0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:38 PM

سیاهی قیرگون شب در نظر مهتاب انتهایی نداشت و گذر لحظه برایش به ساعتی می ماند. مدام با خودش در کلنجار بود و در بحرانی عجیب دست و پا می زد. لحظه ای پشت پنجره قرار می گرفت و ثانیه ای بعد روی تخت افتاده بود و غرق فکر و خیال می شد. سر درد، امانش را بریده بود. افکار پریشان چنان جلوی چشمانش رژه می رفت که بر خلاف همیشه، خواب هم از او گریزان شده بود. دو سه ساعتی به همین منوال گذشت اما عاقبت خسته و درمانده سرش را میان دست هایش فشرد و زیر لب نالید:
- بس کن دیگه! کلافه شدم، چقدر واسه خودت قصه به هم می بافی؟!
پوزخندی زد و دوباره زیر لب نجوا کرد:
- دیوونه شدم!!
از جایش بلند شد، مداد و کاغذی برداشت و خودش را روی تخت خواب انداخت و این طور نوشت:
- آدما قادرند ظرف یک لحظه کاری رو انجام بدند که پشیمونی رو واسه ی تمام عمر به اونا هدیه بده! این درست همون کاریه که من و سیاوش توی اون شهر مرده و مدفون شده زیر آوار انجام دادیم! همون وقتی که مشیت الهی از آسمون نازل شد و لرزه های خانمان برانداز از زمین. همون وقتی که خانه های مردم روی سرشون اوار می شد، ما هم گرفتار شدیم و بین زمین و آسمون معلق موندیم. فقط داریم امتحان می شیم، اما خدایا، امتحان سختیه، خیلی سخت و سنگین!
خداجون خدای مهربون دارم واسه ی تو نامه می نویسم، دارم با تو حرف می زنم. من تنهام، تنهای تنها! و به تو محتاجم، پس کمکم کن.
قطره های اشک روی صورتش روان بود و جای جای نامه اش زیر باران اشک، لک شده بود. سرش را روی دست گذاشت و به حق حق افتاد. کمی بعد باز سرش را بلند کرد و با چشمانی که هنوز اشک در آن تاب می خورد و به زحمت می توانست ببیند، بد خط و ناخوانا به نوشتن ادامه داد:
- می دونم می خوای بشکنیم و یه بار دیگه از نو بسازیم ولی چرا؟ یعنی این قدر مغرور شده بودم؟! پس هیچ حرمتی پیش تو نداشتم! فقط فکر می کردم که دارم؟
آهی کشید و باز ادامه داد:
- آره، شاید زیادی به خودم مغرور شده بودم. فکر می کردم که تا کجاها می تونم پیش برم! به قول سیاوش؛ یه ناجی افسانه ای با یه قدرت روحی وصف ناپذیر و تموم نشدنی!
خدای مهربونم، یادمه مادرم می گفت، تو زندگی همیشه از جایی ضربه می خوری که هیچ موقع واسش وقت و انرژی نذاشتی. من تازه به معنی حرفش رسیدم. منم دارم از اون جایی که هرگز براش وقتی نذاشتم زیان می بینم. من واسه مهتاب، واسه خاطر دل مهتاب، هیچ وقتی نداشتم! ولی خدا جونم، قربونت برم، این انصافه؟! نه! به خودت قسم که منصفانه نیست!
من بدبخت، همیشه از گذشتم فرار کردم چون گذشته ی قشنگی نداشتم. همه اش در حال گریز بودم، اما بازم نشد، نتونستم از چنگ توهم دوارن کودکی و نوجوونیم خلاص بشم. حالا تو خدای خوب و مهربونم، می خوای آینده رو هم ازم بگیری؟! باشه، هر کاری دوست داری بکن. تو خدایی، منم بنده ی حقیر تو، فقط یه چیز دیگه می گم بعد تموم، دیگه خود دانی!
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
روز بعد، قبل از بیدار شدن دیگران، خانه را ترک کرد و فقط یادداشتی برای سیاوش گذاشت که قبل از ظهر با او تماس می گیرد. حوالی ظهر بعد از تماس تلفنی مهتاب، سیاوش او را جلوی دفتر روزنامه سوار کرد. مهتاب به محض نشستن توی ماشین سلامی کرد و خندان گفت:
- لطفا سریع تر برو که رادمینا، شهلا خانم رو عاصی کرده!
- اِی به چشم، اینم تند.
صدای اعتراض مهتاب بلند شد:
- نه دیگه این قدر تند! می خوام زودتر برسیم نه این که اصلا نرسیم. در ضمن تا نرسیدیم و خودمون تنها هستیم، تند تند حرفامو می زنم. تو آمادگی گوش داری؟
سیاوش سری تکان داد و قاطع و محکم جواب داد:
- کاملا آماده ام، بفرما؟
- خوبه. ببین سیاوش، از دیشب حسابی روی پیشنهاد تو فکر کردم. از طرفی اصلا مایل نیستم چنین اشتباهی بکنیم از طرفی هم مشکل رادمینا رو داریم و باید از اون حمایت بکنیم.
مکثی کرد و باعث شد سیاوش با کنجکاوی نگاه کوتاهی به او بیندازد و با بی صبری بپرسد:
خب، ادامش؟
- ادامش این که ما عین یه خانواده با هم زندگی می کنیم پیش همه وانمود می کنیم که مثلا ازدواج کردیم اما در حقیقت چنین کاری نمی کنیم. این طوری هم استقلال خودمون و حفظ می کنیم، هم مشکلات رادمینا حل میشه، بدون این که حرف و حدیثی در بین باشه.
سیاوش با لحنی عصبی پرسید:
- به همین سادگی؟!
- آره، مگه چیه؟ ببین، ما فقط یه پدرو مادر سمبولیک احتیاج داریم تا هم رادمینا تحت حمایت باشه، هم دیگران دم به دقیقه موش توی کارمون ندوونند. غیر از اینه؟
سیاوش کلافه و گیج پرسید:
- اون وقت، وقتی رادمینا بزرگتر شد و مثلا خواست بره مدرسه یا هر چیز دیگه ای، تکلیف چی می شه؟ تازه اون وقت باید بفهمه که اصلا خانواده ای در کار نبوده و همه چی فقط یه سری اراجیف بی سرو ته بوده که ما دوتا تحویلش دادیم. درسته؟
- ای بابا، همین خود تو دیشب نمی گفتی حالا تا یکی دو سال دیگه کی مرده کی زنده! یا این که نگفتی فوقش وضع رادمینا هم مثل بقیه ی بچه های طلاق می شه؟
- خانم محترم، بنده عرض کردم. بچه طلاق! یعنی پدر و مادری بوده بعد از هم جدا شدند، نه این که اصلا از اول چیزی نبوده بعد بخواد بی چیز تر بشه، مفهومه؟!
مهتاب که از حرف زدن او خنده اش گرفته بود با ملایمت جواب داد:
- اوووَه! تو هم چه فکرا می کنی، حالا کو تا اون موقع! ولی بی شوخی می خوام یه چیزی رو بدونی. ببین، من وضع ثابت و مشخصی ندارم. یعنی تا همین الان هم مدام سر این بابا هه رو شیره مالیدم تا تونستم ایران بمونم. نمی دونم تا کی بتونم به این کارم ادامه بدم ولی هر آن ممکنه که با اون هم به مشکل بربخوریم و این یکی دیگه خارج از کنترل و پیش بینی های بنده و شماس.
سیاوش اخمی کرد و پرسید:
- ازش می ترسی یا واسه احترامه؟
- هیچ کدوم!
- پس چی؟ فرض کن اون بخواد تورو توی فشار بذاره که برگردی، اگه قبول نکنی چی می شه؟
- آهان! رسیدیم به اصل مطلب. بگو بدونم، تا حالا فکر کردی من با این حقوق بخور نمیر خبرنگاری، چطوری این همه ولخرجی می کنم؟! نمی دونی دیگه، ولی من برات می گم. بنده همیشه از برکت سر دلارهای حساب بانکی پدر مهربون و عزیز تر از جونم، اموراتم می گذره. اگه دست و دل بازی های ایشون نباشه این جا بودن یا نبودن واسم فرقی نمی کنه. چون همیشه هشتم گروی نهم می مونه و همون بهتر که برگردم جایی که از اول بودم. اون جوری لااقل به زندگی و عشق و کیف خودم می رسم. مثل خیلی های دیگه که خودشونو به آب و آتیش می زنند تا از اون ور آب سر در بیارن! پس می بینی که رضایت پدر مهربونم از ضروریات زندگی منه و با یه برآورد اشتباه همه چی واسم تموم می شه.
کف دستش را بالا آورد با تمسخر توی آن پوف کرد و گفت:
- این طوری!
سیاوش نفس راحتی کشید و گفت:
- پس با این حساب اگه مشکل مالی نداشته باشی و کسی جای پدرت این پولو در اختیارت بذاره دیگه حرفی نمی مونه، هوم؟!
مهتاب نگاه عجیبی به او انداخت و جواب داد:
- نه هر پولی و نه هر کسی! اینو فراموش نکن که من تنها فرزند پدرم هستم و اگه پولی در اختیارم می ذاره راه دوری نمیره. این خیلی طبیعی و مرسومه، چون اگه الان هم نده بالاخره همه ی دارائی اون به من می رسه. من از کسی صدقه قبول نمی کنم چه تو، چه هر کس دیگه!
- این چه حرفیه! صدقه یعنی چی؟ من می گم این پیشنهاد تو غیر عملی و سخته. یعنی یه جورایی با عقل جور در نمیاد. حالا اگه بشه...
مهتاب میان حرف او پرید:
- هم عملی هست و هم آسون. یه راه بی دردسر واسه من و تو سود و منفعت برای رادمینا.
سیاوش اتومبیل را جلوی خانه متوقف کرد و با تردید پرسید:
- یعنی علت مخالفت تو با پیشنهاد من فقط به دلیل نگرانیت بابت پدرت و تامین مالی از جانب اونه؟
- همه اش این نیست. فقط اینو بگم که من به هیچ وجه حاضر نیستم استقلالم رو از دست بدم، و ازدواج یعنی وابستگی و هزارتا مکافات دیگه که نمی خوام راجع به اونا بحث کنم.
در ماشین را باز کرد و قبل از پیاده شدن ادامه داد:
- فکرتو بکن، اگه قبول داری نقشمونو عملی می کنیم اگه نه،
شانه ای بالا انداخت و دیگر ادامه نداد.
سیاوش با لحنی جدی و محکم گفت:
- باشه، آروم آروم قضیه رو جا می ندازیم.
مهتاب که پیاده شده بودريال قبل از بستن در ماشین، دستش را به سوی او دراز کرد و گفت:
- پس با هم دست یا علی می دیم.
سیاوش هم خندید دست او را در دست فشرد و با لحنی نسبتا شوخ گفت:
- حالا این بار عیب نداره ولی یادت باشه ما به هم محرم نیستیم ها!
و مهتاب با لحنی جدی در حالی که لبخندی محو روی لب های بازی می کرد پاسخ داد:
- سعی می کنم دیگه یادم نره قربان!
سیاوش با صدای بلند خندید و بعد از قفل کردن ماشین، همراه او وارد حیاط شد و در همان حال پرسید:
- حالا واسه عملی کردن نقشه باید چی کار کنیم؟!
مهتاب با شیطنت چشمکی زد و جواب داد:
- فعلا فقط صبر کنیم تا چهلم مادرت برگزار بشه. تو این مدت باید جلوی دیگران یه جوری وانمود کنیم که خیال داریم بعد از مراسم چهلم، یه عقد محضری بی سرو صدا بکنیم! چطوره؟
سیاوش سری تکان داد و گفت:
- به نظر بد نمیاد، امتحان می کنیم!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها