پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389 12:54 AM
قسمت نهم:
- ماندانا تو اينجا چي كار مي كني؟
سرم رو بلند كردم. دوست نداشتم من در اين حال ببينمش. اينقدر تكيده و افسرده. لبخندي سرد و بي تفاوت گوشه لبانش نشسته بود. برق نگاهي كه هميشه از آن دم مي زدم تبديل شده بود به خاكستري زير آتيش. بغض لبهام رو مي لرزوند. حالا؟ چرا؟ بعد از سه هفته الان ديده بودمش. طاقت نداشتم. حتي طاقت اظهار نظر. بدون اينكه هيچ تلاشي براي لبخند زدن بكنم. نگاهش كردم. تنها نگاهش كردم. نگاه؟ به اون؟ به چشماش؟ آره خيره شده بودم. خيره چي؟خودم هم هنوز نفهميدم به چش اينطور مشتاق خيره شده بودم. صداي گرفته اش من رو از عالم هپروت بيرون اورد. نگاهم از روي چشم هاي بي رنگش به روي لب هاش لغزيد. لب هاش؟ چرا به اين شكل در اومدي رضا؟ باورم نمي شه. لب هاش رنگ كبودي به خودش گرفته بود و زير چشماش سياهي نشسته بود. اون صورت خوش رنگ ؟
-ماندانا.....
بغض رو توي گلوم سركوب كردم. بايد چيزي مي گفتم. مردم با تعجب از كنارمون رد مي شدند. سرم رو انداختم پايين و گفتم:
-رضا.....
خوب يادمه كه اين كلمه رو هم به زور از لبهام بيرون كشيدم و گفتم.
لبخندي بي رنگ تر از لب هاش به روم پاشيد.
-اينجا چي كار مي كني؟
با دستم ماشين رو نشون دادم و خودم سوار شدم. سرم رو روي فرمون گذاشته بودم كه در رو باز كرد و سوار شد. سرم رو چرخوندم و نگاهش كردم. كتاب هاش رو روي پاش گذاشت و به روبرو خيره شد.
يعني اون هم من رو از روي ژن خوني شناخت؟ مثل من قلبش گواهي داد كه اين كسي نيست جز ماندانا ، كه اين طور آشفته داره به دنبال نگاهي آشنا بين اين همه خودي غريبه مي گرده؟ يا شايد هم هيچ نيازي نداشت به فكر كردن.... شايد هم از روي......
-خوبي؟
سر تكون داد و گفت:
-اينجا چي كار مي كني؟
اين سومين باري بود كه اين سوال رو مي پرسيد. يعني از ديدنم ناراحت شده بود؟ جوري حرف مي زد كه انگار از من شديداً ناراحت هست و قبلاً به من گفته ديگه نبينمت ......
-اومدم ببينمت.
-بعد از اين همه سال؟
نگاهم رو به روي دست هاي نهيفش كه روي كتابش بود انداختم. چقدر آروم بود. برعكس من. دستهام رو محكم روي فرمون فشردم و ماشين رو روشن كردم. زبونم ياريم نمي كرد كه حرفهايي رو كه توي دلم تلنبار شده بود رو به زبون بيارم. چرا هيچ چيزي نمي گفت؟ اين واقعاً رضا بود؟ نه اين نبود. رضايي كه من مي شناختم حتي به من اجازه نمي داد كه يه لحظه هم سكوت كنم. پس اين رضا نبود. پس اين كيه كه اينقدر بي تفاوت كنارم نشسته و به كتابهاش ذل زده. نكنه بر عكس من اين صحنه رو بارها تكرار كرده بود و شايد هم ......
زبون باز كردم. بايد باز مي كردم. سكوتش مجبورم كرده بود.
-درس مي خوني؟
-اوهوم.
چرا اينقدر سرد؟
-رضا......
بي تفاوت تر از قبل سر تكون داد.
-از من دلگيري؟
سنگيني نگاهش رو حس مي كردم ، اما جرئت برگردوندن سرم رو نداشتم.
-چرا بايد باشم؟
-آخه هيچ چيز نمي گي.
-حرفي براي گفتن ندارم ماندانا.....
چقدر اسمم رو بد به زبون مي اورد. حس مي كردم از كلامش نفرت مي باره . درست برعكس نيما كه هميشه با عشق مي گفت: ماندانا.....
-كجا برسونمت؟
-اومدي كه من رو برسوني؟
-نه. اومده بودم ببينمت .
دوباره شونه هاش رو بالا انداخت. چقدر بي تفاوت بود. پام رو روي پدال گاز فشردم. شايد كمي بتونم خودم رو كنترل كنم. به آينه نگاه كردم..... منتظر چي بودي ماندانا؟ نگاه گرم؟ نگاه آشنا؟ هنوز بچه اي ماندانا.....
ماشين رو پارك كردم و گفتم:
-اگه دوست داري چند لحظه با هم صحبت كنيم مي توني پياده شي.
آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
-اگه نه.....
بدون اينكه منتظر ادامه جمله ام باشه از ماشين پياده شد. خدايا چرا اينقدر سرد؟
به خودم در آينه نگاه كردم. بايد به خودم مي توپيدم. قيافه نيما در آينه جان گرفت. دستم رو بي اختيار روي صورتش كشيدم. انگار از خودم هم مي ترسيدم. اما چرا؟
***
روبروي صورتم ، صورتش بي روح بود. نقطه مقابلي بود براي رضاي كودكي هاي من.....
سرد سرد. دستش رو روي ميز گذاشته بود. دستم رو روي ميز گذاشتم. نگاهش روي بستني ثابت بود. نگاهم روي بستني ثابت موند. لبخندي مزحك روي لب داشت. لبخندم مزحك تر از لبخندش بود. به چي فكر مي كرد؟ به چي فكر مي كردم؟
-رضا....
سرش رو بلند كرد و به جاي جواب نگاهم كرد. چي مي خواستم بگم؟ يادم رفت. آهان يادم اومد.
-از لي همه چيز رو شنيدم. دركت مي كنم....
لبخندش پررنگ تر و مزحكت تر از قبل شد. چرا؟
باز هم سكوت كرد. خداي من چي بايد بگم؟
-من. من نمي دونم بايد چي بگم.
-انتظاري ندارم.
-رضا....
-رضا؟
-تو چت شده؟ اين چه قيافه اي ؟ با خودت چي كار كردي؟ با رضايي كه من مي شناختم چي كار كردي؟
عصبي شد. دستاش به لرزش افتاد. نگاهش پر شد از اضطراب. زير لب چيزي گفت و بعد از مكثي كوتاه گفت:
-رضايي رو كه تو ..... تو مي شناختي رو كشتن. ايني كه جلوت نشسته. رضا نيست ماندانا.... رضا نيست.
دستام رو روي شقيقه هام كه تير مي كشيد گذاشتم. واي خداي من باز اين ميگرن لعنتي اومد به سراغم. چشمام سياهي رفت. سرم گيج مي رفت. حالم رو درك نمي كردم. چشمام رو محكم به هم فشار مي دادم.
صداي نگرانش توي سرم پيچيد.
-ماندانا......
صدايي رو كه مي شنيدم. اين رضا نبود. اون رضا بود.
چشمام رو بي رمق باز كردم. اما نه اين اون رضا نبود. همين بود. رضايي كه مي گفت كشتنش....