پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:30 PM
قسمت دهم
گرت نزهت همی بايد بصحرای قناعت شو
که آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و بادر با
و حکما گفته اند «يکفيک نصيبک شح القوم.» و هيچ علم چون تدبير راست ، و هيچ پرهيزگاری چون باز بودن از کسب حرام ، و هيچ حسب چون خوش خويی ، و هيچ توانگری چون قناعت نيست .
نشود شسته جز به بيطمعی
نقشهای گشادنامه عار
و سزاوارتر محنتی که دران صبر کرده شود آنست که در دفع آن سعی نمودن ممکن نباشد . و گفته اند «بزرگتر نيکوييها رحمت و شفقت است ، و سرمايه دوستی مواسا با اصحاب ، و اصل عقل شناختن بودنی از نابودنی و سماحت طبع بامتناع طلب آن.» و کار من بتدريج بدرجتی رسيد که قانع شدم و بتقدير آسمانی راضی گشتم .
باد بيرون کن زسر تا جمع گردی ,بهرآنک خاک را جز باد نتواند پريشان داشتنن
وضرورت از خانه زاهد بدان صحرا نقل کردم .و کبوتری با من دوستی داشت ,ومحبت او رهنمای مودت زاغ شد ,آنگاه زاغ با من حال لطف و مروت تو باز گفت ,و نسيم شمايل تو از بوستان مفاوضت او بمن رسيد ,و ذکر مکارم تو مستحث و متقاضی صداقت و زيارت گشت ,که بحکايت صفت همان دوستی حاصل آيد که بمشاهدت صورت
ياقوم اذنی لبعض الحی عاشقه والاذن تعشق قبل العين احيانا
و در اين وقت او بنزديک تو می آمد , خواستم بموافقت او بيايم و بسعادت ملاقات تو موانستی طلبم و از وحشت عربت باز رهم , که تنهائی کاری صعب است , و در دنيا هيچ موانستی طلبم و از وحشت غربت باز رهم ,که تنهائی کاری صعب است , و در دنيا هيچ شادی چون صحبت و مجالست دوستان نتواند بود ؛ و رنج مفارقت باری گرانست , هر نفس را طاقت تحمل آن نباشد ؛ و ذوق مواصلت شربتی گوارنده ست که هر کس ازان نشکيبد
والذ ايام الفتی و احبه ما کان يزجيه مع الاحباب
و بحکم اين تجارب روشن می گردد که عاقل را از حطام اين دنيا بکفاف خرسند بايد بود ,و بدان قدر که حاجات نفسانی فرو نماند قانع گشت ,و آن نيک اندکست , قوتی و مسکنی ,چه اگر همه دنيا جمله يک دنيا را بخشند فايده همين باشد که حوايج بدان مدفوع گردد , و هر چه ازان بگذرد از انواع نعمت و تجمل همان شهوت دل و لذت چشم باقی ماند , و بيگانگان را دران شرکت تواند بود .من اکنون در جوار تو آمدم و بدوستی و بذاذری تو مباهات می نمايم و چشم می دارم که منزلت من در ضمير تو همين باشد .
چون موش از ادای اين فصول بپرداخت باخه او را جوابهای با لطف داد , و استيحاش او را بموانست بدل گردانيد و گفت:
لله در النائبات فانها صدا اللئام و صيقل الاحرار
و سخن تو شنودم و هر چه گفتی آراسته و نيکو بود , و بدين اشارات دليل مردانگی و مروت و برهان آزادگی و حريت تو روشن شد .ليکن تورا بسبب اين غربت چون غمناکی می بينم , زنهار تا آن را در خاطره جای ندهی , که گفتار نيکو آنگاه جمال دهد که بکردار ستوده پيوندد .و بيمار چون وجه معالجت بشناخت اگر بران نرود از فايده علم بی بهر ماند ؛علم خود را در کار بايد داشت و از ثمرات عقل انتفاع گرفت , و باندکی مال غمناک نبود
قليل المال تصلحه فيبق و لا يبقی الکثير مع الفساد
و صاحب مروت اگر چه اندک بضاعت باشد هميشه گرامی و عزيز روزگار گذارد , چون شير که در همه جای مهابت او نقصان نپذيرد اگر چه بسته و در صندوق ديده شود و باز توانگر قاصر همت ذليل نمايد , چون سگ که بهمه جای خوار باشد اگر چه بطوق و خلخال مرصع آراسته گردد .
نيک درانست که داندخود چشمه حيوان زنم پارگين
اين غربت را در دل خود چندين وزن منه , که عاقل هرکجا بعقل خود مستظهر باشد .و شکر در همه ابواب واجبست , و هيچ پيرايه در روز محنت چون زيور صبر نيست .قال النبی صلی الله عليه (خير ما اعطی الانسان لسان شاکر و بدن صابر و قلب ذاکر ).صبر بايد کرد و در تعاهد قلب ذاکر کوشيد , چه هر گاه که اين باب بجای آورده شد وفود خير وسعادت روی بتو آرد , و افواج شادکامی و غبطت در طلب تو ايستد , چنانکه آب پستی جويد و بط آب ,که اقسام فضايل نصيب اصحاب بصيرتست ؛ و هرگز بکاهل متردد نگرايد و از وی همچنان گريزد که زن جوان شبق از پير ناتوان .و اندوه ناک مباش بدانچه گوئی مالی داشتم و در معرض تفرقه افتاد ؛که مال و تمامی متاع دنيا ناپای دار باشد ,چون گوئی که در هوا انداخته آيد نه بر رفتن او را وزنی توان نهاد و نه فرود آمدن را محلی
والدهر ذودول تنقل فی الوری ايا مهن تنقل الافيا
و علما گفته اند (چند چيز را ثبات نيست :سايه ابرو دوستی اشرار و عشق زنان و ستايش دروغ و مال بسيار ).و نسزد از خردمند که ببسياری مال شادی کند و به اندکی آن غم خورد ,و بايد مال خود آن را شمرد که بدان هنری بدست آرد و کردار نيک مدخر گرداند ,چه ثقت مستحکم است که اين هر دو نوع از کسی نتوان ستد ,و حوادث روزگار و گردش چرخ را دران عمل نتواند بود .و نيز مهيا داشتن توشه آخرت از مهمات است ,که مرگ جز ناگاه نبايد و هيچ کس را دران مهلتی معين و مدتی معلوم نيست
پای بر دنيا نه و بر دوزخ چشم نام و ننگ دست در عقبی زن و بر بند راه فخر و عار
و پوشيده نماند که تو از موعظت من بی نيازی و منافع خويش را از مضار نيکو بشناسی ,لکن خواستم که ترا بر اخلاق پسنديده و عادات ستوده معونی واجت دارم و حقوق دوستی و هجرت تو بدان بگزارم .و تو امروز بذاذر مائی و در آنچه مواسا ممکن گردد از همه وجوه ترا مبذولست .
چون زاغ ملاطفت باخه در باب موش بشنود تازه ايستاد ,واو را گفت :شادکردی مرا و هميشه از جانب تو اين معهود است .و تو هم بمکارم خويش بنازد و شاد و خرم زی ,چه سزاوار کسی بمسرت و ارتياح اوست که جانب او دوستان را ممهد باشد ,و بهر وقت جماعتی از برادران در شفقت و رعايت و اهتمام و حمايت او روزگار گذارند ,و او درهای مکرمت و مجاملت را بريشان گشاده دارد ,و در اجابت التماس و قضای حاجت ايشان اهتزاز و استبشار واجب بيند ؛و زبان نبوت از اين معنی عبارت می فرمايد که خيار کم احاسنکم اخلاقا الموطوون اکنافا الذين يالفون و يولفون .
و اگر کريمی در سر آيد دست گير او کرام توانند بود , چنانکه پيل اگر در خلاب بماند جز پيلان او را از آنجا بيرون نتوانند آورد .و عاقل هميشه در کسب شرف کوشد و ذکر نيکو باقی را بفانی خريده باشد و اندکی بسيار فروخته
يشتری الحمد با غلی بيعه اشتراء الحمد ادنی للربح
و محسود خلايق آن کس تواند بود که نزديک او زينهاريان ايمن گشته بسيار يافته شود ,و بر در او سايلان شا کرفراوان ديده آيد .و هر که در نعمت او محتاجان را شرکت نباشد او در زمره توانگران معدود نگردد ,و آنکه حيات در بدنامی و دشمنايگی خلق گذارد نام او در جمله زندگان برنيايد .
زاغ در اين سخن بود که از دور آهوی دوان پيدا شد .گمان بردند که او را طالبی باشد .باخه در آب جست و زاغ بر درخت پريد و موش در سوراخ رفت .آهو بکران آب رسيد ,اندکی خورد ,چون هراسانی بيستاد .زاغ چون اين حال مشاهدت کرد در هوا رفت و بنگريست که بر اثر او کسی هست .بهر جانب چشم انداخت کسی را نديد .باخه را آواز داد تا از آب بيرون آمد و موش هم حاضر گشت .
پس باخه چون هراس آهو بديد ,و در آب می نگريست و نمی خورد ,گفت :اگر تشنه ای آب خورد و باک مدار ,که هيچ خوفی نيست .آهو پيشتر رفت .باخه او را ترحيب تمام واجب داشت و پرسيد که :حال چيست و از کجا می آئی ؟گفت :من در اين صحراها بودمی و بهر وقت تير اندازان مرا از جانبی بجانبی می راندند .و امروز پيری را ديدم صورت بست که صياد باشد , اينجا گريختم .باخه او را گفت :مترس که در اين حوالی صياد ديده نيامده ست ,و ما دوستی خود ترا مبذول داريم ,و چرا خور بما نزديک است .
آهو در صحبت ايشان رغبت نمود و در آن مرغزار مقام کرد .و نی بستی بود که ايشان در آنجا جمله شدندی و بازی کردندی و سرگذشت گفتندی .روزی زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ساعتی آهو را انتظار نمودند نيامد .دل نگران شدند ,و چنانکه عادت مشفقانست تقسم خاطر آورد ,و انديشه بهر چيز کشيد .موش و باخه زاغ را گفتند :رنجی برگيرد و در حوالی ما بنگر تا آهو را اثری بينی .زاغ تتبع کرد ,آهو را در بند ديد ,بر فور باز آمد و ياران را اعلام داد .زاغ و باخه موش را گفتند که :در اين حوادث جز بتو اميد نتواند داشت ,که کار از دست ما بگذشت ,
درياب که از دست تو هم در گذرد
موش بتگ ايستاد و بنزديک آهو آمد و گفت :ای بذاذر مشفق ,چگونه در اين ورطه افتادی با چندان خرد و کياست و ذکا و فطنت ؟جواب داد که :در مقابله تقدير آسمانی .که نه آن را توان ديد و نه بحيلت هنگام آن را در توان يافت ,زيرکی چه سود دارد ؟دراين ميانه باخه برسيد ,آهو را گفت :که ای بذاذر ,آمدن تو اينجا بر من دشوارتر از اين واقعه است , که اگر صياد بما رسد و موش بندهای من بريده باشد بتنگ با او مسابقت توانم کردن ,و زاغ بپرد ,و موش در سوراخ گريزد ,و تو نه پای گريز داری و نه دست مقاومت ,اين تجشم چرا نمودی ؟باخه گفت :چگونه نيامدمی و بچه تاويل توقف روا داشتمی ,و از آن زندگانی که در فراق دوستان گذرد چه لذت توان يافت ؟و کدام خردمند آن را وزنی نهاده ست و از عمر شمرده ؟ويکی از معونت بر خرسندی و آرامش نفس در نوايب ديدار برادران است و مفاوضت ايشان در آنچه بصبر و تسلی پيوندد و فراغ و رهايش را متضمن باشد ,که چون کسی در سخن هجر افتاد حريم دل او غم را مباح گردد و بصر و بصيرت نقصان پذيرد و رای و رويت بی منفعت ماند .و در جمله متفکر مباش,که همين ساعت خلاص يابی و اين عقده گشاده شود .ودر همه احوال شکر واجب است ,که اگر زخمی رسيدی و بجان گزندی بودی تدارک آن در ميدان وهم نگنجيدی ,و تلافی آن در نگارخانه هوش متصور ننمودی
لاتبل بالخطوب مادمت حيا کل خطب سوی المنيه سهل
باخه هنوز اين سخن می گفت که صياد از دور آمد .موش از بريدن بندها پرداخته بود .آهو بجست و زاغ بپريد و موش در سوراخ گريخت .صياد برسيد,پای دام آهو بريده يافت ,در حيرت افتاد .چپ و راست نگريست ,ناگاه نظر بر باخه افگند ,او را بگرفت و محکن ببست و روی بازو نهاد .در ساعت يارانش جمله شدند و کار باخه را تعرفی کردند .
معلوم شد که در دام بلاست .
موش گفت :هرگز خواهد بود که اين بخت خفته بيدار گردد و اين فتنه بيدار بيارامد ؟و آن حکيم راست گفته است که «مردم هميشه نيکو حالست تا يک بار پای او در سنگ نيامده ست چون يک کرت در رنج افتاد و ورغ نکبت سوی او بشکست هرساعت سيل آفت قوی تر و موج محنت ها يل تر می گردد.
فسحقا لدهر ساورتنی همومه وشلت يد الايام ثمت تبت
و هرگاه که دست در شاخی زند بار ديگر در سر آيد ,و مثلا سنگ راه در هر گام پای دام او باشد ».و آنگاه کدام مصيبت را بر فراق دوستان برابر توان کرد ؟که سوز فراق اگر آتش در قعر دريا زند خاک ازو بر آرد ,و اگر دود بآسمان رساند رخسار سپيد روز سياه گردد
يهم الليالی بعض ما انا مضمر ويثقل رضوی دون ما انا حامل
از هجر تو هر شبم فلک آن زايد کان رنج اگر مهر کشد بر نايد
وانچ از تو بر اين خسته روان می آيد در برق جهنده سوز آن بگزايد
و از پای ننشست اين بخت خفته تا دست من بر نتافت ,و چنانکه ميان من و اهل و فرزند و مال جدائی افگنده بود دوستی را که بقوت صحبت او می زيستم از من بربود ,روی رزمه ياران و واسطه قلاده بذاذان ,که مودت او از وجه طمع مکافات نبود ,لکن بنای آن را بدواعی کرم و عقل و وفا و فضل تاکيدی بسزا داده بود ,چنانکه بهيچ حادثه خلل نپذيرفتی .و اگر نه آنستی که تن من براين رنجها الف گرفته است و در مقاسات شدايد خو کرده در اين حوادث زندگانی چگونه ممکن باشدی و بچه قوت با آن مقاومت صورت بنددی ؟
و هوونت الخطوب علی حتی کانی صرت امنحها الودادا
انکرها و منبتها فوادی و کيف تنکر الارض القتادا
وای به اين شخص درمانده بچنگال بلا ، اسير تصاريف زمانه ، و بسته تقلب احوال ، آفات بر وی مجتمع و خيرات او بی دوام ، چون طلوع و غروب ستاره که يکی در فراز می نمايد و ديگری در نشيب ، اوج و حضيض آن يکسان و بالا و پست برابر.وغم هجران مانند جراحتی است که چون روی بصحت نهد زخمی ديگر بران آيد و هر دو بهم پيوندد ، و بيش اميد شفا باقی نماند .و رنجهای دنيا بديدار دوستان نقصان پذيرد ، آن کس که ازيشان دورافتد تسلی از چه طريق جويد و بکدام مفرح تداوی طلبد ؟
زاغ و آهو گفتند :اگر چه سخن ما فصيح و بليغ باشد باخه را هيچ سود ندارد . بحسن عهد آن لايق تر که حيلتی انديشی که متضمن خلاص او باشد ، که گفته اند «شجاع و دلير روز جنگ آزموده گردد ، و امين وقت داد و ستد ، و زن و فرزند در ايام فاقه ، و دوست و بذاذر در هنگام نوايب.»
موش آهو را گفت:حيلت آنست که تو از پيش صياد درآيی و خويشتن برگذر او بيفگنی .و خود را چون ملول مجروح بدو نمايی.و زاغ بر تو نشيند چنانکه گويی قصد تو دارد . چندانکه چشم صياد بر تو افتاد لاشک دلدر تو بندد ، باخه را با رخت بنهد و روی بتو آرد ، هرگاه که نزديک آمد لنگان لنگان از پيش او می رو ، اما تعجيل مکن تا طمغ از تو نبرد . و من بر اثر او می آيم ، اميد چنين دارم که شما هنوز در تگاپوی باشید که من بند باخه ببرم و او را مخلص گردانم.
همچنين کردند .و صياد در طلب آهو مانده شد ،
ون باز آمد باخه را نديد ،و بندهای تبره بريده يافت . حيران شدو تفکری کرد ، اول دربريدن بند آهو ، و باز آهو خود را بيمار ساختن و نشستن زاغ بروی ، و بريدن بند باخه . بترسيد و از بيم خون در تن وی چون شاخ بقم شد و پوست براندام وی چون زغفران شاخ گشت.و انديشيد که «اين زمين پريانست و جادوان ، زودتر بازبايد رفت.» و با خود گفت:
آهو و زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ايمن و مرفه سوی مسکن ، رفت بيش نه دست بلا بدامن ايشان رسيد و نه چشم بد رخسار فراغ ايشان زرد گردانيد . بيمن وفاق عيش ايشان هر روز خرم تر بود و احوال هر ساعت منتظم تر.
اينست داستان موافقت دوستان و مثل مرافقت بذاذران و مظاهرت ايشان در سرا و ضرا و شدت و رخا و فرط ايستادگی کی هر يک در حوادث ايام و نوايب زمانه بجای آوردند.تا ببرکات يک دلی و مخالصت ، و ميامن هم پشتی و معاونت ، از چندين ورطه هايل خلاص يافتند ، و عقبات آفات پس پشت کردند .
و خردمند بايد که در اين حکايات بنور عقل تاملی کند ، که دوستی جانوران ضعيف را ، چون دلها صافی می گردانند و در دفع مهمات دست در دست می نهند ، چندين ثمرات هنبی و نتايج مرضی می باشد ، اگر طايفه عقلا از اطن نوع مصادقتی بنا نهند و آن را بر اين ملاطفت بپايان رسانند فوايد آن همه جوانب را چگونه شامل گردد ،و منافع و عوارف آن برصفحات هريک برچه جمله ظاهر شود .
ايزد تعالی کافه مومنان را سعادت توفيق کرامت کناد ، و درهای علم و حکمت بريشان گشاده گرداناد ، بمنه وطوله و قوته و حوله.
باب البوم و الغراب
رای گفت برهمن را که :شنودم داستان دوستان موافق و مثل بذاذران مشفق. اکنون اگر دست دهد بازگويد از جهت من مثل دشمنی که بدو فريفته نشايد گشت اگرچه کمال ملاطفت و تضرع و فرط مجاملت و تواضع در ميآن آرد و ظاهر را هرچه آراسته تر بخلاف باطن نمايد و دقايق تمويه و لطايف تعميه اندران بکار برد.
برهمن گفت:خردمند بسخن دشمن التفات ننمايد و زرق و شعوذه او را در ضمير نگذارد و هرچه از دشمن دانا و مخالف داهی تلطف و تودد بيش بيند در برگمانی و خويشتن نگاه داشتن زيادت کند و دامن ازو بهتر درچيند ، چه اگر غفلتی ورزد و زخم گاهی خالی گذرد هراينه کمين دشمن گشاده گردد ، و پس از فوت فرصت و تعذر تدارک ، پشيمانی دست ندهد ، و بدو آن رسد که ببوم رسيد از زاغ .رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در کوهی بلند در ختی بود بزرگ ، شاخهای آهخته ازو جسته ، و برگ بسيار گرد او درآمده . و دران قريب هزار خانه زاغ بود . و آن زاغان را ملکی بود که همه در فرمان و متابعت او بودند ی ، و اوامر و نواهی او را در ل و عقد امتثال نمودند ی. شبی ملک بومان بسبب دشمنايگی که ميان بوم و زاغست بيرون آمد و بطريق شبيخون برزاغان زود و کام تمام براند ، و مظفر و منصور و مويد و مسرور بازگشت.
ديگر روز ملک زاغان لشکر را جمله کرد و گفت :ديديد شبيخون بوم ودليری ايشان ؟ و امروز ميان شما چند کشته و مجروح و پرکنده و بال گسسته است ، و از اين دشوارتر جرات ايشان است و وقوف برجايگاه و مسکن ، و شک نکنم که زود بازآيند وبار دوم دست برد بار اول بنمايند . و هم از آن شربت نخست بچشانند . در اين کار تامل کنيد و وجه مصلحت باز بينيد .
و درميان زاغان پننج زاغ بود بفضيلت رای و مزيت عقل مذکور و بيمن ناصيت و اصابت تدبير مشهور ، و زاغان در کارها اعتماد براشارت و مشاورت ايشان کردندی . در حوادث بجانب ايشان مراجعت نموددنی ،و ملک رای ايشان را مبارک داشتی و در ابواب مصالح از سخن ايشان نگذشتی .يکی را از ايشان پرسيد که :رای تو دراين حادثه چه بيند ؟ گفت :اين رايی است که پيش از ما علما بوده اند و فرموده که «چون کسی از مقاومت دشمن عاجز آمد بترک اهل و مال و منشاء و مولد ببايد گفت و روی بتافت ، که جنگ کردن خطر بزرگست ، خاصه پس ازهزيمت ، و هرکه بی تامل قدم دران نهاد برگذر سيل خواب گه کرده باشد . و در تيزآب خشت زده ، چه برقوت خود تکيه کردن وبزور و شجاعت خويش فريفته شدن از حزم دور افتد ، که شمشير دو روی دارد ، واين سپهر کوژپشت شوخ چشم روزکور است ، مردان را نيکو نشناسد و قدر ايشان نداند ، و گردش او اعتماد را نشايد
ای که بر چرخ ايمنی ، زنهار
تکيه برآب کرده ای ، هش دار».
ملک روی بديگری آورد و پرسيدکه :تو چه انديشيده ای ؟ گفت :آنچه او اشارت می کند . از گريختن و مرکز خالی گذاشتن ، من باری هرگز نگويم ،و در خرد چگونه درخورد در صدمت نخست اطن خواری بخويشتن راه دادن و مسکن و وطن را پدرود کردن ؟ بصواب آن نزديک تر که اطراف فراهم گيريم و روی بجنگ آريم.
چون باد ، خيز و آتش پيگار برافروز
چون ابر ، و روز ظفر بی غبار کن
که پادشاه کامگار آن باشد که براق همتش اوج کيوان را بسپرد ، و شهاب صولتش ديو فتنه را بسوزد.و حالی مصلحت درآنست که ديدبانان نشانيم و از هرجانب که عورتيست خويشتن نگاه داريم.اگر قصدی پيوندند ساخته و آماده پيش رويم ، و کارزار به وجه بکنيم و روزگار دراز در آن مقاتلت بگذرانيم ، يا ظفر روی نمايد يا معذور گشته پشت بدهيم .چه پادشاهان بايد که روز جنگ و وقت نام و ننگ بعواقب کارها التفات ننمايند و بهنگام نبرد مصالح حال و مآل را بی خطر شمرند .
از غرب سوی شرق زن بد خواه را بر فرق زن
بر فرق او چون برق زن مگذار ازو نام و نشان
ملک وزير سوم را گفت : رای تو چيست ؟ گفت : من ندانم که ايشان چه می گويند ، لکن آن نيکوتر که جاسوسان فرستيم و منهيان متواتر گردانيم و تفحص حال دشمن بجای آريم و معلوم کنيم که ايشان را بمصالحت ميلی هست ، و بخراج از ماخشنود شوند و ملاطفت ما را بقول استقبال نمايند . اگر از اين باب ميسر تواند گشت ، و بوسع طاقت و قدر امکان در آن معنی رضا افتد ، صلح قرار دهيم و خراجی التزام نماييم تا از باس ايشان ايمن گرديم و بياراميم ؛ که ملوک را يکی از رايهای صائب و تدبيرهای مصيب آنست که چون دشمن بمزيد استيلا و بمزيت استعلا مستثنی شد ، و شوکت و قدرت او ظاهر گشت ،و خوف آن بود که فساد در ممالک منتشر گردد ، و رعيت در معرض تلف و هلاک آيند کعبتين دشمن بلطف باز مالند و مال را سپر ملک و ولايت و رعيت گردانند ، که در شش در داو دادن و ملکی بندبی باختن از خرد و حصافت وتجربت و ممارست دور باشد
اگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
ملک وزير چهارم را گفت :تو هم اشارتی بکن و آنچه فراز می آيد باز نمای.گفت :وداع وطن و رنج غربت بنزديک من ستوده تر ازانکه حسب و نسب د رمن يزيد کردن ، و دشمنی را که هميشه از ما کم بوده ست تواضع نمودن
با آنچه اگر تکلفها واجب داريم و مووننتها تحمل کنيم بدان راضی نگردند و در قلع و استيصال ما کوشند . و گفته اند که «که نزديکی بدشمن آن قدر بايد جست که حاجت خود بيابی ،و دران غلو نشايد کرد ، که نفس تو خوار شود و دشمن را دليری افزايد ، و مثل آن چون چوب ايستانيده است بر روی آفتاب ، که اگر اندکی کژ کرده آيد سايه او دراز گردد ، وگر دران افراط رود سايه کمتر نمايد .» و هرگز ايشان از ما بخراج اندک قناعت نکند ؛ رای ما صبر است و جنگ
هرچند علما از محاربت احتراز فرموده اند ، لکن تحرز بوجهی که مرگ در مقابله آن غالب باشد ستوده نيست
پنجم را فرمود :بيار چه داری ، جنگ اولی تر ، يا صلح ، يا جلا؟ گفت :نزيبد مارا جنگ اختيار کنيم مادام که بيرون شد کار ايشان را طريق ديگر يابيم . زيرا که ايشان در جنگ از ما جره ترند و قوت و شوکت زيادت دارند . و عاقل دشمن را ضعيف نشمرد ، که در مقام غرور افتد ، و هرکه مغرور گشت هلاک شد . و پيش از اين واقعه از خوف ايشان می انديشم ، و از اينچه ديدم می ترسيدم ، اگرچه از تعرض ما معرض بودند ، که صاحب حزم در هيچ حال از دشمن ايمن نگردد ، درهنگام نزديکی از مفاجا انديشد ، و چون مسافت در ميان افتد از معاودت ، وگر هزيمت شود از کمين ، و اگر تنها ماند از مکر. و خردمندتر خلق آنست که از جنگ بپرهيزد چون ازان مستغنی گردد و ضرورت نباشد ،که در جنگ نفقه و موونت از نفس و جان باشد ، در ديگر کارها از مال و متاع . ونشايد که ملک عزيمت بر جنگ بوم مصمم گرداند ، که هرکه با پيل درآويزد زير آيد.
ملک گفت :اگر جنگ کراهيت می داری پس چه بينی ؟ گفت در اين کار تامل بايد کرد ، و در فراز و نشيب و چپ و راست آن نيکو بنگريست ، که پادشاهان را به رای ناصحان آن اغراض حاصل آيد که بعدت بسيار و لشکر انبوه ممکن نباشد . و رای ملوک بمشاورت وزيران ناصح زيادت نور گيرد ،چنانکه آب دريا را بممد جويها مادت حاصل آيد .
و بر خردمند اندازه قوت و زور خود و مقدار مکيدت و رای دشمن پوشيده نگردد ، وهميشه کارهای جانبين بر عقل عرضه می کند ، و در تقديم و تاخير آن به انصار و اعوان که امين و معتمد باشند رجوع می نمايد . چه هرکه به رای ناصحان مقبول سخن تمام هنر استظهار نجويد درنگی نيفتد تا آنچه از مساعدت بخت و موافقت سعادت بدو رسيده باشد ضايع و متفرق شود . چه اقسام خيرات بدالت نسب و جمال نتوان يافت ، لکن بوسيلت عقل و شنودن نصايح ارباب تجربت و ممارست بدست آيد .
و هرکه از شعاع عقل غريزی بهرومند شد و استماع سخن ناصحان را شعار ساخت اقبال او چون سايه چاه پايدار باشد ، نه چون نور ماه در محاق و زوال ، دست مريخ سلاح نصرتش صيقل کند ، و قلم عطارد منشور دولتش توقيع کند . و ملک امروز بجمال عقل ملک آرای متحلی است .
نرسد عقل اگر دو اسپه کند
در تگ وهم بی غبار ملک
و چون مرا دراين مهم عز مشورت ارزانی داشت می خواهم که بعضی جواب در جمع گويم و بعضی در خلا. و من چنانکه جنگ را منکرم تواضع و تذلل و قبول جزيت و خراج و تحمل عاری ، که زمانه کهن گردد و تاريخ آن هنوز تازه باشد ، هم کار هم
نشوم خاضع عدو هرگز
ورچه بر آسمان کند مسکن
باز گنجشک را برد فرمان؟
شير روباه را نهد گردن؟
و کريم زندگانی دراز برای تخليد ذکر و محاسن آثار را خواهد . و اگر ناکاميی دراين حيز افتد و عاری بر وی خواهد رسيد کوتاهی عمر را بران ترجيح نهد ،و تنگی گور را پناه منيع شمرد . و صراب نمی بينم ملک را اظهار عجز ، که آن مقدمه هلاک و داعی ضياع ملک و نفس است ،و هر که تن بدن در داد درهای خير بروی بسته گردد ودر طريق حيلت او سدهای قوی پيدا آيد .
و باقی اين فصول را خلوتی بايد تا بر رای ملک گذرانيده شود ، که سرمايه ظفر و نصرت و عمده اقبال و سعادت حزم است ، اول الحزم المشورة.وبدين استشارت که ملک فرمود و خدمتگاران را در اين مهم محرم داشت دليل حزم و ثبات و برهان خرد و وقار او هرچه ظاهر تر گشت
هرکجا حزم تو فرود آيد
برکشد امن حصنهای حصين
و پوشيده نماند که مشاورت برانداختن رايهاست ، ورای راست بتکرار نظر و تحصين سر حاصل آيد . و فاش گردانيدن اسرار از جهت پادشاهان ممکن باشد ، يا از مشاوران ، و رسولان ، يا کسانی که دنبال خيانت دارند و گرد استراق سمع برآيند و آنچه بگوش ايشان رسد در افواه دهند ، يآ طايفه ای که در مخارج رای و مواقع آثار تامل واجب بينند و آن را بر نظاير آن از ظواهر احوال باز اندازند و گمانهای خود را بران مقابله کنند . و هر سر که از اين معانی مصون ماند روزگار را بران اطلاع صورت نبنندد و چرخ را دران مداخلت دست ندهد . و کتمان اسرار دو فايده دارد :اگر انديشه بنفاذ رسد ظفر بحاجت پيوندد ، و اگر تقدير مساعدت ننمايد سلامت از عيب و منقصت .
و چاره نيست ملوک را از مستاشر معتمد و گنجور امين که خزانه اسرار پيش وی بگشايند و گنج رازها بامانت و مناصحت وی سپارند و ازو در امضای عزايم معونت طلبند ، که رجحان دارد باشارت او فوايد بيند ، چنانکه نور چراغ بمادت روغن و ، فروغ آتش بمدد هيزم.و هرکرا متانت رای و مظاهرت کفات جمع شد
بدين پای ظفر گيرد بدان دست خطر بندد.
و ايزدتعالی که پيغامبر را عليه السلام مشاورت فرمود نه برای آن بود تا رای او را که بامداد الهام ايزدی و فيض الهی مويد بود و تواتر وحی و اختلاف روح الامين عليه السلام بدان مقرون ، مددی حاصل آيد ، لکن اين حکم برای بيان منافع و تقرير فوايد مشورت نازل گشت تا عالميان بدين خصلت پسنديده متحلی گردند ، وله الحمد الشاکرين . و واجب باشد بر خدمتگاران که چون مخدوم تدبيری انديشد درانچه بصواب پيوندد او را موافقت نمايند ، و اگر عزيمت او را بخطا ميلی بينند وجه فساد آن مقرر گردانند ، و سخن برفق و مدارا رانند. وانگاه انواع فکرت بکار دارد تا استقامتی پيدا آيد و از هردو جانب رای مخمر وعزم مصمم شود . و هر وزير و مشير که جانب مخدوم را از اين نوع تعظيم ننمايد ، و در اشارت حق اعتماد نگزارد او را دشمن بايد پنداشت ، و با چنين کس تدبير کردن برای مثالست که مردی افسون می خواند تا ديو يکی را بگيرد . چون نيکو نتواند خواند ، و شرايط احکام اندران بجای نتواند آورد ، فروماند و ديو د روی افتد . و ملک از شنودن اين ترهات مستغنی است ف که بکمال حزم و نفاذعزم خاک در جشم ملوک زده است و از باس و سياست خويش در حريم ممالک پاسبان بيدار و ديدبان دوربين گماشته ، چنانکه از شکوه و هيبت آن حادثه در سايه امن طلبيده است و فتنه در حمايت خواب بياراميده
از خواب گران فتنه سبک برنکد سر
تا ديده حزم تو بود روشن و بيدار
و چون پادشاه اسرار خويش را بر اين نسق عزيز و مستور داشت ، و وزير کافی گزيد ،و در دلهای عوام مهيب بود ، و حشمت او از تنسم ضمير و تتبع سر او مانع گشت ، و مکافات نيکوکرداران و ثمرت خدمت مخلصان در شرايع جهان داری واجب شمرد ، و زجر متعديان و تعريک مقصران فرض شناخت ، و در انفاق حسن تقدير بجای آورد سزوار باشد که ملک او پايدار باشد و دست حوادث مواهب زمانه ازوی نتواند روبد ، و در خدمت او گردد
دهر خائن راست کار و چرخ ظالم دادگر
چه مقرر است که همگنان را در کسب سعادت و طلب دولت حرکتی بباشد و هريک فراخور حال خود از آن جهت سودايی بپزد ، اما يافتن آن بقوت همت و ثبات عزيمت دست دهد