0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:34 PM

مهتاب که دید سیاوش با دیدن آنها عکس العملی نشان نمی دهد با خنده و تمسخر گفت:
- حالا من هیچی، رادمینا خانوم سلام کردن جناب آریا زند، تفقدی نمی فرمائین؟
سیاوش با شنیدن طعنه ی او به خود آمد. به زحمت نگاه خیره اش را از شهلا خانم که پشت سر مهتاب ایستاده بود و مدام با اشاره ی چشم و ابرو مهتاب را نشان می داد برداشت و تند تند گفت:
- سلام سلام، صبح بخیر. ببخشین یهو حواسم پرت شد، یعنی... اصلا اینجا نبودم!
مهتاب بی توجه به دستپاچگی او، شاد و سر حال بوسه ای روی گونه ی رادمینا گذاشت و گفت:
- عیبی نداره، مادوتا خانم های محترمی هستیم و معمولا تو این جور موارد سختگیری نمی کنیم!
بعد هم تکانی به دخترک داد که صدای غش غش خنده ی او به هوا رفت و همان طور که هر دو می خندیدند با خوشرویی به شهلا خانم گفت:
- خب، شهلا خانم اینم دختر گلمون که سر حال و قبراق دست شمارو می بوسه. من اینجا می شینم تا ببینم چه طوری شیر می خوره.
بچه را به او سپرد و به طرف سیاوش چرخید و متعجب پرسید:
- چرا مثل آدم های کتک خورده نشستی و هاج و واج مارو می پائی، چیزی شده؟!
سیاوش با هول و ولا گفت:
- نه نه، هیچی، هیچی!
مهتاب سری تکان داد و با تردید گفت:
- خدا کنه، هر چند قیافه ات این طور نشون نمی ده!
با مهربانی رو به شهلا خانم گفت:
- دست و صورتم رو یه آب می زنم و برمی گردم. لطفا قبل از رفتن امتحان کنید ببینید رادمینا شیر می خوره یا نه! چون داره دیرم می شه.
- چشم خانوم. الان شیرشو درست می کنم.
اما تا مهتاب از آشپزخانه خارج شد فوری به طرف سیاوش برگشت، زل زد به او پرسید:
- نظرتون چیه آقا؟!
سیاوش که کاملا کلافه بود با دلخوری پرسید:
- ای بابا، شما چرا امروز این طوری شدین، خودتون می فهمین چی می گین؟! حتما اشتباه فهمیدم. منظورتون که مهتاب نیست؟!
شهلا خانم با اخم گفت:
- والا آقا من یکی موندم هاج و واج که شما با این کمالات چطور تا حالا خودتون به صرافت این دختره نیفتاده بودین، معلومه که منظورم اونه! این دختر یه پارچه جواهره، تو این دوره و زمونه لنگه اش پیدا نمی شه، قبول ندارین؟
سیاوش کلافه تر از قبل دستی به سرش کشید و گفت:
- بَه، حرفا می زنین شهلا خانم!
و با رنگ پریده و ابروهایی در هم گره خورده ادامه داد:
- اصلا حرفشو نزنین، خواهش می کنم! دیگه نمی خوام هیچ حرفی در این مورد بشنوم، هیچی!
به سرعت از آشپزخانه خارج شد و با صدای بلندی گفت:
- مهتاب! من دیرم شده، نمی تونم منتظر تو بمونم. خداحافظ.
کمی بعد مهتاب وارد آشپزخانه شد و از شهلا خانم پرسید:
- این چش بود؟!
- چه عرض کنم خانوم، منم نمی دونم!
شانه ای بالا انداخت و ادامه داد:
- آقارو ول کنین، اینو ببینین چه طوری بازی در میاره، بازبون می زنه زیر شیشه که شیر نخوره! می بینین؟
مهتاب با نگرانی به او نزدیک شد و گفت:
- شوخی می کنین؟!
- نا والا خانم، خودتون ببینین!
مهتاب باز مجبور شد خود دخترک را بغل کند تا شیشه را به دهن بگیرد و با ولع شیرش را تا انتها بخورد. تمام مدتی که دخترک شیر می خورد او خاموش و متفکر به صورت لطیف و شیرین رادمینا خیره ماند. عاقبت سرگشته و محزون زمزمه کرد:
- حالا می گین باید چی کار کنیم؟
- چی بگم مادر، من که هی می گم شماها باور نمی کنین! الان همین که پاتو از این خونه بذاری بیرون دیگه از گلوی این بچه هیچی پایین نمی ره تا دوباره خودت بیای.
- نگید تورو خدا! منه بی چاره باید چی کار کنم؟ من الا که برم بیرون، زودتر از هشت و نه شب بر نمی گردم. یعنی ماشین ندارم که هی برم و بیام. به خدا همین الان هم دیرم شده، چیزی نمونده اخراجم کنن و از نون خوردن بیفتم!
که یکدفعه از شنیدن صدای آرام سیاوش یکه ای خورد.
- من می رسونمت، نگران نباش.
- سیاوش؟!!
- آقا؟!
- چیه بابا مگه جن دیدین؟
مهتاب گیج و منگ او را نگاه کرد و دست و پا شکسته پرسید:
- مگه تو نرفته بودی؟!
- چرا ولی کاری پیش اومد، برگشتم خونه. زودتر آماده شو، سر راه تورو هم می رسونم.
مهتاب دیگر معطل نکرد، بچه را به شهلا خانم سپرد، آهسته بوسه ای روی گونه ی رادمینا گذاشت و به سیاوش گفت:
- بشمار سه حاضرم، تا تو بری منم اومدم.
و همان طور که از آشپزخانه خارج می شد دستی برای شهلا خانم تکان داد و گفت:
- باهاتون تماس می گیرم ببینم رادمینا چطوره، فعلا خداحافظ.
با رفتن او سیاوش لحظه ای به چهره ی مهربان شهلا خانم خیره ماند. کمی بعد تبسمی کرد و در حالی که صدایش را کاملا پایین آورده بود گفت:
- قول نمی دم ولی روی حرفاتون فکر می کنم، شاید حق با شما باشه.
دیگر منتظر جواب او نماند چرخی زد و خیلی سریع از آشپزخانه خارج شد. بین راه هر دوی آن ها ساکت بودند. سیاوش گه گاه زیر چشمی مهتاب را می پایید، پیدا بود که حسابی در فکر فرورفته است. عاقبت جلوی دفتر مجله نگه داشت و با احتیاط پرسید:
- چیزی شده؟ خیلی تو فکری.
مهتاب بی آنکه حرف بزند فقط نگاهی کرد.
- با تو هستم، می گم اتفاقی افتاده؟
ابروهای مهتاب در هم گره خورد و به سختی جواب داد:
- نه، فقط نگرانم، گیج شدم که با این بچه باید چی کار کنیم؟ آخه این طوری که نمی شه، صحبت یه روز دو روز نیست که بگم حالا چند بار می رم و میام کار درست می شه. این جور که پیداس. هر چی جلوتر می ریم این بچه بدتر می کنه!
سیاوش از پنجره ی ماشین نگاهی به بیرون انداخت و تایید کرد:
- آره، هر چی بزرگتر می شه، بدتر می شه. انگار اطرافیانشو بیشتر می شناسه.
شانه ای بالا انداخت و به طرف مهتاب چرخید و پرسید:
- حالا می گی چی، راهی به نظرت رسیده؟
- آره، یه فکرایی تو سرمه. اگه وقت کنم یعنی باید وقت کنم، همین امروز می رم مشاوره. باید با یه متخصص روان درمانی یا چه می دونم، رفتار درمانی کودکان مشورت کنم. شاید بتونه راهنمائیمون کنه که با این بچه باید چی کار کنیم؟!
سیاوش مکثی کرد و گفت:
- فکر بدی نیست، امیدوارم نتیجه بده!
- به هر حال راه حل مناسبی به نظر میاد و به قول قدیمی ها، کار و باید سپرد به کاردان، حتما یه متخصص می تونه راهنماییمون کنه!
- باشه، اگه خواستی خبر کن با هم بریم که منم در جریان باشم.
- باشه، واسه عصر وقت می گیرم، با هم می ریم. ممنون که منو رسوندی، فعلا خدانگهدار.
- به سلامت!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها