0

چند داستان عبرت آموز

 
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 10633
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:چند داستان عبرت آموز
شنبه 14 مرداد 1396  4:15 PM

گدای نابینا :

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود : من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت ، نگاهی به او انداخت.

فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز ، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت ، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم‌های او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته ، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه‌نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد : امروز بهار است ، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید ، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل ، فکر ، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ……… لبخند بزنید

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها