0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:36 PM

آن شب باز هم حضور مهتاب آرامش و سکوت را برای اهل خانه به ارمغان داشت طوری که قبل از ساعت 10 شب همه به رختخواب رفتند. خوشبختانه روز بعد جمعه بود و می توانستند تا هر وقت که می خواهند استراحت کنند. حوالی 11 ظهر بود که سیاوش تلو تلو خوران از پله ها پایین آمد. تازه وارد آشپزخانه شده بود که نگاهش به مهتاب افتاد. او پشت میز نشسته و سرگرم نوشتن مطالبی روی کاغذ زیر دستش بود. برای چند لحظه بی صدا به در تکیه داد و او را برانداز کرد. بعد دستی به سر و صورتش کشید و آهسته سلام کرد. مهتاب با شنیدن صدای او سرش را بلند کرد و با خوشرویی جواب داد:
- سلام. ساعت خواب، می ذاشتی اذان ظهر بیدار می شدی!
سیاوش سست و بی حال در یخچال را باز کرد و شیشه ی آب را سر کشید. بعد یک صندلی پیش کشید و خودش را روی آن رها کرد و گفت:
- اگه فشار گرسنگی نبود تا شب می خوابیدم. ببینم دختره کجاس، حالش خوبه؟
مهتاب تبسمی کرد و همان طور که دفتر و دستکش را از روی میز جمع می کرد جواب داد:
- خوبه خوب. ظاهرا اونم کمبود خواب داشته. از دیشب فقط بیدار می شه یه چیزی می خوره و دوباره بیهوش می شه. چی می خوری برات آماده کنم؟
- مگه شهلا خانم نیست؟
- رفته نون بخره.
- پس خودم یه چیزی می خورم.
-نمی خواد بلند شی، تو هنوزم خوابی. فقط بگو چی می خوری؟
سیاوش بی چون و چرا دوباره روی صندلی ولو شد، کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
- آخ خدا خیرت بده، یه بارم احسانت به ما برسه ببینم چه مزه ای می ده. یه بشقاب از پلوی دیروز تو یخچال مونده، بی زحمت اگه می شه همونو گرم کن.
- پلو! اونم واسه صبحونه؟
- خب گرسنمه، از دیروز تا حالا هیچی نخوردم!
مهتاب خندان جواب داد:
- باشه بابا، چرا می زنی؟! حالا رادمینا هیچی، تو هم اعتصاب غذا کرده بودی؟
- اعتصاب چیه؟ خودت که می دونی من با شکمم رو در واسی ندارم. این وروجک مهلت نمی داد فکر خورد و خوراک باشیم!
مهتاب بشقاب پلو را از ماکروفر درآورد، جلوی او گذاشت و گفت:
- صبر کن دوتا تخم مرغ هم نیمرو کنم از گلوت پایین بره، پلوی سفید که طعم نداره.
- دیگه حسابی داری یتیم داری می کنی ها!
مهتاب چشم غره ای به او رفت اما جوابش را نداد. نیمرو را روی میز گذاشت و به سمت در آشپزخانه به راه افتاد که مطلبی به یادش آمد. ایستاد، مکثی کرد و گفت:
- راستی، دختر خاله ات اومده بود سراغت، گفتم خوابی.
سیاوش برگشت و با اخم پرسید:
- کی؟ دختر خاله ی من!
- آره.
- کدوم دختر خاله؟ من که...
- همون که چند روز پیش هم اومده بود، یادته؟
سیاوش که تازه فهمیده بود او از چه کسی حرف می زند یکدفعه با دستپاچگی جواب داد:
- آهان! اون، آره، دختر خاله م!
مهتاب خندید:
- آره، همون دختر خاله ت! ضمنا خیلی هم عصبانی بود، برات پیغام داد ولی بهتره خودت باهاش تماس بگیری.
پشت کرد تا برود که سیاوش صدایش زد:
- مهتاب! چی کارم داشت؟ حرف خاصی گفته؟
- نه، هیچی!
- مهتاااب؟!
- هااان؟
- چی گفت؟
- حالا چه اصراری داری از من گزارش کار بگیری، خودت زنگ بزن ببین چی کارت داره، به من چه!
بعد هم بی معطلی از آشپزخانه خارج شد. سیاوش عصبانی و دمغ قاشق را توی بشقاب رها کرد و زیر لب غرید:
- لعنت به این شانس، ببین چه جوری واسمون از در و دیوار می باره!
نیم ساعت بعد، لباس پوشیده و مرتب به طبقه ی پایین برگشت که با شنیدن صدای شهلا خانم بین راه ایستاد. بی اختیار توجهش جلب شد و شنید که می گوید:
- ببین تو رو خدا چه قدر سر حال و شاده! طفلی بدجوری بهت عادت کرده. به بوی تنت، به صدات، مگه محبت هم قیمتی داره که از این بچه بی مادر دریغ می کنی؟!
- این چه حرفیه شهلا خانم! مگه کمم میاد به یه بچه محبت کنم؟ به ارواح خاک مادرم، من خودم دیوونه ی همین کارم. واسه ی شادی روح اون خدابیامرزم شده، نمی خوام تو این موارد کم بذارم اما آخه حرف سر یه روز دو روز نیست، چهار روز دیگه همین جوری بگذره همچین واسم حرف در بیارن که خودتون هم باور کنین. همین امروز صبح ندیدین این دختره چه گوشه هایی بارم کرد و چه لغزای نون و آب داری بهم پروند؟!
سیاوش که میان هال ایستاده بود، با زیرکی سوت زنان وارد پذیرایی شد. از دیدن مهتاب که پالتو به تن داشت یکه خورد و با طعنه پرسید:
- شال و کلاه کردین! کجا به سلامتی؟!
- من و رادمینا می ریم بیرون یه دوری بزنیم.
و با صدای بچه گانه ای از رادمینا پرسید:
- سلام کردی؟
ولی دخترک به جای سلام، با شادی دست هایش را به هم کوبید و در حالی که پاهایش را تند تند تکان می داد، یه ریز تکرار کرد:
- دَ دَ دَ ....
صدای خندان شهلا خانم به همراه چلپ چلپ ماچ های آبدارش به دخترک بلند شد:
- بلا نگیری دختر! چه ذوقی کرده داره می ره بیرون!
سیاوش که پیدا بود از رفتن آن ها چندان راضی نیست به طرف آن ها رفت، دستی بر سر رادمینا کشید و باز پرسید:
- هنوز نگفتین کجا می خواین برین؟
مهتاب زیر چشمی نگاهی به شهلا خانم انداخت که از دید سیاوش پنهان نماند و جواب داد:
- یه سر می ریم خونه ی ما، ببینم اوضاع چطوره؟ شاید هم شب اونجا بمونیم، تا فردا خدا بزرگه. اصلا شاید یکی دوروزی مهمون خاله آذر بشیم، فکر کنم رادی هم بدش نیاد، مگه نه؟
و با این سوال تکانی به دخترک داد که صدای خنده ی کودکانه ی او به هوا بلند شد. همیشه از این کار مهتاب خوشش می آمد.
سیاوش که تقریبا مطمئن بود پشت این رفتن، دلیل خاصی پنهان شده، اخم هایش را در هم کشید و با طعنه پرسید:
- چی شده که سرکار خانم عزم مهاجرت فرمودن؟!
مهتاب با خونسردی جواب داد:
- شما نبودی که همین دیروز می گفتی خسته و داغونم؟ خب ما هم داریم بهت استراحت می دیم. فعلا یه چند روزی استراحت کن و به کارهای عقب افتادت برس، شاید تو این مدت یه فکر اساسی هم به فکرمون خطور کرد.
دیگر معطل نشد، ساک بچه و کیفش را روی شانه انداخت، دستی تکان داد و گفت:
- خب، ما رفتیم.
و از پذیرائی خارج شد. سیاوش که از رفتار او مشکوک شده بود، چرخی زد و از شهلا پرسید:
- این جا چه خبره، این چش شده؟!
شهلا خانم خودش را به او نزدیک کرد و با صدای خفه ای جواب داد:
- بذارین برن آقا! به ظاهرش نگاه نکنین، از صبح برزخی شده. بذارین بره بیرون یه هوائی بخوره بلکه حالش عوض شه، بعد یه فکری می کنیم.
سیاوش هم با همان تن صدای خفه و آهسته ی او پرسید:
- من که نمی فهمم، برزخی واسه چی، آخه من نباید بدونم این جا چه خبره؟! نیم ساعت پیش که حالش خوب بود!
- ای آقا! جلو شما فیلم بازی کرده از کارش سر در نیارین، اگه نه از همون جریان صبحی، تو حال خودش نیست. پس چیزی بهتون نگفته؟
- چی چی رو نگفته؟
- همون قضیه ی خانومه که صبح اومده بوده این جا دیگه!
- خب که چی؟ اومده باشه، این که دیگه برزخی شدن نداره!
- چه عرض کنم آقا، فقط این قدری بگم که این خانومه؛ همین که صبحی اومده بود، هر چی از دهنش در اومد نثار خانوم کرد و رفت پی کارش، همین!
- اِ، اون اصلا مهتاب رو نمی شناسه!
- اختیار دارین آقا! کجای کار هستین؟ خوبم می شناسه. مهتاب خانوم چیزی به اون نگفت ولی بعد از رفتن دختره از این رو به اون رو شد. گفت با رادمینا می ریم خونه ی خودم بلکه اعصابم آروم بشه یه راهی به عقلم برسه.
سیاوش با لحن سرزنش باری اعتراض کرد:
- خب اینو زودتر بگین، حتما قهر کرده، ای بابا
دیگر معطل نشد و به سمت در ورودی دوید، وسط های کوچه بود که به آن ها رسید.
- مهتاب! مهتاب وایسا، کارت دارم.
مهتاب با شنیدن صدای او ایستاد، چرخی زد و حیران منتظر ماند. سیاوش جلوی او قرار گرفت و در حالی که راهش را سد کرده بود نفس زنان گفت:
- صبر کن ببینم، چه خبره، این همه عجله واسه چیه؟ همین جا وایسا، هر جا بخوای بری با ماشین می رسونمت.
مهتاب نگاهش را از او گرفت، موهای رادمینا را کمی مرتب کرد و جواب داد:
- ما هوس پیاده روی کردیم، تا سر خیابون پیاده می ریم بعد هم یه ماشین دربست می گیریم.
سیاوش قاطع و محکم گفت:
- لازم نکرده. خودم می رسونمتون. شب هم خودم میام دنبالتون.
مهتاب از طرز حرف زدن او متوجه شد که شهلا خانم خبرها را رسانده است، این شد که با کلامی سرد و سخت جواب داد:
- من راه خونه ی خودمو بلدم، در ضمن شب هم اونجا می مونم.
- مثل این که نشنیدی چی می گم، گفتم خودم می رسونمتون، خودمم میام دنبالتون، یه بار دیگه بگم یا کافی بود؟
- لطفا برو کنار، حوصله ی جرو بحث ندارم.
سیاوش که حسابی از کوره در رفته بود با خشونت گفت:
- اگه راه رفتن و بلدی، حتما راه برگشت و هم بلدی! باشه برو، ولی مطمئن باش من نمیام دنبالتون، خودتون تشریف می برین، خودتون هم بر می گردین!
مهتاب که تازه از کنار او رد شده بود ایستاد، مکثی کرد بعد به تندی سمت او برگشت و با چهره ای پر خشم به او پرخاش کرد:
- دست از مسخره بازی بردارید جناب آریا زند! لطفا ادای مردهای قلدر و متاهل رو در نیار، چون نه تو وظیفه ای داری، نه من چنین انتظاری، پس دیگه لازم به تهدید و رجز خونی نیست.
حرفش تمام نشده چرخی زد و با گام هایی تند و بلند از او دور شد. سیاوش گیج و مبهوت دستی به سرش کشید و زیر لب غرید:
- لعنت به تو، سیاوش! این چه طرز منت کشی بود؟ تو نمی خوای آدم بشی!
ناچار دست از پا دراز تر به خانه برگشت. شهلا خانم با دیدن او پرسید:
- چی شد؟
- رفت.
- گفتم فایده ای نداره، خیلی عصبانی بود آخه!
سیاوش با خستگی خودش را روی مبل رها کرد و گفت:
- لعنت به این زندگی، لعنت به من! به خدا یه روز خوش شده واسه ما کیمیا! خب به منم بگین این جا چه خبره؟ گفتم یه امروز نفس راحت می کشیم، ببین چه شکلی همه چی بهم ریخت!
شهلا خانم با آرامش روی مبلی نشست و با صدای نرم و ملایمی گفت:
- آقا سیاوش، پسرم، چرا این طوری از کوره در می ری؟ بهت گفتم بذار بره تا سر فرصت برات بگم چی شده. این جوری اونم یکم آروم می شه، راحت تر از خر شیطون پایین میاد.
سیاوش که کم کم بر خود مسلط شده بود، کمی صاف نشست و پرسید:
- بالاخره می گین چی شده یا نه، به جان رادمینا دق مرگم کردین!
- راستش آقا، ساعت 9 صبح از صدای زنگ خونه بیدار شدم. خستگی این چند روزه باعث شده بود خواب بمونم. از اتاق اومدم بیرون تا در و باز کنم. مهتاب خانم بیدار بود داشت با رادمینا بازی می کرد، منو که دید گفت:
- من درو باز کردم، کسی نیست، با آقا کار دارن. شما برو بخواب.
منم که هنوز گیج خواب بودم برگشتم تو اتاق خودم و رو تختم نشستم. دو دل بودم باز هم بخوابم یا پاشم به کارهام برسم. از داد و فریاد های توی هال، هول هولی از جا پریدم. لای در و باز کردم که یهو شنیدم مهتاب خانوم می گه:
- چرا داد و بی داد می کنین خانم، بچه می ترسه! خب بفرمایین بشینین تا خودشون بیدار بشن، این طوری که درست نیست.
یهو دوباره صدای فریاد همون خانومه بلند شد که:
- گوش کن دختر! من فقط با خود تو کار دارم، نه هیچ کس دیگه ای!
مهتاب خانم باز با ملایمت جواب داد:
- باشه ولی من که همین جا خدمتتون هستم نیازی به فریاد کشیدن نیست! بفرمائین گوش می کنم.
راستش ترسیده بودم، نمی دونستم قضیه چیه ولی دلم واسه مهتاب خانم شور افتاده بود که پاورچین از اتاق زدم بیرون و تا پشت در پذیرائی رفتم. جلوتر نرفتم و همونجا قایم شدم. سر راه که می رفتم جارو دسته بلنده رو هم تو چنگم گرفتم و با خودم بردم چون دوباره صدای خانمومه رو می شنیدم که داشت می گفت:
- بی خودی خودتو به موش مردگی نزن، بایدم گوش کنی. ببینم جوجه خبرنگار، تو اصلا می دونی من کی هستم؟
مهتاب خانمم گفت:
- خانم لطفا مودب باشین! در ضمن، بله که شمارو می شناسم. سیاوش بهم گفته که شما دختر خاله اش هستید.
چشمتون روز بد نبینه آقا، یهو صدای عربده ی خانومه بلند شد که:
- این مزخرفات چیه؟ دختر خاله کدومه، گوشاتو باز کن ببین چی می گم دختر! ما دوتا، عاشق همدیگه هستیم، قراره با هم ازدواج کنیم. شیر فهم شد یا نه؟
یکدفعه صدای معترض سیاوش بلند شد که:
- نازنین، یعنی این دختره اینارو گفت؟!
- بله آقا، خودم با گوشای خودم شنیدم.
- بی جا کرده، من غلط می کردم همچین خیالی به سرم بزنم. ههِ! چه خودش بریده، خودش هم واسه خودش دوخته!
- والا چه عرض کنم آقا! البته مهتاب خانوم جوابشو داد، یعنی خیلی متین و باوقار بهش گفت:
- متاسفانه من از این ماجرا بی اطلاع بودم، حتما سیاوش لازم ندونسته از مسائل خصوصی زندگیش واسه من حرفی بزنه. به هر حال اگه این طوره برای جفتتون آرزوی خوشبختی می کنم.
اما آقا یهو دختره عین اسب رم کرده از جا پرید و هجوم برد طرف مهتاب خانم. دیگه طاقت نیاوردم، خواستم برم جلو که چشم مهتاب خانوم افتاد به من و با دست اشاره کرد که دخالت نکنم. منم ناچار برگشتم و همون جا ایستادم، فقط دسته ی جارو رو محکم تر چسبیدم که اگه لازم شد برم جلو.
سیاوش با نگرانی پرسید:
- هجوم برد طرف مهتاب که مثلا چی کار کنه؟
- هیچی آقا، مهتاب خانم رادمینا رو بغل گرفته بود و روی مبل نشسته بود. دختره پررو پررو دست انداخت زیر چونه ی مهتاب خانوم و... آقا خجالت می کشم بگم!
- شهلا خانوم، جون به سرم کردی، اون گفته شما خجالت می کشی؟! بگو دیگه!
- گفت: پتیاره ی عوضی! معلومه که بهت نمی گه، از وقتی پای نحس تو باز شده به زندگیش، همه چی از یادش رفته! تازه داشتیم به نتیجه می رسیدیم که سرو کله ی تو کثافت حروم زاده پیدا شد!
نفسی تازه کرد و نگاهش را به چشمان حیرت زده ی سیاوش دوخت و ادامه داد:
- مهتاب خانم دیگه طاقت نیاورد، از جاش بلند شد و گفت: اگه می خواین توهین کنین، من یکی با شما کاری ندارم. داشت از کنارش رد می شد که دختره بازوش و محکم چسبید و غرید که: توهین که چیزی نیست، اگه پای کثیفتو از زندگیمون بیرون نکشی، زندگی تو به آتیش می کشم!
رادمینا از داد و بی داد های زنیکه ترسیده بود، زد زیر گریه، اونم نه از این گریه ها،شیون می کرد. مهتاب خانوم بچه رو آورد داد به من و گفت: اینو از این جا ببر. بعد برگشت طرف دختره و گفت: گوش کن خانم جون، این سیاوش خان شما، ارزونی خودتون. من نه به اون فکر بودم، نه هستم. هیچ علاقه ای هم بهش ندارم. اگه می بینی ارتباطی هم داریم. محض خاطر این بچس که حتما خودتون بهتر از من خبرشو دارین. به هر حال اگه هنوزم حرفی دارین، صبر کنین خودشون بیدار شدن، هر چقدر مایل بودید واسه ی نامزدتون خط و نشون بکشید. حالا هم اگه اجازه ی مرخصی می فرمایین رفع زحمت کنم!
دختره رفت طرف کیفش منم ذوق کردم داره می ره اما نرفت. به جاش رفت سینه به سینه ی مهتاب خانوم ایستاد و زل زد تو چشاش و گفت: حالا تو گوش کن! من نمی دونم که چه طوری پای نحس تو، توی زندگی سیاوش وا شده، حتی نمی دونم که چطوری این پدر بی غیرت تو، همین طوری بی صاحب و سالار تورو ول کرد، اما می خوام یه چیزی رو همین جا واست روشن کنم.
سیاوش که دید شهلا خانم ساکت شده با هول و ولا پرسید:
- خب، بقیه اش؟!
- می ترسم بگم ناراحت شین آقا!
و سرش را انداخت پایین. سیاوش تبسمی کرد و با مهربانی گفت:
- مطمئن باش اگه ناراحت بشم ربطی به شما نداره، شما جای مادر من هستین. پس بی کم و کاست بگین چی گفت، باشه؟
- باشه آقا! گفت: این سیاوش که تو می بینی صد تا بهتر و خوشگل تر از تو رو برده دم چشمه و تشنه برگردونده، یکیش همین خود من! حالا چند صباحی نوبت توئه ولی به محض این که ببینه پا پی اش شدی، یه جوری زیرابت رو می زنه که نفهمی از کجا خوردی! دوباره راه افتاد بره که پشت به مهتاب خانوم رو به من ایستاد. همین جوری زل زد تو چشای من و با لحن ترسناکی گفت: بهش بگو من کسی نیستم که به این راحتی میدون و خالی کنم. یا مثل آدم برگرده پیش خودم یا بلائی سر جفتتون میارم که توی کتاب زندگیتون هیچ وقت فراموشتون نشه. یعنی حال جفتتونو می گیرم، بدجور می گیرم! بعدش آقا راه افتاد که بره. من مثل ماست وایساده بودم و نگاهش می کردم. حواسم نبود جلوی راهش و سد کردم. اونم نامردی نکرد محکم زد تخته سینم، هولم داد، یه جوری پرت شدم عقب که نزدیک بود بچه از دستم بیوفته. خدائی بود که تونستم خودمو جمع و جور کنم. خلاصه بالاخره رضایت داد و در هال و محکم بست و رفت بیرون. همه اش همین بود آقا!
سیاوش با دقت به نقل و قول های او گوش می داد، جوری که حتی آهسته نفس می کشید، مبادا کلمه ای از حرف های او را درست نشنود. با تمام شدن صحبت او نفسی سرد و سنگین بیرون داد و با دلخوری گفت:
- پوف!! همه اش همین بود! مثلا قرار بوده چی بگه که دیگه نگفته؟!
سری تکان داد و با صدای گرفته ای ادامه داد:
- این دیگه چه جونوریه، همه جورشو دیده بودیم جز این مدلی1
شهلا خانم با کنجکاوی پرسید:
- آقا حالا خودمونیم، خدایی شما بهش قول ازدواج داده بودین؟!
- بَه، دستت درد نکنه شهلا خانم. منو این قدر احمق فرض کردی؟ به قول خود دختره، بهتر از ایناشو از سرم وا کردم، اون وقت خودمو گیر یه همچین ماده ببری می انداختم؟! حرفا می زنین! اون هر چی گفته، واسه خودش گفته. من تو عمرم جز به یه نفر قول ازدواج ندادم که اونم پشیمونم. راستشو بخوای با هر کی هم آشنا می شدم از همون اول باهاش طی می کردم که من فلانم و بهمانم و اهل ازدواج و این حرفا نیستم. حالا از بخت بد، تو این وضعیت شلم شور بایی که داریم، همین یکی رو کم داشتیم که بیاد موی دماغمون بشه همه چی رو به هم بریزه. دختره ی دیوونه تازه تهدید هم کرده! بازم به معرفت مهتاب، با این شاخ و شونه ای که این دیوونه واسش کشیده و حرفای توهین آمیزی که شنیده، یه راست نخوابونده تو گوشمو چهارتا فحش و ناسزا نثارم نکرده، والا خیلی مَردِ!
- نه آقا! این دختر اهل این حرفا نیست، حالا هم که داشت می رفت، از همین چیزا می ترسیدم که دست به عصا راه می رفتم وگرنه خودش هم گفت که انگاری دختره یه تختش کمه، البته می گفت که...
ادامه نداد و حرفش را برید.
سیاوش با اخم پرسید:
- البته چی؟
- هیچی آقا!
- نه، نشد، البته چی؟ شما که همشو گفتی اینم سر بقیه ش. بگو منتظرم.
- می ترسم بی ادبی باشه آقا!
سیاوش چشم هایش را تنگ کرد و با کنجکاوی پرسید:
- چی گفته؟!
- گفت که این آقا سیاوش اگه عقل داشت، دور و بر این جور آدما نمی پلکید، نه این که با هر کی از راه می رسه زودی پسر خاله بشه!
سیاوش پوزخندی زد و با تاسف تاکید کرد:
- شاید حق با اونه، حالا می گی چی کار کنم؟ مثل این که کارم در اومده!
شهلا خانم با مهربانی دلداری اش داد:
- عیبی نداره آقا، حالا بذارین چند روزی بگذره بعدا...
صدای معترض سیاوش به هوا رفت:
- چند روز؟! چی می گی شما! مگه من طاقت میارم؟ باور کن بعد مادرم، دلم فقط به رادمینا خوشه. هر وقت دلم واسه مادرم تنگ می شه، رادمینا رو بغل می گیرم و به اون فکر می کنم. یه جورایی حس می کنم روح مادرم همیشه دور و بر اون می چرخه. مادرم خیلی این بچه رو دوست داشت، چون اونو یاد دختر از دست رفته اش مینداخت. امکان نداره طاقت بیارم! از اون گذشته، جایی که اونا رفتن، جای زندگی نیست! اونجا شبیه هر چیزی هست جز خونه! بیشتر شبیه یکی از مراکز بهزیستی شده. علاوه بر اون مهتاب چطور می تونه بره سر کار. یا باید رادمینا رو بذاره خونه یا با خودش ببره که در هر صورت بچه اذیت می شه. اگه هم فقط رادمینارو بیارم و اون نیاد، اون وقت خودت می دونی که چه داستانی با این بچه داریم. چاره ای نیست باید برم دنبالشون.
- آقا؟
سیاوش که داشت از در بیرون می رفت ایستاد و پریشان به چهره ی زن مهربان نگاه کرد و پرسید:
- بله؟
- شما... شما راجع به پبشنهاد من فکر کردین؟
سیاوش مکثی کرد و با تعلل گفت:
- آره. حقیقتشو بخوای، زیاد هم بد نیست اما با این وضعی که پیش اومده فعلا جای این حرفا نیست. اضافه بر این، یه چیزی رو فراموش نکن! قضیه ای که شما می گین فقط به من مربوط نمی شه. من فقط 50 درصد قضیه هستم، بقیه اش به اون مربوطه، درست نمی گم؟
شهلا خانم سری تکان داد و تایید کرد.
- بله آقا، درسته.
- فکرشو نکن، فعلا بذار ببینم، چه جوری می شه مهتاب رو از خر شیطون پیاده کرد تا بعد.
- باشه هر چی شما بگین ولی من می گم لا اقل تا شب صبر کنین، خانوم از جوش و خروش بیفته.
- یعنی این طوری بهتره
- من که این طوری فکر می کنم.
- باشه. من به تجربه ی شما اعتماد می کنم. شما جای بزرگ تر ما هستین.
آهی کشید و ادامه داد:
- خدا هیچ خونه ای رو بدون بزرگتر نکنه!
شهلا خانم تبسمی کرد و با محبت گفت:
- من به مادرتون و مهتاب خانوم خیلی مدیون هستم، پس برای شما و مهتاب خانوم از هیچ کاری دریغ نمی کنم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها