0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:35 PM

قسمت پانزدهم

باب الملک والطائر فنزة
رای گفت برهمن را :شنودم مثل کسی که دشمنان غالب و خصوم قاهر بدو محيط شوند و مفزع و مهرب از همه جوانب متعذر باشد و او بيکی ازيشان طوعا او کرها استظهار جويد و با او صلح پيوندد ، تا ازديگران برهد و از خطر ومخافت ايمن گردد ، و عهد خويش در آن واقعه با دشمن بوفا رساند ، و پس از ادراک مقصود در تصون نفس برحسب خرد برود ، و بيمن حزم و مبارکی خرد از دشمن مسلم ماند . اکنون بازگويد داستان اصحاب حقد و عداوت که ازايشان احتراز و مجانبت نيکوتر يا با ايشان انبساط و مقاربت بهتر ، و اگر يکی از آن طايفه گرد استمالت برآيد بدان التفات شايد نمود و آن را در ضمير جای بايد داد يا نه؟
برهمن گفت:هرکه بمادت روح قدس متظهر شد و بمدد عقل کل مويد گشت در کارها احتياطی هرچه تمامتر واجب و مواضع خير و شر و نفع و ضر اندران نيکو بشناسد ، و بر تمييز او پوشيده نماند که از دوست مستزيد و قرين آزرده تحرز ستوده تر و از مکامن غدر و مکر او تجنب اولی تر ، خاصه که تغيظ باطن و تفاوت اعتقاد او بچشم خرد می بيند و جراحت دل او بنظر بصيرت مشاهدت می کند و آن را از جهت خويش باهمالی مرموز يا مکاشفتی صريح موجبات می داند ، چه اگر بچرب زبانی و تودد او فريفته شود و جانب تحفظ و تيقظ را بی رعايت گرداند هراينه تير آفت را جان هدف ساخته باشد و تيغ بلا را بمغناطيس جهل سوی خود کشيده.
و از اخوات اين سياقت حکايت آن مرغ است . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که ملکی بود او را ابن مدين خواندندی ، مرغی داشت فنزه نام با حسی سليم و نطق دل گشای ، در گوشک ملک بيضه نهاد و بچه بيرون آورد .ملک فرمود تا او را بسرای حرم بردند و مثال داد تا د رتعهد او و فرخ او مبالغت نمايند . آن پادشاه را پسری آمد که انوار رشد و نجابت در ناصيه او تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وی درفشان .
در جمله شاه زاده را با بچه مرغ الفی تمام افتاد ، پيوسته با او بازی کردی و هر روز فنزه بکوه رفتی و از ميوه های کوه که آن را در ميان مردمان نامی نتوان يافت دو عدد بياوردی ، يکی پسر ملک را دادی و يکی بچه خود را ، و کودکان حالی بدان تلذذی می نمودند از حلاوت آن ، و بنشاط و رغبت آن را می خوردند ، و اثر منفعت آن در قوت ذات و بسطت جسم هرچه زودتر پيدا می آمد ، چنانکه در مدت اندک بباليدند و مخايل نفع آن هرچه ظاهرتر مشاهده کردند ، و وسيلت فنزه بدان خدمت موکد تر گشت و هرروز قربت و منزلت وی می افزود .
و چون يکچندی بگذشت روزی فنزه غايب بود بچه او در کنار پسر ملک جست و بنوعی او را بيازرد . آتش خشم شاه زاده را در غرقاب ضجرت کشيد تا خاک در چشم مردی و مروت خود زد ، و الف صحبت قديم ببادداد ، پای او بگرفت و گرد سر بگردانيد و بر زمين زد ، چنانکه برفور هلاک شد . چون فنزه بازآمد بچه خود را کشته ديد ، پرغم و رنجور گشت و در توجع و تحسر افتاد ، و بانگ و نفير بآسمان رسانيد ، و می گفت : بيچاره کسی که بصحبت جباران مبتلا گردد ، که عقده عهد ايشان سخت زود سست شود ،و هميشه رخسار وفای ايشان بچنگال جفا محروم باشد ، نه اخلاص و مناصحت نزديک ايشان محلی دارد و نه دالت خدمت و ذمام معرفت در دل ايشان وزنی آرد ، محبت و عداوت ايشان برحدوث حاجت و زوال منفعت مقثور است ،عفو در مذهب انتقام محظور شناسند ، اهمال حقوق در شرع نخوت و جبروت مباح پندارند ، ثمره خدمت مخلصان کم ياد دارند ،و عقوبت زلت جانيان دير فراموش کند ، ارتکابهای بزرگ را از جهت خويش خرد و حقير شمرند ، و سهو ها ی خرد از جهت ديگران بزرگ و خطير دانند ، و من باری فرصت مجازات فايـت نگردانم و کينه بچه خود ازين بی رحمت غادر بخواهم که همزاد و هم نشين خود را بکشت ، و همخانه و هم خوابه خود را هلاک کرد . پس بر روی ملک زاده جست و چشمهای جهان بين او برکند ، و پروازی کرد و بر نشيمن حصين نشست .
خبر بملک رسيد ، برای چشمهای پسر جزعها کرد و خواست که مرغ را بدست آرد و بدام مکر و حيلت در قفص بلا و محنت افگند ، وانگاه آنچای سزای چنو بی عاقبت و جزای چنان مقتحمی تواند بود در باب او تقدطم فرمايد . پس بر نشست
بر باره ای که چون بشتابد چو آفتاب
از غرتش طلوع کند کوکب ظفر
و پيش آن بالا رفت و فنزه را آواز داد و گفت :ايمنی ، فرود آی . فنزه ابا نمود و گفت : مطاوعت ملک بر من فرض است ، و باديه فراق او بی شک دراز و بی پايان خواهد گذشت ، که همه عمر کعبه اقبال من در گاه او بوده است و عمده سعادت عمره رعايت او را شناخته ام ، اگر جان شيرين را عوضی شناسمی لبيک زنان احرام خدمت گيرمی ، و گمان چنان بود که من در سايه او چون کبوتر در مکه مرفه توانم زيست و در فراز صفا و مروه او پرواز توانم کرد ، اکنون خون پسرم چون ذبايح در حريم امن او مباح داشتند هنو زمرا تمنی و آرزوی بازگشتن ؟! و در خبر آمده است که :لا يادغ المومن من جحر مرتين .و موافق تر تدبطری بقای مرامخالفت اين فرمان است ، و از آنجا که رحمت ملک است اميدوارم که معذور دارد .
و نيز مقرر است ملک را که مجرم را ايمن نشايد زيست ، اگرچه در عاجل توقفی رود عذاب آجل بی شبهت منتظر و مترصد باشد ، و هرچند روزگار بيش گذرد مايه زيادت گيرد ، و اگر بموافقت تقدير و مساعدت بخت ازان برهد اعقاب را تلخی آن ببايد چشيد و خواری و نکال آن بديد ، و پسر ملک با بچه من غدری انديشيد و من از سوز فرزند آن پاسخ دادم ، و مرا بر تو اعتماد نبايد کرد و برسن مخادعت تو مرا فروچاه نشايد شد که چشم نديده ست چنو کينور
ملک گفت : از جانبين ابتدا و جوانی رفت فاکنون نه ما را بر تو کراهيت یمتوجهست ونه ترا از ما آزاری باقی ، قول ما باور دار و بيهوده مفارقت جان گداز اختيار مکن . و بدان که من انتقام وتشفی را از معايب روزگار مردان شمرم و هرگز از روزگار خويش دران مبالغت روا نبينم .
خشم نبوده ست براعدام هيچ
چشم نديده ست در ابروم چين
فنزه گفت :باز آمدن هرگز ممکن نگردد ، که خردمندان از مقاربت يار مستوحش نهی کرده اند . و گويند هرچند مردم آزرده را لطف ودل جويی بيش واجب دارند و اکرام و احسان لازم تر شناسند بدگمانی و نفرت بيشتر شود و احتراز واحتراس فراوان تر لازم آيد . و حکما مادر و پدر را بمنزلت دوستان دانند ،و برادر را در محل رفيق ، و زن را بمثابت اليف شمرند ، و اقربا را در رتبت غريمان ، و دختر را در موازنه خصمان دانند ، و پسر را برای بقای ذکر خواهند و در نفس و ذلات خويشتن را يکتا شناسند و درعزت آن کس را شکرت ندهند و چه هرگاه که مهمی حادث گردد هر کس بگوشه ای نشينند و بهيچ تاويل خود را از برای ديگران درميان نهند .
داشت زالی بروستای چکاو
مهستی نام دختری و دو گاو
نو عروسی چو سرو تر بالان
گشت روزی زچشم بد نالان
گشت بدرش جو ماه نو بايک
شد جهان پيش پيرزن تاريک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نيازی چنو نداشت دگر
از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی بديگش اندر کرد
ماند چون پای مقعد اندر ريگ
آن سر مرده ريگش اندر ديگ
گاو مانند ديوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزراييل
بانگ برداشت پيش گاو نبيل
که :ای مکلموت من نه مهستيم
من يکی پير زال محنتيم
گر ترا مهستی همی بايد
رو مرو را ببر ، مرا شايد
بی بلا نازنين شمرد او را
چون بلا ديد در سپرد او را
تا بدانی که وقت پيچاپيچ
هيچ کس مر ترا نباشد هيچ
و من امروز از همه علايق منقطع شده ام و از همه خلايق مفرد گشته ، و از خدمت تو چندان توشه غم برداشته ام که راحله من بدان گران بار شده است ، و کدام جانور طاقت تحمل آن دارد ؟ در جمله ، جگر گوشه و ميوه دل و روشنايی ديده و راحت جان در صحبت تو بباختم .
دشمن خنديد بر من و دوست گريست
کو بی دل و جان و ديده چون خواهد زيست
و با اين همه بجان ايمن نيستم وبدين لاوه فريفته شدن از خرد و کيآست دور می نمايد ، رای من هجر است و صبر.
ملک گفت : اگر آن از جهت تو بر سبيل ابتدا رفتی تحرز نيکو نمودی ، ولکن چون بر سبيل قصاص و جزا کاری پيوستی ، و قضيت معدلت همين است ، مانع ثقت و موجب نفرت چيست ؟ فنزه گفت :موضع خشم در ضماير موجع است و محل حقد در دلها مولم ، وا گر بخلاف اين چيزی شنوده شود اعتماد را نشايد ، که زبان در اين معانی از مضمون عقيدت ، عبارت راست نکند و بيان در اين سفارت حق امانت نگزارد ، اما دلها يک ديگر را شاهد عدل و گواه بحق است و از يکی بر ديگری دليل توان گرفت ، و دل تو در آنچه می گويی موافق زبان نيست ، و من صعوبت صولت ترا نيکو شناسم و در هيچ وقت از باس تو ايمن نتوانم بود.
کز کوه گاه زخم گران تر کنی رکاب
وز باد وقت حمله سبک تر کنی عنان
ملک گفت : ميان دوستان ومعارف احقاد و ضغائن بسيار حادث گردد ، چه امکان جهانيان از بسته گردانيدن راه آزار و خصومت قاصر است ، و هر که بنور عقل آراسته باشد و بزينت خرد متحلی بر ميرانيدن آ نحرص نمايد و از احيای آن تجنب لازم شمرد . فنزه گفت :العوان لاتعلم الخمرة. من گرم و سرد جهان بسيار ديده ام و عمر در نظاره مهره بازی چرخ بپايان رسانيده ام ، و بسيار نفايس زير حقه اين دهر بوالعجب بباد داده ام ، و از ذخاير تجربت و ممارست استظهاری وافر حاصل آورده ، و بحقيقت بشناخته که هرکه برپشت کره خاک دست خويش مطلق ديد دل او چون سر چوگان بهمگنان کژ شود و بر اطلاق فرق مروت را زير قدم بسپرد و روی آزرم وفا را خراشيده گرداند ؛ و برمن اين معانی نگردد ؛ و پير فريفتن روزگار ، ضايع گرداندينست .
و آنچه برلفظ ملک می رود عين صدق و محض حقيقت است ، اما در مذهب خرد قبول عذر ارباب حقد محظور است و طلب صلح اصحاب عداوت حرام . زيرا که دران خطر بزرگست و جان بازی ندبی گران ، تا حريف ظريف و کعبتين راست و مجاهز امين نباشد دران شروع نشايد پيوست .و نيز صورت نبندد که خصم موجبات وحشت فروگذارد و از ترصد فرصت در مکافات آن اعراض نمايد ، و بسيار دشمنانند که بقوت و زور بريشان دست نتوان يافت و بحيلت و مکر در قبضه قدرت و چنگال نقمت توان کشيد ، چنانکه پيل وحشی موانست پيل اهلی در دام افتد . و من بهيچ وقت و در هيچ حال از انتقام ملک ايمن نتوانم بود ، روزی در خدمت او برمن سالی گذرد ، چه ضعف و حيرت من ظاهر است و شکوه و مهابت او غالب.
شيطان سنان آب دارت را
ناداده شهاب کوب شيطانی
باران کمان کامگارت را
نادوخته روزگار بارانی
ملک گفت :کريم اليف را در سوز فراق نيفگند و بهر بدگمانی انقطاع دوستی و برادری روا ندارد و معرفت قديم و صحبت مستقيم را بظن مجرد ضايع و بی ثمره نگرداند ، اگر چه دران خطر نفس و مخافت جان باشد . و اين خلق در حقير قدر و خسيس منزلت از جانوران هم يافته شود ،
المعرفة تنفع و لو مع الکلب العقور
فنزه گفت :حقد و آزار در اصل مخوفست ، خاصه که اندر ضماير ملوک ممکن گردد ، که پادشاه در مذهب تشفی صلب باشد و در دين انتقام غالی ؛ تاويل و رخصت را البته در تحوالی سخط و کراهيت راه ندارد ، و فرصت مجازات را فرضی متعين شمرند ، و امضای عزيمت را در تدارک زلت جانيان و تلافی سهو مفسدان فخر بزرگ و دخر نافع ، و اگر کسی بخلاف اين چشم دارد زرد روی شود که فلک در اين هوس ديده سپيد کرد و در اين تگاپوی پشت کوژ ، و بدين مراد نتوانست رسيد .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها