پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:34 PM
قسمت چهاردهم
باب السنور و الجرذ
رای گفت شنودم مثل آن کس که بی فکرت و رويت خود را در دريای حيرت و ندامت افگند و بسته دام غرامت و پشيمانی گردانيد . اکنون بازگويد داستان آنکه دشمنان انبوه از چپ و راست و پس و پيش او درآيند چنانکه در چنگال هلاک و قبضه تلف افتد ، پس مخرج خويش در ملاطفت و موالات ايشان بيند و جمال حال خود لطيف گرداند و بسلامت بجهد و عهد با دشمن بوفا رساند . و اگر اين باب ميسر نشود گرد ملاطفت چگونه درآيد و صلح بچه طريق التماس نمايد ؟
برهمن جواب داد که :اغلب دوستی و دشمنايگی قايم و ثابت نباشد ، و هراينه بعضی بحوادث روزگار استحالت پذيرد .و مثال آن چون ابر بهاريست که گاه می بارد وگاه آفتاب می تابد و آن را دوامی و ثباتی صورت نبندد .
سحابة صيف ليس يرجی دوامها.
و وفاق زنان و قربت سلطان و ملاطفت ديوانه وجمال امرد همين مزاج دارد و دل در بقای آن نتوان بست ؛ و بسيار دوستی است که بکمال لطف و يگانگی رسيده باشد و نما و طراوت آن برامتداد روزگار باقی مانده ، ناگاه چشم زخمی افتد و بعداوت و استزادت کشد ؛ و باز عداوتهای قديم و عصبيتهای موروث بيک محاملت ناچيز گردد و بنای مودت و اساس محبت موکد و مستحکم شود . و خردمند روشن رای در هر دوباب برقضيت فرمان حضرت نبوت رود -قال النبی صلی الله عليه و علی آله «احبب حبيبک هوناما ، عسی ان يکون بغيضک يوما ما ؛ و ابعض هونا ما ، عسی اين يکون حبيبک يوما ما». نه تالف دشمن فروگذارد و طمع از دوستی او منقطع گرداند و نه بر هر دوستی اعتماد کلی جايز شمرد و بوفای او ثقت افزايد . واز مکر دهر و زهر چرخ در پريشان گردانيدن آن ايمن شود . واما عاقبت انديش التماس صلح و مقاربت و دشمن را غنيمت پندارد چون متضمن دفع مضرتی و جر منفعتی باشد برای اين اغراض که تقرير افتاد . و هرکه در اين معانی وجه کار پيش چشم داشت و طريق مصلحت بوقت بديد بحصول غرض و نجح مراد نزديک نشيند ، و بفتح باب دولت و طلوع صبح سعادت مخصوص گردد . و از قرائن واخوات آن ، حکايت گربه و موش است . رای پرسيد که :چگونه است ؟ گفت :
آورده اند که بفلان شهر درختی بود ، و در زير درخت سوراخ موش ، و نزديک آن گربه ای خانه داشت ؛ و صيادان آنجا بسيار آمدندی.روزی صياد دام بنهاد . گربه در دام افتاد و بماند . و موش بطلب طعمه از سوراخ بيرون رفت . بهرجانب برای احتياط چشم می انداخت و راه سره می کرد ، ناگاه نظر برگربه افگند . چون گربه رابسته ديد شاد گشت . در اين ميان از پس نگريست راسويی از جهت او کمين کرده بود ، سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت .بترسيد و انديشيد که :اگر بازگردم راسو در من آويزم ، و اگر برجای قرار گيرم بوم فرود آيد ، واگر پيشتر روم گربه در راهست . با خود گفت :در بلاها باز است و انواع آفت بمن محيط و راه مخوف ، و با اين همه دل از خود نشايد برد .
و هيچ پناهی مرا به از سايه عقل و هيچ کس دست گيرتر از سالار خرد نيست . و قوی رای بهيچ حال دهشت را بخود راه ندهد و خوف و حيرت را در حواشی دل مجال نگذارد ، چه محنت اهل کياست و حصافت تا آن حد نرسد که عقل را بپوشاند ، و راحت در ضمير ايشان هم آن محل نيابد که بطر مستولی گردد و تدبيری فروماند . و مثال باطن ايشان چون غور درياست که قعر آن در نتوان يافت واندازه ژرفی آن نتوان شناخت ، و هرچه در وی انداخته شود در وی پديد نيايد و در حوصله وی بگنجد واثر تيرگی در وی ظاهر نگردد .و مرا هيچ تدبير موافق تر از صلح گربه نيست که در عين بلا مانده ست و بی معونت من ازان خلاص نتواند يافت ، و شايد بود که سخن من بگوش خرد استماع نمايد و تمييز عاقلانه در ميان آرد و برصدق گفتار من وقوف يابد ، وبداند که آن را باخداع و نفاق آسيبی صورت نبندد و از معرض مکر و زرق دور است ، و بطمع معونت مصالحت من بپذيرد ، و هردو را ببرکات راستی و يمن وفاق نجاتی حاصل آيد .
پس نزديک گربه رفت و پرسيد که حال چيست ؟ گفت :مقرون بابواب بلا و مشقت . موش گفت :لو لم اترک الکذب تاثما لبترکته تکرما و تذمما .هرگز هيچ شنوده ای از من جز راست ؟ و من هميشه بغم تو شاد بودمی و ناکامی ترا عين شاد کامی خود شمردی ، و نهمت برآنچه بمضرت پيوندد مقصور داشتمی ، لکن امروز شريک توام در بلا ، و خلاص خويش دران می پندارم که بر خلاص تو مشتمل است ، بدان سبب مهربان گشته ام . و برخرد و حصافت تو پوشيده نيست که من راست می گويم و درين خيانت و بدسگالی نمی دانم ، و نيز راسو را براثر من و بوم را بر بالای درخت می توان ديد ، و هر دو قصد من دارند و دشمنان تو، اند ، وهرگاه که بتو نزديک شدم طمع ايشان از من منقطع گشت .
لقای تو سبب راحت است در ارواح
بقای تو سبب صحت است در ابدان
اکنون مرا ايمن گردان و تاکيدی بجای آر تا بتو پيوندم ،و غرض من بحصول رسد و بندهای تو همه ببرم و فرج يابی . اين سخن را ياد دار و بحسن سيرت و طهارت سريرت من واثق باش ، که هيچ کس از يافتن حسنات و ادراک سعادات از دو تن محروم تر نباشد : اول آنکه برکسی اعتماد نکند و بگفتار خردمندان ثقت او مستحکم نشود ، ديگر آنکه ديگران از قبول روايت و تصديق شهادت او امتناع نمايند و در آنچه گويد خردمندان را جواب نبود . و من در عهد وفای خود می آيم و می گويم :
اگر يگانه شوی با تو دل يگانه کنم
زعشق و مهر دگر دلبران کرانه کنم
اين ملاطفت بپذير و در اين کار تاخير منمای ، که عاقل در مهمات توقف و در کارها تردد جايز نشمرد ، ودل ببقای من خوش کن که من بحيات تو شادم ، چه رستگاری هر يک از ما ببقای ديگری متعلق است ، چنان که کشتی بسعی کشتی بان بکرانه رسد و کشتی بان بدالت کشتی خلاص يابد . و صدق من بآزمايش معلوم خواهد گشت و چون آفتاب روشن شد که قول من از عمل قاصر است و کردار من بر گفتار راجح.
چون گربه سخن موش بشنود و جمال راستی بر صفحات آن بديد شاد شدو گفت :سخن تو بحق می ماند ، و من اين مصالحت می پذيرم ، که فرمان باری عز اسمه بر آن جملتست :و ان جنحوا للسلم فاجنح لها . و اميد می دارم که هر دو جانب را بيمن آن خلاص پيدا آيد و من مجازات آن بر خود واجب گردانم و همه عمر التزام شکر ومنت نمايم .
موش گفت :من چون بتو پيوستم بايد که ترحيبی تمام و اجلالی بسزا رود ، تا قاصدان من بمشاهده آن بر لطف حال مصافات و استحکام عقد موالات واقف شوند و خايب و خاسر بازگردند ، و من با فراغت و مسرت بندهای تو ببرم . گفت :چنين کنم .
آنگه موش پيشتر آمد . گربه او را گرم بپرسيد ، و راسو و بوم هر دو نوميد برفتند ، و موش بآهستگی بندها بريدن گرفت . گربه استبطايی کرد و گفت :زود ملول شدی ، و اعتقاد من در کرم عهد تو بخلاف اين بود ، چون برحاجت خويش پيروز آمدی مگر نيت بدل کردی و در انجاز وعد مدافعت می انديشی ؟ بدان که قوت عزيمت و ثبات رای هرکس در هنگام نکبت توان آزمود ، زيرا که حوادث زمانه بوته وفا و محک مردان است
آتش کند هرآينه صافی عيار زر
اين مماطلت باخلاق کريمان لايق نيست و باعادات بزرگان مناسبتی ندارد ، و منافع مودت و فوايد حريت من هرچه عاجل تر بيافتی و طمع دشمنان غالب از ذات تو منقطع گشت ، و حالی بمروت آن لايق تر که مکافات آن لازم شمردی و زودتر بندهای من ببری و سوالف وحشت را فروگذاری ، که اين موافقت که ميان ما تازه گشت سوابق مناقشت را ،بحمدالله ومنه ، برداشت ؛ و فضيلت وفاداری و شرف حق گزاری بر خرد و رای تو پوشيده نماند ، و وصمت غدر و منقصت مکر سميتی کريه است و خدشه ای زشت ، کريم جمال مناقب و آينه محاسن خويش بدان ناقص و معيوب نگرداند . وهرکرا بحريت ميلی است ظاهر و باطن با دوستان پس از معاهدت برابر دارد . و نيز اگر خواهی که کعبتين کژ در ميان آری هم بران اطلاع افتد و معايب آن برهرکس مستور نماند .
و هرکجا کرمی شامل و مروتی شايع است طبع اهمال حقوق نفور باشد و همت برگزارد مواجب آن مقصور . و مرد خوب سيرت نيکو سريرت بيک تودد قدم در ميدان مخالصت نهد و بنای دوستی و مصادقت را باوج کيوان رساند ، ونهال مردمی و مروت را پيراسته وسيراب گرداند ، و اگر در ضمير سابقه وحشتی و خشونتی بيند سبک محو کند و آن را غنيمت بزرگ و تجارتی مربح شمرد ، خاصه که وثيقتی در ميان آمده باشد و بسوگندان مغلظه موکد گشته .
و ببايد شناخت که عقوبت غادران زود نازل گردد ، و سوگند دروغ قواعد عمر و اساس زندگانی زود با خلل کند ، و زبان نبوت بدين دقيقه اشارت کند که:اليمين الغعموس تدع الديار بلافع . و آن کس که بتواضع و تضرع مقدمات آزار فرو نتواند گذاشت و در عفو و تجاوز پيش دستی و مبادرت نتواند نمود از پيرايه نيکونامی عاطل گردد و درپيش مردان سرافگنده ماند .
ياری که ببندگيت اقرار دهد
با او تو چنين کنی ! دلت بار دهد ؟
موش گفت :هرکس که در وفای تو سوگند بشکند پشت و دلش بزخم حوادث زمانه شکسته باد . و بدان که دوستان د ونوع اند : اول آنکه بصدق رغبت و طول دل بموالات گرايند؛ ودوم آنکه از روی اضطرار صحبتی نمايند . و هر دو جنس از التماس منافع و احتمال مضار غافل نتوانند بود ؛ اما آنکه بی مخافت بدواعی صفای عقيدت افتتاحی کند بر وی در همه احوال اعتماد باشد و بهمه وقت ازو ايمن توان زيست ، و هر انبساط که نموده آيد از خرد دور نيفتد ، و آنکه بضرورت در پناه دوستی کسی درآيد حالات ميان ايشان متفاوت رود :گاه آميختگی و مباسطت ، و گاه دامن درچيدن و محانبت ، و هميشه زيرک بعضی از حاجات چنين کس را در صورت تعذر فرا می نمايد . آنگاه آن را بآهستگی به تيسير می رساند ، و در اثنای آن خويشتن نگاه می دارد ، که صيانت نفس در همه احوال فرض است ، تا هم بمنقبت مروت مذکور گردد و هم برتبت رای و رويت مشهور شود .
و کلی مواصلات عالميان جز برای عاجل نفع ممکن نباشد . و من بدانچه قبول کرده ام قيام می نمايم و در صيانت ذات مبالغت جايز می شمرم . چه مخافت من از تو زيادت از آنست که از آن طايفه که باهتمام تو از قصد ايشان ايمن گشتم و قبول صلح تو برای رد حمله ايشان فرض گشت ، و مجاملتی که از جهت تو در ميان آمد هم برای مصلحت وقت و دفع مضرت حالی بود ، که هرکاری را حيلتی است . و هرکه صلاح آن ساعته را فروگذاشت چگونه توان گفت او را در عواقب کارها نظری است ؟ و من تمامی بندهای تو می برم و هنگام فرصت آن نگاه می دارم ، و يک عقده را برای گرو جان خود گوش می دارم تا بوقتی برم که ترا از قصد من فريضه تر کاری باشد وبدان نپردازی که بمن رنجی رسانی .
و هم بر اين جمله که تحرير افتاد موش بندها ببريد و يکی که عمده بود بگذاشت ، و آن شب ببودند . چندان که سيمرغ سحرگاه در افق مشرقی پروازی کرد و بال نورگستر خود را براطراف عالم پوشانيد صياد از دور پديد آمد . موش گفت :وقت آنست که باقی ضمان خود بادا رسانم ؛ و آن عقده ببريد . و گربه بهلاک چنان متيقن بود و بدگمانی و دهشت چنان مستولی بود که از موشش ياد نيامد ، پای کشان بر سردرخت رفت ، و موش در سوراخ خزيد ، و صياد پای دام گسسته و نوميد و خايب بازگشت .
ديگر روز موش از سوراخ بيرون آمد و گربه را از دور بديد ، کراهيت داشت که نزديک او رود . گربه آواز داد که :تحرز چرا می نمايی؟ قداستکرمت فارتبط . در اين فرصت نفيس ذخيرتی بدست آوردی و برای فرزندان واعقاب دوستی کار آمده الفغدی .
پيشتر آی تا پاداش شفقت و مروت خويش هرچه بسزاتر مشاهده کنی . موش احتراز می نمود . گفت :
علام اذا جنحت الی انبساط
ديدار از من دريغ مدار و دوستی و برادری ضايع مگردان .چه هرکه دوستی بجهد بسيار در دايره محبت کشد و بی موجبی بيرون گذارد از ثمرات موالات محروم ماند و ديگر ، دوستان از وی نوميد شوند .
بد کسی دان که دوست کم دارد
زوبتر چون گرفت بگذارد
گرچه صد بار باز کردت يار
سوی او بازگرد چون طومار
و ترا بر من نعمت جان و منت زندگانی است ، و چنانکه ترا در آن معنی توفيق مساعدت کرد هيچ کس را ميسر نتواند بود .
و مادام که عمر من باقی است حقوق ترا فراموش نکنم و از طلب فرصت مجازات و ترصد کوشيد تا حجاب مجانبت از ميان بردارد و راه مواصلت گشاده گرداند ، البته مفيد نبود . موش جواب داد که :جايی که ظاهر حال مبنی بر عداوت ديده می شود چون بحکم مقدمات در باطن گمان مودت اگر انبساطی رود و آميختگی افتد از عيب منزه ماند و از ريب دور باشد ، و باز جايی که در باطن شبهتی متصور گردد اگرچه ظاهر از کينه مبرا مشاهده کرده می آيد بدان التفات نشايد نمود و از توفی و تصون هيچ باقی نبايد گذاشت ، که مضرت آن بسيار است و عاقبت آن وخيم ، و راست آن را ماند که کسی بر دندان پيل نشيند وانگاه نشاط خواب و عزيمت استراحت کند . لاجرم سرنگون در زير پای او غلطد و باندک حرکتی هلاک شود .
و ميل جهانيان بدوستان برای منافع است ، و پرهيز از دشمنان برای مضار . اما عاقل اگر در رنجی افتد که در خلاص ازان باهتمام دشمن اميد دارد و فرج از چنگال بلا بی عون او نتواند يافت گرد تودد برآيد و در اظهار مودت کوشد ؛ و باز اگر از دوستی خلاف بيند تجنب نمايد و عداوت ظاهر گرداند ، و بچگان بهايم بر اثر مادران برای شير دوند ، و چون ازان فارغ شدند بی سوابق وحشت و سوالف ريبت آشنايی هم فرو گذارند ، و هيچ خردمند آن را برعداوت حمل نکند . اما چون فايده منقطع گشت ترک مواصلت بخرد نزديک تر باشد .
و عاقل همچنين در کارها برمزاج روزگار می رود و پوستين سوی باران می گرداند ، و هر حادثه را فراخور حال و موافق وقت تدبيری می انديشد و با دشمنان و دوستان در انقباض و انبساط و رضا و سخط و تجلد و تواضع چنانکه ملايم مصلحت تواند بود زندگانی می کند، و در همه معانی جانب رفق و مدارا برعايت می رساند .
بدان که اصل خلقت ما بر معادات بوده است و ا زمرور مايه گرفته است و در طبعها تمکن يافته ، و بر دوستی که بر حاجت حادث گشته است چندان تکيه نتوان کرد و آن را عبره ای بيشتر نتوان نهاد ، که چون موجب از ميان برخاست بقرار اصل باز رود ، چنانکه آب مادام که آتش در زير او می داری گرم می باشد ، چون آتش ازو بازگرفتی باصل سردی باز شود و هيچ دشمن موش را از گربه زيان کار تر نيست ، و هر دو را اضطرار حال و دواعی حاجت بران داشت که صلح پيوستيم . امروز که موجب زايل شد بی شبهت عداوت تازه گردد.
و هيچ خبر نيست خصم ذليل را در مواصلت خصم عزيز ، و در مجاورت دشمن قوی خصم ضعيف را ، و ترا هيچ اشتياقی نمی شناسم بخود جز آنکه بخون من ناهار بشکنی ، و بهيچ تاويل نشايد که بتو فريفته شوم . و بدوستی تو ثقت موش را کی بوده است ؟ چه بسلامت آن نزديک تر که بی توان از صحبت احتراز نمايد و عاجز از مقاومت قادر پرهيز واجب بيند ، که اگر بخلاف اين اتفاق افتد غافل وار زخم گران پذيرد . و هرکه بآسيب غرور و غفلت درگردد کمتر تواند خاست .
و خردمند چون عنان اختيار بدست آورد و دواعی اضطرار زايل گردانيد در مفارقت دشمن مسارعت فرض شناسد ، و مثلا لحظتی تاخير و توقف و تانی و تردد جايز نشمرد ؛ هرچند از جوانب خويش سراسرثبات و وقار مشاهده کند از جانب خصم آن در وهم نيارد ، و هراينه از وی دوری گزيند . هيچيز بحزم و سلامت از ان لايق تر نيست که تواز صياد پرهيز واجب بينی و من از تو برحذر باشم .و ميآن دوستان چون طريق مهادات وملاطفت بسته ماند و دل جويی و شفقت در توقف افتاد صفای عقيدت معتبر دارند و بنای مخالصت برقاعده مناجات ضماير نهند . برين اختصار بايد نمود که اجتماع ممکن نگردد و ا زخرد و رای راست دور باشد .
گربه اضطرابی کرد و جزع و قلق ظاهر گردانيد و گفت:
همی داد گويی دل من گوايی
که باشد مرا از تو روزی جدايی
چنين من گمان برده بودم وليکن
نه چونانکه يکسو نهی آشنايی
بر اين کلمه يک ديگر را وداع کردند و بپراگند.
اينست مثل خردمند روشن رای که فرصت مصالحت دشمن بوقت حاجت فايت نگرداند و پس از حصول غرض ا زمراعات جانب حزم و احتياط غافل نباشد . سبحان الله ! موشی با ضعف و عجز خويش چون آفات بدو محيط گشت و دشمنان غالب گرد او درآمدند دل از جای نبرد و بدقايق مخادعت يکی را از ايشان در دام موافقت کشيد ، تا بدان وثيقت و وسيلت محنت از وی دور گشت ، و از عهده عهد دشمن بوقت بيرون آمد ، و پس از ادراک نهمت در تصون ذات ابواب تيقظ بجای آورد . اگر اصحاب خرد و کياست و ذکا و فطنت اين تجارب را نمودار عزايم خويش گردانند ودر تقديم مهمات اين بشارت را امام سازند فواتح و خواتم کارهای ايشان بمزيد دوستکامی و غبط مقرون باشد وسعادت عاجل و آجل بروزگار ايشان متصل گردد ، والله ولی التوفيق.