهتاب وارد پذیرائی شدند. مهتاب وارد نشده روبه پدرش گفت:
- وای ددی! باید ببخشین. رادمینا حسابی خسته تون کرده بدین...
حرفش را برید و مات و مبهوت به پدرش خیره ماند که بچه را روی شانه اش گذاشته بود و همان طور که نشسته بود همراه با تکان های ملایمی زیر گوش دخترک چیزی نجوا می کرد. با دیدن مهتاب تند انگشتش را روی بینی اش گذاشت و با سر به دخترک اشاره کرد که خوابیده است. مهتاب پاورچین به آن ها نزدیک شد و وقتی از خواب بودن رادمینا مطمئن شد با صدای ملایمی گفت:
- خوابیده دیگه. بدین ببرمش تو اتاق خودش.
- نه! تو راهو نشون بده، خودم میارمش.
همان وقت مهتاب خدارا شکر کرد که با درایت و کاردانی سیاوش، وضع اتاق دخترک برای بازدید پدرش به اندازه ی کافی مناسب و اغوا کننده است.
دقایقی بعد فروزنده به اتفاق مهتاب به سالن پذیرائی برگشت و سیاوش با ادب و احترام تمام اعلام کرد که میز شام آماده است. فروزنده هم سری تکان داد و گفت:
- متشکرم. هر چند تصمیم داشتم قبل از شام با هر دو نفر شما صحبتی داشته باشم ولی این مطلب رو موکول می کنیم به بعد از صرف شام.
نگاه سیاوش و مهتاب به سمت یکدیگر کشیده شد و رنگ از روی مهتاب پرید. حوالی ساعت یازده شب ، فروزنده با اقتدار تمام سراپا ایستاد، چند لحظه با نگاهی نافذ و موشکاف هر دوی آن ها را از نظر گذراند بعد با احترام سری برای شهلا خانم خم کرد و همراه با تشکری کوتاه از او، همان طور که میز شام را ترک می کرد، خطاب به سیاوش و مهتاب گفت:
- آقای سیاوش، مارتینا، لطفا نیم ساعت از وقتتون رو در اختیار من بگذارید. باید قبل از رفتن با هر دوی شما صحبتی داشته باشم! در ضمن، مرد جوان، یک اتومبیل راحت و مطمئن خبر کن. می خوام تا سی دقیقه ی دیگه این جا باشه.
سیاوش با تردید پرسید:
- قربان، این وقت شب کجا؟ اگه قصد بازدید و گشت و گذار دارید، فردا صبح منو مارتینا در خدمتتون هستیم.
- از مهمان نوازیتون سپپاسگذارم آقای سیاوش اما، مارتینا از اخلاق من با خبره. من عادت ندارم به غیر از خونه ی خودم جای دیگه ای شب رو صبح کنم. در شرایط اضطراری مثل سفر هم، هتل رو به هر جای دیگه ای ترجیح می دم.
مهتاب خواست حرفی بزند که سیاوش پیش دستی کرد.
- استدعا می کنم جناب فروزنده. این جا رو هم خونه ی خودتون بدونید، نمی شه یه امشب رو بد بگذرونید؟
فروزنده همان طور که روی مبل قرار می گرفت با دقت نگاهی به مهتاب که کنار سیاوش ایستاده بود انداخت و گفت:
- مرد جوان! من اهل تعارف نیستم، همیشه در هر مورد فقط و فقط یک بار تصمیم می گیرم و بی برو برگرد اونو اجرا می کنم. پس در این مورد نظرم همونه که گفتم. اما در مورد این خونه!
مکثی کرد و نگاه دیگری به مهتاب انداخت که مهتاب آن را تا مغز استخوانش احساس کرد. این بار فروزنده با تن صدائی رسا و مقتدر ادامه داد:
- علی رغم این که جای مرتب و راحتی به نظر می رسه ولی برای من به قدر کافی مناسب نیست. من هنوز نمی دونم که این جا خونه ی چه کسی است؟
در چشم های مهتاب خیره شد و پرسید:
- خونه ی دخترم؟
به چشم های سیاوش نگاه کرد و ادامه داد:
- خونه ی دامادم؟
سری تکان داد و پوزخندی زد:
- یا هیچ کدوم!
سیاوش که برای اولین بار بعد از مواجه شدن با مرد با وقار و جا افتاده ای که روبه رویش نشسته بود، خود را باخته بود با تردید زمزمه کرد:
- ببخشید قربان، متوجه منظورتون نشدم!
- بنشینید، هر جفتتون!
و با دست به مبل ها اشاره کرد، مهتاب نگاه بی قرار و نگرانش را به سیاوش دوخت و با اکراه روی اولین مبل نشست. سیاوش هم به تبعیت از او، همین کار را کرد که باز صدای قاطع و محکم فروزنده در اتاق پیچید:
- میل دارم به چند سوال من پاسخ بدید، پدر رادمینا کیه؟
سیاوش رنگ باخته آب دهانش را بلعید و زیر لب زمزمه کرد:
- من!
- و مادرش کیه؟
چشم هایش را به مهتاب دوخت. مهتاب نگاهش را دزدید و فقط با سر به خودش اشاره کرد.
صدای خشمگین فروزنده، فضا را شکافت.
- مارتینا! سرت رو بلند کن و به من نگاه کن!
مهتاب با تعلل سرش را بالا گرفت و زیر چشمی پدرش را برانداز کرد که مجددا صدای خشمگین مرد اوج گرفت:
- درست نگاه کن دختر! حالا خوب شد. این دفعه لطفا به من بگو همسرت کیه؟!
مهتاب تند نگاهش را دزدید که صدای فریاد رعد آسای فروزنده به آسمان بلند شد:
- جواب منو بده! گفتم همسرت، می خوام همسرت رو بشناسم، آخه این بچه...
یکدفعه سیاوش میان حرف فروزنده دوید و با شجاعت و قاطعیت جواب داد:
- از من بپرسید قربان! من متوجه ی فرمایش شما شدم، پس اجازه بدید من به عرضتون برسونم. مخالفتی که ندارین؟
- خب، بگو،... می شنوم!
سیاوش که رنگ به رویش نمانده بود مکثی کرد و به زحمت و با کلماتی جویده توضیح داد:
- راستش،... ما به صورت،... به صورت موقت ازدواج کردیم.
مهتاب که انگار بشکه ای باروت زیر پایش منفجر شده باشد، بی اراده روی مبل صاف نشست و نگاه مبهوتش به سیاوش کشیده شد. دهان باز کرد تا حرفی بزند اما پدرش امان نداد و قبل از آن پرسید:
- چرا موقت؟!
سیاوش از گوشه ی چشم مهتاب را می پایی. چشم های او پر از وحشت به دهان سیاوش دوخته شده بود. ناخودآگاه نفس عمیقی کشید و با تعلل جواب داد:
- واسه ازدواج دائم قبل از هر چیزی به رضایت پدر دختر نیاز هست و... مهتاب می خواست تا وقتی مطمئن نشدیم که با هم دیگه تفاهم داریم موضوع به گوش شما نرسه!
فروزنده که دیگر حسابی از کوره در رفته بود، خشمگین و کلافه فریاد کشید:
- توی شصت سال عمری که از خدا گرفتم، مزخرف ترین حرفی که شنیدم همین بوده! یعنی شماها قبل از اطمینان به این وصلت و تصمیم نهائی در مورد ازدواج، بچه دار شدین؟ آخه چه فکری توی سر شماها بوده که چنین کار احمقانه ای کردین؟!
و وقتی سکوت ان ها را دید خودش پاسخ داد:
- واضحه، شما اصلا در این مورد فکر نکردین! هر دوی شما دوتا آدم خودخواه و بی فکر هستید که فقط به فکر ارضای غرایز حیوونی خودتون بودید، بدون اینکه به سرنوشت یه موجود بی گناه دیگه فکر کنید. ولی اینو بدونید که من نمی ذارم این بی فکری شما ادامه داشته باشه. حالا به سوال آخرم جواب بدین، می خوام بدونم بعد از این همه تفکر و تامل، عاقبت فهمیدین به درد هم می خورین یا نه! چون از این می ترسم قبل از به تفاهم رسیدن یا نرسیدن شماها، جمع کثیری بچه یا حتی نوه و نتیجه به خانواده ی محترم فروزنده و آریازند اضافه بشه. اما شما هنوز به نتیجه نرسیده باشین!
کم منتظر ماند اما چون هر دوی آن ها سر به زیر و آرام سکوت اختیار کرده بودند، فریادی سهمگین کشید:
- گفتم بالاخره به نتیجه رسیدین یا نه؟
مهتاب به تته پته افتاد:
- ددی! ما، ما... ما هنوز نمی دونیم که...
فروزنده با حالتی که از سن و سال او بعید بود از جا پرید:
- چی؟! هنوز هم نمی دونین!
سیاوش با دست به مهتاب اشاره کرد که دیگر ادامه ندهد و روبه فروزنده گفت:
- قربان اجازه بدین! چرا بی جهت خودتون رو ناراحت می کنید؟ منظور مهتا... یعنی مارتینا اینه که ما هنوز نمی دونیم که نظر شما در این مورد چیه!
- آقای سیاوش، بنده می خوام نظر شماهارو بدونم، از افکار خودم با اطلاع هستم!
سیاوش که از چهره ی برافروخته ی فروزنده پی به وخامت اوضاع برده بود بی اراده صحبت او را تایید کرد:
- بله خب، فرمایش شما کاملا متینه! شما تمایل دارید نظر مارو بدونید.
مستاصل و کلافه نگاهی کوتاه به مهتاب انداخت و با تردید ادامه داد:
- عرض کنم که... راستش جناب فروزنده، بنده از همون ابتدا که پای رادمینا ی عزیز به زندگی مون باز شد، اعلام آمادگی کردم! این از نظر بنده ی حقیر اما خوب، حتما واقف هستید که نظر من فقط 50 درصد قضیه هست و به هر حال...
فروزنده مهلت تمام کردن جمله اش را به او نداد و خشمگین به سمت مهتاب چرخید:
- پس تو مخالف بودی که قضیه تا این جاها کشیده شد! آره؟
مهتاب تند و بی مقدمه جواب داد:
- نه!
مکثی کرد و ادامه داد:
- یعنی... نه، این طور که شما فکر می کنید. می دونین...
حرفش را نیمه کاره رها کرد و کلافه به پدرش خیره ماند. خوب می دانست که هر حرفی بزند اوضاع وخیم تر خواهد شد. سیاوش که به نوعی از خودش رفع اتهام کرده بود، با خیالی نسبتا آسوده تر به مبل تکیه داده بود و نگرانش مرتب میان پدر و دختر در آمد و شد بود که صدای قاطع و محکم فروزنده را شنید:
- مرد جوان برای من یک اتومبیل خبر کن!
روی سخنش با سیاوش اما نگاه تیز و نافذش همچنان بر صورت مهتاب دوخته شده بود. مهتاب که از سنگینی نگاه پدرش لحظه به لحظه کلافه تر می شد با لکنت زبان التماس کرد:
- دد!... من... خواهش می کنم که...
اشاره ی دست فروزنده صدای او را برید. سیاوش به سرعت از جا بلند شد و به طرف تلفن رفت. ده دقیقه بعد صدای زنگ در بلند شد، فروزنده که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با اقتدار همیشگی اش روی پا ایستاد و خطاب به مهتاب گفت:
- و اما حرف آخر مارتینا! تو دو راه بیشتر نداری که تا هفته ی آینده فرصت داری یکی از اونا رو انتخاب کنی، اول این که بی چون و چرا همراه من و بدون رادمینا به کانادا برگردی و دومی ان که به صورت رسمی و کاملا قانونی در اسرع وقت، همسرت و همین طور پدر بچت رو مشخص کنی. راه سومی هم برای تو نمی مونه. انتخاب این دو راه به عهده ی خوده! ضمنا...
مکثی کرد و روبه سیاوش ادامه داد:
- مرد جوان، فردا صبح رادمینا رو با خودت میاری هتل محل اقامتم... تصمیم دارم چند ساعتی رو به نوه ی عزیزم اختصاص بدم.
سیاوش به سرعت جواب داد:
- به روی چشم جناب فروزنده، این کمترین خدمتی هست که از دست من برمیاد.
- ممنون، یه مطلب دیگه،...
سکوت کرد و این بار پشت به مهتاب ایستاد، نگاهش را به اطراف سالن چرخاند و در انتها صاف و مستقیم به چشم های سیاوش خیره شد، تک سرفه ای کرد و با صدایی محکم و لحنی تهدید کننده ادامه داد:
- مرد جوان! میل دارم به مارتینا تفهیم کنی در صورتی که راه دوم رو نپذیره، فکر نیومدن به کانادا رو از سرش بیرون کنه. هر چند خودش بهتر می دونه اگه لازم باشه به زور و جبر این کارو می کنم!
با تمام شدن حرفش، دیگر معطل نماند، از پذیرائی خارج شد و سیاوش هم به دنبالش دوید.