0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:33 PM

آن شب ساعت از 10 گذشته بود که سیاوش خودش را به خانه ی مهتاب رساند و به محض دیدن دخترک با عطوفت خاصی او را بغل گرفت و پرسید:
- این عروسک ناز نازی چه بلائی سرش اومده، چرا این قدر از بین رفته؟!
- مریض شده.
- دکتر بردیش؟
مهتاب به داخل خانه اشاره کرد:
- حالا برو بالا، برات می گم، این جا خیلی شلوغه!
بعد به سمت پیر زن که کنار حیاط چمپاته زده بود رفت:
- مادر، این جا سرده، سرما می خوری، شام هم که نخوردی، پاشو بیا تو اتاق یه چیزی بخور.
پیر زن با دلهره جواب داد:
- منتظر عروسم هستم، رفته بیمارستان تا از رحیم واسم خبر بیاره.
- حالا شما بیا تو، اونم میاد. شاید شب بمونه پیش شوهرش، صبح بیاد. پاشو مادر، پاشو.
دست او را گرفت و با خود به داخل خانه آورد. او را به دست آذر سپرد و با اشاره ی چشم ابرو از او خواست هوای پیر زن را داشته باشد و خودش به طبقه ی بالا رفت.
سیاوش به محض دیدن او با نگرانی پرسید:
- این بچه که نصف شده!
- آره می دونم. دیشب خیلی بد حال بود. بردمش بیمارستان، پیش از ظهر مرخصش کردند.
- آخه چرا، چش شده بود؟
- مسموم شده بود.
- مسموم! از چی؟
مهتاب با شرمندگی جواب داد:
- اون پیر زنی که الان توی حیاط دیدی، پسرش مجروح شده و تو بیمارستانه. دیشب بهش خبر دادن که حال پسرش وخیم شده، اونم فشارش بالا رفت و براش اورژانس خبر کردیم. تو این گیرو دار، بچه ی یکی از زنای همسایه که واسه کمک اومده بود، یه عالمه خرت و پرت به خورد رادمینا داد بود که...
- مهتاب! چطوری دلت اومد تو این بل بشو بچه رو تنها بذاری؟ این جا اینقدر شلوغ پلوغه که... لا اله الاا...
مهتاب با ناراحتی جواب داد:
- می گی چی کار کنم؟ آخه اختاپوس نیستم که هشت تا دست داشته باشم! اون آدمایی که پایین هستند، مهمون های ما هستن. نمی تونم همینطوری بی خیالشون بشم. این همه آدم نون و آب می خوان، گرفتاری دارن، موقعیت منو درک کن!
سیاوش سری تکان داد:
- خب اینا درست، اما این وضع تا کی ادامه داره؟
مهتاب با قاطعیت ادامه داد:
- تا وقتی که لازم باشه. تازه، آذر که داره می ره خونه ی شوهرش، واسه من یکی همین دوتا اتاق بالا هم زیاده. احتمالا طبقه ی پایین رو بعد از اینا در اختیار بهزیستی می ذارم و طبقه ی بالا رو واسه خودم نگه می دارم.
- تو دیوونه شدی؟ فکر عاقبت شو کردی؟ اینائی که فعلا این جان، همه خودشون صاحب خونه و زندگی هستن. چند روزی مهمون تو هستن. ولی به محض ترخیص بیماراشون از بیمارستان بر می گردن به شهر خودشون. ولی اون چیزی که تو داری می گی، یعنی گذاشتن خونت در اختیار بهزیسیتی بحثش جداست، دائمی و همیشگی میشه.
- می فهمم چی می گم ولی من مدتیه که آرزوی این کارو دارم. می خوام طبقه ی پایین رو وقف کنم تا ثوابش برسه به روح مادرم. تا امروز هم رعایت آسایش و راحتی آذر و می کردم. من به طبقه ی پایین نیازی ندارم ولی هستن کسایی که به شدت به اون احتیاج دارن.
- یعنی به همین یادگی؟!
- آره، از اینم ساده تر.
- باشه، حرفی نیست، این زندگی توئه پس اختیارش هم با توئه اما یه خواهشی ازت دارم.
مهتاب با نگاه منتظر ادامه ی حرف او ماند.
- لطفا تا وقتی که پرستار مناسب واسه این کوچولو پیدا نشده، یه رحمی به این بچه ی بی گناه بکن و برش دار بیار خونه ی من.
مهتاب اخمی کرد:
- منظورت چیه؟!
- این جا واسه موندن این بچه ی بی زبون مناسب نیست، اون لاجونی و ضعیفه. این خونه بیشتر شبیه اردوگاه جنگی شده، تا جای مناسبی واسه نگهداری از یه بچه ی رنجور و ضعیف! لطفا دعوت منو قبول کن و تا وقتی شخص مناسبی برای پرستاری رادمینا پیدا نکردیم بیا اون جا. این طوری هم راحت تر می تونیم با هم دیگه شیفت عوض کنیم، هم ثوابش از اون کارای دیگت بیشتر نباشه، کمتر نیست!
- چی می گی تو سیاوش! نکنه فکر کردی تو اروپا زندگی می کنیم؟! حساب حرف مردم و نمی کنی! همسایه ها، فامیل هاتون...
- گور پدر مردمی که نشخوارشون حرف مردمه، این حرفا از تو یکی بعیده! از اون گذشته، تو که فامیلی نداری منم که از توبی فک و فامیل ترم! واسه خاطر همسایه ها هم نمی خواد دلت شور بزنه. تو یه خونه ی 1500 متری شمال شهر، چشمت، نه همسایه سمت راستی رو می بینه نه سمت چپی رو. من یکی که هیچ کدومشون رو حتی نمی شناسم. باور کن اگه حتی توی اون خونه ی درندشت یکی بمیره، تا یک سال بعد هم جنازشو پیدا نمی کنن. آخه هیچ بوی تعفنی تا یک کیلومتر اون ور تر نمی رسه! تازه، مگه همش چقدر طول می کشه؟ فوق فوقش یه هفته. بالاخره یکی برای مراقبت از این بچه پیدا می شه. خب، چی می گی؟!
مهتاب شانه ای بالا انداخت:
- بابام چی، اونو چی کار کنم؟ یه روز در میون زنگ می زنه و...
سیاوش حرف او را قطع کرد:
- بهونه نیار دیگه، خودت یه کاریش بکن. اصلا می خوای راستشو بهش بگو.
- دیوونه شدی؟
سیاوش به دخترک اشاره کرد و گفت:
- این بچه امانته زینبه! همین طور امانت مادرم، جونشو سر حفظ و نگهداری از این مادر و بچه گذاشت. ما دوتا در مقابل اونا مسئولیم. مهتاب! زینب و بچه اش رو شماها گذاشتین تو کاسه ی من، اینو هیچ وقت یادت نره!
مهتاب برای لحظه ای پلک هایش را بر هم گذاشت، بعد دوباره نگاهی به دخترک انداخت، نگاهی به سیاوش و با تردید گفت:
- باشه. تا پیدا شدن یه پرستار مناسب، ما مهمون تو می شیم. خوبه؟
2 روز بعد مشغول مکالمه ی تلفنی با آذر بود که سیاوش از راه رسید. با سر به یکدیگر سلام دادند و مهتاب به صحبتش ادامه داد:
- هی، به بابا که چیزی بروز ندادی؟
- ...
- خوب کردی. آره همینو بگو. مرزبان تلفن نکرده؟
- ...
- باشه. خودم باهاش تماس می گیرم، ببینم توی خونه کم و کسری ندارین؟
- ...
- نه لازم نیست. خودم به مش خلیل سفارش دادم. فعلا یه کیسه بیست کیلوئی می فرسته خونه، اگه پخت کردین خوب دراومد بهش می گم بازم از همون بفرسته خونه. خب، کاری نداری؟
- ...
- قربانت، خودت دیگه مواظب اوضاع باش. فعلا خداحافظ.
تازه گوشی را روی دستگاه گذاشته بود که سیاوش صدایش کرد:
- مهتاب!
- بله؟
- چیزی شده؟
- نه، فقط بابا دیوونه اش کرده. میگه از دیروز سه بار زنگ زده. باید خودم باهاش تماس بگیرم تا دست از سر اون برداره.
- آره، این طوری بهتره. ببینم خونه چیزی شده؟
- نه، اوضاع روبه راهه، فقط برنج شون تموم شده بود.
سیاوش خیره به او نگاه کرد و آرام پرسید:
- همه ی خرجا گردن خودته، نه؟
- اِی، بگی نگی.
- این که برات خیلی سنگینه، اگه به پول احتیاج داری...
- نه نه، مشکلی نیست. فعلا از عهده اش برمیام تا بعد هم خدا بزرگه!
- ببینم ماشینت کجاست؟ این دو سه روزی که این جا بودی، ندیدم زیر پات باشه.
- وای! اونو بگیرش، داشت می افتاد.
- تقصیر من چیه، یه جوری تو این روروئک می شینه و پا می زنه انگار تو پیست اتومبیل رانیه! حالا نگران این نباش، خودم حواسم هست. نگفتی، ماشینت کجاست؟
- فروختمش، به خرج افتاده بود دیگه فایده نداشت. راستی، از آگهی چه خبر؟
- فروختیش؟ آخه چرا؟ تو که می گفتی... ببینم، به پول اون احتیاج داشتی، آره؟!
- ای بابا، اصول دین می پرسی؟! نگفتی آخر، از پرستار چه خبر، کسی پیدا شده؟
- تو اول جواب منو بده که چرا ماشینت و فروختی؟
- نخیر، گیر دادی ها! خب فروختم دیگه. می گم فگرکنم سرما خورده، همش آب دماغش به راهه.
به دنبال روروئک دخترک دوید و با یک حرکت سریع دستمال کاغذی را به بینی بچه کشید. سرش را برگرداند تا حرفی بزند که دید سیاوش خیره نگاهش می کند. خندان کمر راست کرد و پرسید:
- چیه، چرا این طوری نگاه می کنی؟!
- من یه سوال پرسیدم ولی هنوز جوابی نشنیدم.
مهتاب با حرص جواب داد:
- ای خدا!! حسابی فضولیت گل کرده دیگه؟ آره. فروختمش چون به پولش بیشتر از خودش احتیاج داشتم. حالا که چی؟
- چرا به من نگفتی؟
- بگم که چی بشه؟!
و اخم هایش را در هم کشید.
- معلومه. من می تونستم این پول و در اختیارت بذارم. واسه چی باید مال و منال تو حراج کنی؟
- چی می گی تو! خوب آخرش این بدهی رو چه جوری باید پس می دادم؟
- نیازی به پس دادن نبود.
- آهان...، پس می خوای کمک بلاعوض به من کنی، هان؟ واقعا ممنون، شما خیلی خَیِر هستین جناب وکیل باشی!
سیاوش که فهمیده بود حرفش برای مهتاب گران تمام شده، فوری توضیح داد:
- - به تو نه! به همون مردمی که تو برای اونا خرج می کنی. ببینم، مگه تو این پولا رو برای خودت می خوای؟ حالا چی می شه منم توی این کار کمکی باشم؟
مهتاب برای لحظه ای با حرص نگاهش کرد اما دندان هایش را روی هم فشرد و به سرعت نگاه از او گرفت و بعد از یک نفس عمیق با کلماتی شمرده توضیح داد:
- گوش کن سیاوش! من هر کاری می کنم واسه دلم و اعتقادات خودمه. به هیچ کس دیگه ای ربطی نداره که دل بنده چی می خواد و چی نمی خواد، نه به تو، نه به هیچ کس دیگه! پس لطفا اگه خیال بذل و بخشش داری یا حتی خیال داری در راه خدا انفاق کنی، تو فکر یه راه دیگه باش و پولاتو اون جا خرج کن.
سیاوش که دید او حسابی عصبانی است سری تکان داد و گفت:
- باشه، ببخشید که دخالت کردم، دیگه در این امور دخالت نمی کنم.
- خوبه، منم ممنونت می شم. حالا جای این حرفا بگو از پرستار چه خبر؟
- فعلا که هیچ، چند نفری با من تماس گرفتن، ولی هیچ کدوم حائز شرایط مناسب نبودن. آذر چی، کسی با اون تماس نگرفته؟
- چرا ولی آذر می گه هر کدوم یه عیبی داشتن. یکی شون خیلی پیر و بی سواد بوده، یکی دیگه دانشجو بوده و یه کار نیمه وقت می خواسته و همین طور الی آخر. البته یکی پیدا شده که سابقه ی کاری خوبی داشته و به درد بخور بوده فقط تنها مشکلش اینه که خودش یه بچه ی سه ساله داره که گفته باید تو ساعات کاری همراهش باشه.
سیاوش تند و بی معطلی گفت:
- نه نه، اصلا فکر این یکی رو نکن، به درد ما نمی خوره، یهو می بینی تا سر بچرخونه بچه اش یه بلائی سر این طفل معصوم آورده.
- آخه این طوری که نمی شه، نباید این قدر وسواس به خرج بدیم، الان چند روزه که هر دوتایی از کارو زندگی افتادیم.
- می خوای از این شرکت های معتبری که کارگر معرفی می کنند یه پرس و جو کنیم؟
مهتاب غرق فکر پلکهایش را به هم نزدیک کرد و بعد از لحظه ای تامل با تردید تکرار کرد:
- شرکت.... ؟!
و چند ثانیه بعد با شعفی خاص از جا پرید:
- سیاوش، یه فکر عالی! یکی رو می شناسم که شاید بتونه شخص مورد نظر ما باشه. آره خودشه.
- کیه، از کجا اونو می شناسی؟!
- یه خانم خیلی خوب، مهربون و کدبانو. مرحوم حاج خانم هم اونو می شناختن. یکی دو سال پیش کمی گرفتار شده بود و... به هر حال اون موقع با هم آشنا شدیم. تنها زندگی می کنه، شوهرش فوت کرده. شاید قبول کنه بیاد این جا و از رادمینا نگه داری کنه.
- اگه این طوره، همین الان باهاش تماس بگیر.
- الان نمی شه، تلفن نداره. خودم می رم دم خونه اش، ببینم قبول می کنه یا نه؟ راستی، یه چیز دیگه، از امروز سعی کن این بچه رو به اسم صدا کنی. صبحی هر چی صداش می کردم محل نمی داد. انگار این اسمش واسش غریبه!
- آره، حق با توئه. منم دیروز متوجه شدم به اسمش توجه نشون نمی ده، یادم رفت بهت بگم، حالا...
صدای زنگ خانه حرفش را قطع کرد. هر دو به هم خیره شدند و مهتاب با نگرانی پرسید:
- منتظر کسی بودی؟
- نه!
- پس کی می تونه باشه؟
- نمی دونم، صبر کن.
سیاوش به سمت آیفون رفت. با نگاه به صفحه ی مانیتور دستگاه یکه ای خورد، با نگرانی دستش را به سرش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- اوه اوه، این از کجا پیداش شده؟!
- آشناس؟
از صدای مهتاب تکانی خورد، خیره نگاهش کرد و زیر لب با من من گفت:
- آره، آشناس، اما ولش کن. جوابی نمی دیم.
- چرا؟ خب حتما کاری داره که اومده در خونه، حالا کی هست
- کی؟!... چیز... اِ، دختر خالمه.
- از سوئد اومده؟
- سوئد؟! نه بابا همین جا هستن، سوئد کجا بود؟
- تو که گفتی خالت اینا سوئد زندگی می کنن!
سیاوش دستپاچه جواب داد:
- نه، این یکی فرق می کنه، این دختر خاله م ناتنی یه!
صدای مکرر زنگ، خانه را برداشته بود.
- خب چه فرقی می کنه، ببین چی کارت داره؟
- نه نه، ولش کن، بذار بره، حوصله ی دردسر ندارم.
همان وقت صدای زنگ تلفن هم بلند شد. مهتاب به سمت دستگاه تلفن برگشت که صدای فریاد سیاوش در جا میخکوبش کرد.
- دست بهش نزن، بازم خودشه!
مهتاب که از کارهای او سر در نمی آورد، متعجب پرسید:
- تو چته؟ چرا این طوری می کنی؟ خودشه یعنی کیه؟!
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای زن جوانی از پیغام گیرتلفن پخش شد.
- سیاوش جان، معلوم هست کجایی؟! چند روزه با تلفن همراهت هم نمی تونم تماس بگیرم. لطفا به محض شنیدن پیغام، با من تماس بگیر. عزیزم خیلی دوستت دارم. مواظب خودت باش، خیلی نگرانت هستم عشق من!
مهتاب که دوباره به سمت آیفون برگشته بود، با پوزخندی به صفحه ی نمایش اشاره کرد و گفت:
- دختر خاله ات داره میره، نمی خوای بری از نگرانی درش بیاری؟
و سیاوش با حرص جواب داد:
- تو نمی خواد دلواپس دختر خاله ی من باشی!
عصبانی از آن جا دور می شد که صدای شوخ و پر طعنه ی مهتاب را شنید:
- خودمونیم، پسر خاله به این بی معرفتی هم نوبره! به خصوص وقتی که دختر خاله ی آدم این قدر خوشگل و تو دل برو هم باشه. خب، بیا ببینم رادمینا خانم، داره شامت دیر میشه ها! بدو بغلم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها