0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:31 PM

قسمت یازدهم

و اسرار ملوک را منازل متفاوتست ، بعضی آست که دو تن را محرم آن نتواند داشت و در بعضی جماعتی را شرکت شايد داد . و اين سر ازانهاست که جز دو سر و چهارگوش را شايانی محرميت آن نيست.
ملک برجانبی رفت و و بر وی خالی کرد ، و اول پرسيد که : موجب عداوت و سبب دشمنايگی و عصبيت ميان ما و بوم چه بوده است ؟ گفت :کلمتی که بر زبان زاغی رفت. پرسيدکه :چگونه ؟ گفت :
جماعتی مرغان فراهم آمدند و اتفاق کردند برانکه بوم را بر خويشتن امير گردانند . در اين محاورت خوضی داشتند ، زاغی از دور پيدا شد . يکی از مرغان گفت :توقف کنيم تا زاغ برسد ، در اين کار از و مشاورتی خواهيم ، که او هم از ماست ، و تا اعيان هر صنف يک کلمه نشوند آن را اجماع کلی نتوان شناخت .چون زاغ بديشان پيوست مرغان صورت حال بازگفتند ، و دران اشارتی طلبيدند . زاغ جواب داد که :اگر تمامی مرغان نامدار هلاک شده اندی و طاووس و باز و عقاب وديگر مقدمان مفقود گشته ، واجب بودی که مرغان بی ملک روزگار گذاشتندی و اضطرار متابعت بوم و احتياج بسياست رای او بکرم و مروت خويش راه ندادندی ، منظر کريه و مخبر ناستوده و عقل اندک و سفه بسيار و خشم غالب و رحمت قاصر ، و با اين همه از جمال روز عالم افروز محجوب و از نور خرشيد جهان آرای محروم ، و دشوارتر آنکه حدت و تنگ خويی بر احوال او مستولی است و تهتک و ناسازواری در افعال وی ظاهر.از اين انديشه ناصواب درگذريد و کارها به رای و خرد خويش در ضبط آريد . و تدارک هريک برقضيت مصلحت واجب داريد چنانکه خرگوشی خود را رسول ماه ساخت ، و به رای خويش مهمی بزرگ کفايت کرد . مرغان پرسيدند :چگونه؟گفت: در ولايتی از ولايات پيلان امساک بارانها اتفاق افتاد چنانکه چشمها تمام خشک ايستاد ، و پيلان از رنج تشنگی پيش ملک خويش بناليدند .ملک مثال داد تا بطلب آب بهرجانب برفتند و تعرف آن هرچه بليغ تر بجای آوردند . آخر چشمه ای يافتند که آن را قمر خواندندی و زه قوی و آب بی پايان داشت. ملک پيلان با جملگی حشم و اتباع بآب خوردن بسوی آن چشمه رفت.و آن زمين خرگوشان بود ، و لابد خرگوش را از آسيب پيل زحمتی باشد ، و اگر پای بر سر ايشان نهد گوش مال تمام يابند . در جمله سخت بسيار از ايشان ماليده و کوفته گشتند ، و ديگر روز جمله پيش ملک خويش رفتند و گفتند :ملک می داند حال رنج ما از پيلان ، زودتر تدارک فرمايد ، که ساعت تا ساعت بازآيند و باقی را زير پای بسپرند. ملک گفت :هرکه در ميان شما کياستی و دهايی دارد بايد که حاضر شود تا مشاوری فرمايیم که امضای عزيمت پيش از مشورت از اخلاق مقبلان خردمند دور افتد . يکی از دهات ايشان پيروز نام پيش رفت ،و ملک او را بغزارت عقل و متانت رای شناختی ، و گفت :اگر بيند ملک مرا برسالت فرستد و امينی را بمشارفت با من نامزد کند تا آنچه گويم و کنم بعلم او باشد . ملک گفت :در سداد و امانت و راستی وديانت تو شبهتی نتواند بود ، و ما گفتار ترا مصدق می داريم و کردار ترا بامضا می رسانيم .بمبارکی ببايد رفت و آنچه فراخور حال و مصلحت وقت باشد بجای آورد ، وبدانست که رسول زبان ملک و عنوان ضمير و ترجمان دل اوست ، وا گر از وی خردی ظاهر گردد و اثر مرضی مشاهدت افتد بدان برحسن اختبار و کمال مردشناسی ولی دليل گيرند ، و اگر سهوی و غفلتی بينند زبان طاعنان گشاده گردد و دشمنان مجال وقيعت يابند . و حکما در اين باب وصايت از اين جهت کرده اند .
و برفق و مجاملت و مواسا و مالطفت دست بکار کن که رسول بلطف کار پيچيده را بگزارد رساند ، واگر عنفی در ميآن آرد از غرض بازماند ، و کارهای گشاده ببندد.و از آداب رسالت و رسوم سفارت آنست که سخن برحدت شمشير رانده آيد و از سر عزت ملک و نخوت پادشاهی گزارده شود ، اما دريدن و دوختن در ميان باشد . و نيز هر سخن را که مطلع از تيزی اتفاق افتد مقطع بنرمی و لطف رساند . واگر مقطع فصلی بدرشتی و خشونت رسيده باشد تشبيب ديگری از استمالت نهاده آيد ، تا قرار ميان عنف و لطف و تمرد و تودد دست دهد ،و هم جانب ناموس جهان داری و شکوه پادشاهی مرعی ماند و هم غرض از مخادعت دشمن وادراک مراد بحصول پيندد.
پس پيروز بدان وقت که ماه نور چهره خويش بر افاق عالم گسترده بود و صحن زمين را بجمال چرخ آرای خويش مزين گردانيده ، روان گشت . چون بجايگاه پيلان رسيد انديشيد که نزديکی پيل مرا از هلاکی خالی نماند اگر چه از جهت ايشان قصدی نرود ، چه هرکه مادر در دست گيرد اگر چه او را نگزد باندکی لعابی که از دهان وی بدو رسد هلاک شود . و خدمت ملوک را همين عيب است که اگر کسی تحرز بسيار واجب بيند و اعتماد و امانت خدمت ملوک را همين عيب است که اگر کسی تحرز بسيار واجب بيند و اعتماد و امانت خويش مقرر گرداند دشمنان او را بتقبيح و بد گفت در صورت خاينان فرا نمايند و هرگز جان بسلامت نبرند . و حالی صواب من آنست که بر بالايی روم و رسالت از دور گزارم . همچنان کرد و ملک پيلان را آواز داد از بلندی و گفت :من فرستاده ماهم ، و بر رسول در آنچه گويد و رساند حرجی نتواند بود ، و سخن او اگرچه بی محابا ودرشت رود بسمع رضا بايد شنود . پيل پرسيد که :رسالت چيست ؟ گفت :ماه می گويد «هرکه فضل قوت برضعيفان بيند بدان مغرور گردد ، خواهد که ديگران را گرچه از وی قوی تر باشند دست گرايی کند ، هراينه قوت او راهبر فضيحت ودليل راهبر شود . و تو بدانچه برديگر چهارپايان خود را راجح می شناسی در غرور عظيم افتاده ای .
ديو کانجا رسيد سر بنهد
مرغ کانجا رسيد پر بنهد
نرود جز ببدرقه گردون
از هوا و زمين او بيرون
و کار بدانجا رسيد که قصد چشمه ای کردی که بنام من مغروفست و لشکر را بدان موضع بردی و آب آن تيره گردانيد .بدين رسالت ترا تنبيه واجب داشتم.اگر بخويشتن نزديک نشستی و از اين اقدام اعراض نمودی فبها و نعمت . و الا بيايم و چشمهات برکنم و هرچه زارترت بکشم . و اگر در اي« پيغام بشک می باشی اين ساعت بيا که من در چشمه حاضرم.»
ملک پيلان را از اين حديث عجب آمد و سوی چشمه رفت و روشنايی ماه در آب بديد . مرورا گفت : قدری آب بخرطوم بگير و روی بشوی و سجده کن . چون آسيب خرطوم بآب رسيد حرکتی در آب پيدا آمد و پيل را چنان نمود که ماه همی بجنبد . گفت :آری ، زودتر خدمت کن . فرمان برداری نمود و از و فراپذيرفت که بيش آنجا نيايد وپيلان را نگذارد . و اين مثل بدان آوردم تا بدانيد که ميان هر صنف از شما زيرکی يافته شود که پيش مهمی بارتواند رفت و در دفع خصمی سعی تواند پيوست .و همانا اةن اولی تر ه وصمت ملک بوم با خويشتن راه دادن . و بوم را مکر و غدر و بی قولی نيست ، که ايشان سايه آفريدگارند عز اسمه در زمين ، و عالم بی آفتاب عدل ايشان نور ندهد ، و احکام ايشان در دماء و فروج و جان و مال رعايا نافذ باشد . و هرکه بپادشاه غدار و والی مکار مبتلا گردد بدو آن رسد که به کبک انجير و خرگوش رسيد از صلاح و کم آزاری گربه روزده دار.
مرغان پرسيدند که :چگونه است ؟ زاغ گفت :
کبک انجيری با من همسايگی داشت و ميان ما بحکم مجاورت قواعد مصادقت موکد گشته بود .در اين ميان او راغيبتی افتاد و دراز کشيد . گمان بردم که هلاک شد . وپس از مدت دراز خرگوش بيامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپيوستمی . يکچندی بگذشت ، کبک انجير بازرسيد.چون خرگوش را در خانه خويش ديد رنجور شد و گفت :جای بپرداز که ازان منست ، خرگوش جواب داد که من صاحب قبض ام. اگر حقی داری ثابت کن . گفت :جای ازان منست و حجتها دارم .گفت :لابد حکمی عدل بايد که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضی انصاف کار دعوی بآخر رساند . کبک انجير گفت که :در اين نزديکی بر لب آب گربه ايست متعبد ، روز روزه دارد و شب نماز کند ، هرگز خونی نريزد و ايذای حيوانی جايز نشمرد . و افطار او برآب و گيا مقصور می باشد . قاضی ازو عادل تر نخواهيم يافت. نزديک او رويم تا کار ما فصل کند. هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثر ايشان برفتم تا گربه روزه دار را ببينم و انصاف او در اين حکم مشاهدت کنم . چندانکه صائم الدهر چشم بريشان فگند و بردوپای راست بيستاد و روی بمحراب آورد ، و خرگوش نيک ازان شگفت نمود . و توقف کردند تا از نماز فارغ شد . تحيت بتواضع بگفتند و در خواست که ميان ايشان حکم باشد و خصومت خانه برقضيت معدلت بپايان رساند . فرمود که :صورت حال بازگوييد .چون بشنود گفت :پيری در من اثر کرده ست و حواس خلل شايع پذيرفته .و گردش چرخ و حوادث دهر را اين پيشه است ، جوان را پير می گرداند و پير را ناچيز می کند .
نزديک تر اييد و سخن بلند تر گوييد. پيشتر رفتند و ذکر دعوی تازه گردانيد . گفت :واقف شدم ، و پيش ازانکه روی بحکم آرم شما را نصيحتی خواهم کرد ، اگر بگوش دل شنويد ثمرات آن در دين و دنيا قرت عين شما گردد ، و اگر بروجه ديگر حمل افتد من باری بنزديک ديانت و مروت خويش معذور باشم ، فقد اعذر من انذر . صواب آنست که هر دوتن حق طلبيد ، که صاحب حق را مظفر بايد شمرد اگرچه حکم بخلاف هوای او نفاذ يابد ؛ و طالب باطل را مخذول پنداشت اگرچه حکم بروفق مراد او رود ، ان البالطل کان زهوقا. و اهل دنيا را از متاع و مال و دوستان اين جهان هيچيز ملک نگردد مگر کردار نيک که برای آخرت مدخر گردانند . و عاقل بايد که نهمت در کسب حطام فانی نبندد ، و همت بر طلب خير باقی منصور گردانند. و عاقل بايد که نهمت در کسب حطام فانی نبندد ،و همت بر طلب خير باقی مقصور دارد ،و عمر و جاه گيتی را بمحل ابر تابستان و نزهت گلستان بی ثبات و دوام شمرد .
کلبه ای کاندرو نخواهی ماند
سال عمرت چه ده چه صد چه هزار
و منزلت مال را در دل از درجت سنگ ريزه نگذراند ، که اگر خرج کند بآخر رسد و اگر ذخيرت سازد ميان آن وسنگ و سفال تفاوتی نماند ، و صحبت زنان را چون مار افعی پندارد که ازو هيچ ايمن نتوان بود و بر وفای او کيسه ای نتوان دوخت ، و خاص و عام و دور و نزديک عالميان را چون نفس عزيز خود شناسد و هرچه در باب خويش نپسندد در حق ديگران نپيوندد . از اين نمط دمدمه و افسون بريشان می دميد تا با او الف گرفتند و آمن و فارغ بی تحرز و تصون پيشتر رفتند . بيک حمله هر دو را بگرفت وبکشت. نتيجه زهد وا ثر صلاح روزه دار ، چون دخله خبيث و طبع مکار داشت ، بر اين جمله ظاهر گشت . و کار بوم و نفاق و غدر او را همين مزاج است و معايب او بی نهايت . و اين قدر که تقرير افتاد از دريايی جرعه ای و از دوزخ شعله ای بايد پنداشت . و مباد که رای شما برين قرار گيرد ، چه هرگاه افسر پادشاهی بديدار ناخوب و کردار ناستوده موم ملوث شد
مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت.
مرغان بيکبار از آن کار باز جستند و عزيمت متابعت بوم فسخ کردند . و بوم متاسف و متحير بماند وز اغ را گفت :مرا آزرده وکينه ور کردی ، و ميان من و تو وحشتی تازه گشت که روزگار آن را کهن نگرداند . و نمی دانم از جانب من اين باب را سابقه ای بوده ست يا برسبيل ابتدا چندين ملاطفت واجب داشتی!
*و بداند که اگر درختی ببرند آخر از بيخ او شاخی جهد و ببالد تابه قرار اصل باز شود ، و اگر بشمشير جراحتی افتد هم علاج توان کرد و التيام پذيرد ، و پيکان بيلک کاه در کسی نشيند بيرون آوردن آن هم ممکن گردد ، و جراحت سخن هرگز علاج پذير نباشد ، وهر تطر که از گشاد زبان بدل رسد برآوردن آن در امکان نيايد ودرد آن ابد الدهر باقی ماند .
رب قول اشد من صول
و هر سوزی را داروی است :آتش را آب و ، زهر را ترياک و ، غم را صبر و عشق را فراق و آتش حقد را مادت بی نهايتست ، اگر همه درياها بر وی گذری نميرد . و ميان ما و قوم تو نهال عداوت چنان جای گرفت که بيخ او بقعر ثری برسد و شاخ او از اوج ثريا بگذرد .
اين فصل بگفت وآزرده ونوميد برفت. زاغ از گفته خويش پشيمان گشت وانديشيد که : نادانی کردم و برای ديگران خود را و قوم خود را خصمان چيره دست و دشمنان ستطزه کار الفغدم . و بهيچ تاويل از ديگر مرغان بدين نصيحت سزاوارتر نبودم . و طايفه ای که بر من تقدم داشتند اين غم نخوردند ، اگرچه معايب بوم و مصالح اين مفاوضت از من بهتر می دانستند . لکن درعواقب اين حديث و نتايج آن انديشه ای کردند که فکرت من بدان نرسيد ، و مضرت و معرت آن نيکو بشناخت . و دشوارتر آکه در مواجهه گفته شد ،و لاشک حقد و کينه آن زيادت بود .
و خردمند اگر بزرو و قوت خويش ثقت تمام دارد تعرض عداوت و مناقشت جايز نشمرد ، و تکيه بر عدت و شوکت خويش روا نبيند . و هرکه ترياک و انواع داروها بدست آرد باعتماد آن بر زهر خوردن اقدام ننمايد . و هنر در نيکو فعلی است که بسخن نيکو آن مزيت نتوان يافت ، برای آنکه اثر فعل نيک اگر چه قول ازان قاصر باشد در عاقبت کارها بآزمايش هرچه آراسته تر پيداآيد . باز آنکه قول او برعمل رجحان دارد ناکردنيها را بحسن عبارت پساواند و در چشم مردمان بحلاوت زبان بيارايد اما عواقب آن بمذمت و ملامت کشد . و من آن راجح سخن قاصر فعلم که در خواتم کارها تامل شافی و تدبر کافی نکنم ،و الا ازاين سفاهت مستغنی بودم و اگر خرد داشتمی نخست با کسی مشورت کردمی و پس از اعمال فکرت و قرار عزيمت فصلی محترز مرموز چنانکه او منزه بودی بگفتمی ، که در مهم چنين بزرگ بر بديهه مداخلت پيوستن از خرد و کياست و حصافت و حذاقت هرچه دورتر باشد . هرکه بی اشارت ناصحان و مشاورت خردمندان درکارها شرع کند در زمره شريران معدودگردد ، و بنادانی و جهالت منسوب شود ، چنانکه سيد گفت عليه السلام : شرار امتی الوحدانی المعجب برايه المرائی بعمله المخاصم بحجته . و من باری بی نياز بودم از تعرض اين خصمی و کسب اين دشمنی.
اين فصول عقل بر دل او املا کرد و اين مثل در گوش او خواند :المکثار کحاطب الليل . ساعتی طپيد و خويشتن رااز اين نوع ملامتی کرد و بپريد . اين بود مقدمات دشمنايگی ميان ما و بوم که تقرير افتاد .
ملک گفت :معلوم گشت و شناختن آن برفوايد بسيار مشتمل است. سخن اين کار افتتاح کن که پيش داريم و تدبيری انديش که فراغ خاطر و نجات لشکر را متضمن تواند بود . گفت :د رمعنی ترک جنگ کراهيت خراج و تحرز از جلا آنچه فراز آمده ست باز نموده آمد . لکن اميد می دارم که بنوعی از حيلت ما را فرجی باشد ، که بسيار کسان به اصابت رای برکارها پيروز آمدند که بقوت ومکابره در امثال آن نتوان رسيد ، چنانکه طايفه ای بمکر گوسپند از دست بيرون کردند . ملک پرسيد:چگونه ؟ گفت :
زاهدی از جهت قربان گوسپندی خريد. در راه طايفه ای طراران بديدند ، طمع در بستند و بايک ديگر قرار دادند که او را بفريبند و گوسپند بستانند ،پس يک تن بپيش او درآمدو گفت :ای شيخ ، اين سگ کجا می بری ؟ ديگری گفت :شيخ عزيمت شکار می دارد که سگ در دست گرفته است . سوم بدو پيوست و گفت :شيخ عزيمت شکار می دارد که سگ در دست گرفته است. سوم بدو پيوست و گفت :اين مرد در کسوت اهل صلاح است ، اما زاهد نمی نمايد ، که زاهدان باسگ بازی نکنند و دست و جامه خود را از آسيب او صيانت واجب بينند ، ا زاين نسق هر چيز می گفتند تا شکی دردل زاهد افتاد و خود را دران متهم گردانيد و گفت که : شايد بود که فروشنده اين جادو بوده ست و چشم بندی کرده . در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببرد .
و اين مثل بدان آوردم تا مقرر گرددکه بحيلت و مکر مارا قدم در کار می بايد نهاد وانگاه خود نصرت هراينه روی نمايد .و چنان صواب می بينم که ملک در ملا بر من خشمی کند و بفرمايد تا مرا بزنند و بخون بيالايند و در زير درخت بيفگنند ، و ملک با تمامی لشکر برود و بفلان موضع مقام فرمايد و منتظر آمدن من باشد ، تا من از مکر و حيلت خويشتن بپردازم و بيايم وملک را بياگاهنم . ملک در باب وی آن مثال بداد و با لشکر و حشم بدان موضع رفت که معين گردانيده بود.
و آن شب بومان بازآمدند و زاغان را نيافتند ، وا و را که چندان رنج برخود نهاده بود و در کمين غدر نشسته هم نديدند . بترسيد که بومان بازگردند و سعی او باطل گردد ، آهسته آهسته با خود می پيچيد و نرم نرم آواز می داد و می ناليد تا بومان آواز او بشنودند و ملک را خبر کردند . ملک با بومی چند سوی او رفت و بپرسيد که :تو کيستی و زاغان کجا اند ؟ نام خود و پدر بگفت و گفت که : آنچه از حديث زاغان پرسيده می شود خود حال من دليل است که من موضع اسرار ايشان نتوانم بود .ملک گفت : اين وزطر ملک زاغان است و صاحب سر و مشير او . معلوم بايد کرد که اين تهور بر وی بچه سبب رفته است .
زاغ گفت :مخدوم را در من بدگمانی آورد . پرسيد که :بچه سبب؟ گفت :چون شما آن شبيخون بکرديد ملک ما را بخواند وفرمود که اشارتی کنيد و آنچه از مصالح اين واقعه می دانيد باز نماييد . و من از نزديکان او بودم . گفتم :ما را با بوم طاقت مقاومت نباشد ، که دليری ايشان در جنگ زيادتست و قوت و شوکت بيش دارند. رای اينست که رسول فرستيم و صلح خواهيم ، اگر اجابت يابيم کاری باشد شايگانی ، والا در شهرها پراگنيم ، که جنگ جانب ايشان را موافق تر است و ما را صلح لايق تر . و تواضع بايد نمود که دشمن قوی حال چيره دست را جز بتلطف و تواضع دفع نتوان کرد . و نبطنی که گياه خشک بسلامت حهد از باد سخت بمدارا و گشتن با او بهر جانب که ميل کند ؟ زاغان د رخشم شدند و مرا متهم کردند که «تو بجانب بوم ميل داری .» و ملک از قبول نصيحت من اعراض نمود ومرا بر اين جمله عذابی فرمود. و در زعم ايشان چنان ديدم که جنگ را می سازند ، ملک بومان چون سخن زاغ بشنود يکی از وزيران خويش را پرسيد که :در کار اين زاغ چه بينی؟ گفت :در کار او بهيچ انديشه حاجت نيست ، زودتر روی زمين را از خبث عقيدت او پاک بايد کرد که ما را عظيم راحتی و تمام منفعتی است ، تا از مکايد مکر او فرج يابيم ، و زاغان مرگ او را خلل وفتق بزرگ شمارند . و گفته اند که «هرکه فرصتی فايت گرداند بار ديگر بران قادر نشود و پشيمانی سود ندارد ؛ و هرکه دشمن را ضعيف و تنها ديد ودرويش وتهی دست يافت و خويشتن رااز و باز نرهاند بيش مجال نيابد و هرگز دران نرسد ، و دشمن چون از آن ورطه بجست قوت گيرد وعدت سازد و بهمه حال فرصتی جويد و بلايی رساند .» زينهار تا ملک سخن او التفات نکند و افسون او را در گوش جای ندهد ، چه بر دوستان ناآزموده اعتماد کردن از حزم دوراست ، تا دشمن مکار چه رسد !قال النبی علی السلام ،: ثق بالناس رويدا.
ملک وزير ديگر را پرسيد که :تو چه می گويی ؟ گفت : من در کشتن او اشارتی نتوانم کرد ، که دشمن مستضعف بی عدد و عدت اهل بر و رحمت باشد ، و عاقلان دست گرفتن چنين کس به انگشت پای جويند و مکارم اوصاف خود را باظهار عفو و احسان فراجهانيان نمايند . و زينهاری هراسان را امان بايد داد . که اهليت آن او را ثابت و متعين باشد . و بعضی کارها مردم را بردشمن مهربان کند ، چنانکه زن بازارگان را دزد برشوی مشفق و لرزان گردانيد ، اگرچه آن غرض نداشت . ملک پرسيد : چگونه ؟ گفت :
بازرگانی بود بسيار مال اما بغايت دشمن روی و گران جان ، و زنی داشت روی چون حاصل نيکوکاران وزلف چون نامه گنهکاران .
شوی برو ببلاهای جهان عاشق و او نفور و گريزان . که بهيچ تاويل تمکين نکردی ، و ساعتی مثلا بمراد او نزيستی .
و مرد هر روز مفتون تر می گشت
ان المعنی طالب لايظفر
تا يک شب دزد در خانه ايشان رفت . بازرگان در خواب بود . زن از دزد بترسيد ، او را محکم در کنار گرفت . از خواب درآمد و گفت : اين چه شفقتست و بکدام وسيلت سزاوارتر اين نعمت گشتم ؟ چون دزد را بديد آواز داد که :ای شير مرد مبارک قدم .آنچه خواهی حلال پاک ببر که بيمن تو اين زن بر من مهربان شد .
ملک وزير سوم را پرسيد که :را تو چه بيند ؟ گفت : آن اولی تر که او را باقی گذاشته آيد وبجای او بانعام فرمود ، که او در خدمت ملک ابواب مناصحت و اخلاص بجای آرد . و عاقل ظفر شمرد دشمنان را از يک ديگر جدا کردن و بنوعی ميان ايشان دو گروهی افگندن . که اختلاف کلمه خصمان موجب فراغ دل و نظام کار باشد چنانکه در خلاف دزد و ديو پارسا مرد را بود . ملک پرسيد که :چگونه؟ گفت :
زاهدی از مريدی گاوی دوشاستد و سوی خانه می برد . دزدی آن بديد در عقب او نشست تا گاو ببرد . ديوی در صورت آدمی با او هم راه شد . دزد ازو پرسيد که :تو کيستی؟ گفت : ديو ، بر اثر اطن زاهد می روی تا فرصتی يابم . و او را بکشم ، تو هم حال خود بازگوی. گفت:من مرد عيار پيشه ام ، می انديشم که گاو زاهد بدزدم . پس هر دو بمرافقت يک ديگر در عقب زاهد بزاويه او رفتند . شبانگاهی آنجا رسيدند . زاهد د رخانه رفت و گاو را ببست و تيمار علف بداشت و باستراحتی پرداخت . دزد انديشيد که :اگر ديو پيش از بردن ممکن نگردد . و ديو گفت :اگر دزد گائو بيرون برد و درها باز شود زاهد از خوابدرآيد ، کشتن صورت نبندد. دزد را گفت :مهلتی ده تا من نخست مرد را بشکم ، وانگاه تو گاو ببر.دزد جواب داد که : توقف از جهت تو اولی تر تا من گاو بيرون برم ، پس او را هلاک کنی . اين خلاف ميان ايشان قايم گشت و بمجادله کشيد . و دزد زاهد را آواز داد که :اينجا ديويست و ترا بخواهد کشت. و ديو هم بانگ کرد که :دزد گاو می ببرد . زاهد بيدار شد و مردمان درآمدند و ايشان هر دو بگريختند و نفس و مال زاهد بسبب خلاف دشمنان مسلم ماند . چون وزير سوم اين فصل بآخر رسانيد وزير اول که بکشتن اشارت می کرد گفت :می بينم که اين زاغ شما را به افسون و مکر بفريفت ، وا کنون می خواهيد که موضع و حزم و احتياط را ضايع گذاريد . تاکيدی می نمايم ، از خواب غفلت بيدار شويد و پنبه از گوش بيرون کشيد .و در عواقب اين کار تامل شافی واجب داريد ، که عاقلان بنای کار خود و ازان دشمن برقاعده صواب نهند و سخن خصم بسمع تمييز شنوند ، و چون کفتار بگفتار دروغ فريفته نشوند ، و باز غافلان بدين معانی التفات کم نمايند و باندک تملق نرم دل در ميان آرند واز سرحقدهای قديم و عداوتهای موروث برخيزند . و سماع مجاز ايشان را از حقيقت معاينه دور اندازند تا دروغ دشمن را تصديق نمايند ، و زود دل برآشتين قرار دهند ، و ندانند که
صلح دشمن چون جنگ دوست بود
که ازو مغز او چو پوست بود
و نادرتر آنکه از نادانی طرار بصره در چشم بغداد می نمايد . و راست بدان درودگر می مانی که بگفت زن نابکار فريفته گشت . ملک پرسيد :چگونه ؟ گفت :
بشهر سرنديب درودگری زنی داشت
بوعده روبه بازی بعشوه شير شکاری
رويی داشت چون تهمت اسلام دردل کافران وزلفی چون خيال شک در ضمير مومن
والحق بدو نيک شيفته و مفتون بودی و ساعتی از ديدار او نشکيفتی ، و همسايه ای را بدو نظری افتاد و کار ميان ايشان بمدت گرم ايستاد.و طايفه خسران بران وقوف يافتند و درودگر را اعلام کردند . خواستکه زيادت ايقانی حاصل آردآنگاه تدارک کند ، زن را گفت :من بروستاا می روم يک فرسنگی بيش مسافت نيست ، اما روز چند توقفی خواهد بود توشه ای بساز . در حال مهيا گردانيد . درودگر زن را وداع کرد و فرمود که :در خانه باحتياط بايد بست و انديشه قماش نيکو بداشت تا در غيبت من خللی نيفتد .
چون او برفت زن ميره را بياگاهانيد و ميعاد آمدن قرار داد ؛ و درودگر بيگاهی از راه نبهره درخانه رفت ؛ ميره قوم را آنجا ديد . ساعتی توقف کرد . چندانکه بخوابگاه رفتند برکت ، بيچاره در زير کت رفت تا باقی خلوت مشاهده کند . ناگاه چشم زن برپای او افتد ، دانست که بلا آمد، معشوقه را گفت: آواز بلند کن و بپرس که «مرا دوستر داری يای شوی را؟» چون بپرسيد جواب داد که :بدين سوال چون افتادی ؟ و ترا بدان حاجت نمی شناسم.
در آن معنی الحاح بر دست گرفت. زن گفت:زنان را از روی سهو و زلت يا از روی شهوت از اين نوع حادثها افتد و از اين جنس دوستان گزينند که بحسب و نسب ايشان التفات ننمايند ، واخلاق نامرضی و عادات نامحمود ايشان را معتبر ندارند ، و چون حاجت نفس و قوت شهوت کم شد بزنديک ايشان همچون ديگر بيگانگان باشند . لکن شوی بمنزلت پدر و محل برادر و مثابت فرزند است ، و هرگز برخوردار مباد زنی که شوی هزار بار از نفس خويش عزيزتر وگرامی تر نشمرد ، و جان و زندگانی برای فراغ و راحت او نخواهد .
چون درودگر اين فصل بشنود رقتی و رحمتی در دل آورد و با خود گفت : بزه کار شدم بدانچه در حق وی می سگاليدم. مسکين از غم من بی قرار و در عشق من سوزان ، اگر بی دل خطايی کند آن را چندين وزن نهادن وجه ندارد . هيچ آفريده از سهو معصوم نتواند بود. من بيهوده خويشتن را در وبال افگندم و حالی باری عيش بريشان منغص نکنم و آب روی او پيش اين مرد نريزم . همچنان در زير تخت می بود تا رايت شب نگوسار شد .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها