پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:27 PM
قسمت هشتم
شير گفت :کار نزديکان ملوک حسد و منازعت و بدسگالی و مناقشت است ، و روز و شب در پی يک ديگر باشند و گرد اين معانی برآيند ، و هرکه هنر بيش دارد در حق او قصد زيادت رود و او را بدخواه و حسود بيش يافته شود . و مکان دمنه و قربت او بر لشکر من گران آمده است . و نمی دانم که اجماع و اتفاق ايشان در اين واقعه برای نصيحت منست يا ا زجهت عداوت او . و نمی خواهم که در کار او شتابی رود که برای منفعت ديگران مضرت خويش طلبيده باشم.و تا تفحص تمام نفرمايم خود را در کشتن او معذور نشناسم ، که اتباع نفس و طاعت هوا رای راست و تدبير درست را بپوشاند . و اگر بظن خيانت اهل هنر و ارباب کفايت را باطل کنم حالی فورت خشم تسکينی يابد ، لکن غبن آن بمن بازگردد.
چون دمنه را در حبس بردند و بندگران بر وی نهاد کليله را سوز برادری وشفقت صحبت برانگيخت ، پنهان بديدار او رفت ، و چندانکه نظر بر وی افگند اشک باريدن گرفت و گفت :ای برادر ترا در اين بلا و محنت چگونه توانم ديد ،و مرا پس ازين از زندگانی چه لذت؟
آب صافی شده ست خون دلم
خون تيره شدست آب سرم
بودم آهن کنون ازو زنگم
بودم آتش کنون ازو شررم
و چون کار بدين منزلت رسيد اگر در سخن با تو درشتی کنم باکی نباشد ، و من اين همه می ديدم و در پند دادن غلو می نمود ، بدان التفات نکردی . و نامقبول تر چيزها نزديک تو نصيحت است . و اگر بوقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصير و غفلت روا داشته بودمی امروز باتو در اين جنايت شرکت دارمی . لکن اعجاب تو بنفس و رای خويش عقل و علم ترا مقهور گردانيد . و اشارت عالمان در آنچه «ساعی پيش از اجل ميرد» با تو بگفته ام ، و از مردن انقطاع زندگانی نخواسته اند ، اما رنجهايی بيند که حيات را منغص گرداند ، چنين که تو درين افتاده ای و هراينه مرگ ازان خوشتر است . و راست گفته اند «مقتل الرجل بين فکيه.»
گر زبان تو راز دارستی
تيغ را بر سرت چه کارستی؟
دمنه گفت :هميشه آنچه حق بود می گفتی و شرايط نصيحت را بجای می آورد ، لکن شره نفس و قوت حرص بر طلب جاه رای مرا ضعيف کرد و نصايح ترا در دل من بی قدر گردانيد ، چنانکه بيمار مولع بخوردنی ، اگر چه ضرر آن می شناسد ، بدان التفات ننمايد و برقضيت شهوت بخورد . نيز خرم و بی خصم زيستن و خوش دل و ايمن روزگار گذاشتن نوعی ديگر است .هرکجا علو همتی بود از رنجهای صعب و چشم زخمهای هايل چاره نباشد
و می دانم که تخم اين بلا من کاشته ام ، و هرکه چيزی کاشت هراينه بدرود اگرچه در ندامت افتد و بداند که زهگيا کاشته است . و امروز وقتست که ثمرت کردار و ريع گفتار خويش بردارم . و اين رنج بر من گران تر می گردد از هراسی که تو بمن متهم شوی بحکم سوابق دوستی و صحبت که ميان ماست .
و عياذالله اگر بر تو تکليفی رود تا آنچه می دانی از راز من بازگوطی ، وانگه من بدو موونت مبتلا گردم ، ي:ی رنج نفس تو و خچلت که از جهت من در رنج افتی ، و دوم آنکه مرا بيش امطد خلاص باقی نماند ، که در صدق قول تو بهيچ تاويل شبهت نباشد «گه که در حق بيگانگان گواهیدهی فدر باب من با چندان يگانگی و مخالصت صورت ريبتی نبندد. و امروز حال من می بينی ، وقت رقت است و هنگام شفقت
کز ضعيفی دست و تنگی جای
نيست ممکن که پيرهن بدرم
گشت لاله ز خون ديده رخم
شد بنفشه ز زخم دست برم
کليله گفت : آنچه گفتی معلوم گشت . و حکما گويند که «هيچ کس بر عذاب صبر نتواند کرد ، و هرچه ممکن گردد از گفتار حق يا باطل برای دفع اذيت بگويد .» و من ترا هيچ حيلت نمی دانم ، چون در اين مقام افتادی بهتر آنکه بگناه اعتراف نمايی و بدانچه کرده ای اقرار کنی ، و خود را از تبعت آخرت برجوع و انابت برهانی ، چه لابد درين هلاک خواهی شد ، باری عاجل و آجل بهم پيوندد . دمنه گفت :در اين معانی تامل کنم و آنچه فراز آيد بمشاورت تو تقديم نمايم.
کليله رنجور و پرغم بازگشت ، و انواع بلا بر دل خوش کرده پشت بر بستر نهاد و می پيچيد تا هم در شب شکمش برآمد و نفس فروشد . و ددی با دمنه بهم محبوس بود و در آن نزديکی خفته ، بسخن کليله و دمنه بيدار شد و مفاوضت ايشان تمام بشنود و ياد گرفت و هيچ باز نگفت .
ديگر روز مادر شير اين حديث تازه گردانيد و گفت :زنده گذاشتن فجار هم تنگ کشتن اخيار است . و هر که نابکاری را زنده گزارد در فجور با او شريک گردد.ملک قضات را تعجيل فرمود در گزارد کار دمنه و روشن گردانيدن خيانت او در مجمع خاص و محفل عام ، و مثال داد که هر روز آنچه رود بازنمايند .
وقضاوت فراهم آمدند و خاص و عام را جمع کردند ، و وکيل قاضی آواز داد و روی بحاضران آورد و گفت :ملک در معنی دمنه و بازجست کار او و تفتيش حوالتی که بدو افتاده ست احتياط تمام فرموده است ، تا حقيقت کار او غبار شبهت منزه شود ، و حکمی که رانده ايد در حق او از مقتضی عدل دور نباشد ، و بکامگاری سلاطين و تهور ملوک منسوب نگردد.و هريکی از شما را از گناه او آنچه معلومست ببايد گفت (برای سه فايده:اول آنکه در عدل معونت کردن و حجت حق گفتن درد ين و مروت موقعی بزرگ دارد ، و دوم آنکه بر اطلاق زجر کلی اصحاب ضلالت بگوشمال يکی از ارباب خيانت دست دهد ، و سوم آنکه مالش اصحاب مکر و فجور و قطع اسباب ايشان راحتی شامل و منفعتی شايع را متضمن است .
چون اين سخن بآخر رسيد )همه حاضران خاموش گشتند ، و هيچ کس چيزی نگفت ؛ چه ايشان را در کار او يقين ظاهر نبود ، روا نداشتند که بگمان مجرد چيزی گويند ، و بقول ايشان حکمی رانده شود و خونی ريخته گردد.
چون دمنه آن بديد گفت:اگر من مجرم بودمی بخاموشی شما شاد گشتمی ، لکن بی گناهم ، و هر که او را جرمی نتوان شناخت برو سبيلی نباشد ، و او بنزديک اهل خرد و ديانت مبرا و معذور است .و چاره نتواند بود ازانکه هرکس بر علم خويش در کار من سخنی گويد ، و معذور است . و چاره نتواند بود ازانکه هرکس بر علم خويش در کار من سخنی گويد ، و دران راستی و امانت نگاه دارد ، که هرگفتاری را پاداشی است ، عاجل و آجل ، و قول او دران راستی و امانت نگاه دارد ، که هرگفتاری را پاداشی است ، عاجل و آجل ، و قول او حکمی خواهد بود در احيای نفسی يا ابطال شخصی .و هرکه بظن و شبهت ، بی يقين صادق ، مرا در معرض تلف آرد بدو آن رسد که بدان مدعی رسيد که بی علم وافر و مايه کامل ، و بصيرتی در شناخت علتها واضح و ممارستی در معرفت داروها راجح ، و رايی در انواع معالجت صايب و خاطری در ادراک کيفيت ترکيب نفس و تشريح بدن ثاقب.قدم پيدا و اتقان بسزا ، دعوی و رای طبيبی کرد .قضات پرسيدند که :چگونه؟ گفت :بشهری از شهرهای عراق طبيبی بود حاذق ، و مذکور بيمن معالجت ، مشهور بمعرفت دارو و علت ، رفق شامل و نصح کامل ، مايه بسيار و تجربت فراوان ، دستی چون دم مسيح و دمی چون قدم خضر صلی الله عليه .روزگار ، چنانکه عادت اوست دربازخواستن مواهب و ربودن نفايس ، او را دست بردی نمود تا قوت ذات و نور بصر در تراجع افتاد ، و بتدريج چشم جهان بينش بخوابانيد . و آن نادان وقح عرصه خالی يافت و دعوی علم طب آغاز نهاد ، و ذکر آن در افواه افتاد.
و ملک آن شهر دختری داشت و بذاذر زاده خويش داده بود ، و او را در حال نهادن حمل رنجی حادث گشت . طبيب پير دانا را حاضر آوردند . از کيفيت رنج نيکو بپرسيد . چون جواب بشنود و بر علت تمام وقوف يافت بداروی اشارت کرد که آن را زامهران خوانند. گفتند:ببايد ساخت . گفت:چشم من ضعيف است ، شما بسازيد.
در اين ميان آن مدعی بيامد و گفت :کار منست و ترکيب آن من ندانم . ملک او را پيش خواند و فرمود که در خزانه رود و اخلاط دارو بيرون آرد . در رفت و بی علم و معرفت کاری پيش گرفت . از قضا صره زهر هلاهل بدست او افتاد ،آن را بر ديگر اخلاط بياميخت و بدختر داد.خوردن همان بود و جان شيرين تسليم کردن .ملک از سوز دختر شربتی از آن دارو بدان نادان داد ، بخورد و در حال سرد گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا بدانيد که کار بجهالت و عمل بشبهت عاقبت وخيم دارد . يکی از حاضران گفت:سزاوارتر کسی که چگونگی مکر او از عوام نبايد پرسيد ، و خبث ضمير او بر خواص مشتبه نگردد ، اين بدبختست که علامات کژی سيرت در زشتی صورت او ديده می شود . قاضی پرسيد که :آن علامت چيست ؟ تقرير بايد کردن ، که همه کس آن را نتواند شناخت.گفت :علما گويند که «هرگشاده ابرو ، که چشم راست او از چپ خردتر باشد با اختلاج داي» ،و بينی او بجانب راست ميل دارد ، و در هر منبتی از اندام او سه موی رويد ، و نظر او هميشه سوی زمين افتد ، ذات ناپاک او مجمع فساد و مکر و منبع فجور و غدر باشد .»و اين علامات در وی موجود است .
دمنه گفت :د راحکام خلايق گمان ميل و مداهنت توان داشت ، و حکم ايزدی عين صواب است و دران سهو و زلت و خطا و غفلت صورت نبندد . و اگر اين علامات که ياد کردی معين عدل و دليل صدق می تواند بود و ، بدان حق را از باطل جدا می توان کرد ، پس جهانيان در همه معانی از حجت فارغ آمدند ، و بيش هيچ کس را نه بر نيکوکاری محمدت واجب آيد و نه بر بدکرداری عقوبت لازم . زيرا که هيچ مخلوق اين معانی را از خود دفع نتواند کرد . پس بدين حکم جزای اهل خير و پاداش اهل شر محو گشت . و اگر من اين کار که ميگويند بکرده ام ، نعوذبالله ، اين علامات مرا برين داشته باشد ، و چون دفع آن در امکان نيايد نشايد که بعقوبت آن ماخوذ گردم ، که آنها با من برابر آفريده شده اند . و چون ازان احتراز نتوان کرد حکم بدان چگونه واقع گردد؟ و تو باری برهان جهل و تقليد خويش روشن گردانيدی و بکلمه ای نامفهوم نمايش بی وجه و مداخلت نه در هنگام گرفتی.
چون بدمنه براين جمله جواب بداد ديگر حاضران دم درکشيدند و چيزی نگفتند قاضی بفرمود تا او را بزندان بازبردند.
و دوستی ازان کليله ، روزبه نام ، بنزديک دمنه آمد و از وفات کليله اعلام داد.دمنه رنجور و متاسف گشت و پرغم و متحير شد ،و از کوره آتش دل آهی برآورد و از فواره ديأه آب بر رخسار براند و گفت :دريغ دوست مشفق و برادر ناصح که در حوادث بدو دويدمی ، و پناه در مهمات رای و رويت و شفقت و نصيحت او بود ، و دل او گنج اسرار دوستان و کان رازهای بذاذران ، که روزگار را بران وقوف صورت نبستی و چرخ را اطلاع ممکن نگشتی .
بيش مرا در زندگانی چه راحت و از جان و بينايی چه فايده؟ و اگر نه آنستی که اين مصيبت بمکان مودت تو جبر می افتد ، ورنی
اکنون خود را بزاريان کشته امی
و بحمدالله که بقای تو از همه فوايت عوض و خلف صدق است ، و هر خلل که بوفات او حادث شده است بحيات تو تدارک پذيرد . و امروز مرا تو همان بذارذری که کلطله بوده ست ، رهين شکر و منت گشتم . و کلی ارباب مروت و اصحاب خرد و تجربت را بدوستی و صحبت تو مباهات است . کاشکی از من فراغی حصال آيدی ، و کاری را شايان توانمی بود . دست يک ديگر بگرفتند و شرط وثيقت بجای آورد.
آنگاه دمنه او را گفت :فلان جای ازان من و کليله دفينه ای است ، اگر رنجی برگيری و آن را بياری سعی تو مشکوری باشد . روزبه بر حکم نشان او برفت و آن بياورد . دمنه نصيب خويش برگرفت و حصه کليله برزويه داد ، و وصايت نمود که پيوسته پيش ملک باشد و ازانچه در باب وی رود تنسمی می کند او را می آگاهاند . و روزبه تيمار آن نکته تا روز قيامت وفات دمنه می داشت . ديگر روز مقدم قضات ماجرا بنزديک شير برد و عرضه کرد.شير آن بستد و او را بازگردانيد ، و مادر را بطلبيد .چون مادر شير ماجرا را بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت :اگر سخن درشت رانم موافق رای ملک نباشد ، و اگر تحرز نمايم جانب شفقت و نصيحت مهمل ماند . شير گفت :در تقرير ابواب مناصحت محابا و مراقبت شرط نيست ، و سخن او در محل هرچه قبول تر نشيند و آن را بر ريبت و شبهت آسيب و مناسبت نباشد . گفت :ملک ميان دروغ و راست فرق نمی کند ، و منفعت خويش از مضرت نمی شناسد . و دمنه بدين فرصت می يابد فتنه ای انگيزد که رای ملک در تدارک آن عاجز آيد ،و شمشير او از تلافی آن قاصر و بخشم برخاست و برفت.
ديگر روز دمنه را بيرون آوردند ، و قضات فراهم آمدند ، و در مجمع عام بنشستند ، و معتمد قاضی همان فصل روز اول تازه گردانيد . چون کسی در حق وی سخنی نگفت مقدم قضات روی بدو آورد و گفت :اگر چه حاضران ترا بخاموشی ياری می دهند دلهای همگنان در اين خيانت بر تو قرار گرفته است ، و ترا با اين سمت و وصمت در زندگانی ميان اين طايفه چه فايده ؟ و بصلاح حال و مآل تو آن لايق تر که بگناه اقرار کنی ، و بتوبت و انابت خود را از تبعت آخرت مسلم گردانی ، و باز رهی
اگر خوش خويی از گران قرطباتان
وگر بدخويی از گران قرطبانی
مستريح او مستراح منه ، وانگاه دو فضيلت ترا فراهم آيد و ذکر آن برصحيفه روزگار مثبت ماند :اول اعتراف بجنايت برای رستگاری آخرت و اختيار کردن دار بقا بر دار فنا ؛ و دوم صيت زبان آوری خود بدين سوال و جواب که رفت و انواع معاذير دل پذير که نموده شد . و حقيقت بدان که وفات د رنيک نامی بهتر از حيات در بدنامی.
دمنه گفت :قاضی را بگمان خود و ظنون حاضران بی حجت ظاهر و دليل روشن حکم نشايد کرد ، ان الظن لايغنی من الحق شيئا.و نيز اگر شما را اين شبهت افتاده ست و طبع همه برگناه من قرار گرفته است آخر من در کار خود بهتر دانم.و يقين خود را برای شک ديگران پوشانيأن از خرد و مروت و تقوی و ديانت دور باشد . و بظنی که شما راست که مگر عياذا بالله درباب اجنبی و ريختن خون او از جهت من قصدی رفتست چندين گفت گوی می رود ، و اعتقاهای همه تفاوت می پذيرد ، اگر در خون خود بی موجبی سعی پيوندم دران بچه تاويل معذور باشم ؟ که هيچ ذاتی را بر من آن حق نيست که ذات مرا ، و آنچه در حق کمتر کسی از اجانب جايز شمرم و از روی مروت بدان رخصت نيابم درباب خود چگونه روا دارم ؟ ازاين سخن درگذر ، اگر نصيحتست به ازين باطد کرد و اگر خديعتست پس از فضيحت دران خوض نمودن بابت خردمندان نتواند بودن.
و قول قضات حکم باشد ، و از خطا و سهو دران احتراز ستوده است . و نادر آنکه هميشه راست گوی و محکم کار بودی ، از شقاوت ذات و شوربختی من دراين حادثه گزافکاری بردست گرفتی ، و اتقان و احتياط تمام يکسو نهادی ، و بتمويه اصحاب غرض و ظن مجرد خويش روی بامضای حکم آوردی
و هرکه گواهی دهد درکاری که دران وقوف ندارد بدو آن رسد که بدان نادان رسيد . قاضی گفت :چگونه است آن ؟ گفت:
مرزبانی بود مذکور ، و بهارويه نام زنی داشت چون ماه روی ،چون گل عارض و چو سيم ذقن در غايت حسن و زيبايی و جمال و نهايت صلاح و عفاف ، اطرافی فراهم و حرکاتی دل پذير ، ملح بسيار و لطف بکمال
غلامی بی حفاظ داشت و بازداری کردی. او را بدان مستوره نظری افتاد ، بسيار کوشيد تابدست آيد ،البته بدو التفات ننمود . چون نوميد گشت خواست که در حق او قصدی کند ، و در افتضاح او سعی پيوندد . از صيادی دو طوطی طلبيد و يکی را ازيشان بياموخت که «من دربان را در جامه خواجه خفته ديدم با کدبانو.» و ديگری را بياموخت که «من باری هيچ نمی گويم .» در مدت هفته ای اين دو کلمه بياموختند. تا روزی مرزبان شراب می خورد بحضور قوم ، غلام درآمد و مرغان را پيش او بنهاد .ايشان بحکم عادت آن دو کلمت می گفتند بزبان بلخی ، مرزبان معنی آن ندانست لکن بخوشی آواز و تناسب صورت اهتزاز می نمود. مرغان را بزن سپرد تا تيمار بهتر کشد.
و يکچندی برين گذشت طايفه ای از اهل بلخ ميهمان مرزبان آمدند . چون از طعام خوردن و يکچندی برين گذشت در مجلس شراب نشستند.مرزبان قفص بخواست ، و ايشان برعادت معهود آن دو کلمه می گفتند. ميهمانان سر در پيش افگندند و ساعتی در ي: ديگر نگريست .آخر مرزبان را سوال کردند تا وقوفی دارد برآنچه مرغان می گويند . گفت :نمی دانم چه می گويند ، اما آوازی دل گشای است . يکی از بلخيان که منزلت تقدم داشت معنی آن با او بگفت ، و دست از شراب بکشيد ، و معذرتی کرد که :در شهر ما رسم نيست در خانه زن پريشان چيزی خوردن . در اثنای اين مفاوضت غلام آواز داد که :من هم بارها ديده ام و گواهی می دهم .مرزبان از جای بشد ، و مثال داد تا زن را بکشند . زن کسی بنزد او فرستاد و گفت :
مشتاب بکشتنم که در دست توام
عجلت از ديو نيکو نمايد ، و اصحاب خرد و تجربت در کارها ، خاصه که خونی ريخته خواهد شد ، تامل و تثبت واجب بينند ، و حکم و فرمان باری را جلت اسماوه و عمت نعماوه امام سازند :يا ايها الذين آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبينوا. و تدارک کار من از فرايض است ، و چون صورت حال معلوم گشت اگر مستوجب کشتن باشم در يک لحظه دل فارغ گردد.و اين قدر دريغ مدار که از اهل بلخ پرسند که مرغان جز اين دوکلمت از لغت بلخی چيزی می دانند.اگر ندانند متيقن باشی که مرغان را اين ناحفاظ تلقين کرده ست ،که چون طمع او در من وفا نشد ، و ديانت من ميان او و غرض او حايل آمد ، اين رنگ آميخت . و اگر چيزی ديگر بدان زبان می بتوانند گفت بدان که من گناه کارم و خون من ترا مباح.
مرزبان شرط احتياط بجای آورد ، و مقرر شد که زن ازان مبراست . کشتن او فروگذاشت و بفرمود تا بازدار را پيش آوردند .تازه درآمد که مگر خدمتی کرده است ، بازی دردست گرفته .زن پرسيد که:تو ديدی که من اين کار می کردم؟ گفت:آری ديدم.بازی که در دست داشت بر روی او جست و چشمهاش برکند.زن گفت :زن گفت:سزای چشمی که ناديده را ديده پندارد اينست ، و از عدل و رحمت آفريدگار جلت عظمته همين سزد
بد مکن که بدافتی چه مکن که خود افتی
و اين مثل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چيرگی نمودن در دنيا بی خير و منفعت و با وبال و بتبعت است.
تمامی اين فصول برجای نبشتند و بنزديک شير فرستاد. مادر را بنمود . چون بران واقف گشت گفت :بقا باد ملک را .اهتمام من در اين کار بيشازين فايأه نداشتکه آن ملعون بدگمان شد . و امروز حيلت و مکر او بر هلاک ملک مقصور گردد ، و کارهای ملک تمام بشوراند ، و تبعت اين ازان زيادت باشد که در حق وزير مخلص و قهرمان ناصح رواداشت . اين سخن در دل شير موقع عظيم يافت و انديشه بهرچيزی و هرجايی کشيد.
پس مادر را گفت :بازگوی از کدام کس شنودی ، تا آن مرا در کشتن دمنه بهانه ای باشد . گفت :دشوار است بر من اظهار سر کسی که بر من اعتماد کشرده باشد . و مرا بکشتن دمنه شادی مسوغ نگردد ، چون اين ارتکاب روا دارم و رازی که بمحل وديعت عزيز است فاش گردانم ؟ لکن از آن کس استطلاع کنم ، اگر اجزات يابم بازگويم .
و از نزديک شير برفت و پلنگ را بخواند و گفت :انواع تربيت و ترشيح و ابواب کرامت و تقريب که ملک در حق تو فرموده ست و می فرمايد مقرر است ، و آثار آن بر حال تو از درجات مشهور که می يابی ظاهر ، و دران به اطنابی و بسطی حاجت نتواند بود .وانگاه گفت :واجبست بر تو که حق نعمت او بگزاری و خود را از عهده اين شهادت بيرون آری. و نيز نصرت مظلوم ، و معونت او در ايضاح حجت در حال مرگ و زندگانی ، اهل مروت فرض متوجه و قرض متعين شناسد ، چه هرکه حجت مرده پوشيده گرداند روز قيامت حجت خويش فراموش کند . از اين نمط فصلی مشبع برو دميد .
پلنگ گفت :اگر مرا هزار جان باشد ، فدای يکساعته رضا و فراغ ملک دارم از حقوق نعمتهای او يکی نگزارده باشم ، و در احکام نيک بندگی خود را مقصر شناسم . و من خود آن منزلت و محل کی دارم که خود را در معرض شکر آرم و ذکر عذر برزبان رانم؟
بنده آن را چگونه گويد شکر
مهر و مه را چه گفت خاکستر؟
و مجب تحرز از اين شهادت کمال بدگمانی و حزم مبلک است ، و اکنون که بدين درجت رسيأ مصلحت ملک را فرونگذرام و آنچه فرمان باشد بجای آرم .وانگاه محاورت کليله و دمنه چنانکه شنوده بود پيش شير بگفت ،و آن گواهی در مجمع وجوش بداد . چون اين سخن در افواه افتاد آن دد ديگر که در حبس مفاوضت ايشان شنوده بود کس فرستاد که:من هم گواهی دارم . شير مثال دادتا حاضر آمد و آنچه در حبس ميان کليله و دمنه رفته بود بر وجه شهادت باز گفت.
ازو پرسيدند که :همان روز چرا نگفتی؟ گفت:بيک گواه حکم ثابت نشدی . من بی منفعتی تعذيب حيوان روا ندارم . بدين دو شهادت حکم سياست بر دمنه متوجه گشت . شير بفرمود تا او را ببستند و باحتياط باز داشت ، و طعمه او بازگرفت ، و ابواب تشديد و تعنيف تقديم نمودند تا زا گرنسگی و تشنگی بمرد . و عاقبت مکر و فرجام بغی چنين باشد.
باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی
رای گفت برهمن را که شنودم مثل دو دسوت که بتضريب نمام و سعايت و فتان چگونه ازيک ديگر مستزيد گشتند و بعداوت و مقاتلت گراييدن تا مظلومی بی گناه کشته شد ،و روزگار داد وی بداد ، که هدم بنای باری عز اسمه مبارک نباشد ، و عواقب آن از وبال و نکال خالی نماند . فلا يسرف فی الفتل انه کان منصورا.اکنون اگر ميسر گردد بازگوی داستان دوستان يک دل و ، کيفيت موالات و افتتاح مواخات ايشان ، و استمتاع از ثمرات مخالصت و برخورداری از نتايج مصادقت .
برهمن گفت:هيچيز نزديک عقلا در موازنه دوستان مخلص نيايد ، و در مقابله ياران يک دل ننشيند ، که د رايام راحت معاشرت خوب ازيشان متوقع باشد و در فترات نکبت مظاهرت بصدق از جت ايشان منتظر.
و از امثال اين ، حکايت کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهوست.رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در ناحيت کشمير متصيدی خوش و مرغزاری نزه بود که از عکس رياحين او پر زاغ چون دم طاووس نمودی ، و در پيش جمال او دم طاووس بپر زاغ مانستی
درفشان لاله در وی چون چراغی
وليک از دود او برجانش داغی
شقايق بر يکی پای ايستاده
چو برشاخ زمرد جام باده
و در وی شکاری بسيار ، و اختلاف صيادان آنجا متواتر .زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گشن خانه داشت.نشسته بود و چپ و راست می نگريست . ناگاه صيادی بدحال خشن جامه ، جالی برگردن و عصايی در دست ، روی بدان درخت نهاد . بترسيد و با خود گفت :اين مرد را کاری افتاد که می آيد ، و نتوان دانست که قصد من دارد يا ازان کس ديگر ، من باری جای نگه دارم و می نگرم تا چه کند.
صياد پيش آمد و ، جال بازکشيد و ، حبه بينداخت و، د رکمين نشست.ساعتی بود ، قومی کبوتران برسيدند ، و سر ايشان کبوتری بود که او را مطوقه گفتندی ، و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاشتندی . چندانکه دانه بديدند غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند . و صياد شادمنان گشت و گرازان بتگ ايستاد .تا ايشان را در ضبط آرد . و کبوتران اضطرابی می کردند و هريک خود را می کوشيد .مطوقه گفت:جای مجادله نيست ، چنان بايد که همگنان استخلاص ياران را مهم تر از تخلص خواد شناسند . و حالی صواب آن باشد که جمله بطريق تعاون قوتی کنيد تا دام از جای برگيريم فکه رهايش ما درانست . کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سرخويش گرفت . و صياد در پی ايشان ايستاد ، بر آن اميد که آخر درمانند و بيفتند . زاغ با خود انديشيد که :بر اثر ايشان بروم و معلوم گردانم که فرجام کار ايشان چه باشد ، که من از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود ، و از تجارت برای دفع حوادث سلاحها توان ساخت.
و مطوقه چون بديد که صياد در قفای ايشان است ياران را گفت:اين ستيزه روی در کار ما بجد است ، و تا از چشم او ناپيدا نشويم دل از ما برنگيرد . طريق آنست که سوی آبادانيها و درختستانها رويم تا نظر او از ما منقطع گردد ، و نوميد و خايب بازگردد ، که در اين نزديکی موشی است از دوستان من ، او را بگويم تا اين بندها ببرد . کبوتران اشارت او را اما م ساختند و راه بتافتند و صياد بازگشت. وزاغ همچنان می رفت تا وجه مخرج ايشان پيش چشم کند ، و آن ذخيرت ايام خويش گرداند.
و مطوقه بمسکن موش رسيد . کبوتران را فرمود که فرود آييد . فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند .و آن موش را زبرا نام بود ، با دهای تمام و خرد بسيار ، گرم و سرد روزگار ديده و خير و شر احوال مشاهدت کرده. و در آن مواضع از جهت گريزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هريک را درديگری راه گشاده ، و تيمار آن فراخور حکمت و برحسب مصلحت بداشته.مطوقه آواز داد که : بيرون آی! زبرا پرسيد که :کيست؟ نام بگفت ، بشناخت و بتعجيل بيرون آمد.
چون او را در بند بلا بسته ديد زه آب ديدگان بگشاد و بررخسار جويها براندو گفت :ای دوست عزيز و رفيق موافق ، ترا در اين رنج که افگند ؟ جواب داد که :انواع خير و شر بتقدير بازبسته است ، و هرچه در حکم ازلی رفتست هراينه براختلاف ايام ديدنی باشد ، ازان تجنب و تحرز صورت نبندد
و مرا قضای آسمانی در اين ورطه کشيد ،و دانه را بر من و ياران من جلوه کرد و در چشم و دل همه بياراست ، تاغبار آن نور بصر را بپوشانيد ، و پيش عقلها حجاب تاريک بداشت ، و وجمله در دست محنت و چنگال بلا افتاديم . و کسانی که از من قوت و شوکت بيشتر دارند و بقدر و منزلت پيشترند با مقادير سماوی مقاومت نمی توانند پيوست ، و امثال اين حادثه در حق ايشان غريب و عجيب می نمايد . و هرگاه که حکمی نازل می گردد قرص خورشيد تاريک می شود و پيکر ماه سياه.و ارادت باری ، عزت قدرته و علت کلمته ، ماهی را از قعر آب بفراز می آرد ، و مرغ را از اوج هوا بحضيض می کشد ،چنانکه نادان را غلبه می کند ميان دانا و مطالب او حايل می گردد.
موش اين فصول بشنود ، و زود در بريدن بندها ايستادکه مطوقه بدان بسته بود .گفت: نخست ازان ياران گشای.موش بدين سخن التفات ننمود . گفت :ای دوست ، ابتدا از بريدن بند اصحاب اولی تر . گفت :اين حديث را مکرر می کنی ، مگر ترا بنفس خويش حاجت نمی باشد و آن را برخود حقی نمی شناسم ؟ گفت :مرا ملالت نبايد کرد که من رياست اين کبوتران تکفل کرده ام ، و ايشان را ازان روی بر من حقی واجب شده است ، و چون ايشان حقوق مرا بطاعت و مناصحت بگزاردند ، و بمعونت و مظاهرت ايشان از دست صياد بجستم ، مرا نيز از عهده لوازم ريسات بيرون بايد آمد ، و مواجب سيادت را بادا رسانيد . و می ترسم که اگر از گشادن عقدهای من آغاز کنی ملول شوی و بعضی ازيشان دربند بمانند ، و چون من بسته باشم اگرچه ملالت بکمال رسيده باشد اهمال جانب من جايز نشمری ، و از ضمير بدان رخصت نيابی ، و نيز در هنگام بلا شرکت بوده ست در وقت فراغ موافقت اولی تر ،و الا طاعنان مجال وقيعت يابند .
موش گفت :عادت اهل مکرمت اينست ، و عقيدت ارباب مودت بدين خصلت پسنديده و سيرت ستوده در موالات تو صافی تر گردد ، و ثقت دوستان بکرم عهد تو بيفزايد . وانگاه بجد و رغبت بندهای ايشان مام ببريد ، و مطوقه و يارانش مطلق و ايمن بازگشتند .چون زاغ دست گيری موش ببريدن بندها مشاهدت کرد در دوستی و مخالصت و برادری و مصادقت او رغبت نمود ، و با خود گفت :من از آنچه کبوتران را افتاد ايمن نتوانم بود و نه از دوستی اين چنين کار آمده مستغنی . نزديک سوراخ موش آمد و او را بانگ کرد . پرسيد که :کيست ؟ گفت : منم زاغ ؛ و حال تتبع کبوتران واطلاع برحسن عهد و فرط وفاداری او رد حق ايشان باز راند ، وانگاه گفت : چون مرا کمال فتوت و وفور مروت تو معلوم گشت ، و بدانستم که ثمرت دوستی تو در حق کبوتران چگونه مهنا بود ، و ببرکات مصافات تو از چنان ورطه هايل برچه جمله خلاص يافتند ، همت بردوستی تو مقصور گردانيدم ، و آمدم تا شرط افتتاح اندران بجای آرم.
موش گفت :وجه مواصلت تاريک و طريق مصاحبت مسدود است ، و عاقلان قدم در طلب چيزی نهادن که بدست آمدن آن از همه وجوه متعذر باشد صواب نبينند تا جانب ايشان از وصمت جهل مصون ماند و ، خرد ايشان در چشم ارباب تجربت معيوب ننمايد . چه هرکه خواهد که کشتی بر خشکی راند و بر روی آب دريا اسب تازی کند بر خويشتن خنديده باشد . زيرا که از سيرت خردمندان دور است
گور کن در بحر و کشتی در بيابان داشتن.