0

رمان خاطرات پوسیده کامل

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389  12:57 AM

قسمت پانزدهم
-ماندانا مي خوام باهات صحبت كنم وقت داري؟
سرم رو بلند كردم . نيما روبروم روي صندلي نشسته بود و نگاهم مي كرد . لبخند زدم و كتابم رو بستم و نگاهش كردم .
-البته عزيزم بگو....
-ببين مي دونم اين حرفها رو بايد زماني بزني كه موقعيتش پيش اومده باشه . اما من الان روزهاست كه منتظر اون موقعيت هستم اما پيش نمياد براي همين اومدم تا باهات حرف بزنم.
با تعجب نگاهش كردم. چي شده بود ؟ چرا اينقدر جدي حرف مي زد؟ مسئل اي پيش اومده بود؟
-مي تونم صحبت كنم؟
از جام بلند شدم و رفتم روي مبل روبروييش نشستم . سرش رو انداخته بود پايين . دلشوره بدجوري توي دلم چنگ مي انداخت .
-ماندانا الان ما نزديك به شش ساله كه با هم ازدواج كرديم . اما هنوز ....
نگاهش كردم. شش سال؟ چقدر لحظه ها زود مي گذرند . راست مي گفت بهمن ماه مي شد شش سال. درست دو ماه ديگه .
-تو هيچ وقت راجع به بچه دار شدن جدي نبودي . حس مي كنم تو اصلاً دوست نداري كه بچه دار شيم . در صورتي كه مي دوني من چقدر عاشق بچه هستم . چرا ؟ چرا نمي خواي بچه دار شيم ؟
لحظه لحظه هايي كه ازم بچه ميخواست جلوي چشمام رژه مي رفت . سه سال پيش . موقع امتحاناتم .بعد از مريض شدن مادرش . بعد از فت پدرش . حالا . بعد از پنج سال . حق داشت بچه مي خواست .
-ماندانا من سي و سه سالمه . چرا من رو درك نمي كني عزيزم . تا الان بهونه هات اين بوده كه بچه اي. چه مي دونم درس مي خواي بخوني . بعد گفتي فعلاً زوده . دو سال بگذره . آخه من حق دارم بدونم تا كي بايد صبر كنم؟ امسال فوق ليسانت رو مي گيري . بهتر نيست ديگه تمومش كني؟ آخه عزيزم من هم حقي دارم .....
نگاهم توي نگاهش تلاقي كرد . از چي اينقدر مي ترسيد ؟ من بهش گفته بودم كه درسم تموم بشه . خوب هنوز كه من امتحانتم تموم نشده . چي شده چرا اينقدر پريشون شده ؟
-نيما من گفته بودم تا زماني كه درسم تموم بشه صبر كن . اما هنوز من درسم تموم نشده . تو چرا اينقدر اصرار مي كني؟ ما هنوز وقت براي اين كار زياد داريم . من نميدونم چرا اينقدر اصرار مي كني . دليلت چيه ؟
از جاش بلند شد و كلافه دور اتاق چرخ زد . قدم هاش رو سنگين بر ميداشت و با مشت به كف دستش مي كوبيد . هر وقت عصبي بود اين كار رو مي كرد .
-نمي دونم ماندانا چه جوري بهت بگم... راستش .... راستش ....
-بگو ....
-من مي ترسم تو رو از دست بدم ...
لبخندي پهناي صورتم رو پوشوند . يعني چي ؟
-پس تو مي خواي با بچه دار شدن جلوي اين اتفاق رو بگيري؟
با تعجب نگاهم كرد ....
-اين فكرها چيه مي كني نيما ؟ اگه نمي شناختمت احساس مي كردم از پشت كوه اومدي . اگه نمي دونستم تحصيلاتت رو تو آلمان تموم كردي حس مي كردم يه آدم بي سوادي . واقعاً اين افكار براي يه آدم تحصيل كرده است؟ چرا مثل آدم هاي عصر هجري فكر مي كني؟ اگه من تو رو نخوام ، اگه بهت علاقه نداشته باشم هيچ وقت به پاي يه بچه نمي سوزم . يا چرا بخوام بيخودي يكي ديگه رو بدبخت كنم؟ مي شه دليل اين افكارت رو به من بگي بدونم .
اومد و جلوي پام زانو زد .
نگاهم مي كرد . نگاهش دريايي بود . زيبا بود . مژگان برگشته اش قلبم رو به آتيش مي كشيد . خداي من اين همه علاقه در وجود من نسبت به يك نفر؟ واقعاً واقعيه؟ رويا نيست؟ نه رويا نيست ، اگه بود هيچ وقت بعد از اينكه زير دستاش كتك خورده بودم نمي موندم . چون خودم رو احساساتم رو عشقم رو مي شناختم . مي دونستم كه چه غروري دارم . عاشقش بودم . عاشق نيما ....
-ماندانا باور كن اصلاً منظورم اين نبود . من فكر مي كنم تو ديگه به من علاقه نداري ....
دستم رو روي صورتش ، روي چشماش كشيدم . نوك انگشتانم رو بوسيد و گفت:
-يعني هنوز هم دوستم داري؟
به جاي جواب گونه هاش رو از آتيش لبهام سرخ كردم .
سرش رو بلند كرد و نگاهم كرد . باز هم نگاهش به قلبم آتش كشيد . چرا باور نمي كرد كه من دوستش دارم؟ چرا ؟
از جاش بلند شد . بغلم كرد . نگاهم توي نگاهش ثابت مونده بود .
ادامه دارد ...

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها