0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:32 PM

قسمت دوازدهم

صبح آمد و علامت مصقول برکشيد
وز آسمان شمامه کافور بردميد
گويی که دست قرطه شعر کبود خويش
تا جايگاه ناف بعمدا فرو دريد
مرد بيگانه بازگشت و درودگر بآهستگی بيرون آمد و بربالای کت بنشست .زن خويشتن در خواب کرد. نيک بآزرمش بيدار کرد و گفت :اگر نه آزار تو حجاب بودی من آن مرد را رنجور گردانيدمی و عبرت ديگر بی حفاظان کردمی، لکن چون من دوستی تو در حق خويش می دانم و شفقت تو براحوال خود می شناسم ، و مقرر است که زندگانی برای فراغ من طلبی و بينايی برای ديدار من خواهی ، اگر از اين نوع پريشانی انديشی از وجه سهو باشد نه از طريق عمد . جانب دوست تو رعايت کردن و آزرم مونس تو نگاه داشتن لازم آيد .
دل قوی دار و هراس و نفرت را بخود راه مده ، و مرا بحل کن که در باب تو هرچيزی انديشيدم و از هر نوع بدگمانی داشت . زن نيز حلمی در ميان آورد و خشم جانبين تمامی زايل گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا شما همچون درودگر فريفته نشويد و معاينه خويش را بزرق و شعوذه و زور و قعبره او فرو نگذاريد.
در دهان دار تا بود خندان
چون گرانی کند بکن دندان
هرکجا داغ بايدت فرمود
چون تو مرهم نهی نداردسود
و هر دشمن که بسبب دوری مسافت قصدی نتواند پيوست نزديکی جويد و خود را از ناصحان گرداند ، و بتقرب و تودد و تملق و تلطف خويشتن در معرض محرميت آرد ؛ و چون بر اسرار وقوف يافت و فرصت مهيا بديد باتقان و بصيرت دست بکار کند ، و هر زخم که گشايد چون برق بی حجاب باشد . و چون قضا بی خطا رود . و من زاغان را آزموده بودم و اندازه دوربينی و کياست و مقدار رای و رويت ايشان بدانسته ؛ تا اين ملعون را بديدم و سخن او بشنود ، روشنی رای و بعد غور ايشان مقرر گشت.
ملک بومان باشارت او التفات ننمود ، تا آن زاغ را عزيز و مکرم و مرفه و محترم با او ببردند ، ومثال داد تا در نيکو داشت مبالغت نمايند . همان وزير که بکشتن او مايل بود گفت :اگر زاغ را نمی کشيد باری با وی زندگانی چون دشمنان کنيد و طرفةالعينی از غدر و مکر او ايمن مباشيد ، که موجب آمدن جز مفسدت کار ما و مصلحت حال او نيست ملک از استماع اين نصيحت امتناع نمود و سخن مشير بی نظير را خوار داشت.
و زاغ در خدمت او بحرمت هرچه تمامتر می زيست و از رسوم طاعت و آداب عبوديت هيچيز باقی نمی گذاشت . و با ياران و اکفا رفق تمام می کرد و حرمت هر يک فراخور حال او و براندازه کار او نگاه می داشت . و هر روز محل وی در دل ملک و اتباع شريفتر می شد و می افزود ، و در همه معانی او را محرم می داشتندو در ابواب مهمات و انواع مصالح با او مشاورت می پيوستند ، و روزی در محفل خاص و مجلس غاص گفت که :ملک زاغان بی موجبی مرا بيازارد و بی گناهی مرا عقوبت فرمود ، و چگونه مرا خواب و خورد مهنا باشد که تتا کينه خويش نخواهم و او را دست برد مردانه ننمايم ؟ که گفته اند «الکافة فی الطبيعة واجبة» و در ادراک اين نهمت بسی تامل کردم و مدت دراز در اين تفکر و تدبر روزگار گذاشت . و بحقيقت شناختم که تلا من در هيات و صورت زاغانم بدين مراد نتوانم رسيد و بر اين غرض قادر نتوانم شد .و از اهل علم شنوده ام که چون مظلومی از دست خصم جائر و بيم سلطان ظالم دل بر مرگ بنهد و خويشتن را بآتش بسوزد قربانی پذيرفته کرده باشد ، و هر دعا که در آن حال گويد باجابت پيوندد. اگر رای ملک بيند فرمايد که تا مرا سوزند و دران لحظت که گرمی آتش بمن رسيد از باری ، عزاسمه ، بخواهم که مرا بوم گرداند ، مگر بدان وسيلت برآن ستمگار دست يابم و اين دل بريان و جگر سوخته را بدان تشفی حاصل آرم . و در اين مجمع آن بوم که کشتن او صواب می ديد حاضر بود ، گفت :
گر چو نرگس نيستی شوخ و چو لاله تيره دل
پس دو روی و ده زبان همچون گل و سوسن مباش
و راست مزاج تو ، ای مکار ، در جمال ظاهر و قبح باطن چون شراب خسروانی نيکو رنگ و خوش بوی است که زهر در وی پاشند . و اگر شخص پليد و جثه خبيث ترا بارها بسوزندو درياها برانند گوهر ناپاک و سيرت مذموم تو از قرار خويش نگردد ، و خبث ضمير و کژی عقيدت تو نه بآب پاک شود و نه بآتش بسوزد ، و با جوهر تو می گردد هرگونه که باشی و در هر صورت که آيی .و اگر ذات خسيس تو طاووس و سيمرغ تواند شد ميل تو از صحبت و مودت زاغان نگذرد ، همچون آن موش که آفتاب و ابر و باد وکوه را بر وی بشويی عرضه کردند ، دست رد بر سينه همه آنها نهاد و آب سرد بر روی همه زد ، و موشی را که از جنس او بود بناز در برگرفت . ملک پرسيد :چگونه؟ گفت که:
*زاهدی مستجاب الدعوه بر جويباری نشسته بود غليواژ موش بچه ای پيش او فروگذاشت .زاهد را بر وی شفقتی آمد ، برداشت و در برگی پيچيد تا بخانه برد .باز انديشيد که اهل خانه را ازو رنجی باشد و زيانی رسد دعا کرد تا ايزد تعالی ، او را دختر پرداخته هيکل تمام اندام گردانيد ، چنانکه آفتاب رخسارش آتش در سايه چاه زد و سايه زلفش دود از خرمن ماه برآورد .
وانگاه او را بنزديک مريدی برد و فرمود که چون فرزندان عزيز تربيت واجب دارد . مريد اشارت پير را پاس داشت ودر تعهد دختر تلطف نمود . چون يال برکشيد وايام طفوليت بگذشت زاهد گفت :ای دختر ، بزرگ شدی و ترا از جفتی جاره نيست ، از آدميان و پريان هرکرا خواهی اختيار کن تا ترا بدو دهم . دختر گفت :شوی توانا و قادر خواهم که انوع قدرت و شوکت او را حاصل باشد . گفت :مگر آفتاب را می خواهی .جواب داد که :آری .زاهد آفتاب را گفت :اين دختر نيکوصورت مقبل شکلست ، می خواهم که در حکم تو آيد ، که شوی توانای قوی آرزو خواستست.آفتاب گفت که :من ترا از خود قوی تر نشان دهم ، که نور مرا بپوشاند و عالميان را از جمال چهره من محجوب گرداند، و آن ابر است . زاهد همان ساعت بنزديک او آمد و همان فصل سابق باز راند . گفت :باد از من قوی تر است که مرا بهر جانب که خواهد برد ، و پيش وی چون مهره ام در دست بوالعجب.پيش باد رفت و فصلهای متقدم تازه گردانيد . باد گفت : قوت تمام براطلاق کوه راست ، که مرا سبک سر خاک پای نام کرده ست ، و دوام حرکت مرا در لباس منقصت باز می گويد ، وثابت و ساکن برجای قرار گرفته ، و اثر زور من در وی کم از آواز نرم است در گوش کر.زاهد با کوه اين غم و شادی بازگفت.جواب داد که :موش از من قوی تر است که همه اطراف مرا بشکافد و در دل من خانه سازد و دفع او برخاطر نتوانم گذرانيد .دختر گفت:راست می گويد ، شوی من اينست . زاهد او را برموش عرضه کرد ، جواب داد که :جفت من از جنس من تواند بود . دختر گفت :دعا کن تا من موش گردم .زاهد دست برداشت و از حق تعالی بخواست و اجابت يافت . هر دو را به يکديگر داد و برفت . و مثل تو همچنين است ، و کار تو ، ای مکار غدار ، همين مزاج دارد .
بمار ماهی مانی ، نه اين تمام و نه آن !
منافقی چکنی؟ مار باش يا ماهی
ملک بومان را چنانکه رسم بی دولتان است اين نصايح ندانست شنود و عواقب آن را نتوانست ديد . وزاغ هر روزی برای ايشان حکايت دل گشای و مثل غريب و افسانه عجيب می آوردی ، و بنوعی در محرميت خويش می افزود تا بر غوامض اسرار اخبار ايشان وقوف يافت. ناگاه فروموليد و نزديک زاغان رفت . چون ملک زاغان او را بديد پرسيد : ما وراءک يا عصام ؟ گفت :
شاد شو ای منهزم ، که در مدد تو
حمله تاييد و رکضت ظفر آيد
و بدولت ملک آنچه می بايست بپرداختم ، کار را بايد بود . گفت :از اشارت تو گذر نيست ، صورت مصلحت باز نمای تا مثال داده شود . گفت :تمامی بومان در فلان کوه اند و روزها درغاری جمله می شوند . و در آن نزديکی هيزم بسيار است . ملک زاغان را بفرمايد تا قدری ازان نقل کنند و بر در غاری بنهند . و برخت شبانان که در آن حوالی گوسپند می چرانند آتش باشد ، من فروغی ازان بيارم و زير هيزم نهم . ملک مثال دهد تا زاغان بحرکت پر آن را بچلانند . چون آتش بگرفت هر که از بومان بيرون آيد بسوزد و هرکه در غار بماند از دود بميرد .
بر اين ترتيب که صواب ديد پيش آن مهم باز رفتند ، و تمامی بومان بدين حيلت بسوختند ، و زاغان را فتح بزرگ برآمد و همه شادمان و دوستکام بازگشتند . و ملک و لشکر در ذکر مساعی حميد و مآثر مرضی آن زاغ غلو و مبالغت نمودند و اطناب و اسهاب واجب ديدند . و او ملک را دعاهای خوب گفت ، د راثنای آن بر زبان راند که :هرچه از اين نوع دست دهد بفر دولت ملک باشد . من مخايل آن روز ديدم که آن مدبران قصدی پيوستند و از آن جنس اقدامی جايز شمردند.
کرد آن سپيد کار بملک تو چشم سرخ
تا زرد روی گشت و جهان شد برو سياه
و روزی در اثنای محاورت ملک او را پرسيد که :مدت دراز صبر چگونه ممکن شد در مجاورت بوم ؟ که اخيار با صحبت اشرار مقاومت کم توانند کرد و کريم از ديدار لئيم گريزان باشد . گفت : همچنين است ، لکن عاقل ، برای رضا و فراغ مخدوم ، از شدايد تجنب ننمايد ، و هر محنت که پيش آيد آن را چون يار دل خواه و معشوق ماه روی بنشاط و رغبت در برگيرد . و صاحب همت ثابت عزيمت بهر ناکامی و مشقت در مقام اندوه و ضجرت نيفتد.
وهر کجا کار بزرگ و مهم نازک حادث گشت ودران نفس و عشيرت و ملک و ولايت ديده شد اگر در فواتح آن برای دفع خصم و قمع تواضعی رود و مذلتی تحمل افتد چون مقرر باشد که عواقب آن بفتح و نصرت مقرون خواهد بود بنزديک خردمند وزنی نيارد ، که صاحب شرع می گويد «ملاک العمل خواتيمه .»
گردی که همی تلخ کند کام تو امروز
فردا نهد اندر دهن تو شکر فتح
ملک گفت ک از کياست ودانش بومان شمتی بازگوی . گفت:در ميان ايشان هيچ زيرکی نديدم ، مگر آنکه بکشتن من اشارت می کرد و ايشان رای او را ضعيف می پنداشتند ، ونصايح او را بسمع قبول اصغا نفرمودند ، و اين قدر تامل نکردند که من در ميان قوم خويش منزلت شريف داشتم و باندک خردی موسوم بودم ،ناگاه مکری انديشم و فرصت غدری يابم . نه بعقل خويش اين بدانستند و نه از ناصحان قبول کردند ، و نه اسرار خود از من بپوشيدند . و گويند «پادشاهان را در تحصين خزاين اسرار احتياط هرچه تمامتر فرض است ، خاصه از دوستان نوميد و دشمنان هراسان.»
ملک گفت :موجب هلاک بوم مرا بغی می نمايد و ضعف رای وزرا .گفت :همچنين است که می فرمايد ، و کم کسی باشد که ظفری در طبع او بغی پيدا نيايد ، و بر صحبت زنان حريص باشد ورسوا نگردد ، و در خوردن طعام زيادتی شره نمايد و بيمار نشود ، و بوزيران رکيک رای ثقت افزايد و بسلامت ماند . و گفته اند که «متکبران را ثنا طمع نبايد داشت ، و نه بد دخلت را دوستان بسيار ، و نه بی ادب را سمت شرف، و نه بخيل را نيکوکاری ، و نه حريص را بی گناهی ، و نه پادشاه جبار متهاون را که وزيران رکيک رای دارد ثبات ملک و صلاح رعيت . »
ملک گفت : صعب مشقتی احتمال کردی و دشمنان را بخلاف مراد تواضع نمودی .گفت :«هرکه رنجی کشد که دران نفعی چشم دارد اول حميتی بی وجه و انفت نه در هنگام از طبع دوربايد کرد ، چه مرد تمام آن کس را توان خواند که چون عزيمت او در امضای کرای مصمم گشت نخست دست از جان بشويد و دل از سر بگريرد آنگاه قدم در ميدان مردان نهد .
آنت بی همت شگرفی کو برون نايد زجان
وانت بی دولت سواری کو فرو نايد زتن
و بسمع ملک رسيده است که ماری بخدمت غوکی راضی گشت چون صلاح حال و فراغ وقت دران ديد؟ ملک پرسيد که :چگونه؟ گفت:
آورده اند که پيری رد ماری اثر کرد و ضعف شامل بدو راه يافت چنانکه از شکار بازماند ، و در کار خويش متحير گشت ، که نه بی قوت زندگانی صورت می بست و نه بی قوت شکار کردن ممکن می شد . انديشيد که جوانی را بازنتوان آورد و کاشکی پيری پايدارستی.
و از زمانه وفا طمع داشتن و بکرم عهد فلک اميدوار بودن هوسی است که هيچ خردمند خاطر بدان مشغول نگرداند ، چه در آب خشکی جستن و از آتش سردی طلبيدن سودايی است که آن نتيجه صفراهای محترق باشد.
گذشته را بازنتوان آورد ، و تدبير مستقبل از مهمات است ،و عوض جوانی اندک تجربتی است که در بقيت عمر قوام معيشت بدان حاصل آيد . و مرا فضول از سر بيرون می بايد کرد و بنای کار بر قاعده کم آزاری نهاد. وا ز مذلتی که در راه افتاد روی نتافت ، که احوال دنيا ميان سرا وضرا مشترکست .
نی پای هميشه در رکابت باشد
بد نيز چو نيک در حسابت باشد
وانگاه بر کران چشمه ای رفته که درو غوکان بسيار بودند و ملک کامگار و مطاع داشتند ، و خويشتن چون اندوه ناکی ساخته بر طرفی بيفگند . غوکی پرسيد که :ترا غمناک می بينم ! گفت :کيست بغم خوردن از من سزاوارتر ، که مادت حيات من از شکار غوک بود ، و امروز ابتلايی افتاده است که آن بر من حرام گشتست و بدان جايگاه رسيده که اگر يکی را ازيشان بگيرم نگاه نتوانم داشت . آن غوک برفت و ملک خويش را بدين خبر بشارت داد. ملک از مار پرسيد که :بچه سبب اين بلا بر تو نازل گشت ؟ گفت :قصد غوکی کردم و او از پيش من بگريخت و خويشتن در خانه زاهدی افگند . من براثر او درآمدم ، خانه تاريک بود و پسر زاهد حاضر ، آسيب من به انگشت او رسيد ، پنداشتم غوک است ، هم در آن گرمی دندانی بدو نمودم و برجای سرد شد . زاهد از سوز فرزند در عقب من می دويدو لعنت می کرد و می گفت : از پروردگار می خواهم تا تو را ذليل گرداند ومرکب ملک غوکان شوی ، و البته غوک نتوانی خورد مگر آنکه ملک ايشان بر تو صدقه کند . و اکنون بضرورت اينجا آمدم تا ملک بر من نشيند و من بحکم ازلی و تقدير آسمانی راضی گردم. ملک غوکان را اين باب موافق افتاد ، وخود را دران شرفی و منقبتی و عزی و معجزی صورت کرد . بر وی می نشست وبدان مباهات می نمود . چون يکچندی بگذشت مار گفت :زندگانی ملک دراز باد ، مرا قوتی و طعمه ای بايد که بدان زنده مانم و اين خدمت بسر برم . گفت :بلی ، بحکم آنکه در آن تواضع منفعتی می شناخت آن را مذلت نشمرد و در لباس عار پيش طبع نياورد .
و اگر من صبری کردم همين مزاج داشت که هلاک دشمن و صلاح عشيرت را متضمن بود .و نيز دشمن را برفق و مدارا نيکوتر و زودتر مستاصل توان گردانيد که بجنگ و مکابره .و از اينجا گفته اند «خرد به که مردی ».که يک کس اگر چه توانا ودلير باشد ، و در روی مصافی رود ده تن را ، يا غايت آن بيست را ، بيش نتواند زد. اما مرد با غور دانا بيک فکرت ملکی پريشان گرداند و لشکری گران و ولايتی آبادان را در هم زند و زير و زبر کند . و آتش با قوت و حدت او اگر در درختی افتد آن قدر تواند سوخت که بر روی زمين باشد.
و آب بالطف و نرمی خويش هر درخت را که ازان بزرگتر نباشد از بيخ برکند که بيش قرار نگيرد . قال النبی عليه السلام :«ما کان الرفق فی شیء قط الا زانه ، و ماکان الخرق فی شیء الا شانه .» و چهار چيز است که اندک آن را بسيار بايد شمرد :آتش و بيماری و دشمن و وام . و اين کار به اصابت رای وفر دولت و سعادت ذات ملک نظام گرفت .
برد تيغت ز نايبات شکوه
داد رايت بحادثات سکون
و گفته اند «اگر دو تن در طلب کاری وکفايت مهمی ايستند مظفر آن کس آيد که بفضيلت مروت مخصوص است ؛ و اگر دران برابر آيند آن که ثابت عزيمتست ، و اگر دران هم مساواتی افتد آنکه يار و معين بسيار دارد ، واگر دران نيز تفاوتی نتوان يافت آنکه سعادت ذات و قوت بخت او راجح است . »
پيش سپاه تست زبخت تو پيشرو
بر بام ملک تست ز عدل تو پاسبان
و حکما گويند که «هرکه با پادشاهی که از بطر نصرت ايمن باشد و ازدهشت هزيمت فارغ مخاصمت اختيار کند مرگ را بحيلت بخويشتن راه داده باشد ، و زندگانی را بوحشت از پيش رانده ، خاصه ملکی از دقايق و غوامض مهمات بر وی پوشيده نگردد ، و موضع نرمی و درشتی و خشم و رضا وشتاب و درنگ اندران بر وی مشتبه نشود ، و مصالح امروز و فردا و مناظم حال و مآل در فاتحت کارها می شناسد و وجوه تدارک آن می بيند ، و بهيچ وقت جانب حلم و استمالت نامرعی روا ندارد باس و سياست مهمل نگذارد . »
و امروز هيچ پادشاه را در ضبط ممالک و حفظ آن اثر نيست که پيش حزم وعزم ملک ميسر می گردد ، و در تربيت خدمتگاران و اصطناع مردمان چندين لطايف عواطف و بدايع عوارف بجای نتوان آورد که بتلقين دولت وهدايت رای ملک می فرمايد و مثلا نفس عزيز خود را فدای بندگان می دارد .
ملک گفت :کفايت اين مهم و برافتادن اين خصمان ببرکات رای و اشارت و ميامن اخلاص و مناصحت تو بود .
و در هر کاری که اعتماد برمضا و نفاذ تو کرده ام آثار ونتايج آن چنين ظاهر گشته است .
و هرکه زمام مهمات بوزير ناصح سپارد هرگز دست ناکامی بدامن اقبال او نرسد و پای حوادث ساحت سعادت او نسپرد .
بهرچه روی نهم يا بهر چه رای کنم
قوی است دست مرا تا تو دست يار منی
و معجزتر آيتی از خرد تو آن بود که مدت دراز در خانه دشمنان بماندی و بر زبان تو کلمه ای نرفت که دران عيبی گرفتندی و موجب نفرت و بدگمانی گشتی . گفت :اقتدای من در همه ابواب بمحاسن اخلاق و مکارم عادات ملک بوده است ، و بقدر دانش خود از معالی خصال وی اقتباس نموده ام ، و مآثر ملکانه را د رهمه ابواب امام و پيشوا و قبله و نمودار خويش ساخته ، و حصول اغراض و نجح مرادها در متابعت رسوم ستوده و مشايعت آثار پسنديده آن دانسته ، که ملک را ، بحمدالله و منه ، اصالت و اصابت تدبير باشکوه و شوکت ومهابت و شجاعت جمع است .
ملک گفت از خدمتگاران درگاه ترا چنان يافتم که لطف گفتار تو بجمال کردار مقرون بود ، و بنفاذ عزم و ثبات حزم مهمی بدين بزرگی کفايت توانستی کردن تا ايزد تعالی بيمن نقيبت و مبارکی غرت تو مارا اين نصرت ارازنی داشت ، که در آن غصه نه حلاوت طعام و شراب يافته می شد و نه لذت خواب و قرار . چه هرکه بدشمنی غالب و خصمی قاهر مبتلا گشت تا از وی نرهد پای از سر و کفش از دستار و روز از شب نشناسد . و حکما گويند «تا بيمار را صحتی شامل پديد نيامد از خوردنی مزه نيابد ، و حمال تا بار گران ننهاد نياسايد ، و مردم هزار سال تا از دشمن مستولی ايمن نگردد گرمی سينه او نيارامد .» اکنون باز بايد گفت که سيرت و سريرت ملک ايشان در بزم و رزم چگونه يافتی .
گفت :بنای کار او برقاعده خويشتن بينی و بطر و فخر و کبر نه در موضع ديدم ، و با اين همه عجز ظاهر و ضعف غالب ، و از فضيلت رای راست محروم و از مزيت انديشه بصواب بی نصيب . و تمامی اتباع از اين جنس . مگر آنکه بکشتن من اشارت می کرد . ملک پرسيد که :کدام خصلت او در چشم تو بهتر آمد و دلايل عقل او بدان روشن تر گشت ؟ گفت : اول رای کشتن من ، و ديگر آنکه هيچ نصيحت از مخدوم نپوشانيدی ، اگرچه دانستی که موافق نخواهد بود و بسخط و کراهيت خواهد کشيد ، و دران آداب فرمان برداری نگاه داشتی و عنفی و تهتکی جايز نشمردی . و سخن نرم و حديث برسم می گفتی ، و حانب تعظيم مخدوم را هرچه بسزاتر رعايت کردی. و اگر در افعال وی خطايی ديدی تنبيه در عبارتی بازراندی که در خشم بر وی گشاده نگشتی ، زيرا که سراسر بر بيان امثال و تعريضات شيرين مشتمل بودی ، و معايب ديگران در اثنای حکايت مقرر می گردانيدی و خود سهوهای خويشتن در ضمن آن می شناختی و بهانه ای نيافتی که او را بدان مواخذت نمودی . روزی شنودم که ملک را می گفت که :جهان داری را منزلت شريف و درجت عالی است . و بدان محل بکوشش و آرزو نتوان رسيد و جز به اتفاقات نيک و مساعدت سعادت بدست نيايد .و چون ميسر شد آن را عزيز بايد داشت و در ضبط و حفظ آن جد و مبالغت بايد نمود . و حالی بصواب آن لايق تر که درکارها غفلت کم رود و مهمات را خوار شمرده نيايد ، که بقای ملک و استقامت دولت بی حزم کامل و عدل شامل و رای راست و شمشير تيز ممکن نباشد . لکن بسخن او التفاتی نرفت و مناصحت او مقبول نبود .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها