پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:33 PM
قسمت سیزدهم
تا زبر و زير شد همه کار از چپ وز راست
نه از عقل کياست او ايشان را فايده ای حاصل آمد و نه او بخرد و حصافت خويش از اين بلا فرج يافت .راست گفته اند
«و لا امر للمعصی الا مضيعا.»
وامير المومنين علی کرم الله وجهه می گويد :« لا رای لمن لايطاع.»
اينست داستان حذر از مکان غدر و مکايد رای دشمن ، اگرچه در تضرع و تذلل مبالغت نمايد ، که زاغی تنها ، با عجز و ضعف خويش ، خصمان قوی و دشمنان انبوه را بر اين جمله بوانست ماليد ، بسبب رکت رای و قلت فهم ايشان بود . والا هرگز بدان مراد نرسيدی و آن ظفر در خواب نديدی . و خردمند بايد که در اين معانی بچشم عبرت نگرد واين اشارت بسمع خرد شنود و حقيقت شناسد که بر دشمن اعتماد نبايد کرد ، و خصم را خوار نشايد داشت اگرچه حالی ضعيف نمايد .
کاندر سر روزگار بس بازيهاست
و دوستان گزيده و معينان شايسته را بدست اوردن نافع تر ذخيرتی و مربع تر تجارتی بايد پنداشت . واگر کسی را هر دو طرف ممهد شد ،که هم دوستان را عزيز و شاکر تواند داشت و هم از دشمنان غدار و مخالفان مکار دامن در تواند چيد ، بکمال مراد و نهايت آرزو برسد و سعادت دوجهانی بيابد .
والله ولی التوفيق لما يرضيه.
باب القرد و السلحفاة
رای گفت :شنودم داستان تصون از خداع دشمن و توقی از نفاق خصم و فرط تجنب و کمال تحرز که ازان واجبست . اکنون بيان کند مثل آن کس که د رکسب چيزی جد نمايد و پس از ادراک نهمت غفلت برزد تا ضايع شود .
برهمن گفت :کسب آسانتر که نگاه داشت ، چه بسيار نفايس باتفاق نيک و مساعدت روزگار بی سعی واهتمامی حاصل آيد ، اما حفظ آن جز برايهای ثاقب و تدبيرهای صائب صورت نبندد. و هرکه در ميدان خرد پياده باشد و از پيرايه حزم عاطل مکتسب او سخت زود در حيز تفرقه افتد ، و در دست او ندامت و حسرت باقی ماند ، چنانکه باخه بی جهد زيادت بوزنه را در دام کشيد و بنادانی بباد داد .
رای پرسيد :چگونه ؟ گفت :
در جزيره ای بوزنگان بسيار بودند ، و کارداناه نام ملکی داشتند . با مهابت وافر و سياست کامل و فرمان نافذ و عدل شامل . چون ايام جوانی که بهار عمر و موسم کامرانی است بگذشت ضعف پيری در اطراف پيدا آمد و اثر خويش در قوت ذات و نور بصر شايع گردانيد .
و عادت زمانه خود همين است که طراوت جوانبی بذبول پيری بدل کند و ذل درويشی را بر عز توانگری استيلا دهد .
خويشتن را در لباس عروسان بجهانيان می نمايد و زينت و زيور مموه بر دل و جان هريک عرض می دهد . آرايش ظاهر را مدد غرور بی خردان گردانيده است و نمايش بی اصل را مايه شره و فريب حريصان کرده ، تا همگان در دام آفت او می افتند و اسير مراد وهوای او می شوند ، از خبث باطن و مکر خلقتش غافل و از دناءت طبع و سستی عهدش بی خبر
هست چون مار گرزه دولت دهر
نرم و رنگين و اندرون پرزهر
در غرورش ، توانگر ودرويش
شاد همچون خيال گنج انديش
و خردمند بدين معانی الفتات ننمايد ، ودل در طلب جاه فانی نبندد ، و روی بکسب خير باقی آرد ، زيرا که جاه و عمر دنيا ناپای دار است ، و اگر از مال چيزی بدست آيد هم بر لب گور ببايد گذاشت تا سگان دندان تيز کرده در وی افتند که «ميراث حلال است .»
چيست دنيا و خلق و استظهار ؟
خاکدانی پر از سگ و مردار
بهريک خامش اين همه فرياد
بهر يک توده خاک اين همه باد
هست مهر زمانه پرکينه
سير دارد ميان لوزينه
در جمله ذکر پيری و ضعف کارداناه فاش شد ، و حشمت ملک و هيبت او نقصان فاحش پذيرفت . ا زاقربای وی جوانی تازه در رسيد که آثار سعادت در ناصيت وی ظاهر بود ، و مخايل اقبال و دولت در حرکات و سکنات وی پيدا ، و استحقاق وی برتبت پادشاهی و منزلت جهان داری معلوم ، و استقلال وی تقديم ابواب سياست و تمهيد اسباب ايالت را مقرر.
و بدقايق حيلت گرد استمالت لشکر برآمد و نواخت و تالف و مراعات رعيت پيشه کرد ، تا دوستی او در ضماير قرار گرفت ، و دلهای همه برطاعت و متابعت او بياراميد ، پير فرتوت را از ميان کار بيرون آوردند و زمام ملک بدو سپرد .بيچاره را باضطرار جلا اختيار کرد و بطرفی از ساحل دريا کشيد ، که آنچا بيشه ای انبوه بود و ميوه بسيار . و درختی انجير بر آب مشرف بگزيد ، و بقوتی که از ثمرات آن حاصل می آمد قانع گشت ، و توشه راه عقبی بتوبت وا نابت می ساخت ، و بضاعت آخرت بطاعت و عبادت مهيا می کرد .
بار مايه گزين که برگذرد
اين ههم بارنامه روی چند
و در زير آن درخت باخه ای نشستی و بسايه آن استراحت طلبيدی . روزی بوزنه انجير می چيد ، ناگاه يکی در آب افتاد آواز آن بگوش او رسيد ، لذتی يافت و طربی و نشاطی در وی پيدا آمد . و هر ساعت بدان هوس ديگری بينداختی وبآواز تلذذی نمودی . سنگ پشت آن می خورد و صورت می کرد که برای او می اندازد . و اين دل جويی و شفقت در حق او واجب می دارد . انديشيد که بی سوابق معرفت اين مکرمت می فرمايد ، اگر وسيلت مودت بدان پيوندد پوشيده نماند که چه نوع اعزاز وا کرام می فرمايد ، و چنين ذخيرتی نفيس و موهبتی خطير از صحبت او بدست آيد . بوزنه را آواز داد و صحبت خود برو عرضه کرد . جوانی نيکو شنيد و اهتزاز تمام ديد و هريک ازيشان بيک ديگر ميلی بکمال افتاد ؛ و مثلا چون يک جان می بودند در دو تن و يک دل در دو سينه .
مثل المصافاة بين الماء و الراح.
هم وحشت غربت از ضمير بوزنه کم شد و هم باخه بمحبت او مستظهر گشت .
و هر روز ميان ايشان زيادت رونق و طراوت می گرفت و دوستی موکد می گشت . و مدتی برين گذشت .
چون غيبت باخه از خانه او دراز شد جفت او در اضطراب آمد و غم و حيرت و اندوه و ضجرت بدو راه يافت ، و شکايت خود با ياری باز گفت . جواب داد که :اگر عيبی نکنی و مرا دران متهم نداریترا از حال او بياگاهانم . گفت :ای خواهر ، در سخن تو چگونه ريبت و شبهت تواند بود ، و در اشارت تو تهمت و بچه تاويل صورت بندد ؟ گفت : او با بوزنه ای قرينی گرم آغاز نهاده است و ، دل و جان بر صحبت او وقف کرده ، و مودت او از وصلت تو عوض می شمرد ، و آتش فراق تو بآب وصال او تسکينی می دهد . غم خوردن سود ندارد ، تدبيری انديش که متضمن فراغ باشد . پس هر دو رايها در هم بستند . هيچ حيلت و تدبير ايشان را واجب تر از هلاک بوزنه نبود.واو خود باشارت خواهر خوانده بيمار ساخت و جفت را استدعا کرد و از ناتوانی اعلام کرد .
باخه از بوزنه دستوری خواست که بخانه رود و عهد ملاقات با اهل و فرزند تازه گرداند . چون آنجا رسيد زن را بيمار ديد . گرد دل جوبی و تلطف برآمد و از هر نوع چاپلوسی و تودد در گرفت . البته التفاتی ننمود و بهيچ تاويل لب نگشاد . از خواهر خواهنده وتيمار دار پرسيد که : موجب آزار و سخن ناگفتن چيست ؟ گفت :بيماری که از دارو نوميد باشد و از علاج مايوس دل چگونه رخصت حديث کردن يابد ؟ چون اين باب بشنود جزعها نمود و رنجور و پرغم شد وگفت :اين چه داروست که در اين ديار نمی توان يافت و بجهد و حيلت بران قادر نمی توان شد ؟ زودتر بگويد تا در طلب آن بپويم و دور و نزديک بجويم و اگرجان و دل بذل بايد کرد دريغ ندارم .جواب داد که :اين نوع درد رحم ،معالجت آن بابت زنان باشد ، و آن را هيچ دارو نمی توان شناخت مگر دل بوزنه . باخه گفت :آن کجا بدست آيد ؟ جواب داد که :همچنين است ، و ترا بدين خوانديم تا از ديدار بازپسين محروم نمانی ،و الا اين بيچاره را نه اميد خفت باقی است و نه راحت صحت منتظر . باخه از حد گذشته رنجور و متلهف شد و غمناک و متاسف گشت ، و هرچند وجه تدارک انديشيد مخلصی نديد . طمع در دوست خود بست و با خود گفت : اگر غدر کنم و چندان سوابق دوستی و سوالف يگانگی را مهمل گذارم از مردی و مروت بی بهره گردم ، و اگر برکرم و عهد ثبات ورزم و جانب خود را از وصمت مکر و منقصت غدر صيانت نمايم زن که عماد دين است و آبادانی خانه و نظام تن در گرداب خوف بماند . از اين جنس تاملی بکرد و ساعتی در اين تردد و تحيز ببود آخر عشق زن غالب آمد و رای بر دارو قرار داد ، که شاهين وفا سبک سنگين بود .
و پيغامبر گفت عليه السلام حبک الشی ء يعمی و يصم . و دانست که تا بوزنه را د رجزيره نيفگند حصول اين غرض متعذر و طالب آن متحيز باشد .
در حال ضرورات مباح است حرام
بدين عزيمت بنزديک بوزنه باز رفت . و اشتياق بوزنه بديدار او هرچه صادق تر گشته بود و نزاع بمشاهدت او هرچه غالبتر شده . چندانکه بر وی افگند اندک سکون وسلوتی يافت و گرم بپرسيد ، و از حال فرزندان و عشيرت استکشافی کرد . باخه جواب داد که :رنج مفارقت تو بر من چنان مستولی شده بود که از انس وصال ايشان تفرجی حاصل نيامد ، و از تنهايی تو و انقطاع که بوده است از اتباع واشياع هرگه میانديشيدم عمر بر من منغص می گشت و صفوت عيش من کدورت می پذيرفت ؛ و اکنون چشم دارم که اکرامی واجب داری و خانه و فرزندان مرا بديدار خويش آراسته و شادمانه کنی تا منزلت من در دوستی تو همگنان را مقرر شود ، و اقربا و پيوستگان مرا مباهاتی و مفاخرتی حاصل آيد ، و طعامی که ساخته آيد پيش تو آرند مگر بعضی از حقوق مکارم تو گزارده شود.
بوزنه گفت : زينهار تا دل بدين معانی نگران نداری و جانب مرا با خويشتن بدين موالات و مواخات فضيلتی نشناسی ، که اعتداد من بمکارم تو زيادت است و احتياج من بوداد تو بيشتر ، چه من از عشيرت و ولايت و خدم و حشم دورافتاده ام . و ملک و ملک را نه باختيار پدرود کرده . هرچند ملک خرسندی ، بحمدالله و منه ، ثابت تر است و معاشرت بی منازعت مهناتر . و اگر پيش ازين نسيم اين راحت بدماغ من رسيده بودی و لذت فراغت و حلاوت قناعت بکام من پيوسته بودی هرگز خويشتن بدان ملک بسيار تبعت اندک منفعت آلوده نگردانيدمی ، و سمت اين حيرت برمن سخت نشدی .
کسی که عزت عزلت نيافت هيچ نيافت
کسی که روی قناعت نديد هيچ نديد
و با اين همه اگر نه آنستی که ايزد تعالی بمودت و صحبت تو بر من منتی تازه گردانيد و موهبت محبت تو در چنين غربتی ارزانی داشت مرا از چنگال قراق که بيرون آوردی و از دست مشقت هجران که بستدی ؟ پس بدين مقدمات حق تو بيشتر است و لطف تو در حق من فراوان تر .بدين موونت وتکلف محتاج نيستی ؛ که در ميان اهل مروت صفای عقيدت معتبر است ، و هرچه ازان بگذرد وزنی نيارد ، که انواع جانوران بی سابقه معرفت با هم نشين در طعام و شراب موافقت می نمايند ، و چون ازان بپرداختند از يک ديگر فارغ آيند ، و باز دوستان را اگرچه بعد المشرقين اتفاق افتد سلوت ايشان جز بياد يک ديگر صورت نبندد ، و راحت ايشان جز به خيال يک ديگر ممکن نگردد در يوبه وصال خوش می باشند و براميد خيال بخواب می گرايند .
و اختلاف دزدان بخانها از وجه دوستی و مقاربت نيست ، اما برای غرضی چندان رنج برگيرند وگاه و بيگاه تجشم واجب دارند . وآن کس که داربازی کند اگر دوستان دران نشناسند از سعی باطل احتراز صواب بينند . اگرخواهی که بزيارت اهل تو آيم و دران مبادرت متعين شمرم می دان که حديث گذشتن من از دريا متعذر است . باخه گفت :من ترا برپشت بدان جزيره رسانم ، که در وی هم امن و راحت است و هم خصب و نعمت .در جمله بر وی دميد تا بوزنه توسنی کم کرد و زمام اختيار بدو داد . او را بر پشت گرفت و روی بخانه نهاد . چون بميان آب رسيد تاملی کرد و از ناخوبی آنچه پيش داشت بازانديشيد و با خود گفت :سزاوارتر چيزی که خردمندان ازان تحرز نموده اند بی وفايی و غدر است خاصه در حق دوستان ، و از برای زنان که نه در ايشان حسن عهد صورت بندد و نه ازيشان وفا و مردمی چشم توان داشت. و گفته اند که :«برکمال عيار زر بعون و انصاف آتش وقوف توان يافت ؛ و بر قوت ستور بحمل بارگران دليل توان گرفت ؛ و سداد و امانت مردان بداد و ستد بتوان شناخت ، و هرگز علم بنهايت کارهای زنان و کيفيت بدعهدی ايشان محيط نگردد.»
بيستاد و با دل ازين نمط مناظره می کرد ، و آثار تردد در وی می نمود .بوزنه را ريبی افتاد که پيغامبر گفته است ، صلی الله عليه و سلم «العاقل يبصر بقلبه مالا يبصر الجاهل بعينه .» و پرسيد که :موجب فکرت چيست ؟ مگر برداشتن من بر تو گران آمد و ازان جهت رنجور شدی ؟ باخه گفت :از کجا می گويی و از دلايل آن بر من چه می بينی ؟ گفت :مخايل مخاصمت تو با خود و تحير رای تو در عزيمت تو ظاهر است . باخه جواب داد که :راست می گويی .من در اين انديشه افتاده ام که روز اولست که تو اين تجشم می نمايی ، و جفت من بيمار است و لابد خللی خالی نباشد ، و چنانکه مراداست شرايط ضيافت و لوازم اکرام و ملاطفت بجای نتوانم آورد . بوزنه گفت:چون عقيدت تو مقرر است و رغبت در طلب رضا و تحری مسرت من معلوم ، اگر تکلف د رتوقف داری بصحبت و محروميت لايق تر افتد . و معول دراين معانی برمعاينه ضماير و مناجات عقايد تواند بود . و آنچه من می شناسم از خلوص اعتقاد تو ورای آنست که بموونت محتاج گردی و در نيکو داشت من نتوق لازم شمری . دل فارغ دار و خطرات بی وجه بی خاطر مگذار.
باخه پاره ای برفت ، باز ديگر بيستاد وهمان فرکت اول تازه گردانيد . بدگمانی بوزنه زيادت گشت و باخود گفت :چون در دل کسی از دوست اوشبهتی افتاد بايد که زود در پناه حزم گريزد و اطراف فراهم گيرد ، و برفق و مدارا خويشتن نگاه دارد ، اگر آن گمان يقين گردد از بدسگالی او بسلامت ماند ، و اگر ظن خطا کند ا زمراعات جانب احتياط و تيقظ عيبی نيايد و دران مضرتی و ازان منقصس صورت نبندد . دل را برای انقلاب او قلب نام کرده اند ، و نتوان دانست که هر ساعت ميل او بخير و شر چگونه اتفاق افتد .
آنگاه او را گفت که :موجب چيست که هر لحظت در ميدان فکرت می تازی و در دريای حيرت غوطه می خوری ؟ گفت :همچنين است . ناتوانی زن و پريشانی حال ، مرا متفکر می گرداند . بوزنه گفت :از وجه مخالصت مرا از اين دل نگرانی اعلام دادی. اکنون ببايد نگريست که کدام علت است و طريق معالجت آن چيست ، که وجه تداوی پيش رای تو متعذر ننمايد . باخه گفت :طبيبان بدارويی اشارت کرده اند که دست بدان نمی رسد . پرسيد که :آخر کدام است ؟ گفت :دل بوزنه .
در ميان آب دودی بسر او برآمد و چشمهاش تاريک شد ، و با خود گفت :شره نفس و قوت حرص مرا در اين ورطه افگند ، و غلبه شهوت و استيلای نهمت مرا در اين گرداب ژرف کشيد . و من اول کس نيستم که بدين ابواب فريفته شده ست و سخن منافقان را در دل جای داده و تير آفت از گشاد جهل و ضلالت بردل خورده و اکنون جز حيلت و مکر دست گيری نمی شناسم . چندانکه در آن جزيره افتادم اگر از تسليم دل امتناعی نمايم از گرسنگی بميرم و محبوس بمانم ، و اگر خواهم که بگريزم و خويشتن در آب افگنم هلاک شوم و خسارت دنيا و عقبی بهم پيوندد.
آنگه باخه را گفت :وجه معالجت آن مستوره بشناختم ، سهل است . و علما گويند که نيکو ننمايد که کسی از زاهدان آنچه برای خيرات و ادخار حسنات طلبند بازگيرد ، يا از ملوک روزگار چيزی که از جهت صلاح خاص و عام خواهند دريغ دارد ، يا با دوستان درآنچه فراغ ايشان را شايد مضايقت پيوندد.» و من محل اين زن در دل تو می دانم ، و در دوستی نخورد که داروی صحت او بی موجبی موقوف کنم . وا گر اين انديشم ، تا بکردن رسد ، بنزديک اهل مروت چگونه معذور باشم ؟ و من اين علت را می شناسم ، و زنان ما را ازين بسيار افتد و مادلها ايشان را دهيم و دران رنج بيشتر نبينيم ، مگر اندکی ، که د رجنب فراغ ما و شفای ايشان خطری نيارد . و اگر برجايگاه اعلام داديی دل با خود بياوردمی ، و اين نيک آسان بودی بر من ، که در صحت زن تو راحت است و در فرقت دل مرا فراغت . و دراين باقی عمر بدل حاجتی صورت نمی توانم کرد و در مقامی افتاده ام که هيچيز دران بر من از صحبت دل دشوارتر نيست ، از بس غم که بر وی بباريده است ، و هر ساعت موجی هايل می خيزد و آرزوی من بر مفارقت وی مقصور شده ست ، مگر انديشه هجران اهل و عشيرت و تفکر ملک و ولايت بفراق او کم گردد ، و يکچندی از آن غمهای جگر سوز و فکرتهای جان خوار برهم .
باخه گفت : دل چرا رها کردی؟ گفت :بوزنگان را عادت است که چون بزيارت دوستی روند و خواهند که روز برايشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ايشان نرسد دل با خود نبرند . که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختيار صاحب خود بر اندوه و شادی ثبات نکند ، و هر ساعت عيش صافی را تيره می گرداند و عمرهنی را منغص می کند . و چون بخانه تو می آمدم خواستم که انس ديدار تو بر من تمام شود . وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم ، و ممکن است که تو معذور داری ، لکن آن طايفه بد برند که «با چندين سوابق اتحاد دراين محقر مضايقت می نمايد ، و طلب فراغ تو در آنچه ضرری بمن راجع نمی گردد فرو می گذاری.»
اگر بازگردی تا ساخته و آماده آيم نيکوتر .
باخه برفور بازگشت و بنجح مراد و حصول عرض واثق شد ، و بوزنه را برکران آب رسانيد ، او بتگ بر درخت دويد . باخه ساعتی انتظار کرد ، پس آواز داد . بوزنه بخند يد و گفت :
ای دوستی نموده و پيوسته دشمنی
در شرط تو نبود که با من تواين کنی
که من در ملک عمر بآخر رسانيده ام و گرم و سرد روزگار چشيده و بخير و شر احوال بينا گشته ، و امروز که زمانه داده خود باز ستد وچرخ در بخشيده خود رجوع روا داشت در زمره منکوبان آمده ام و از اين نوع تجربت بيافته ، و مثل مشهور است که «قد انزلنا و ايل علينا.» و بحکم اين مقدمات هرچه رود برمن پوشيده نماند ، و موضع نفاق و وفاق نيکو شناسم . درگذر از اين حديث و بيش در مجلس مردان منشين و لاف حسن عهد فروگذار . چه اگر کسی درهمه هنرها دعوی پيوندد واز مردمی ومروت بسيار تصلف جايز شمرد چون وقت آزمايش فراز آيد هراينه بر سنگ امتحان زرد روی گردد ، و انواع چوبها در صورت مجانست و مساوات ممکن شود ، و اگر بانگی بيارايند و در زينت تکلفی فرمايند کمتر چوبی را بر ظاهر ديدار بر عود رجحان ومزيت افتد ، اما چون انصاف آتش در ميان آيد عود را در صدر بساط برند و ناژ را علف گرمابه سازند .
چون بآتش رسند هر دو بهم
نبود فعل عود چون چند چندن
و نيز گمان مبر که من همچون آن خرم که روباه گفته بود که دل و گوش نداشت . باخه پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که شيری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد . روباهی بود د رخدمت او و قراضه طعمه او چيدی. روزی او را گفت : ملک اين علت را علاج نخواهد فرمود ؟ شير گفت : مرا نيز خار خار اين می دار د ، وا گر دارو ميسر شود تاخيری نرود . و چنين می گويند که جز بگوش و دل خر علاج نپذيرد ، و طلب آن ميسر نيست . گفت :اگر ملک مثال دهد توقفی نرود و بيمن اقبال او اين قدر فرونماند ، و چون اشتر صالح خری از سنگ بيرون آورده شود . و موی ملک بريخته است و فر و جمال و شکوه و بهای او اندک مايه نقصان گرفته و بدان سبب از بيشه بيرون نمی توان رفت که حشمت ملک و مهابت پادشاهی را زيان دارد . و در اين نزديکی چشمه ای است و گازری هر روز بجامه شستن آنجا آيد ، و خری که رخت کش اوست همه روز در آن مرغزار و بيارم ، و ملک نذر کند که دل و گوش او بخورد و باقی صدقه کند . شير شرط نذر بجای آورد .
روباه نزديک خر رفت و با او مفاوضت گشاده گردانيد. آنکه گفت :موجب چيست که ترا لاغر و نزار و رنجور می بينم؟ اين گازر برتواتر مرا کار می فرمايد ، و در تيمار داشت اغباب نمايد ، و البته غم علف نخورد ، و اندک و بسيار آسايش صواب نبيند . روباه گفت :مخلص و مهرب نزديک و مهيا ، بچه ضرورت اين محنت اختيار کرده ای؟گفت:من شهرتی دارم و هرکجا روم از اين رنج خلاص نيابم ؛ و نيز تنها بدين بلا مخصوص نيستم ، که امثال من همه در اين عنااند . روباه گفت :اگر فرمان بری ترا بمرغزاری برم که زمين او چون کلبه گوهر فروش بالوان جواهر مزين است و هوای او چون طبل عطار بنسيم مشک و عنبر معطر .
نه امتحان پسوده چنو موضعی بدست
نه آرزو سپرده چنو بقعتی بپای
و پيش ازين خری را دلالت کرده ام و امروز در عرصه فراغ و نهمت می خرامد و در رياض امن و مسرت می گرازد . چون خر اين فصل بشنود خام طمعی او را برانگيخت تا نان روباه پخته شد و از آتش گرسنگی فرج يافت . گفت :از اشارت تو گذر نيست ، چه می دانم که برای دوستی و شفقت اين دل نمودگی و مکرمت می کنی.
روباه پيش ايستاد و او را بنزديک شير آورد . شير قصد وی کرد و زخمی انداخت ، موثر نيامد و خر بگريخت ،روباه از ضعف شير لختی تعجب نمود ، آنگاه گفت:بی از آنکه دران فايده ای و بدان حاجتی باشد تعذيب حيوان از سداد رای و ثبات عزم دور افتد ، و اگر ضبط ممکن نگشت کدام بدبختی ازين فراتر که مخدوم من خری لاغر را نتوانست شکست ؟ اين سخن بر شير گران آمد ، انديشيد که : اگر گويم اهمال ورزيدم برکت رای و تردد و تحير منسوب گردم ، و اگر بقصور قوت اعتراف نمايم سمت عجز التزام بايد نمود . آخر فرمود که :هرچه پادشاهان کنند رعايا را بران وقوف و استکشاف شرط نيست و خاطر هرکس بدان نرسد که رای ايشان بيند . ازين سوال درگذر ، و حيلتی ساز که خر باز آيد و خلوص اعتقاد و فرط تو بدان روشن تر شود و از امثال خويش بمزيد عنايت و تربيت مميز گردی.
روباه رفت ، خر عتابی کرد که :مرا کجا برده بودی ؟ روباه گفت :سود ندارد . هنوز مدت رنج و ابتلای تو سپری نشده است و با تقدير آسمانی مقاومت و پيش دستی ممکن نگردد . والا جای آن بود که دل از خود نمی بايستی برد و برفور بازگشت ، که اگر شير بتو دست دراز کرد از صدق شهوت و فرط شبق بود ، و آرزوی صحبت و مواصلت بتو او را بران تعجيل داشت . اگر توقفی رفتی انواع تلطف و تملق مشاهده افتادی ، و من در آن هدايت و دلالت سرخ روی گشتمی. بر اين مزاج دمدمه ای می داد تا خر را بفريفت و بازآورد که خر هرگز شير نديده بود ، پنداشت که او هم خراست .