پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:37 PM
حوالی ساعت 10 شب بود که سیاوش زنگ خانه ی مهتاب را فشرد و کمی بعد با گشوده شدن در آذر را در مقابل خود دید.
- به به، آقای آریازند، چه عجب ما شمارو زیارت کردیم!
- سلام آذر خانم، باید ببخشین که بی موقع مزاحم شدم.
- اختیار دارین این چه حرفیه! حالا چرا نمیاین تو؟ بفرمائین.
و از جلوی در کنار رفت. سیاوش قبل از این که وارد شود پرسید:
- مهتاب خونس؟
- بله، بالاس. داره رادمینارو می خوابونه. بفرمائین دیگه. چرا تعارف می کنین؟
سیاوش وارد حیاط شد، کمی بعد با تردید پرسید:
- به شما چیزی نگفته؟
- در مورد چی؟
- این که چرا با رادمینا اومده این جا؟
- نه، حرفی نزده ولی... خودم یه حدس هایی زدم.
- خیلی عصبانیه؟
آذر تبسمی کرد و با لحن نسبتا شوخی جواب داد:
- نه، اتفاقا برعکس، مهتاب همیشه کاراش با آدمیزاد فرق می کنه! این طور وقتا که از چیزی دلخوره، یا حرف نمی زنه و به کلی ساکت می شه، یا برعکس بذله گو و حراف تر از همیشه می شه. امروز از اون روزای کله خوریش بود. از سر ظهر تا به حالا سر به سر همه گذاشته و کلی بگو بخند راه انداخته. حالا اگه اجازه بدین، من اینجا بمونم شما خودتون تنها برین بالا.
- ممنونم.
وارد ساختمان شد و از میان پله ها با صدای رسائی مهتاب را صدا زد:
- مهتاب! مهتاب خانوم، کجا تشریف دارین؟
مهتاب همان طور که رادمینا را در آغوش داشت جلوی رویش ظاهر شد و با صدای خفه ی گفت:
- هیس!! آروم تر، تازه خوابیده.
سیاوش هم سری تکان داد و با همان تن صدای او پاسخ داد:
- چشم چشم، اطاعت امر.
آهسته و پاورچین پشت سر مهتاب وارد اتاق شد. مهتاب کمی دیگر دور اتاق چرخید و به آرامی رادمینا را در آغوشش تکان داد تا از خواب رفتن او مطمئن شد. بالاخره آهسته و با ملایمت او را در رختخواب کوچکش خواباند و با محبت رویش را کشید. بعد با فراغ بال اشاره ای به سیاوش کرد، او را به اتاق مجاور کشاند و با خونسردی خطاب به او گفت:
- سلام، این طرفا!
- علیک سلام، پس کدوم طرفا؟
- منظورم اینه که چی شده این وقت شب اومدی، خبریه؟
- نه، چه خبری، گفتم که شب میام دنبالتون.
مهتاب ابرویی بالا انداخت و گفت:
- ولی من چیز دیگه ای شنیدم.
- این دیگه تقصیر خودته، حتما شنوائیت ایراد پیدا کرده.
- واقعا که خیلی...
ادامه نداد و سکوت کرد. اما سیاوش در جواب جمله ی نیمه تمام او در کمال خونسردی گفت:
- خواهش می کنم، شما لطف دارین. خب حاضری؟
- برای چی؟
- بریم دیگه!
- سیاوش! لطفا باز شروع نکن. ما فعلا این جا می مونیم.
سیاوش خندید و گفت:
- شوخیت گرفته؟ آخه تو این شلوغ پلوغی فقط مونده که ما هم سر اینا اضافه بشیم!
مهتاب بی حوصله دستی به موهایش کشید و گفت:
- شما نه، ما!
- خب منم همینو گفتم "ما".
- ما یعنی من و رادمینا.
- ولی من می گم ما یعنی من، تو و رادمینا! اگه هم قراره هر جا باشیم با هم دیگه هستیم، درسته؟
- نه، اصلا این طوری نیست. شما می ری خونه ی خودتون، منم خونه ی خودمون. در مورد رادمینا هم خودت تصمیم بگیر. یا با خودت ببرش، یا بذارش پیش من. هر طور خودت صلاح می دونی.
سیاوش با کلماتی شمرده پاسخ داد:
- گوش کن مهتاب! من خیال جر و بحث و دعوا ندارم. اگر هم قراره دعوا کنیم، امشب حوصله ی دعوا نداریم. حالا فقط دو راه داری، یا سه تایی اینجا مهمون خاله آذر می شیم یا همه بر می گردیم خونه شهلا خانم هم تنها نمونه! کدوم یکی؟
- اِی بابا! آقاجون، من دوست ندارم بیام اون جا. اصلا تا حالا هم اشتباه کردم. حالا حرف حسابت چیه؟
- هیچی، چرا دلخور می شی؟ من که برای رفتن اصراری ندارم. اتفاقا یه ساک جمع و جور هم همراهم آوردم که اگه دوست داشتی همین جا بمونیم.
- واویلا! سیاوش خان، بنده خودم هم اینجا زیادی هستم، می فهمی؟ حالا جناب عالی عزم کردی که این جا اطراق کنی که چی بشه؟
- من که از اول گفتم بریم، تو هی ناز کردی. حالا مثل یه دختر خوب و حرف گوش کن، راه بیفت بریم. رسیدیم خونه، بچه رو تحویل شهلا خانم می دیم بعد می افتیم به جون هم، هر چی دلمون خواست واسه هم شاخ و شونه می کشیم. چی می گی، هیجان داره ها!
مهتاب که پی برده بود سیاوش کوتاه بیا نیست، بی آنکه حرفی بزند بلند شد و تند تند شروع به جمع آوری وسایل رادمینا کرد، همه را به دست سیاوش داد و گفت:
- اینارو ببر، من رادمینا رو میارم.
و دقایقی بعد جلوی در به آذر گفت:
- این جا نمی شد باهاش کلنجار برم، می ترسم داد و بی داد راه بیفته، زشته. فردا خبرشو بهت می دم.
- مهتاب!... من که نمی دونم موضوع سر چیه، ولی مراقب خودت باش.
- هستم، نگران نباش.
صورت آذر را بوسید و از در خارج شد. هنوز توی ماشین جا به جا نشده بود که با صدایی محکم و جدی گفت:
- ببین سیاوش!
- هیس!! بچه از خواب می پره، باشه واسه خونه، خب؟
به این ترتیب تا رسیدن به مقصد، دیگر کلامی بینشان رد و بدل نشد و مهتاب که حسابی کلافه و بی طاقت ده بود، به محض رسیدن به خانه بچه را به دست شهلا خانم سپرد و ضمن سلام و علیکی از او خواهش کرد تا رادمینا را به اتاق خودش ببرد. شهلا خانم که از قیافه ی درهم او پی برده بود طوفانی در راه است، عجولانه بچه را با خود به طبقه ی بالا برد. مهتاب با نگاه او را دنبال کرد و به مجرد ناپدید شدن او در پله ها به سوی سیاوش برگشت و گفت:
- گوش کن سیاوش خان!
سیاوش امانش نداد، میان حرفش پرید:
- نه! اول تو گوش کن. هر مطلبی رو که تو باید برام می گفتی، شهلا خانم به گوشم رسوند. حالا قبل از این که حرفی بزنی، به یه سوال من جواب بده! می خوام بدونم چی باعث شده به خودت اجازه بدی به خاطر رفتار ناپسند و احمقانه ی یه دختر هیستیریک و روانی تمومه روز جمعه مونو خراب کنی؟ می خوام بدونم کی به تو اجازه داده یه طرفه بری به قاضی و همین طور سر خود بر علیه دیگران حکم کنی و خودتم به اجرا بذاری. هان؟!
مهتاب که از طرز برخورد او یکه خورده بود، نفس عمیقی کشید و در حالی که تلاش می کرد تا جایی که می تواند آرام باشد، با ملایمت جواب داد:
- سیاوش، موضوع سر صحت یا عدم صحت حرفایی که شنیدم نیست. بحث سر اینه که اون دختر، حرفایی رو زد که خیلی های دیگه ممکنه بزنند! من توی زندگیم اهدافی دارم که حاضر نیستم برای هیچ و پوچ از اونا بگذرم و...
سیاوش با تمسخر تکرار کرد:
- هیچ و پوچ؟! خانم محترم، اینی که شما می فرمائید هیچ و پوچ، زندگی یه آدمه! یه دختر کوچولوی بی پناه و معصوم که از بد روزگار به پست بنده و جناب عالی خورده و آیندش به دست من و تو رقم می خوره. تا اون جایی که من می دونم، اهداف تو در جهت نودوستی، انسانیت و کمک به دیگرانه، نه؟ خب به نظر تو چه کسی مستحق تر از یه دختر بچه ی یک ساله که نیازمند رحم، شفقت و مراقبته؟!
- سیاوش! من هیچ وقت هیچ چیزی رو واسه خودم نخواستم. ولی توی این راه هرگز حاضر نیستم پا روی شرافت و وجدانم بذارم. این دوتارو نمی خوام از دست بدم و تا لحظه ای که زنده هستم برای حفظ و نگهداریشون تلاش می کنم. من نمی خوام با یه حماقت و ندونم کاری هر دوتای این ارزش هارو ببرم زیر علامت سوال!
- یعنی موندن تو این خونه کمک به مراقبت از این بچه بی زبون، احتیاج به زیر پا گذاشتن شرافت و وجدان شریفتون داره؟
- بله، به هم زدن و از هم پاشیدن زندگی دیگران بی وجدانی می خواد و موندن بی حساب و کتاب من، تو این خونه، متهم به بی شرافتیم می کنه. این...
- بس کن تورو خدا مهتاب! این قدر ساده لوح نباش. نمی تونم باور کنم که تو حرفای بی سروته اون دختره ی خل و چل رو تمام و کمال باور کردی. آخه من چی به تو بگم! از این مورد ها تو زندگی من زیاد بوده ولی با هیچ کدوم قول و قراری رد و بدل نکردیم. اون فقط مزخرف گفته که اوضاع زندگی من بدبخت و بی ریخت کنه!
- ببین سیاوش، به من هیچ ربطی نداره که تو چندتا از این دختر خاله ها داشتی یا داری، اما اینو می دونم که همین یکی برای هفتاد پشت من یکی کفایت می کرد. حوصله ندارم بشینم تا یکی یکی بیان سروقتم و ازم بازپرسی کنند و واسم خط و نشون بکشند. بی زحمت بنده رو از این امر خطیر معاف بفرمائید!
- مهتاب خانم! عرض کردم این یه مورد استثنا بوده. این دختر دیوونس به خدا! تا حالا به هیچ کدومشون قول ازدواج ندادم، اگه هم قرار بوده همچین غلطی بکنم مطمئن باش این یکی آخرین نفر بود. آخه مغز خر که تو کلم نیست! شما هم لازم نکرده بشینین و آمار دختر خاله های بنده رو بگیرین. مطمئن باش این مورد اولین و آخرین بود و دیگه همچین داستانی تکرار نمی شه!
مهتاب کلافه روی مبل نشست و لحظه ساکت ماند بعد دستش را به شقیقه اش گذاشت و با لحنی حساب شده و کلماتی شمرده گفت:
- ببین، بیا دایره رو از یه طرف دیگه بکشیم، خب؟
سیاوش با تردید پرسید:
- منظورت چیه؟
- منظورم روشنه! تو وکیلی، یه وکیل حاذق و زبر دست. پس خوب می تونی از کلمات به نفع خودت استفاده کنی و من می خوام این قضیه رو از یه طرف دیگه واست ترسیم کنم. یه جوری که با شغل و موقعیت تو هم آشناتر باشه، می فهمی؟ ببین، بر فرض که تمومه مطالبی که تو گفتی درست باشه ولی اینو خوب می دونی که ماها ایرانی هستیم و داریم تو این کشور زندگی می کنیم درسته؟
- خب، که چی؟!
- که این که، این جا هم مثل هر جای دیگه واسه ی خودش قوانین و رسومی داره. پس تموم آدمایی که توی این مملکت زندگی می کنند، باید به این قوانین و رسوم احترام بذارن و این شرایط و بپذیرن. درسته؟
- قبل از این که حرف اصلیت رو بزنی از من جواب نخواه! خب، نتیجه؟!
- باشه، نتیجه این که اگر من چند صباحی به این رفت و آمدهای بی حساب و کتابم به این خونه ادامه بدم، ممکنه هر کسی به خودش اجازه بده راجع به من قضاوت کنه، با این حساب نه حیثیتی برام می مونه نه آبرو و شرافتی!
- ببین مهتاب، مثل این که متوجه نیستی! یادت باشه که منم ثل تو گیر افتادم. اونم درست توسط شخص جناب عالی و البته بعد از شما، مرحوم مادرم! من به تقدیر و مشیت الهی معتقدم اما اینم می دونم که خواست خود ما هم، تو این تقدیر و سرنوشت بی تاثیر نیست. می بینی که فعلا من و تو موندیم با این دختر کوچولو که رو دستمون باد کرده! حالا اگه می تونی پای خودتو از این ماجرا بکش بیرون ولی یادت باشه این رسمش نیست. باور کن اگه این بچه این طوری به تو وابسته نشده بود، من هیچ انتظاری از تو نداشتم و همه ی مسئولیتش رو خودم به عهده می گرفتم. حالا اگه اون تو رو جای مادر مرحومش کاندید کرده، من بی تقصیرم و نقشی تو این جای گزینی نداشتم! اینو می فهمی؟
مهتاب به زور لبخندی زد و به طعنه پاسخ داد:
- البته قربان، بنده با حضور ذهن کامل به سخنرانی شما گوش کردم و صحبت های شمارو تمام و کمال تصدیق می کنم. اما سیاوش خان، تو مثل منتقدین دولت عمل می کنی و این فقط سردرگمی به بار میاره!
سیاوش با تردید پرسید:
- منظور؟!
- منظور این که منتقدین دولت هم مثل تو عمل می کنند، یعنی فقط ایراد می گیرند و انتقاد می کنند. اسم این کارشون رو هم می ذارن انتقاد سازنده! به نظر من جای انتقاد و پیدا کردن مقصر، دنبال راه عملی باش که هر دومونو از این بلاتکلیفی نجات بده. به نظر خودت این بهتر نیست؟!
سیاوش مکثی کرد و کمی بعد با تردید جواب داد:
- البته، حق با شماست. منم تو همین فکر بودن. واسه همین یه پیشنهاد عملی و کار ساز برات دارم، بگم؟!
مهتاب ذوق زده جواب داد:
- جدی؟! این که عالیه! حالا چی هست این پیشنهاد چاره ساز تو.
سیاوش تند و بی مقدمه پرسید:
- تو حاضری با من ازدواج کنی؟
مهتاب یک لنگه ابروهایش را بالا انداخت و با لحن کشداری پرسید:
- عقلت که سر جاشه، نه؟!
سیاوش شانه ای بالا انداخت:
- شاید، شاید هم نه! ولی به نظرم این تنها را حل منطقیه این ماجراست، لااقل مدتی به ما فرصت میده تا بتونیم بفهمیم باید چی کار کنیم!
مهتاب این بار اخمی کرد و بی حوصله جواب داد:
- خیلی بی مزه بود، اصلا فکر نمی کردم این قدر دیوونه باشی! بگرد دنبال یه راه بهتر.
- از این بهتر و اساسی تر چیزی به ذهنم نرسیده، گر تو بهتر می زنی، بستان بزن! ما که بخیل نیستیم. شاید شما راه حل بهتری سراغ داشته باشی که من بینوا رو از این وضع فلاکت بار نجات بده! چی می گی؟
مهتاب پوزخندی زد و با کنایه پاسخ داد:
- چه راه حل اساسی و به درد بخوری ولی به این فکر کردی که این کار، یه راه حل موقته و تازه بعد از اون ماجرا پیچیده تر می شه؟ اون وقت که هر کدوم بریم دنبال زندگی خودمون، تکلیف این بچه این وسط چی می شه؟! می دونی چه ضربه سنگینی می خوره؟
- بی خودی شلوغش نکن مهتاب! حالا تا یکی دو سال دیگه که این بچه از آب و گل دربیاد کی مرده و کی زنده! از اون گذشته، خونه ی آخرش این همه بچه های طلاق ویلون هستن، خوب رادمینا هم یکی از اونا، این جوری بازم بهتر از وضعیت فعلی شه که عین یه بچه سر راهی نه پدری داره، نه مادری!
مهتاب که به نحو عجیبی کلافه می نمود، سرش را میان دست هایش کرفت و زیر لب نالید:
- نمی دونم، نمی دونم! باید فکر کنم، این طوری نمی تونم تصمیمی بگیرم، یه فرصتی بهم بده.
- باشه، حق داری فکر کنی، حرفی نیست. ولی یادت باشه یه جوری حکم کنی که بعدها تو دادگاه وجدانت محکوم نشی! هضم این قضیه واسه منم راحت نبود ولی منصفانه که نگاه کردم، دیدم، الان دیگه واسه این فکرا کمی دیر شده!
مهتاب گیج و بی حواس از جا بلند شد و تلو تلو خوران به سمت پله ها رفت و همان طور زیر لب انگار برای خودش می گوید زمزمه کرد:
- آره، دیره، از اول دیوونگی کردیم! یه حماقت محض!