0

خاطرات/ تیغ

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ تیغ
سه شنبه 21 دی 1389  2:32 PM

هرچه می گویم به خرجش نمی رود. می گویم خدا با کسانی است که صبر می کنند. می گوید، یعنی اول نگاهم می کند و بعد از مکثی طولانی می گوید که ما وقتی از خانه بیرون زدیم و آمدیم جبهه همان وقت مردیم. می گویم بحث بر سر مردن که نیست. صحبت بر سر چگونه مردن است. می بینم که نگاهش به دور دست ناپیدایی خیره مانده است. انگار که صدایم را نمی شنود. گونه هایش برجسته می نماید و چشم های سیاهش گود افتاده است. باز از لای دندان هایش نجواکنان می گوید:

ـ «بالاخره روزی می کشمش!»


اردوگاه «رمادیه» به چهار قاطع تقسیم می شد. قاطع یک اسرای عملیات های «والفجر مقدماتی» و «رمضان». در قاطع دوم اسرای عملیات «خیبر» و در قاطع سوم از همه عملیات ها و در قاطع چهارم اسرای ابتدای جنگ را جا داده بودند. هر قاطع هشت اتاق داشت. و در هر اتاق هفتاد نفر را جا داده بودند که به هر نفر به اندازه دو کاشی و نصفی جا می رسید. در این اتاق ها ما اسیران غذا می خوردیم، نماز می خواندیم، می خوابیدیم، برنامه های مذهبی و سیاسی و حتی آشپزی می کردیم و دستشویی هم می رفتیم. یعنی وقتی از ساعت چهار بعدازظهر تا ساعت هشت فردا صبح درها را قفل می کردند ما باید ثانیه به ثانیه اسارت مان را سپری می کردیم. من حدود دو سال اول را در قاطع دوم بودم بعد به قاطع یک و از آنجا به آسایشگاه هفت منتقل شدم. آسایشگاه هفت معروف به آسایشگاه مخالفین بود. مرا هم به خاطر نوشتن مرگ بر صدام روی دیوار به آنجا انتقال دادند.


یکی از سربازان عراقی به نام رحیم، مدت شش سال نگهبان همین آسایشگاه هفت بود. او با تمام روحیات و حرکات بچه ها آشنا شده بود. او همیشه جلوی در قاطع روی یک صندلی می نشست و به بچه ها زل می زد. بودن او عذاب آور بود. انگار چشم الکترونیکی مدام ما را می پاید.


«علی» بچه آذربایجان بود. وقتی سرباز عراقی را نگاه می کرد انگار شعله های آتش از عمق چشم هایش زبانه می کشید. خیره «رحیم» را نگاه می کرد و وقتی «رحیم» متوجه او می شد، سرش را برمی گرداند و زیر لب می گفت:


ـ «بالاخره یه روزی می کشم این سگ بدمصب رو !»


هرچه پند و نصیحت بلد بودم برایش کردم اما سرانجام او روزی کار خودش را کرد. آفتاب، ما اسیران را نگاه می کرد. ما باید قدم می زدیم. «رحیم» مثل همیشه نشسته بود روی صندلی و بر و بر ما را نگاه می کرد. ناگهان «علی» مثل قرقی حمله برد و تا به خود بیاییم با تیغ ریش تراشی چند زخم زیر گلوی رحیم وارد کرد!


ـ « یا امام زمان!»


ناله های رحیم گوش خراش بود. سربازها و درجه دارها سراسیمه دویدند. داخل آسایشگاه دویدیم. چند دقیقه بعد عده زیادی سرباز با باتون و کابل داخل اردوگاه ریختند. ابتدا رحیم را به بیمارستان بردند آن وقت راه افتادند به سوی اتاق ها. در همه اتاق ها را قفل کردند. سپس به طرف اتاق هفت آمدند.


ـ «حالا با ما چکار می کنند؟»


ـ «باید یه فکری بکنیم!»


ـ «همه مان را لت و پار می کنند!»


ناگهان در باز شد و ده سرباز با دو درجه دار وارد شدند برق انتقام در نگاه هایشان خوانده می شد. اول از همه «علی» را کتک مفصلی زدند و بیرون بردند. آن وقت همه را گوشه اتاق جمع کردند و شروع به تخلیه وسایل اتاق کردند. طوری که بعد از یک ربع چیزی در اتاق نمانده بود. حتی پتوها را هم بیرون بردند. آن وقت همه را تک تک بازرسی دقیق بدنی کردند. بعد همه را پنج  نفر به پنج نفر روی زمین نشاندند. ناگهان ضربات کابل و باتون بر کمرها فرود آمد. من دومین ضربه را که خوردم، نفس ام بند آمد و «اشهد» خود را گفتم.


وقتی با زجر هرچه تمام خود را به اتاق رساندیم، دیدیم که کف اتاق را به آب و ادرار بسته اند. آنگاه در اتاق را بستند و رفتند.


فکر می کردیم قضیه به همین جا ختم شد اما سه روز تمام به ما آب و غذا ندادند. ظهر روز چهارم از پشت پنجره دیدیم که یکی از درجه داران با تعدادی سرباز کابل به دست وارد اردوگاه شدند.


گمان کردیم با ما کاری ندارند. اما بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و یکی از آنها فریاد کشید: «بنشین آمار!»


پنج نفر را بیرون بردند. بعد از ده دقیقه پنج نفر دیگر را و همین طور پنج نفرهای بعدی را.


ـ «آنها را کجا می برند؟»


ـ «شاید سر به نیست شان می کنند!»


ـ « شاید به محل دیگری می برند!...»


من جزء پنج نفر چهارم بودم که از اتاق بیرون برده شدم. ما را ابتدا به راهرویی که به دستشویی قاطع منتهی می شد، بردند و در آنجا کنار  دیوار گذاشتند. در این راهروی نیمه تاریک تعدادی سرباز مثل گرگ های گرسنه انتظار ما را می کشیدند. ما را پشت به دیوار و کنار هم با اندکی فاصله سرپا نگه داشتند. آن وقت مقابل هر کدام از ما سربازی ایستاد. با دستور درجه دار شروع به سیلی زدن کردند. در همان چند سیلی اول برق از چشم هایمان پرید. آن قدر زدند که صورت مان بی حس شد و پرده های گوش چند نفر پاره شد. تا چند هفته صدایی نمی شنیدیم!


بعد از مراسم سیلی خوری ما را داخل دستشویی بردند. سربازی روی ما آب ریخت و بقیه ما را با کابل زدند. وسط دستشویی باریکه ای از جوی خون راه افتاده بود...


وقتی به اتاق برگشتیم از هفتاد نفر نصف بیشتر نمی توانستد روی کمرشان بخوابند و تا هفته های بعد روی شکم می خوابیدند. عده ای دست و پایشان شکسته بود. پانزده روز تمام ما را داخل اتاق نگه داشتند. بعد از پانزده روز ما را به سایر اتاق ها پخش و پلا کردند.



حالا آن روزها مثل کابوسی وحشتناک به نظرم می آید. راستی علی جان، دوست عزیز حالا تو کجا هستی!؟

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها