0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:30 PM

دقایقی بعد سیاوش همراه با بچه از پله ها سرازیر شد و آذر همراهش می دوید.
- آقای آریازند! ساک بچه جا موند.
- احتیاجی نیست.
- آخه این وقت شب جایی باز نیست. گناه داره، بی شیر و وسیله می مونه!
وسط حیاط سیاوش ایستاد، با قدردانی به آذر نگاه کرد و گفت:
- ممنون.
ساک را از دست او گرفت و نگاهی به دورو برش انداخت. یکی داشت دیگ بزرگ شام را می شست، آن یکی روی رخت بند پهن می کرد و کمی آن طرف تر کودکی با شلنگ آب، آب بازی می کرد. نگاه غمگینش دوباره به چهره ی اذر افتاد که داشت عذر خواهی می کرد.
- تورو خدا به دل نگیرین، مهتاب تو این مدت خیلی خسته شده و ...
بچه به گریه افتاده بود، سیاوش سر او را روی شانه اش گذاشت و از لا به لای صدای کم جان و ضعیف دخترک، میان حرف آذر پرید:
- می دونم!
دگر حرف نزد و به طرف در حیاط رفت. آذر باز به دنبالش رفت و با مهربانی گفت:
- اگه کاری داشتین، یا بچه مشکلی داشت خبرمون کنین. من...
سیاوش مهلت نداد حرف او تمام شود. همان طور که با بچه پشت فرمان می نشست، جواب داد:
- حتما.
تبسمی کم رنگ روی لب هایش نشست و ادامه داد:
- برای همه چیز ممنون.
ماشین را روشن کرد و به سرعت از آن جا دور شد. آذر غمگین و کلافه با سری افتاده به داخل ساختمان برگشت ولی از مهتاب خبری نبود. از پله ها بالا رفت، مهتاب پشت به پنجره به کوچه ی تنگ و باریک چشم دوخته بود.
- کار خوبی نکردی مهتاب!
- می دونم.
- ای بابا! پس شماها چی رو نمی دونین؟ خوبه که هر دوتاتون علامه دهرین و این طور...
- چاره ی دیگه ای نداشتم.
- منظورت چیه؟!
- سیاوش آدم مسئولی هست ولی تا حالا چنین مسئولیتی رو تجربه نکرده، باید بفهمه داره چی کار می کنه بعد تصیم بگیره. اگه واسه نگهداری بچه فقط رو ما حساب کنه، شاید این فهمیدن و تصمیم گیریش نیم قرن به درازا بکشه!
- خیلی بی انصافی مهتاب خانم! حالا اون هیچی، طفل معصوم چه گناهی کرده وسیله ی کمک آموزشی سر کار علیه شده؟ تو اصلا می دونی آریازند می تونه اونو نگه داره یا نه؟ اگه گرسنه اش بشه، جاشو خیس کنه، یا هزارتا کار دیگه...
- خودم اینارو می دونم.
- زهره مارو می دونم!
و عصبانی راه طبقه ی پاینن را در پیش گرفت.
* * * *
نیمه شب بود که صدای پر التماس آذر بلند شد:
- مهتاب، ارواح خاک مادرت رحم کن. ساعت 1 صبحه، چرا یه گوشه نمی افتی بذاری منم کپه ی مرگمو بذارم، دو ساعته داری بالا سر من رژه می ری که چی بشه؟!
- نمی تونم، خوابم نمی بره، آروم ندارم.
- نگران رادمینا هستی؟
- آره.
- بهش فکر نکن. دیگه نمی شه کاری کرد، فعلا بخواب تا صبح ببینم چی کار می شه کرد!
- نمی تونم!
آذر کلافه میان رختخوابش نشست، چنگی به موهایش زد و زیر لب نالید:
- ا... اکبر... بعد از می دونم های سر شب، حالا سوزنت رو نمی تونم گیر کرد!
بعد با ملامت ادامه داد:
- مهتابم، چرا امشب خل شدی خواهر؟ اگه نمی تونی بخوابی، پس می خوای چی کار کنی، هان؟
- مطمئنم رادمینا به این راحتی نمی خوابه...
یکدفعه کلید چراغ را زد و در روشنائی لامپ به صورت آذر زل زد و پرسید:
- می گی چی کار کنم؟!
آذر که تور لامپ چشمهایش را آزرده بود، پلک هایش را به هم نزدیک کرد، دستش را سایه بان چشم هایش کرد و نالید:
- چمچاره! بشر، مگه تو نامسلمونی؟ بابا، مار تو خواب به آدم نیش نمی زنه، جان پدرت بذار بخوابم!!
مهتاب بی توجه به لغزگویی های او پرسید:
- بهتر نیست یه زنگ به سیاوش بزنیم؟
- نه! مگه دیوونه ایم؟!
و با چشم های گرد، حیران به مهتاب چشم دوخت. مهتاب دیگر معطل نشد، سریع گوشی تلفن را قاپید که آذر از جا پرید:
- صبر کن مهتاب، زنگ نزنی ها! بابا شاید بیدارشون کنی، مهتاب گوش می دی چی می گم؟ مهتاب...
- الو سیاوش، مهتابم.
- بله! معرف حضور هستین سر کار خانم!
- ببخشین بی موقع زنگ زدم، نگران رادمینا بودم!
- جدی؟!!
- داره گریه می کنه؟
- نخیر، داره آواز می خونه.
- اذیت نکن! آره صدای اونه، درسته؟
- گفتم که نه!
- مسخره بازی در نیار، جواب منو بده! اون چشه؟
- والا چه عرض کنم، آخه هر چی به زبون آدمی زاد ازش می پرسم، لج کرده جواب نمی ده.
- سیاوش خواهش می کنم، اگه نمی تونی آرومش کنی ورش دار بیارش اینجا.
این بار صدای خشمگین سیاوش بلند شد.
- بس کن مهتاب! نمی خواد ادای زنای احساساتی و پرعاطفه رو دربیاری، عواطف بی پایانتون رو، دو سه ساعت پیش به رخمون کشیدین. لازم نکرده که نصف شبی رقیق القلب بشین!
- ببین، اون بچه داره از گریه خفه می شه. تورو خدا آرومش کن. خواهش می کنم بیارش این جا.
- اگه قراره خفه بشه، بذار بشه، دیگه به اون خونه برش نمی گردونم.
- می میره سیاوش!
- بهتر! لااقل شرش از سر ما دوتا کم می شه. مگه همینو نمی خوای؟
مهتاب پلک هایش را به هم فشرد، آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
- تا بیست دقیقه دیگه اون جام.
و گوشی را محکم روی دستگاه کوبید. آذر با نگرانی پرسید:
- حالا! نصفه شبی کجا صبر کن منم باهات بیام.
- نه تو نیا. نمی شه خونه رو با این همه مهمون تنها گذاشت. خودم می رم.
- مهتاب، این موقع شب، تنهایی، خطرناکه!
مهتاب بی توجه به او دستکش و کیفش را برداشت، میان پله ها پالتویش را به تن کرد و توی حیاط شال پشمی اش را به سر کشید. خیابان ها خلوت بود و قبل از بیست دقیقه جلوی خانه ی سیاوش بود. به محض فشردن زنگ در خانه به رویش باز شد. تمام مسیر حیاط را دوید و هنوز در هال را باز نکرده بود که صدای شیون دخترک را شنید. هراسان خودش را به داخل خانه انداخت. سیاوش با سرو موی آشفته میان راهرو ایستاده بود و بچه را به دوش داشت. مهتاب بی معطلی شال را از سرش کشید، پالتویش را درآورد، روی مبلی انداخت و بچه را از بغل او گرفت. سیاوش خودش را روی مبلی رها کرد و سر را میان دست هایش گرفت. هنوز دقایقی از رسیدن مهتاب به خانه نگذشته بود که فریاد های گوش خراش رادمینا، خفیف و خفیف تر شد و کم کم جز ناله هایی ضعیف به همراه سکسکه، صدایی از او به گوش نرسید.
تازه آن وقت بود که مهتاب با صدای آهسته ای گفت:
- لطفا شیشه ی گریپ واترشو بده!
سسیاوش تیز از جا پرید:
- الان.
اما هنوز قدمی برنداشته بود که به طرف او برگشت و پرسید:
- چی هست؟
- گریپ واتر، تو ساکشو نگاه کن، یه شیشه باریکه.
کمی از دارو را به خورد دخترک داد و دوباره پرسید:
- شیر خوده، جاشو عوض کردی؟
- شیر خورده ولی چی رو باید عوض می کردم؟
مهتاب لب هایش را به هم فشرد و چپ چپ نگاهش کرد.
- جای بچه رو می گم، اوه اوه، تا کمر خیس کرده!
سیاوش دستی به سرش کشید:
- راستش می دونستم باید یه کاری بکنم ولی بلد نبودم!
مهتاب آهی کشید، سرش را تکان داد و گفت:
- باشه، ساکش رو بده ببینم!
ده دقیقه بعد دخترک با قیافه ای معصوم روی کاناپه به خواب رفته بود و صدای نفس های منظم و کوتاهش خبر از خواب راحت و شیرین او داشت. مهتاب کمی بالای سرش ایستاد و خیره نگاهش کرد تا خیالش از خوابیدن او جمع شد. بعد با خستگی خود را روی مبل دیگری رها کرد و چشم های خواب آلودش را مالید که صدای سیاوش را شنید.
- ممنون که اومدی.
مهتاب دستش را از روی صورتش برداشت و با نگاهی گیج خواب به او چشم دوخت:
- قابلی نداشت، باید می اومدم.
سیاوش تبسمی کرد و گفت:
- واست یه تاکسی خبر می کنم، ماشینتو صبح برات میارم. اینطوری خیالم راحت تره.
- نه لازم نیست. جای تاکسی، یه پتو بالش برام بیاری بهتره.
- می مونی؟!
- آره، امشب و می مونم تا صبح یه فکری بکنیم.
- عالیه!
و ذوق زده از جا پرید.
- حالا چرا این جا بخوابی، بچه رو بردار...
- نه نه، می ترسم دست بهش بزنیم بیدار بشه و دوباره روز از نو روزی از نو.
- آره، اینم هست. باشه، الان برمی گردم.
چند دقیقه بعد با یک دست رختخواب برگشت.
- تشک لازم نبود، همون پتو و بالش کافی بود.
- بدون تشک که نمی شه، تا صبح بدنت خشک می شه!
- لطفا چراغ و خاموش نکن، بچه از تاریکی می ترسه، از خواب می پره.
سیاوش به سمت کلید برق رفت.
- باشه خاموش نمی کنم، فقط کمی کم نور ترش می کنم که بتونی بخوابی.
کلید تایمر دار را کمی چرخاند و وقتی نور را مناسب دید پرسید:
- این خوبه؟
جوابی از مهتاب نشنید، برگشت به سمت مهتاب و اعتراض کرد.
- مهتاب! با توام... اِ، خوابیدی... ؟!
سری تکان داد. خندید و زیر لب زمزمه کرد:
- این دیگه کیه، سرش به زمین نرسیده خوابش برد، یادم باشه صبح ازش بپرسم چه جوری به این راحتی خوابش می بره؟

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها