0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:43 PM

بعد از ان یکی دو ساعت بی وقفه از این فروشگاه به آن یکی در رفت و آمد بودند. سیاوش هر چه به چشمش می خورد بی درنگ برای دخترک شیرینی که به گردنش آویزان بود می خرید. عاقبت صدای اعتراض مهتاب بلند شد:
- این همه ولخرجی لازم نیست سیاوش، این بچه داره رشد می کنه. همه ی اینا ظرف یکی دوماه واسش کوچیک می شه، این کارا اسرافه!
- تو دلواپس این چیزا نباش، فقط سعی کن بهترین چیزارو واسش انتخاب کنی. در ضمن یه لطفی کن و فقط همین یکی دو روزه از فکر اسراف و احسان و ایتام بیرون بیا، واقعا از صمیم قلب سپاس گذارت می شم!
مهتاب با حرص دندان هایش را به هم فشرد اما حرفی نزد. پشت ویترین اسباب بازی فروشی سرگرم تماشا بودند که تلفن همراه مهتاب زنگ خورد. مهتاب گوشی را نگاه کرد و با کمی اضطراب به سیاوش گفت:
- فکر کنم پدرمه!...
سیاوش با دست و صورتش اشاره کرد که آرامش و خونسردی خود را از دست ندهد. مهتاب به زحمت سری تکان داد و گشی را جواب داد. این بار لحن کلامش نرم و ملایم بود و البته مثل همیشه "های کلاس"!!
کمی بعد گوشی را قطع کرد و با لحن محزون و گرفته ای رو به سیاوش گفت:
- خیلی سرد و سنگین حرف می زد، حدس می زنم حسابی خیال گوش مالی دادن منو داره، هفته ی دیگه این جاست. مگه خدا به خیر بگذرونه!
سیاوش بی توجه به اضطراب او بازویش را چسبید و دنبال خود کشاند و گفت:
- نگران نباش، کاش دل همه ی آدمارو می شد با این چیزها بدست آورد، پدرت با من!
بعد به عروسکی از پشت ویترین اشاره کرد و گفت:
- به نظرت این واسه رادی خوبه؟
- چی می گی! این عروسک دوتای رادمیناس!
- خب باشه، قرار نیست که این بچه همیشه همین قدر فسقلی و ریزه میزه بمونه، بیا تو ببینم!
و دوباره مهتاب را به دنبال خودش داخل فروشگاه کشاند. شب، وقت برگشت به خانه صندلی پشت و صندوق عقب ماشین مملو از بسته های کوچک بزرگ بود. سیاوش قبل از خواب تعدادی چک پول در اختیار مهتاب گذاشت و پرسید:
- اینا واسه خودت کافیه؟
مهتاب با نگاه به تعداد و مبلغ چک پول ها، خندان جواب داد:
- چیه، فکر کردی قراره واسه یه لشکر لباس بخرم، اینا...
سیاوش میان حرف او دوید و با التماس گفت:
- خواهش می کنم گدا بازی در نیار مهتاب! اگه این پولا نتونه جلوی انفجار اون بشکه ی باروتی که داره میاد سراغمون، رو بگیره به هیچ درد دیگه ای هم نمی خوره. لطفا هر چی لازمه و حتی بیشتر از لازم خرج کن. من حوصله ی زد و خورد با پدرتو ندارم، میفهمی که چی می گم؟ ما دوتا به اندازه ی کافی دردسر کشیدیم و ظرفیت جفتمون پره پره!
مهتاب لحظه ای مردد به او چشم دوخت اما ناچار سری تکان داد و گفت:
- باشه. باید با آذر برم خرید، اصلا از مد و ین حرفا سر در نمیارم. اون بیشتر از من سرش تو این کاراست.
- فکر خوبیه چون منم فردا روز شلوغی دارم، صبح دوتا دادگاه، بعد از ظهر هم هیئت حل اختلاف، شب هم دوتا قرار ملاقات توی دفترم. دیگه به کارهای متفرقه نمی رسم. پس خودت ترتیب کارا رو بده.
شب بعد، از راه نرسیده رادمینا را بغل کرد و همان طور که او را بالا و پایین می انداخت ذوق زده گفت:
- چه پرنسسی شده این بلا گرفته، درست مثل اون عروسکی که براش گرفتیم!
و مهتاب و شهلا خانم خندان حرفش را تایید کردند. روز بعد مهتاب دیرتر از او به خانه رسید. خسته از کارهای عقب افتاده ی چند روز پیش وارد خانه شد. همان لحظه ی اول از دیدن وسایلی که سر راهش بود یکه خورد و با صدای بلندی حیران پرسید:
- این جا چه خبره! سیسمونی فروشی راه انداختین؟!
سیاوش خندان جلو آمد.
- وسایل اتاق رادمیناس، چطورن، می پسندی؟
- سیاوش! مگه عقل از سرت پریده؟ ما قرار گذاشته بودیم فقط سر پدرمو شیره بمالیم، نه این که تورو ورشکست کنیم!
- تو غصه ی این چیزا رو نخور، فقط بگو قشنگه یا نه!
- قشنگیش که قشنگه ولی...
- دیگه ولی و اما نداره، ببینم. واسه خودت خرید کردی؟
- آره، راستی اینارو ببین.
و یک جعبه ی جواهر از کیفش بیرون کشید، ان را باز کرد و جلوی سیاوش برد و گفت:
- چه طوره؟
سیاوش نگاهی به ان انداخت و با تردید پرسید:
- خوبه ولی با اون مقدار پولی که داشتی نمی شد یه همچین سرویسی بخری!
- نترس، همه اش بدلیه ولی اصلا معلوم نیست. نه؟
سیاوش جعبه را گرفت و با دقت ان را برسی کرد و غرق فکر پرسید:
- یعنی اینارو من برات خریدم؟!
- آره دیگه! یه عاشق مایه دار اولین چیزی که واسه نامزدش و به خصوص مادر بچش می خره جواهراته. درسته؟
سیاوش بی آنکه از جواهرات بدلی چشم بردارد و در حالی که به نظر می رسید حواسش جای دیگر است با تردید سری تکان داد و زیر لب گفت:
- نمی دونم ولی احتمالا باید همین طور باشه که تو میگی.
سرو صدای شادی رادمینا توجهش را از جواهرات قلابی معطوف به خود کرد. دخترک یکی از بسته های خرید مهتاب را باز کرده بود و روسری درون آن را بر سرش کشیده بود و با اطواری کودکانه روبه او می پرسید:
- رادی بَه بَه؟
سیاوش بی آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، جعبه ی جواهرات را کناری گذاشت و قهقهه زنان دخترک را در آغوش کشید. بوسه ی پر سرو صدایی روی صورتش چسباند و همان طور که محکم او را به سینه می فشرد گفت:
- این فسقلی یه گلوله نمکه! آدم دلش می خواد درسته قورتش بده! آره بابا جون رادی بَه بَه شده، اونم چه بَه بَه هی!
مهتاب بسته ها را از زمین بلند کرد، آهی کشید و همان طور که به سمت اتاق خودش می رفت با لحن پر آرزویی گفت:
- کاش پدربزرگ نازنینش هم این طوری فکر کنه که باباش می گه، وگرنه دخل من یکی که اومده!
بعد از صرف شام، مهتاب همان طور که رادمینا را روی پاهایش می خواباند به سیاوش گفت:
- راستی، امروز بابا تماس گرفت، گفت شنبه شب می رسه فرودگاه مهرآباد. می گفت نمی خواد کسی بره پیشوازش. البته به نظر آروم تر از قبل می اومد ولی هیچ حساب و کتابی نداره! سیاوش، خواهش می کنم اگه تندی کرد باهاش کوتاه بیا، چون...
سیاوش تبسمی کرد و قبل از آنکه او جمله اش را تمام کند گفت:
- نگران نباش، خودم می دونم باید چی کار کنم.
کنار آن ها نشست و با ملاطفت گونه ی دخترک را نوازش داد و خیره به صورت او که در خواب بسیار معصوم و شیرین بود ادامه داد:
- واسه خاطر رادمینا هر کاری لازم باشه می کنم، حتی اگه لازم باشه رو پای پدرت هم می افتم. این بچه یه جورایی طلسمم کرده. بوی بهار می ده، بوی بهشت، دلم نمی خواد هیچ کم و کسری داشته باشه، هیچی!
بعدا انگار که به خودش آمده باشد به صورت مهتاب نگاه کرد و پرسید:
- نمی دونی چه ساعتی می رسه؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت، به چشم های نگران سیاوش خیره شد و گفت:
- درست نمی دونم. فکر کنم حدود ساعت هفت.
و همان وقت از فکرش گذشت، ((این چرا این جوری شده، یه کمی دیوونه و البته کمی هم شاعر مسلک!))
دوباره صدای سیاوش را شنید:
- بد شد، شنبه یه جلسه ی مهم دارم که حداقل تا ساعت 9 شب گرفتارش هستم. عیبی نداره دیر وقت می رسم خونه؟
- نه، اتفاقا بهتر. این طوری قبل از اومدن تو شاید یه جوری ما دوتا با هم کنار اومده باشیم. حالا هم اگه می شه اینو از رو پام بردار تا بتونم بلند شم. تازگی تپل مپل شده، تا این میاد خوابش ببره پای من سه دفعه خواب رفته!
سیاوش آرام و آهسته بچه را بالا گرفت و همانطور که راه پله ها را در پیش گرفته بود به مهتاب که پشت سر او به طرف اتاق رادمینا می آمد گفت:
- تقصیر این بچه چیه، تو ضعیف شدی، خب یکم به خودت برس!
دخترک را روی تخت خواباند. مهتاب نگاهی به او انداخت که در خواب ناز آرمیده بود، آهسته لحاف را روی او کشید و هر دو پاورچین از اتاق بیرون آمدند. سیاوش با جدیت دنبال حرفش را گرفت و گفت:
- می گم چطوره یه سری به یه دکتر تغذیه بزنی به نظر من...
مهتاب حرفش را برید و با لبخندی محو و نگاهی پر شیطنت گفت:
- حالا ببین آ! یه چیز هم که بدون نقشه و برنامه خودش درست شده، ایراد می گیری. به فرض که کمی هم جمع و جور شده باشم، فقط از الطاف خدا بوده بلکه از شر غرولند های پدرم در امان باشم. چهار سال پیش که منو دید تهدید کرد که اگه همین طوری بخوام چاغ و چله بشم به زودی شبیه یه بشکه ی دویست و بیست لیتری می شم که واسه یه دختر خانم شیک و آلا مد اصلا برازنده نیست و به شدت افت شخصیت و کلاس میاره!
سیاوش سری تکان داد و با نگاهی پر از سرزنش جواب داد:
- -الان همه چی رو به مسخره بگیر ولی من جدی گفتم!
مهتاب چشمکی زد و همان طور که آهسته در اتاق خودش و رادمینا را باز می کرد جواب داد:
- باشه، بذار شر پدرم به سلامتی از سرم کم بشه، بعدش یه فکری هم واسه این زهوار در رفتگی خودم می کنم.
تبسمی کرد و با گفتن شب بخیر وارد اتاق شد.
عصر روز شنبه حوالی ساعت هفت بعد از ظهر مهتاب حاضر و آماده رادمینا را بغل گرفت و به طبقه ی پایین آمد و صدا زد:
- شهلا خانم! شما کجائین؟
- تو تراس هستم مهتاب خانم، دارم گلدونارو آب می دم، الان میام خدمتتون.
و چند دقیقه بعد مهتاب از صدای جیغ کوتاه او از جا پرید:
- یا بسم ال...! چشم بد به دور، چشم حسود کور، من که نمی تونم باور کنم شما همون مهتاب خانم خودمون هستین!
مهتاب که از لحن حرف زدن او به خنده افتاده بود، با شیطنت جواب داد:
- می بینی شهلا خانم، بدمصب این لوازم آرایش و لباس های آلاپلنگی چی می سازه! ولی جدی نگیر از این خبرها هم که شما می گی نیست!
بعد رادمینا را مثل عروسکی روی دست بلند کرد و با لذت به او چشم دوخت و گفت:
- حالا این مامانی رو بگین، یه حرفی!
- نه والا خانوم. به خدا من که زبونم بند اومده، به نازم قدرت خدارو!
مهتاب تبسمی کرد و به شهلا خانم گفت:
- یه خواهشی ازتون دارم. می خوام شما هم مثل منو سیاش همه ی سعی تونو واسه دست به سر کردن پدرم بکنید. اون نباید هیچ چیزی از زندگی من بدونه، هیچی! باید فکر کنه مهتاب همینی هستش که امروز می بینه، نه چیزی غیر از این و یه چیز دیگه! لطفا جلوی پدرم فقط به اسم مارتینا صدام کنید، پدرم رو این مسئله خیلی حساسه! باشه؟
- چشم خانوم، هر چی شما بگید همونه. من حواسم به شش گوشه ی این خونه هست. یه تئاتری بازی کنم که خودتون هم به خودتون شک کنید ولی قبل از هر کاری اول برم یه اسفند واسه شما ها دود کنم بعد بقیه ی کارا!
مهتاب لبخندی شیرین نثار او کرد و با قدر دانی گفت:
- واقعا ممنونم! اون روزی که با مرحوم حاج خانم برای شما سرپناهی جفت و جور کردیم، هیچ فکر نمی کردم یه روزی این طوری مارو زیر بال و پر خودت بگیری و پناهمون بدی، روزگار بازی های عجیبی داره!
شهلا خانم آهی کشید و گفت:
- من همیشه آرزوم بود که یه جوری از خجالت شما دربیام ولی باورم نمی شد این طوری بتونم خدمت شمارو بکنم. هر چند خانم بزرگ...
آهی کشید و با آهنگ حزن آلودی ادامه داد:
- ولی فرقی نمی کنه، آقا هم یادگار خانم بزرگه، من زندگی خودمو بچه هامو از شما دارم و تا ابد مدیون شما هستم.
مهتاب رادمینا را زمین گذاشت تا دنبال توپ رنگی اش برود و هم زمان با سرزنش گفت:
- اِ، نشد دیگه، این چه حرفیه شهلا خانم؟ چهارتا تیکه جهزیه و یه کم پول این حرفارو نداره که شما، خدای نکرده خودتونو زیر دین بدونین.
- دخترم! اگه اون به قول شما چهارتا تیکه اسباب اثاثیه نبود، شهناز یا نمی تونست عروس بشه یا اگه می شد تا آخر عمر باید سرکوفت فامیل شوهرش و دوست آشنا رو می شنید. اون مقدار پولم، هم کارگاه پسرمو راه انداخت که شرمنده ی زن و بچش نمونه، هم آلونکی رو که داشت روی سرم خراب می شد و تعمیر کرد. امروزم که می بینید دارم واسه خودم شاهی می کنم. حالا اگه همه ی این چیزها بازم به نظر شما مدیونی نداره، دیگه از خانومی خودتونه... خب، بهتره به جای تک و تعارف با شما، برم بساط شام و آماده کنم که یه مهمون خوش سلیقه داریم. اگه می شه شما هم بیاین نظر بدید ببینید چیزی کم و کسر نیست!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها