0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:38 PM

سه هفته از توافق پنهان و مخفی آن دو می گذشت. طی آن مدت، هر دوی آن ها با چیره دستی و مهارت فراوان این طور وانمود کردند که خیال ازدواج دارند و تنها به احترام مادر سیاوش مراسم ساده ی عقدشان را موکول به بعد از چهلم حاج خانم و رفتگان دیگر فاجعه ی بم کرده اند.
اما درست روز بعد از برگزاری مراسم چهلم مادر سیاوش، آن اتفاق افتاد! ماجرای نسبتا ساده که متعاقب آن! طوفانی سهمگین و غیر قابل کنترل به پا شد. طوفانی که مسیر زندگی آن دو را به مسیری خلاف برنامه ی کنترل شده آن ها هدایت کرد.
حوالی ساعت 10 شب، سیاوش نگران و کلافه از شهلا خانم پرسید:
- مهتاب دیر نکرده؟ سابقه نداشته تا این وقت شب بی خبر نیاد خونه!
- دیر که کرده، منم دلم شور افتاده! آخه امروز حتی یه بار هم تماس نگرفت. در صورتی که هر روز چندبار زنگ می زد، از حال رادمینا خبر می گرفت و هر وقت لازم بود خودشو می رسوند خونه. خدا کنه اتفاقی براش نیفتاده باشه.
سیاوش شروع به قدم زدن در میان سالن بزرگ خانه اش کرد و برای صدمین بار شماره ی تلفن همراه مهتاب را گرفت. کمی بعد نگران تر از قبل زمزمه کرد:
- خاموش کرده! می رم سر خیابون یه دوری بزنم، شاید خبری بشه!
- آقا، این جا تا سر خیابون چهار قدمه، اونجا باشه که چند دقیقه بعد می رسه خونه!
- پس می گی چی کار کنم؟ مجله ام جواب نمی ده!
حرفش تمام نشده صدای مهتاب را از میان راهرو شنید که می گفت:
- سلام، با دفتر مجله چی کار داری؟
و لحظه ای بعد سرو کله ی خودش هم میان چهارچوب در پیدا شد، با دست باند پیچی شده و سرو صورتی زخمی!
هر دوی آن ها با هول و ولا خود را به او رساندند. سیاوش حیرت زده پرسید:
- چی شده، تو چرا این ریختی شدی؟!
و شهلا خانم محکم زد به صورتش:
- خدا مرگم بده، چه بلائی سرت اومده؟!
مهتاب سعی کرد تا لبخندی بزند اما نتوانست، درد در گونه اش پیچید و به زحمت و با صدایی کم جان جواب داد:
- نترسید، به خیر گذشت!
نگاه پرسشگرش اطراف را کاوید و ادامه داد:
- رادی کجاس، خوابیده؟
سیاوش با خشونتی که ناشی از اضطراب بود، بی توجه به پرسش او اعتراض کرد:
- نترسید یعنی چی، می گم چه بلائی سرت اومده که این طور آش و لاشی!
- گفتم به خیر گذشت، بعد از ظهر، تو میدون هفت تیر یه قرار مصاحبه داشتم، دم غروب کارم تموم شد. از یه کوچه ی فرعی می گذشتم که یهو دو نفر موتور سوار جلو راهم سبز شدن. حس کردم می خوان کیفم رو بزنن منم باهاشون درگیر شدم. اما متاسفانه اونا دوتا بودن!
و خودش را وی مبل رها کرد. شهلا خانم کنار پایش نشست و با دلسوزی پرسید:
- دستت چی شده مادر؟
ولی سیاوش امان نداد و با حرص پرسید:
- درگیر شدی؟! اونم با دوتا غولتشنِ خلاف کار! مگه عقلت رو از دست دادی؟
- نه بابا پخی نبودن، اگه چاقو نکشیده بود، می تونستم از پسشون بر بیام.
این بار سیاوش و شهلا خانم یک صدا و حیران پرسیدند:
- چاقو؟!!
- آره، چاقوی ضامن دار همراهشون بود، دستم که زخمی شد، دیگه نتونستم مقاومت کنم. اونا هم کیف و دوربین و پوشم رو قاپیدن و دِدَررو!
سیاوش دستی به سرش کشید و با سرزنش و لحنی کش دار غرید:
- دیووووونه!! اگه جای دست، چاقو رو هل داده بود تو شکمت چی؟ نترس مهتاب خانم، این جور موقع ها کم بیاری بهتر از اینه که خودتو بندازی تو خطر!
- بحث کم آوردن نبود که! یه پرونده ی مهم که دوماهه دارم روش کار می کنم تو کیفم بود، یک مصابحه ی دست اول هم توی واکمن و پوشه ی توی کیفم، به اضافه ی دوربینم که یه عالمه عکس توش بود. از همه مهمتر گوشیم رو زدن. تازه، کارت خبرنگاری، گواهی نامه، کلی برگ ماموریت امضاء شده هم تو کیفم بود، می فهمی؟ واسه این چیزا لااقل یک ماه باید سگ دو بزنم آقا!!!!
شهلا خانم با عطوفت دستی به سر مهتاب کشید:
- فدای سرت مادر جون، خودت که مهم تر بودی.
سیاوش همان طور که جلوی آن دو رژه می رفت با همان لحن سرزنش آمیز جواب داد:
- می فهمم ولی می خوام بدونم این چیزا این قدر مهمه که جون خودتو واسش به خطر بندازی و با دوتا لات بی سرو پا در گیر بشی؟
شهلا خانم با چشم و ابرو از سیاوش خواست که دست از سرزنش بردارد و در همان حین برای وساطت گفت:
- عیبی نداره آقا! فعلا که خدا به خیر گذرونده و هم به خودش هم به ما رحم کرده!
و دوباره خطاب به مهتاب گفت:
- پاشو یه آب به سرو روت بزن تا بچه بیدار نشده یه چیزی بخور، رنگت زرد شده! لباستم عوض کن، نمی فهمم حالا چرا این قدر خاکی شدی؟!
مهتاب خسته از جا بلند شد و زیر لب زمزمه کرد:
- چند متر روی زمین کشیده شدم، بند کیفم به شونم گیر کرده بود.
پشت به آن دو کرد و به سمت پله ها رفت که سیاوش با لحن حق به جانبی به شهلا خانم اشاره کرد و زیر گوش او زمزمه کرد:
- بفرما شهلا خانم! شنیدی؟ خانم جکی جان هم شده!
- چی شده آقا؟
- هیچی، می گم آخرش جوون مرگ می شم از دست این!
- خدا نکنه آقا، دور از جون!
مشغول صرف شام بودند که شهلا خانم همراه رادمینا وارد آشپزخانه شد. سیاوش خم شد و با چنگال مرغ های توی بشقاب مهتاب را تکه تکه کرد و گفت:
- بیا این طوری راحت تر می توی بخوری.
مهتاب تشکری کرد و رادمینا را با یک دست در آغوش گرفت. دخترک دستش را دور گردن او حلقه کرد و انگشت کوچکش را به جراحت کنار لب مهتاب نزدیک کرد. کمی خم شد و توی چشم های مهتاب زل زد و ترسان پرسید:
- اوخه؟ مَه مَه اوخه؟
و بغض کرد و سرش را در گودی گردن مهتاب فرو برد. مهتاب آهسته او را به خود فشرد و گونه اش را بوسید و گفت:
- شهلا خانم، بی زحمت اینو بگیرید، ترسیده!
سیاوش پیش دستی کرد، رادمینا را از او گرفت، روی پای خود نشاند و همان طور که قاشقی آب مرغ به دهان او گذاشت و با ملایمت گفت:
- اینو بخور عزیزم، بَه بَه هه!
ولی دخترک همچنان بغض کرده خیره به مهتاب نگاه می کرد. کمی بعد سرش را برگرداند و به چشم های سیاوش خیره شد و با لب هایی لرزان و آماده ی گریه، همان دو کلمه را تکرار کرد:
- مَه مَه... اوخه!!
سیاوش تبسمی کرد و دست او را گرفت، آرام روی دست مهتاب کشید و با ملایمت و نرمی گفت:
- مامانی رو ناز کن، خوب می شه، خب؟... ببین بَه شد!
رادمینا با حالتی میان گریه و خنده خود را به سمت مهتاب کشید و پرسید:
- مَه مَه به؟!
مهتاب هم از حرکت او بغض کرد،آهسته صورتش را جلو برد، سرش را به دخترک تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:
- چقدر تو عسلی ناز نازیه من!
شب با کمک شهلا خانم رادمینا را خواباند و از او خواهش کرد تا دخترک را تنها نگذارد و کنار او بخوابد. با برگشتن به پذیرائی رو به سیاوش گفت:
- از فردا کارم در اومده باید...
صدای زنگ خانه حرفش را برید. سیاوش به سمت در باز کن رفت. روی صفحه ی نمایش، تصویر موتورسواری که از آنجا دور می شد نمایان بود. با دیدن موتور سوار مشکوک شد و بی معطلی خود را به حیاط رساند. درست پشت در حیاط بزرگ خانه، کیف، دوربین و پوشه ی برگ برگ شده ی مهتاب را، روی زمین پیدا کرد. تازه وارد حال شده بود که مهتاب حیرت زده پرسید:
- اینا چیه، وسایل منه؟!
سیاوش وسایل را به طرف او گرفت و جواب داد:
- دوربینت خرد شده!
با دیدن قیافه ی وارفته ی مهتاب، لبخندی زد و برای دلداری او گفت:
- حالا چرا عزا گرفتی؟ خب به بهترشو می خریم، این که غصه نداره!
مهتاب کیفش را برسی کرد، گوشی تلفن همراهش را به دست گرفت و حیران تر از قبل روی زمین ولو شد. وسایل کیف را بیرون ریخت.
- سیاوش،موبایلم! همه چی سرجاشه، این یعنی چی؟!
سیاوش بی اراده روی زمین زانو زد، به محتویات کیف خیره شد و با حیرتی که نتوانست آن را پنهان کند پرسید:
- یعنی هیچی برنداشتن؟!
- نه! هیچی. همه اش این جاست، حتی پول آ!
هنوز هر دو در بهت و حیرت دست و پا می زدند که زنگ تلفن به صدا در آمد. سیاوش غرق فکر و گیج گوشی را برداشت.
- الو، بفرمائید؟
- ...
- بله، درسته.
- ...
- خیر آقا، متاسفانه چنین کسی و نداریم!
- ...
- بله؟!
- ...
- عرض کردم جناب، من آریازند هستم ولی کسی به نام مارتینا نمی شناسم قربان!
یک هو مهتاب از جا پرید، با دهانی باز و چشمانی ترسان با کمک حرکات دست و صورت، به سیاوش اشاراتی کرد. هم زمان آه از نهاد سیاوش بلند شد:
- اوه!! بله، بله، مهتاب! باید ببخشین من متوجه نشدم. خواهش می کنم گوشی حضورتون.
و در حالی که دکمه ی هولد را می فشرد، مضطرب و هیجان زده به مهتاب گفت:
- تورو می خوان؛ اون گفت مارتینا من متوجه نشدم!
- وااای!! پدرمه!
با دست هایی لرزان گوشی را از او گرفت. هنوز صدایش درنیامده بود که صدای خشمگین پدرش در گوشی پیچید:
- مارتینا! هیچ معلوم هست تو اونجا داری چه غلطی می کنی؟
- های دد. چی شده مگه؟ چرا این قدر عصبانی هستین؟!
- چی می خواستی بشه، معلومه عصبانی هستم. می خوام بدونم تو اونجا چی کار می کنی، این آریازند دیگه چه خریه؟! زود بگو ببینم این مرتیکه کیه وسط زندگی تو سبز شده؟
- ددی؟! من براتون توضیح می دم.
اما مرد چنان فریاد خشمگینی سر داد که مهتاب گوشی را از صورتش دور کرد و مبهوت به ان خیره ماند. سیاوش آهسته بازوی او را لمس کرد و با اشاره ی دست از او پرسید، چی شده؟ مهتاب لبش را به دندان گزید و با چهره ای رنگ باخته به او چشم دوخت و فقط با تکان آرام سرش به چپ و راست اکتفا کرد.
لحظاتی بعد مجددا گوشی را به گوشش چسباند، در حالی که مدام پلک های لرزانش را به هم می فشرد و صورتش دم به دم بی رنگ تر می گشت. عاقبت با صدایی گرفته و لرزان زیر لب نالید:
- ددی! آخه شما که اجازه نمی دین من، ... من توضیح می دم.
مجددا ساکت شد. دقایقی دیگر فقط به حرف های ناروای مخاطبش گوش فرا داد اما ناگهان خون به صورتش هجوم آورد، چند نفس عمیق کشید و این بار با صدائی رسا و محکم فریاد کشید:
- نه! دیگه بسه. حالا شما گوش کنید. تمام حرفاتونو شنیدم دیگه نوبت منِ. اگه نذارید حرف بزنم، هیمن الان گوشی رو قطع می کنم.
- مارتینا!! تو این قدر وقیح و پررو شدی که...
- بله شدم! مگه شما همینو نمی خواستین؟ مگه نمی گفتین عقب افتاده و امل هستم، از فرهنگ پیش رفته و لباسهای آلا پلنگی و مد روزشون بی خرم! خب، منم متحول شدم. آره، رنگ عوض کردم که از کسی عقب نمونم. درسته، دارم تو خونه ی یه مرد که از نظر شما غریبه س زندگی می کنم. می خوام زندگی متجدد و پیشرفته ی اون طرفا رو تجربه کنم. می خوام ببینم با هم دیگه به تفاهم می رسیم یا نه! دیگه حرف حساب شما چیه؟!
- مارتینا، شرم کن! اون جا ایرانه، تو چی فکر کردی؟ فکر کردی تو ناف لس آنجلسی!
- ایران باشه، من دارم طبق خواسته ی شما تلاش می کنم تا متجدد باشم و کلاسمو حفظ کنم. این روش زندگیم هم ناشی از همین تجدده! می خوام مدتی با اون باشم و بسنجم ببینم به درد هم می خوریم یا نه، می بینید؟ به همین سادگی!
این بار از شنیدن حرف های پدرش به کلی از پا در آمد. مایوس و کلافه خودش را روی مبل رها کرد و گوشی را بین شانه و گردنش گرفت تا تنها دست سالمش سَرِ دردناک و در حال انفجارش را محکم بچسبد. سیاوش مضطرب و نگران جلوی پای او زانو زد و به چشم های پر غم او چشم دوخت...

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها