پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:26 PM
قسمت هفتم
بيرون رفت و پسری را ازان او ببرد . چون بطلبيدند و ندا در شهر افتاد بازرگان گفت :من بازی را ديدم کودکی را می برد . امين فرياد برآورد که :محال چرا می گويی ؟ باز کودک را چگونه برگيرد؟ بازرگان بخنديد و گفت :دل تنگ چرا می کنی؟ در شهری که موش آن صد من آهن بتواند خورد آخر باز کودکی را هم برتواند داشت . امين دانست که حال چيست ، گفت:آهن موش نخورد ، من دارم ، پسر بازده و آهن بستان.
و اين مثل بدان آوردم تا بدانی که چون ملک اين کردی ديگران را در تو اميد وفاداری و طمع حق گزاری نماند. و هيچيز ضايع تر از دوستی کسی نيست که در ميدان کرم پياده و در لافگه وفا سرافگنده باشد ، و همچنان نيکوی کردن بجای کسی که در مذهب خود اهمال حق و نسيان شکر حايز شمرد ؛ و پند دادن آن را که نه در گوش گذارد و نه در دل جای دهد ؛ و سر گفتن با کسی که غمازی سخره بيان و پيشه بنان او باشد .
و مرا چون افتاب روشن است که از ظلمت بدکرداری و غدر تو پرهيز می بايد کرد . که صحبت اشرار مايه شقاوت است و مخالطت اخيار کيميای سعادت . و مثل آن چون باد سحری است که اگر بر رياحين بزد نسيم آن بدماغ برساند ، و اگر بر پارگين گذرد بوی آن حکايت کند . و می توان شناخت که اين سخن برتو گران می آيد . و سخن حق تلخ باشد و اثر آن در مسامح مستبدان ناخوش.
چون مفاوضت ايشان بدين کلمت رسيد شير از گاو فارغ شده بود و کار او تمام بپرداخته .و چندانکه او را افگنده ديد و در خون غلتيده ، و فورت خشم تسکينی يافت ، تاملی کرد و با خود گفت :دريغ شنزبه با چندان عقل و کياست و رای و هنر . نمی دانم که در اين کار مصيب بودم و در آنچه ازو رسانيدند حق راستی و امانت گزاردند يا طريق خائنان بی باک سپردند . من باری خود را مصيبت زده کردم و توجع و تحسر سود نخواهد داشت
چون آثار پشيمانی در وی ظاهر گشت و دلايل آن واضح وبی شبهت شد و دمنه آن بديد سخن کليله قطع کرد و پيش رفت . گفت :موجب فکرت چيست؟ وقتی ازين خرم تر و روزی ازين مبارک تر چگونه تواند بود؟ملک در مقام پيروزی و نصرت خرامان و دشمن در خوابگاه ناکامی و مذلت غلطان ، صبح ظفرت تيغ برآورده ، روز عداوت بشام رسانيده .شير گفت:هرگاه که از صحبت و خدمت و دانش و کفايت شنزبه ياد کنم رقت و شفقت بر من غالب و حسرت و ضجرت مستولی گردد ، و الحق پشت و پناه سپاه و روی بازار اتباع من بود ، در ديده دشمنان خار و بر روی دوستان خال
دمنه گفت :ملک را بر آن کافر نعمت غدار جای ترحم نيست ، و بدين ظفری که روی نمود و نصرتی که دست داد شادمانگی و ارتياح و مسرت و اعتداد افزايد ، و آن را از قلايد روزگار و مفاخر و مآثر شمرد ، که روزنامه اقبال بدين معانی آراسته شود و کارنامه سعادت بامثال آن مطرز گردد . در خرد نخورد بر کسی بخشودن که بجان بر وی ايمن نتوان بود . و خصم ملک را هيچ زندن چون گور و هيچ تازيانه چون شمشير نيست . و پادشاهان خردمند بسيار کس را که با ايشان الف بيشتر ندارند برای هنر و اخلاص چنانکه داروهای زفت و ناخوش برای فايده و منفعت ، نه بآرزو و شهوت ، خوش بخورند ، و انگشت که زينت دست است و آلت قبض و بسط ، اگر مار بران بگزد ، برای بقای باقی جثه آن را ببرند ، و مشقت مباينت آن را عين راحت شمرند .
شير حالی بدين سخن اندکی بياراميد ، اما روزگار انصاف گاو بستد و دمنه را رسوا و فضيحت گردانيد ، و زور و افترا و زرق و افتعال او شير را معلوم گشت ، و بقصاص گاو بزاريان زارش بکشت ، چه نهال کردار و تخم گفتار چنانکه پرورده و کاشته شود بثمرت و ريع رسد.
من يزرع الشوک لايحصد به عنبا
و عواقب مکر و غدر هميشه نامحمود بوده ست و خواتم بدسگالی و کيد نامبارک . و هرکه دران قدمی گزارد و بدان دستی دراز کند آخر رنج آن بروی او رسد و پشت او بزمين آرد .
و البغی يصرع اهله
و الظلم مرتعه وخيم
باب الفحص عن امر دمنة
رای گفت برهمن را :معلوم گشت داستان ساعی نمام که چگونه جمال يقين را بخيال شبهت بپوشانيد تا مروت شير مجروح شد و سمت نقض عهد بدان پيوست و دشمنايگی در موضع دوستی و وحشت بجای الفت قرار گرفت و دستور ملک و گنجور او در سر آن شد .
اکنون اگر بيند عاقبت کار دمنه و کيفيت معذرتهای او پيش شير و وحوش بيان کند ، که شير در آن حادثه چون بعقل خود رجوع کرد و در دمنه بدگمان گشت تدارک آن ا زچه نوع فرمود ، و بر غدر او چگونه وقوف يافت ، و دمنه بچه حجت تمسک نمود ،و تخلص از چه جنس طلبيد ، و از کدام طريق گرد جستن پوزش آن درآمد.
برهمن گفت:خون هرگز نخسبد ، و بيدار کردن فتنه بهيچ تاويل مهنانماند ، و در تواريخ و اخبار چنان خوانده ام که چون شير از کارگاو بپرداخت از تعجيلی که دران کرده بود بسی پشيمانی خورد و سرانگشت ندامت خاييد
نيک برنج اندرم از خويشتن
گم شده تدبير و خطا کرده ظن
و بهروقت حقوق متاکد و سوالف مرضی او را ياد می کرد و فکرت و ضجرت زيادت استيلا و قوت می يافت ، که گرامی تر اصحاب و عزيزتر اتباع او بود ، و پيوسته می خواست که حديث او گويد و ذکر او شنود .و با هريک از وحوش خلوتها کردی و حکايتها خواستی.شبی پلنگ تا بيگاهی پيش او بود ، چون بازگشت برمسکن کليله و دمنه گذرش افتاد.کليله روی بدمنه آورده بود و آنچه از جهت او در حق گاو رفت باز می راند . پلنگ بيستاد و گوش داشت .سخن کليله آنجا رسيده بود که :هول ارتکابی کردی ، و اين غدر و غمزرا مدخلی نيک باريک جستی، و ملک را خيانت عظيم روا داشتی .و ايمن نتوان بود که ساعت بساعت بوبال آن ماخوذ شوی و تبعت آن بتو رسد و هيچکس از و حوش ترا دران معذور ندارد ، و در تخلص تو ازان معونت و مظاهرت روانبيند ، و همه برکشتن و مثله کردن تو يک کلمه شوند . و مرا بهمسايگی تو حاجت نيست از من دورباش و مواصلت و ملاطفت در توقف دار.دمنه گفت که :گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر برکه افگنم آن دل کجا برم؟
نيز کار گذشته تدبير را نشايد ، خيالات فاسد از دل بيرون کن و دست از نيک و بد بدار و روی بشادمانگی و فراغت آر ، که دشمن برافتاد و جهان مراد خالی و هوای آرزو صافی گشت
سرفراز و بفرخی بگراز
لهو جوی و بخرمی می خور
و ناخوبی موقع آن سعی در مروت و ديانت بر من پوشيده نبد ، و استيلای حرص و حسد مرا بران محرض آمد.
چون پلنگ اين فصول تمام بشنود بنزديک مادر شير رفت و از وی عهدی خواست که آنچه گويد مستور ماند.و پس از وثيقت و تاکيد آنچه ازيشان شنوده بود باز گفت ، و مواعظ کليله و اقرار دمنه مستوفی تقرير کرد . ديگر روز مادر شير بديوار پسر آمد ، او را چون غمناکی يافت . پرسيد که :موجب چيست؟ گفت :کشتن شنزبه و ياد کردن مقامات مشهور و مآثر مشکور که در خدمت من داشت . هرچند می کوشم ذکر وی از خاطر من دور نمی شود ، و هرگاه که در مصالح ملک تاملی کنم و از مخلص مشفق و ناصح واقف انديشم دل بدو رود و محاسن اخلاق او بر من شمرد
مادر شير گفت :شهادت هيچ کس برو مقنع تر از نفس او نيست . و سخن ملک دليل است برآنچه دل او بر بی گناهی شنزبه گواهی می دهد و هر ساعت قلقی تازه می گرداند و برخاطر می خواند که اين کار بی يقين صادق و برهان واضح کرده شده ست .و اگر در آنچه بملک رسانيدند تفکری رفتی و برخشم و نفس مالک و قادر توانستی بود و آن را بر رای و عقل خويش بازانداختی حقيقت حال شناخته گشتی ، که هيچ دليل در تاريکی شک چون رای انور و خاطر ازهر ملک نيست ، چه فراست ملوک جاسوس ضمير ملک و طليعه اسرار غيب باشد
گر ضميرت بخواهدی بی شک
از دل آسمان خبر کندی
گفت:در کار گاو بسيار فکرت کردم و حرص نمود بدانچه بدو خيانتی منسوب گردانم تا در کشتن می شود و حسرت و ندامت بر هلاک وی بيشتر . و نيز بيچاره از رای روشن دور و از سيرت پسنديده بيگانه نبود که تهمت حاسدان از آن روی بر وی درست گردد و تمنی بی خردان در دماغ وی متمکن شود ، يا مغالبت من بر خاطر گذراند . و در حق وی اهمال هم نرفته بود که داعی عداوت و سبب مناقشت شدی.و می خواهم که تفحص اين کار بکنم و دران غلو و مبالغت واجب بينم ، اگر چه سودمند نباشد و مجال تدارک باقی نگذاشته ام ، اما شناخت مواضع خطا و صواب از فوايد فراوان خالی نماند . و اگر تو دران چيزی می دانی و شنوده ای مرا بياگاهان.
گفت:شنوده ام ، اما اظهار آن ممکن نيست ، که بعضی از نزديکان تو در کتمان آن مرا وصايت کرده است . و عيب فاش گردانيدن اسرار و تاکيد علما در تجنب ازان مقرراست و الا تمام بازگفته آيدی . شير گفت :اقاويل علما را وجوه بسيار است و تاويلات مختلف ، و خردمندان اقتدا بدان فراخور و برقضيت حکمت صواب بينند . و پنهان داشتن راز اهل ريبت مشارکت است در زلت . و شايد بود که رساننده اين خبر خواستست که باظهار آن با تو خود را از عهده اين حوالت بيرون آرد و ترا بدان آلوده گرداند . می نگر در اين باب و آنچه فراخور نصيحت و شفقت تواند بود می کن.
مادر شير گفت :اين اشارت پسنديده و رای درستست ، لکن کشف اسرار دو عيب ظاهر دارد : اول دشمنايگی آن کس که اين اعتماد کرده باشد ، و دوم بدگمانی ديگران ،تا هيچ کس با من سخنی نگويد و مرا در رازی محرم نشمرد . شير گفت :حقيقت سخن و کمال صدق تو مقرر است ، ومن نيز روا ندارم که بسبب بيرون آوردن خويش از عهده اين خطا ترا بر خطايی ديگر اکراه نمايم . و اگر نمی خواهی که نام آن کس تعيين کنی و سر او فاش گردانی باری بمجمل اشارت کن .
مادر شير گفت :سخن علما در فضيلت عفو و جمال احسان مشهور است لکن در جرمهايی که اثر آن در فساد عام و ضرر آن در عالم شايع نباشد.چه هرکجا مضرت شامل ديده شد و ، وصمت آن ذات پادشاه را بيالود و ، موجب دليری ديگر مفسدان گشت و ، حجت متعديان بدان قوت گرفت فو هريک در بدکرداری و ناهمواری آن را دستور معتمد و نمودار معتبر ساختند و عفو و اغماض وتجاوز و اغضا را مجال نماند و تدارک آن واجب بل که فريضه گردد.ولکم فی القصاص حيوة يا اولی الالباب
و فی الشر نجاة حين لاينجيک احسان
و آن دمنه که ملک را برين داشت ساعی نمام و شرير و فتان است . شير مادر را فرمود که :چون برفت تامل کرد و کسان فرستاد و لشکر را حاضر خواست ، و مادر را هم خبر کردتا بيامد . پس بفرمود تا دمنه را بياوردند و از وی اعراض نمود و خويشتن را در فکرت مشغول کرد . دمنه چون در بلا گشاده ديد و راه حذر بسته روی بيکی از نزديکان آورد و آهسته گفت که :چيزی حادث گشتست و فکرت ملک و فراهم آمدن شما را موجبی هست ؟ مادر شير گفت :ملک را زندگانی تو متفکر گردانيده است . و چون خيانت تو ظاهر شد ود روغ که در حق قهرمان ناصح او گفتی پيدا آمد نشايد که ترا طرفة العينی زنده گذارد .
دمنه گفت:متقدمان در حوادث جهان هيچ حکمت ناگفته رها نکرده اند که متاخران را در انشای آن رنجی بايد برد ، و دير است تا گفته اند که «همه تدبيرها سخره تقدير است و ، هرچند خردمند پرهيز بيش کند و ، در صيانت نفس مبالغت بيش نمايد بدام بلا نزديک تر باشد . » و در نصيحت پادشاه سلامت طلبيدن و صحبت اشرار را دست موزه سعادت ساختن همچنانست که بر صحيفه کوثر تعليق کرده شود و کاه بيخته را بباد صر صر سپرده آيد . و هرکه در خدمت پادشاه ناصح و يک دل باشد خطر او زيادت است برای آنکه او را دوستان و دشمنان پادشاه خصم گردند :دوستان از روی حسد و منافست در جاه و منزلت ، و دشمنان از وجه اخلاص و نصيحت در مصالح ملک و دولت .
وبرای اينست که اهل حقايق پشت بديوار امن آورده اند و روی ازين دنيای ناپايدار بگردانيده است ودست از لذات و شهوات آن بداشته و تنهايی را بر مخالطت مردمان و عبادت خالق را بر خدمت مخلوق برگزيده ، که در حضرت عزت و سهو و غفلت جايز نيست ، و جزای نيکی بدی و پاداش عبادت عقوبت صورت نبندد.و در احکام آفريدگار از قضيت معدلت گذر نباشد
آنجا غلطی نيست گر اينجا غلطی است
و کارهای خلايق بخلاف آن بر انواع مختلف و فنون متفاوت رود ، اتفاق دران معتبر نه استحقاق ، گاه مجرمان را ثواب کردار مخلصان ارزانی می دارند و گاه ناصحان را بعذاب زلت جانيان می نمايند و هوا بر احوال ايشان غالب و خطا در افعال ايشان ظاهر و نيک و بد و خير و شر نزديک ايشان يکسان
و پادشاه موفق آنست که کارهای او بايثار صواب نزديک باشد و از طريق مضايقت دور ، نه کسی را بحاجت تربيت کند و نه از بيم عقوبت روا دارد . و پسنديده تر اخلاق ملوک رغبت نمودن است در محاسن صواب و عزيز گردانيدن خدمتگاران مرضی اثر . و ملک می داند و حاضران هم گواهی دريغ ندارند که ميان من و گاو هيچ چيز اسباب منازعت و دواعی مجاذبت و عداوت قديم و عصبيت موروث که آن را غايلتی صورت شود نبود . و او را مجال قصد و عنايت و دست بدکرداری و شفقت هم نمی شناختم که ازان حسد و حقدی تولد کردی . لکن ملک را نصيحتی کردم و آنچه برخود واجب شناختم بجای آورد ، و مصداق سخن و برهان دعوی بديد و بر مقتضای رای خويش کاری کرد . و بسيار کس از اهل غش و خيانت و تهمت و عداوت از من ترسان شده اند ، و هراينه بمطابقت در خون من سعی خواهند کرد و بموافقت در من خروشند
و هرگز گمان نداشتم که مکافات نصيحت و ثمرت خدمت اين خواهد بود که بقای من ملک را رنجور و متاسف گرداند .چون شير سخن دمنه بشنود گفت: او را بقضات بايد سپرد تا از کار او تفحص کنند ، چه در احکام سياست و شرايط انصاف و معدلت .بی ايضاح بينت و الزام حجت جايز نيست عزيمت را در اقامت حدود بامضا رسانيدن.دمنه گفت :کدام حاکم راست کارتر و منصف تر از کمال عقل و عدل ملکست؟ هر مثال که دهد نه روزگار را بدان محل اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجال مراجعت
گردون گشاده چشم و زمانه گوش
هر حکم را که رای تو امضا کند همی
و بر رای متين ملک پوشيده نماند که هيچيز در کشف شبهت و افزودن در نور بصيرت چون مجاهدت و تثبت نيست . و من واثقم که اگر تفحص بسزا رود از باس ملک مسلم مانم . و بهمه حال براءت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و يمن ناصيت من معلوم خواهد شد . اما از مبالغتی در تفتيش کار من چاره نيست ، که آتش از ضمير چوب و دل سنگ بی جد تمام و جهد بليغ بيرون نتوان آورد
و اگر من خود را جرمی شناسمی در تدارک غلو التماس ننمايمی . لکن واثقم بدطن تفحص که مزطد اخلاص من ظاهر گردد. و هرچيز که نسيم عطر دارد بپاشيدن آن اثر طيب زودتر باطراف رسد .و اگر در اين کار ناقه و جملی داشتمی ، پس از گزاردن آن فرصتها بود ، بردرگاه ملک ملازم نبودمی وپای شکسته منتظر بلا ننشستمی .و چشم می دارم که حوالت کار بامينی کند که از غرض و ريبت مزنه باشد ب، و مثال دهد تا هر روز آنچه رود بسمع ملک برسانند ، و ملک آن را بر رای جهان نمای خود ، که آينه فتح است و جام ظفر ، بازاندازد تا من بشبهت باطل نگردم ، چه همان موجب که کشتن گاو ملک را مباح گردانيد از ان من بر وی محظور کرده است .
آنگاه من خود بچه سبب اين خيانت انديشم ؟ که محل و منزلت آن ندارم که از سمت عبوديت انفت دارم و طمع کارهای بزرگ و درجات بلند بر خاطر گذرانم . هر چند ملک را بنده ام آخر مرا از عدل علام آرای او نصيبی بايد ، که محروم گپردانيدن من ازان جحايز نباشد ، و در حيات و پس از وفات اميد من ازان منقطع نگردد.
يکی از حاضران گفت : آنچه دمنه می گويد از وجه تعظيم ملک نيست ، اما می خواهد که بدين کلمات بلا از خود دفع کند . دمنه گفت :کيست بنصيحت من از نفس من سزاوارتر؟ و هرکه خود را در مقام حاجت فروگذارد و در صيانت ذات خويش اهتمام ننمايد ديگران را در وی اميدی نماند . و سخن تو دليل است بر قصور فهم و وفور جهل تو . و تا گمان نبری که اين تمويهات بر رای ملک پوشيده ماند !که چون تاملی فرمايد و تمييز ملکانه بر تزوير تو گمارد فضيحت تو پيدا آيد و نصيحت از معاندت جدا شود ، که رای او کارهای عمری بشبی پردازد و لشکرهای گران باشارتی مقهور کند.
ز رايش ار نظری يابد آفتاب بصدق
که خواند يارد صبح نخست را کاذب؟
مادر شير گفت :از سوابق مرک و غدر تو چندن عجب نمی دارم که از اين مواعظت دراين حال و بيان امثل در هر باب . دمنه گفت :اين جای مواعظتست اگر در محل قبول نشيند ، و هنگام مثل است اگر بسمع خرد استماع افتد . مادر شير گفت :ای غدار ، هنوز اميد می داری که بشعوذه و مکر خلاص يابی ؟ دمنه گفت : اگر کسی نيکويی را ببدی و خير را بشر مقابله روا دارد من باری وعده را بانجاز و عهد را بوفا رسانيدم . ملک داند که هيچ خاين را پيش او دليری سخن گفتن نباشد ، و اگر در حق من اين روا دارد مضرت آن هم بجانب او باز گردد. و گفته اند «هرکه در کارها مسارعت نمايد و از فوايد تامل و منافع تثبت غافل باشد بدو آن رسد که بدان زن رسيد که بگرم شکمی تعجيل روا داشت تا ميان دوست و غلام فرق نتوانست کرد .» شير پرسيد:چگونه؟ گفت :
آورده اند که در شهر کشمير بازرگانی بود حمير نام و زنی ماه پيکر داشت که نه چشم چرخ چنان روی ديده بود ، نه رايد فکرت چنان نگار گزيده ،رخساری چون روز ظفر تابان و زلفی چون شب فراق درهم وبی پايان
خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند
کفر خالی از گمان و دين جمالی زيقين
و نقاشی استاد، انگشت نمای جهان در چيره دستی ، از خامه چهره گشای او جان آزر درغيرت ، و از طبع رنگ آميز او خاطر امانی در حيرت ، با ايشان همسايگی داشت . ميان او و زن بازرگان معاشقتی افتاد.رورزی زن او را گفت : بهر وقت رنج می گيری و زاويه مارا بحضور خويش آراسته می گردانی ، و لاشک توقفی می افتد تا آوازی دهی و سنگی اندازی . آخر مارا از صنعت تو فايأه ای بايد . چيزی توانی ساخت که ميان من و تو نشانی باشد ؟ گفت چادری دو رنگ سازم که سپيدی برو چون ستاره درآب می تابد و سايه یدرو چون گله زنگيان بر بناگوش ترکان می در فشد . و چون تو آن بديدی بزودی بيرون خرام . و غلامی اين باب می شنود.چادر بساخت ، و يگچندی بگذشت . روزی نقاش بکاری رفته بود و تا بيگاهی مانده.آن غلام آن چادر را از دختر او عاريت خواست و زن را بدان شعار بفريفت ، و بدو نزديک شد و پس از قضای شهوت بازگشت و چادر بازداد.چون نقاش برسيد و آرزوی ديدار معشوق می داشت ، در حال چادر بکتف گردانيد و آنجا رفت .زن پيش او بازدويد و گفت : ای دوست ، هنوز اين ساعت بازگشته ای ، خير هست که برفور باز آمدی! مرد دانست که چه شده است ، دختر را ادب بليغ کرد و چادر بسوخت .
و اين مثل بدان آوردم تا ملک بداند که در کار من تعجيل نشايد کرد . و بحقيقت ببايد شناخت که من اين سخن از بيم عقوبت و هراس هلاک نمی گويم ، چه مرگ ، اگر چه خواب نامرغوب است و آسايش نامحبوب ، هراينه بخواهد بود ، و بسيار پای آوران از دست او سرگردان شدند ، و گريختن ممکن نيست
خيره ماند از قيام غالب او
حمله شير و حيلت روباه
و گرمرا هزار جانستی ، و بدانمی که در سپری شدن آن ملک را فايده است و رای او را بدان ميلی ، در يک ساعت برترک همه بگويمی و سعادت دو جهان دران شناسمی .لکن ملک را در عواقب اين کار نظری از فرايض است ، که ملک بی تبع نتوان داشت ، و خدمتگاران کافی را بقصد جوانب باطل از خللی خالی نماند.
تنها مانی چو يار بسيار کشی
و بهر وقت بنده ای د رمعرض کفايت مهمانت نيفتد ، و مرضح اعتماد و تربيت نگردد ، و هر رو ز خدمتگار ثابت قدم بدست نيايد و چارک ناصح محرم يافته نشود
سالها بايد که تا يک سنگ اصلی زافتاب
لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
مادر شير چون بديد که سخن دمنه بسمع رضا استماع می يابد بد گمان گشت ، و انديشيد که ناگاه اين غدرهای زراندود و دروغهای دلپذير او باور دارد ، که او نيک گرم سخن و چرب زبان بود ، بفصاحت و زبان آوری مباهات نمودی ، و مثلا اين بيت ورد داشتی :
جايی کهع سخن بايد چون موم کنم آهن
روی بشير اورد و گفت : خاموش ی برحجت بتصديق ماند ، و از اينجا گويند که «خاموشی همداستانيست .» و بخشم برخاست .شير فرمود که دمنه را ببايد بست و بقضات سپرد و بحبس کرد تا تفحص کار او بکند . پس ازان مادر شير بازآمد وشير را گفت : من هميشه بوالعجبی دمنه شنودمی ، اما اکنون محقق گشت بدين دروغها که می گويد ، و عذرهای نغز و دفعهای شيرين که می نهد ، و مخرجهای باريک و مخلصهای نادر که می جويد .و اگر ملک او را مجال سخن دهد بيک کلمه خود را از آن ورطه بيرون آرد . در کشتن او ملک را و لشکر را راحت عظيم است . زودتر دل فارغ گرداند و او را مدت و مهلت ندهد .