0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:25 PM

قسمت پنجم

چون دمنه بديد که شير در تقريب گاو چه ترحيب می نمايد و هر ساعت در اصطفا و اجتبای وی می افزايد دست حسد سرمه بيداری در چشم وی کشيد و فروغ خشم آتش غيرت در مفروش وی پراگند تا خواب و قرار از وی بشد .
نزديک کليله رفت و گفت :ای بذارذر ، ضعف رای و عجز من می بينی ؟ همت بر فراغ شير مقصور گردانيدم و در نصيب خويش غافل بودم ، و اين گاو را بخدمت آوردم تا قربت و مکانت يافت و من از محل و درجت خويش بيفتادم . کليله گفت : که ترا همان پيش آمد که پارسا مرد را . دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :
زاهدی را پادشاهی کسوتی داد فاخر و خلعتی گران مايه ، دزدی آن در وی بديد دران طمع کرد و بوجه ارادت نزديک او رفت و گفت : می خواهم تا درصحبت تو باشم و آداب طريقت درآموزم . بدين طريق محرم شد بر وی . زندگانی برفق می کرد تا فرصتی يافت و جامه تمام ببرد . چون زاهد جامه نديد دانست که او برده ست . در طلب او روی بشهر نهاده بود ، در راه برد و نخجير گذشت که جنگ می کردند ، بس و يک ديگر را مجروح گردانيده ، وروباهی بيامده بود و خون ايشان می خورد ، ناگاه نخجيران سروی انداختند ، روباه کشته شد . زاهد شبانگاه بشهر رسيد جايی جست که پای افزار بگشايد .حالی خانه زنی بدکاری مهيا شد ، و آن زن کنيزکان آنکاره داشت و يکی را از ان کنيزکان که در جمال رشک عروسان خلد بود، ماهتاب از بناگوش او نور دزديدی و آفتاب پيش رخش سجده بردی ، دل آويزی جگر خواری مجلس افروزی جهان سوزی چنانکه اين ترانه دروصف او درست آيد :
گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی
از هر برجی جدا بتابد ماهی
ور لطف تو در زمين بيابد راهی
صد يوسف سر برآرد از هر چاهی
ببرنايی نوخط آشوب زنان و فتنه مردان بلند بالای باريک ميان چست سخن نغز بذله قوی ترکيب
چنان کس کش اندر طبايع کش اندر طبايع اثر
ز گرمی و تری بود بيشتر
مقتون شده بود و البته نگذاشتی که ديگر حريفان گرد او گشتندی
چشمی که ترا ديده بود ای دلبر
پس چون نگرد به روی معشوق دگر؟
زن از قصور دخل می جوشيد و برکنيزک بس نمی آمد که حجاب حيا از ميان برداشته بود و جان بر کف دست نهاده . بضرورت در حيلت ايستاد تا برنا را هلاک کند ، و اين شب که زاهد نزول کرد تدبير آن ساخته بود و فرصت آن نگاه داشته ، و شرابهای گران در ايشان پيموده تا هر دو مستان شدند و در گشتند . چون هردو را خواب در ربود قدری زهر در ماسوره ای نهاد ، و يک سر ماسوره در اسافل برنا بداشت و ديگر سر در دهان گرفت تا زهر در وی دمد ، پيش ازانکه دم برآورد بادی از خفته جدا شد و زهر تمام در حلق زن بپراگند . زن برجای سرد شد . و از گزاف نگفته اند :
جزاء مقبل الاست الضراط
و زاهد اين حال را مشاهدت می کرد
چندانکه صبح صادق عرصه گيتی را بجمال خويش منور گردانيد زاهد خود را ظلمت فسق و فساد آن جماعت باز رهانيد و منزلی ديگر طلبيد . کفشگری بدو تبرک نمود و او را بخانه خويش مهمان کرد ، و قوم را در معنی نيک داشت او وصايت کرد و خود بضيافت بعضی از دوستان رفت.و قوم او دوستی داشت ، و سفير ميان ايشان زن حجامی بود . زن حجام را بدو پيغام دادکه :شوی من مهمان رفت ، تو
برخيز و بيا چنانکه من دانم و تو
مرد شبانگاه حاضر شده بود . کفشگر مست باز رسيد ، او را بر در خانه ديد و پيش ازان بدگمانی داشته بود ف بخشم در خانه آمد و زن را نيک بزد و محکم بر ستون بست وبخفت . چندانکه خلق بياراميد زن حجام بيامد و گفت : مرد را چندين منتظر چرا می داری ؟ اگر بيرون خواهی رفت زودتر باش و اگر نه خبر کن تا باز گردد . گفت : ای خواهر اگر شفقتی خواهی کرد زودتر مرا بگشای و دستوری ده تا ترا بدل خويش ببندم و دوست خويش را عذری خواهم و در حال بازآيم ، موقع منت اندران هرچه مشکورتر باشد . زن حجام بگشادن او و بستن خود تن در داد و او را بيرون فرستاد. در اين ميان کفشگر بيدار شد و زن را بانگ کرد زن حجام از بيم جواب نداد که او را بشناسد ، بکرات خواند هيچ نيارست گفتن.خشم کفشگر زيادت گشت و نشگرده برداشت پيش ستون آمد . و بينی زن حجام ببريد و در دست او داد که : بنزديک معشوق تحفه فرست.
چون زن کفشگر باز رسيد خواهر خوانده را بينی بريده يافت ، تنگ دل شد و عذرها خواست و او را بگشاد و خود را بر ستون بست ، و او بينی در دست بخانه رفت . و اين همه را زاهد می ديد و می شنود . زن کفشگر ساعتی بياراميد و دست بدعا برداشت و در مناجات آمد و گفت : ای خداوند ، اگر می دانی که شوی با من ظلم کرده است وتهمت نهاده ست تو بفضل خويش ببخشای و بينی بمن باز ده.کفشگر گفت :ای نابکار جادو اين چه سخن است ؟ جواب داد گفت : برخيز ای ظالم و بنگر تا عدل و رحمت آفريدگار عز اسمه بينی در مقابله جور و تهور خويش ،که چون براءت ساحت من ظاهر بود ايزد تعالی بينی بمن باز داد و مرا ميان خلق مثله و رسوا نگذاشت . مرد برخاست و چراغ بيفروخت زن را بسلامت دطد و بينی برقرار . در حال باعتذار مشغول گشت و بگناه اعتراف نمود و از قوم بلطف هرچه تمامتر بحلی خواست و توبه کرد که بی وضوح بنيتی و ظهور حجتی بر امثال اين کار اقدام ننمايد و بگفتار نمام ديو مردم و چربک شرير فتنه انگيز زن پارسا و عيال نهفته را نيازارد ، و بخلاف رضای اين مستوره که دعای او را البته حجابی نيست کاری نپيوندد.
و زن حجام بينی در دست بخانه آمد ، در کار خويش حيران و وجه حيلت مشتبه ، که بنزديک شوهر و همسرايگان اين معنی را چه عذر گويد ، و اگر سوال کنند چه جواب دهد . در اين ميان حجام از خواب درامد و آواز داد ودست افزار خواست و بخانه محتشمی خواست رفت . زن ديری توقف کرد و ستره تنها بدو داد . حجام در تاريکی شب از خشم بينداخت . زن خويشتن از پای درافکند و فرياد برآورد که بينی بينی . حجام متحير گشت و همسرايگان درآمدند و او را ملامت کردند
چون صبح جهان افروز مشاطه وار کله ظلمانی را از پيش برداشت و جمال روز روشن را بر اهل عالم جلوه رد اقربای زن جمله شدند و حجام را پيش قاضی بردند و قاضی پرسيد که :بی گناه ظاهر و جرم معلوم مثله کردن اين عورت چرا روا داشتی؟ حجام متحير گشت و در تقرير حجت عاجز شد . قاضی بقصاص و عقوبت او حکم کرد .
زاهد برخاست گفت : قاضی را در اين باب تامل واجب است ، که دزد جامه من نبرد و روباه را نخجيران نکشتند ، وزن بدکار را زهر هلاک نکرد ، و حجام بينی قوم نبريد ، بلکه ما اين همه بلاها بنفس خويش کشيديم . قاضی دست از حجام بداشت و روی بزاهد آورد تا بيان آن نکت بشنود . زاهد گفت : اگر مرا آرزوی مريد بسيار و تبع انبوه نبودی و بترهات دزد فريفته نگشتمی آن فرصت نيافتمی ؛ و اگر روباه در حرص و شره مبالغت بترهات دزد فريفته نگشتمی آن فرصت نيافتی ؛ و اگر روباه در حرص و شره مبالغت ننمودی و خون فرو گذاشتی آسيب نخجيران بدو نرسيدی ؛ و اگر زن بدکار قصد جوان غافل نکردی جان شيرين بباد ندادی ؛ و اگر زن حجام برناشايست تحريض و در فساد موافقت روا نداشتی مثله نشدی
کليله گفت : اين مثل بدان آوردم تا بدانی که اين محنت تو بخود کشيدی و از نتايج عاقبت آن غافل بودی .دمنه گفت :چنين است و اين کار من کردم . اکنون تدبير خلاص من چگونه می بينی ؟ کليله گفت : تو چه انديشيده ای ؟
گفت :می انديشم که بلطايف حيل و بدايع تمويهات گرد اين غرض درآيم وبهروجه که ممکن گردد بکوشم تا او را درگردانم ، که اهمال و تقصير را در مذهب حميت رخصت نبينم و اگر غفلتی روا دارم بنزديک اصحاب مروت معذور نباشم . و نيز منزلتی تو نمی جويم و در طلب زيادتی قدم نمی گزارم که بحرص و گرم شکمی منسوب شوم . و سه غرض است که عاقلان روا دارند در تحصيل آن انواع فکرت و دقايق حيلت بجای آوردن و جدنمودن : در طلب نفع سابق تا بمنزلت و خير سابق برسد و از مضرت آزموده بپرهيزد ؛ و نگاه داشتن منفعت حال و بيرون آوردن نفس از آفت وقت ؛ و تيمار داشت مستقبل در احراز خير و دفع شر . و من چون اميدوار می باشم بمنزلت خود بازرسم و جمال حال من تازه شود طريق آنست که بحيلت در پی گاو ايستم تا پشت زمين را وداع کند و در دل خاک منزلی آبادان گرداند ، که فراغ دل و صلاح کار شير درانست ، چه در ايثار او افراط کرده است و به رکت رای منسوب گشته .
کليله گفت که :در اصطناع گاو و افراشتن منزلت وی شير را عاری نمی شناسم . دمنه گفت :در تقريب او مبالغتی رفت و بديگر ناصحان استخفاف روا داشت تا مستزيد گشتند ، و منافع خدمت ايشان ازو و فوايد قربت او ازيشان منقطع شد . و گويند که آفت ملک شش چيز است :حرمان و فتنه و هوا و خلاف روزگار و تنگ خويی و نادانی .حرمان آنست که نيک خواهان را ا زخود محروم گردند و اهل رای و تجربت را نوميد فروگذارد ؛ و فتنه آنکه جنگهای ناپيوسان و کارهای ناانديشيده حادث گردد و شمشيرهای مخالف از نيام برايد ؛ و هوا مولع بودن بزنان و شکار و سماع و شراب و امثال آن ؛ و خلاف روزگار وبا و قحط و غرق و حرق و آنچه بدين ماند ؛ و تنگ خويی افراط خشم و کراهيت و غلو در عقوبت و سياست ؛ و نادانی تقديم نمودن ملاطفت در مواضع مخاصمت و بکار داشتن مناقشت بجای مجاملت .
کليله گفت :دانستم .لکن چگونه در هلاک گاو سعی توانی پيوست و او را قوت از تو زيادت است و يار و معين بيش دارد ؟ دمنه گفت :بدين معانی نشايد نگريست ، که بنای کارهای بقوت ذات و استيلای اعوان نيست ، و گفته اند :
و آنچه به رای و حيلت توان کرد بزور و قوت دست ندهد . و بتو نرسيده ست که زاغی بحيلت مار را هلاک کرد ؟ گفت :چگونه ؟ گفت :
آورده اند که زاغی در کوه بر بالای درختی خانه داشت ، و در آن حوالی سوراخ ماری بود ، هرگاه که زاغ بچه بيرون آوردی مار بخوردی . چون از حد بگذشت و زاغ درماند شکايت بر آن شگال که دوست وی بود بکرد و گفت :می انديشم که خود را از بلای اين ظالم جان شکر باز رهانم . شگال پرسيد که :بچه طريق قدم در اين کار خواهی نهاد؟ گفت :می خواهم که چون مار در خواب شود ناگاه چشمهای جهان بينش برکنم ، تا در مستقبل نور ديده و مطوه دل من از قصد او ايمن گردد . شگال گفت :اين تدبير بابت خردمندان نيست ، چه خردمند قصد دشمن بر وجهی کند که دران خطر نباشد . و زينهار تا چون ماهی خوار نکنی که در هلاک پنج پايک سعی پيوست ، جان عزيز بباد داد. زاغ گفت :چگونه؟ گفت : آورده اند که ماهی خواری بر لب آبی وطن ساخته بود ، و بقدر حاجت ماهی می گرفتی و روزگاری در خصب و نعمت می گذاشت .چون ضعف پيری بدو راه يافت از شکار باز ماند . با خود گفت :دريغا عمر که عناد گشاده رفت و از وی جز تجربت و ممارست عوضی بدست نيامد که در وقت پيری پای مردی يا دست گيری تواند بود . امروز بنای کار خود ، چون از قوت بازمانده ام ، بر حيلت بايد نهاد و اسباب قوت که قوام معيشتست از اين وجه بايد ساخت .
پس چون اندوهناکی بر کنار آب بنشست . پنج پايک از دور او را بديد ، پيشتر آمد و گفت :تو را غمناک می بينم . گفت :چگونه غمناک نباشم ، که مادت معيشت من آن بود که هر روز يگان دوگان ماهی می گرفتمی و بدان روزگار کرانه می کرد ، و مرا بدان سد رمقی حاصل می بود و در ماهی نقصان بيشتر نمی افتاد؟ و امروز دو صياد از اينجا می گذشتند و با يک ديگر می گفت که :«در اين آب گير ماهی بسيار است ، تدبير ايشان ببايد کرد .»
يکی از ايشان گفت :«فلان جای بيشتر است چون ازيشان بپردازيم روی بدينها آريم .» و اگر حال بر اين جمله باشد مرا دل از جان بربايد داشت و بر رنج گرسنگی بل تلخی مرگ دل بنهاد.
پنج پايک برفت و ماهيان را خبر کرد و جمله نزديک او آمدند و او را گفتند :المستشار موتمن ، و ما با تو مشورت می کنيم و خردمند درمشورت اگر چه ازو دشمن چيزی پرسد شرط نصيحت فرو نگذارد خاصه در کاری که نفع آن بدو بازگردد.و بقای ذات تو بدوام تناسل ما متعلق است . در کار ما چه صواب بينی ؟ ماهی خوار گفت :با صياد مقاومت صورت نبندد ، و من دران اشارتی نتوانم کرد . لکن در اين نزديکی آب گيری می دانم که آبش بصفا پرده درتر از گريه عاشق است و غمازتر از صبح صادق ، دانه ريگ در قعر آن بتوان شمرد و بيضه ماهی از فراز آن بتوان ديد .
اگر بدان تحويل توانيد کرد در امن و راحت و خصب و فراغت افتيد .گفتند :نيکو راييست .لکن نقل بی معونت و مظاهرت تو ممکن نيست . گفت :دريغ ندارم مدت گيرد و ساعت تا ساعت صيادان بيايند و فرصت فايت شود.بسيار تضرع نمودند و منتها تحمل کردند تا بران قرارداد که هر روز چند ماهی ببردی و بر بالايی که در آن حوالی بود بخوردی .و ديگران در آن تحويل تعجيل و مسارعت می نمودند و با يک ديگر پيش دستی و مسابقت می کردند ، و خود بچشم عبرت در سهو و غفلت ايشان می نگريست وبزبان عظت می گفت که :هر که بلاوه دشمن فريفته شود و بر لئيم ظفر و بدگوهر اعتماد روا دارد سزای او اينست .
چون روزها بران گذشت پنج پايک هم خواست که تحويل کند . ماهی خوار او را برپشت گرفت و روی بدان بالا نهاد که خوابگاه ماهيان بود . چون پنج پايک از دور استخوان ماهی ديد بسيار ، دانست که حال چيست . انديشيد که خردمند چون دشمن را در مقام خطر بديد و قصد او در جان خود مشاهدت کرد اگر کوشش فروگذارد در خون خويش سعی کرده باشد ؛ و چون بکوشيد اگر پيروز آيد نام گيرد ، و اگر بخلاف آن کاری اتفاق افتد باری کرم و حميت و مردانگی و شهامت او مطعون نگردد ، و با سعادت شهادت او را ثواب مجاهدت فراهم آيد . پس خويشتن برگردن ماهی خوار افگند و حلق او محکم بيفشرد چنانکه بيهوش از هوا درآمد و يکسر بزيارت مالک رفت.
پنج پايک سرخويش گرفت و پای در راه نهاد تا بنزديک بقيت ماهيان آمد ، و تعزيت ياران گذشته و تهنيت حيات ايشان بگفت و از صورت حال اعلام داد.همگنان شاد گشتند و وفات ماهی خوار را عمر تازه شمردند .
مرا شربتی از پس بد سگال
بود خوشتر از عمر هفتاد سال
و اين مثل بدان آوردم که بسيار کس بکيد و حيلت خويشتن را هلاک کرده است . لکن من ترا وجهی نمايم که اگر بر آن کار توانا گردی سبب بقای تو و موجب هلاک مار باشد . زاغ گفت :از اشارت دوستان نتوان گذشت و رای خردمند را خلاف نتوان کرد . شگال گفت :صواب آن می نمايم که در اوج هوا پرواز کنی و در بامها و صحراها چشم می اندازی تا نظر بر پيرايه ای گشاده افگنی که ربودن آن ميسر باشد . فرود آيی و آن را برداری و هموارتر می روی چنانکه از چشم مردمان غايب نگردی . چون نزديک مار رسی بروی اندازی تا مردمان که در طلب پيرايه آمده باشند نخست ترا باز رهانند آنگاه پيرايه بردارند .
زاغ روی بآبادانی نهاد زنی را ديد پيرايه برگوشه بام نهاده و خود بطهارت مشغول گشته ؛ در ربود و بر آن ترتيب که گفته بود بر مار انداخت . مردمان که در پی زاغ بودند در حال سر مار بکوفتند و زاغ باز رست .
دمنه گفت :اين مثل بدان آوردم تا بدانی که آنچه بحيلت توان کرد بقوت ممکن نباشد . کليله گفت :گاو را که با قوت و زور خرد و عقل جمع است بمکر با او چگونه دست توان يافت ؟ دمنه گفت :چنين است . لکن بمن مغرور است و از من ايمن ، بغفلت او را بتوانم افکند . چه کمين غدر که از مامن گشايند جای گيرتر افتد ، چنانکه خرگوش بحيلت شير را هلاک کرد . چگونه ؟ گفت :
آورده اند که در مرغزاری که نسيم آن بوی بهشت را معطر کرده بود و برعکس آن روی فلک را منور گردانيده ، از هر شاخی هزار ستاره تابان و در هر ستاره هزار سپهر حيران
سحاب گويی ياقوت ريخت برمينا
نسيم گويی شنگرف بيخت برزنگار
بخار چشم هوا و بخور روی زمين
ز چشم دايه باغ است و روی بچه خار
وحوش بسيار بود که همه بسبب چراخور و آب در خصب و راحت بودند ، لکن بمجاورت شير آن همه منغص بود . روزی فراهم آمدند و جمله نزديک شير رفتند و گفتند : تو هر روز پس از رنج بسيار و مشقت فراوان از مايکی شکار می توانی شکست و ما پيوسته در بلا و تو در تگاپوی و طلب. اکنون چيزی انديشيده ايم که ترا دران فراغت و ما را امن و راحت باشد . اگر تعرض خويش از ما زايل کنی هر روز موظف يکی شکاری پيش ملک فرستيم . شير بدان رضا داد و مدتی بران برآمد . يک روز قرعه بر خرگوش آمد . ياران را گفت :اگر در فرستادن من توقفی کنيد من شما را از جور اين جبار خون خوار باز رهانم . گفتند : مضايقتی نيست . او ساعتی توقف کرد تا وقت چاشت شير بگذشت ، پس آهسته نرم نرم روی بسوی شير نهاد . شير را دل تنگ يافت آتش گرسنگی او را بر باد تند نشانده بود و فروغ خشم در حرکات و سکنات وی پديد آمده ، چنانکه آب دهان او خشک ايستاده بود و نقض عهد را در خاک می جست .
خرگوش را بديد ، آواز دادکه :از کجا می آيی و حال وحوش چيست ؟ گفت : در صحبت من خرگوشی فرستاده بودند ، در راه شيری از من بستد ، من گفتم :«اين چاشت ملک است »، التفات ننمود و جفاها راند و گفت :«اين شکارگاه و صيد آن بمن اولی تر ، که قوت شوکت من زيادت است .» من شتافتم تا ملک را خبر کنم .شيربخاست و گفت : او را بمن نمای .
خرگوش پيش ايستاد و او را بسر چاهی بزرگ برد که صفای آن چون آينه ای شک و يقين صورتها بنمودی و اوصاف چهره هر يک بر شمردی .
و گفت : در اين چاهست و من از وی می ترسم ، اگر ملک مرا در برگيرد ، او را نمايم .شير او را در برگرفت و بچاه فرونگريست ، خيال خود و ازان خرگوش بديد ، او را بگذاشت و خود را در چاه افگند و غوطی خورد و نفس خون خوار و جان مردار بمالک سپرد .
خرگوش بسلامت باز رفت . وحوش از صورت حال و کيفيت کار شير پرسيدند ، گفت :او را غوطی دادم که چون گنج قارون خاک خورد شد . همه بر مرکب شادمانگی سوار گشتند و در مرغزار امن و راحت جولانی نمودند ، و اين بيت را ورد ساختند :
کليله گفت :اگر گاو را هلاک توانی کرد چنانکه رنج آن بشير بازنگردد وجهی دارد و در احکام خرد تاويلی يافته شود ، و اگر بی ازانچه مضرتی بدو پيوندد دست ندهد زينهار تا آسيب بران نزنی ، چه هيچ خردمند برای آسايش خويش رنج مخدوم اختيار نکند . سخن بر اين کلمه بآخر رسانيدند و دمنه از زيارت شير تقاعد نمود ، تا روزی فرصت جست و در خلا پيش او رفت چون دژمی.شير گفت :روزهاست که نديده ام ، خير هست ؟ گفت :خير باشد . از جای بشد . بپرسيد که :چيزی حادث شده است ؟ گفت :آزی . فرمود که :بازگوی . گفت :در حال فراغ و خلا راست آيد . گفت :اين ساعت وقت است . زودتر بايد باز نمود که مهمات تاخير برندارد ، و خردمند مقبل کار امروز بفردا نيفگند . دمنه گفت: هر سخن که از سماع آن شنونده را کراهيت آيد بر ادای آن دليری نتوان کرد مگر که بعقل و تمييز شنونده ثقتی تمام باشد ، خاصه که منافع و فوايد آن بدو بازگردد.چه گوينده را دران ورای گزارد حقوق تربيت و تقرير لوازم مناصحت فايده ای ديگر نتواند بود . و اگر از تبعت آن بسلامت بجهد کار تمام بل فتح با نام باشد . و رخصت اين اقدام نمودن بدان می توان يافت که ملک بفضيلت رای و مزيت خرد از ملوک مستثنی است ، و هراينه در استماع آن تمييز ملکانه در ميان خواهد بود . و نيز پوشيده نخواهد ماند که سخن من از محض شفقت و امانت رود ، و از غرض و ريبت منزه باشد . چه گفته اند :الرائد لايکذب اهله.و بقای کافه وحوش بدوام عمر ملک باز بسته است . و خردمند و حلال زاده را چاره نباشد از گزارد حق و تقرير صدق ، چه هر که برپادشاه نصيحتی بپوشاند ، و ، ناتوانی از طبيب پنهان دارد ، و اظهار درويشی و فاقه بر دوستان جايز نبيند . خود را خيانت کرده باشد .
شير گفت :وفور امانت تو مقرر است و آثار آن برحال تو ظاهر . آنچه تازه شده است بازنمای ، که برشفقت و نصيحت حمل افتد ، و بدگمانی و شبهت را در حوالی آن مجال داده نيايد .
دمنه گفت :شنزبه بر مقدمان لشکر خلوتها کرده است و هريک را بنوعی استمالت نموده و گفته که «شير راآزمودم و اندازه زور و قوت او معلوم کرد و رای و مکيدت او بدانست و در هر يک خللی تمام و ضعفی شايع ديدم . » و ملک در اکرام آن کافر نعمت غدار افراط نمود ، و در حرمت و نفاذ امر که از خصايص ملک است او را نظير نفس خويش گردانيد ، و دست او در امر و نهی و حل و عقد گشاده و مطلق کرد ، تا ديو فتنه در دل او بيضه نهاد و هوای عصيان از سر او بادخانه ای ساخت . و گفته اند که «چون پادشاه يکی را از خدمتگزاران در حرمت و جاه و تبع و مال در مقابله و موازنه خويش ديد زود از دست بربايد داشت ، و الا خود از پای درايد .» در جمله آنچه ملک تواند شناخت خاطر ديگران بدان نرسد . و من آن می دانم که بتعجيل تدبير کار کرده آيد . پيش از آنکه دست بشود و بجايی برسد و حازم هم دو نوع است :اول آنکه پيش از حدوث و معاينه شر چگونگی آن را بشناخته باشد ، و آنچه ديگران در خواتم کارها دانند او در فواتح آن باصابت رای بدانسته باشد و ، تدبير اواخر آن در اوايل فکرت بپرداخته . اول الفکر آخر العمل.چن نقش واقعه و صورت حادثه پيدا آمد دران غافل و جاهل ودوربين و عاقل يکسان باشد . و زبان نبوی از اين معنی عبارت کند :الامور تشابهت مقبلة فاذا ادبرت عرفها الجاهل کما يعرفها العاقل.
ذهن تو بيک فکرت ناگاه بداند
وهمی که نهان باشد در پرده اسرار
رای تو بيک نپرت دزديده ببيند
ظنی که کمين دارد درخاطر غدار
چون صاحب رای بر اين نسق بمراقبت احوال خويش پرداخت در همه اوقات گردن کارها در قبضه تصرف خود تواند داشت و پيش از آنکه در گرداب افتد خويشتن به پاياب تواند رسانيد .
در کار خصم خفته نباشی بهيچ حال
زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان
و دوم آنکه چون بلا بدو رسد دل از جای نبرد ، و دهشت و حيرت را بخود راه ندهد ، و وجه تدبير و عين صواب بر وی پوشيده نماند .
جايی که چو زن شود همی مرد
آنجا مرداست بوالفضايل
و عاجز و بيچاره و متردد رای و پريشان فکرت در کارها حيران و وقعت حادثه سراسيمه و نالان ، نهمت برتمنی مقصور و همت از طلب سعادت قاصر
و لايق بدين تقسيم حکايت آن سه ماهی است . شير پرسيد که :چگونه؟ گفت :آورده اند که در آبگيری از راه دور و از تعرض گذريان مصون سه ماهی بود ، و دو حازم و يکی عاجز.از قضا روزی دو صياد بران گذشتند با يک ديگر ميعاد :نهادند که جال بيارند و هر سه ماهی بگيرند.ماهيان اين سخن بشنودند . آنکه حزم زيادت داشت و بارها دستبرد زمانه جافی ديده بود و شوخ چشمی سپهر غدار معاينه کرده و بر بساط خرد و تجربت ثابت قدم شده ، سبک ، روی بکار آورد و از آن جانب که آب درآمدی برفور بيرون رفت . در اين ميان صيادان برسيدند و هر دو جحانب آب گير محکم ببستند .
ديگری هم غوری داست ، نه از پيرايه خرد عاطل بود ونه از ذخيرت تجربت بی بهر . هرچند تدبير در هنگام بلافايده بيشتر ندهد ، و از ثمرات رای در وقت آفت تمتع زيادت نتوان يافت . و با اين همه عاقل از منافع دانش هرگز نوميد نگردد ، و در دفع مکايد دشمن تاخير صواب نبيند . وقت ثبات مردان و روز مکر خردمندانست . پس خويشتن مرده ساخت و بر روی آب ستان می رفت . صياد او را برداشت و چون صورت شد که مرده است بينداخت .بحيلت خويشتن در جوی انداخت و جان بسلامت ببرد .
و آنکه غفلت بر احوال وی غالب و عجز در افعال وی ظاهر بود حيران و سرگردان و مدهوش و پای کشان ، چپ و راست می رفت و در فراز و نشيب می دويد تا گرفتار شد .
و اين مثل بدان آوردم تا ملک را مقرر شود که در کار شنزبه تعجيل واجب است . و پادشاه کامگار آن باشد که تدبير کارها پيش از فوت فرصت و عدم مکنت بفرمايد ، و ضربت شمشير آب دارش خاک از زاد و بود دشمن برآرد ، و شعله عزم جهان سوزش دود از خان و مان خصم بآسمان برساند . شير گفت :معلوم شد . لکن گمانی نمی باشد که شنزبه خيانتی انديشد و سوابق تربيت را بلواحق کفران خويش مقابله روا دارد ، که در باب وی تا اين غايت جز نيکويی و خوبی جايز نداشته ام .
دمنه گفت :همچنين است ، و فرط اکرام ملک اين بطر بدو راه داده ست .
و بد گوهر لئيم ظفر هميشه ناصح و يک دل باشد تا بمنزلتی که اميدوار است برسيد پس تمنی ديگر منازل برد که شايانی آن ندارد ، و دست موزه آرزو و سرمايه غرض بدکرداری و خيانت را سازد . و بنای خدمت و مناصحت بی اصل و ناپاک برقاعده بيم و اميد باشد ، چون ايمن و مستغنی گشت بتيره گردانيدن آب خير و بالا دادن آتش شر گرايد . و حکما گفته اند که «پادشاه بايد که خدمتگاران را از عاطفت و کرامت خويش چنان محروم ندارد که يکبارگی نوميد گردند و بدشمنان او ميل کنند ، و چندان نعمت و غنيت ندهد که بزودی توانگر شوند و هوس فضول بخاطر ايشان راه جويد ، و اقدا بآداب ايزدی کند و نص تنزيل عزيز را امام سازد :و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ،تا هميشه ميان خوف و رجا روزگار می گذراند ، نه دليری نوميدی بريشان صحبت کند .
و نه طغيان استغنا بديشان راه جويد ان الانسان ليطغی ان رآه استغنی.و ببايد شناخت ملک را که از کژمزاج هرگز راستی نيايد و بدسيرت مذموم طريقت را بتکليف و تکلف بر اخلاق مرضی و راه راست آشنا نتوان کرد .
و کل اناء بالذی فيه يرشح
کز کوزه همان برون تراود که دروست
چنان که نيش کژدم اگر چه بسيار دم بسته دارند و در اصلاح آن مبالغت نمايند چون بگشايند بقرار اصل باز رود و بهيچ تاويل علاج نپذيرد .و هرکه سخن ناصحان ، اگر چه درشت و بی محابا گويند ، استماع ننمايد عواقب کارهای او از پشيمانی خالی نماند ، چون بيماری که اشارت طبيب را سبک دارد و غذا و شربت بر حسب آرزو و شهوت خورد ، هرلحظه ناتوانی مستولی تر و علت زمن تر شود
و از حقوق پادشاهان بر خدمتگزاران گزارد حق نعمت و تقرير ابواب مناصحت است ، و مشفق تر زيردستان اوست که در رسانيدن نصيحت مبالغت واجب بيند و بمراقبت جوانب مشغول نگردد ، و بهتر کارها آنست که خاتمت و مرضی و عاقبت محمود دارد ، و دل خواه تر ثناها آنست که بر زبان گزيدگان و اشراف رود ، و موافق تر دوستان اوست که از مخالفت بپرهيزد و در همه معانی موسا کند ، و پسنديده تر سيرتها آنست که بتقوی و عفاف کشد ، و توانگرتر خلايق اوست که بطر نعمت بدو راه نيابد و ضجرت محنت بر وی مستولی نگردد که اين هر دو خصلت از نتايج طبع زنانست و اشارت حضرت نبوت بدين وارد :انکن اذا جعتن دقعتن و اذا شبعتن خجلتن
و هرکه از آتش بستر سازد و از مار بالين کند خواب او مهنا نباشد ، و از آسايش آن لذتی نيابد . فايده سداد رای و غزارت عقل آنست که چون از دوستان دشمنی بيند و از خدمتگاران نخوت مهتری مشاهدت کند در حال اطراف کار خود فراهم گيرد ، و دامن از ايشان درچيند ، و پيش ازانکه خصم فرصت چاشت بيابد برای او شامی گواران سازد ، چه دشمن بهملت قوت گيرد و بمدت عدت يابد
مخالفان تو موارن بدند مار شدند
برآور از سر موران مار گشته دمار
مده زمان شان ، زين بيش روزگار مبر
که اژدها شود ار روزگار يابد مار
و عاجز تر ملوک آنست که از عواقب کارها غافل باشد و مهمات ملک را خوار دارد ، و هرگاه که حادثه بزرگ افتد وکار دشوار پيش آيد موضع حزم و احتياط را مهمل گذارد ، و چون فرصت فايت شود و خصم استيلا يافت نزديکان خود را متهم گرداند و بهر يک حوالت کردن گيرد .
و از فرايض احکام جهان داری آنست که در تلافی خللها پيش از تمکن خصم و از تغلب دشمن مبادرت نموده شود ، و تدبير کارها برقضيت سياست فرموده آيد . و بخداع و نفاق دشمن التفات نيفتد ، و عزيمت را بتقويت رای پير و تاييد بخت جوان بامضا رسانيده شود چه مال بی تجارت و علم بی مذاکرت و ملک بی سياست پای دار نباشد
دست زمانه ياره شاهی نيفگند
دربازوی که آن نکشيده است بار تيغ
شير گفت :سخن نيک درشت و بقوت راندی ، و قول ناصح بدرشتی و تيزی مردود نگردد و بسمع قبول اصغا يابد . و شنزبه آنگاه که خود دشمن باشد پيداست که چه تواند کرد و از وی چه فساد آيد . و او طعمه منست و مادت حرکت او از گياه است و مدد قوت من از گوشت .
کجا تواند ديدن گوزن طلعت شير
چگونه يارد ديدن تذرو چهره باز
و نيز او را امانی داده ام و دالت صحبت و ذمام معرفت بدان پيوسته
ان المعارف فی اهل النهی ذمم
و در احکام مروت غدر بچه تاويل جايز توان داشت ؟ و بارها بر سرجمع با او ثناها گفته ام و ذکر خرد و ديانت و اخلاص و امانت او بر زبان رانده ، اگر آن را خلافی روا دارم بتناقض قول و رکت رای منسوب گردم و عهد من در دلها بی قدر شودد.
دمنه گفت :ملک را فريفته نمی شايد بود بدانچه گويد «او طعمه منست»، چه اگر بذات خويش مقاومت نتواند کرد ياران گيرد و برزق و مکر و شعوذه دست بکار کند ، و ازان ترسم که وحوش او را موافقت نمايند که همه را بر عداوت ملک تحريض کرده ست و خلاف او در دلها شيرين گردانيده . و با اين همه هرگز اين کار را بديگران نيفگنده و جز بذات خويش تکفل ننمايد .
و چون دمدمه دمنه در شير اثر کرد گفت :در اين کار چه بينی ؟ جواب داد که :چون خوره در دندان جای گرفت از درد او شفا نباشد مگر بقلع ، و طعامی که معده از هضم و قبول آن امتناع نمود و بغثيان و تهوع کشيد از رنج او خلاص صورت نبندد مگر بقذف ؛ و دشمن که بمدارا و ملاطفت بدست نيايد و تمرد او بتودد زيادت گردد ازو نجات نتواند بود مگر بترک صحبت او بگويد .شير گفت :من کاره شده ام مجاورت گاو را ، کسی بنزديک او فرستم و اين حال با او بگويم و اجازت کنم تا هرکجا خواهد برود .
دمنه دانست که اگر اين سخن بر شنزبه ظاهر کند در حال براءت ساحت و نزاهت جانب خويشتن ظاهر گرداند و دروغ و مکر او معلوم شود . گفت :اين باب ، از حزم دور باشد ، و مادام که گفته نيامده ست محل خيار باقی است ، پس از اظهار تدارک ممکن نگردد
سخن نگويی توانيش گفت
و مرگفته را باز نتوان نهفت
و هر سخن که از زندان دهان جست و هر تير که از قبضه کمان پريد پوشانيدن آن سخن و بازآوردن آن تير بيش دست ندهد . ومهابت خامشی ، ملوک را پيرايه ای نفيس است .
چنان از سخن در دلت دار راز
که گر دل بجويد نيابدش باز
و شايد بود که چون صورت حال بشناخت و فضيحت خود بديد بمکابره درآيد ، ساخته و بسيجيده جنگ آغازد ، يا مستعد و متشمر روی بگرداند . و اصحاب حزم گناه ظاهر را عقوبت مستور و جرم مستور را عقوبت ظاهر جايز نشمرند .
شير گفت :بمجرد گمان بی وضوح يقين نزديکان خود را مهجور گردانيدن و در ابطال ايشان سعی پيوستن خود را در عذاب داشتن است و تيشه برپای خويش زدن ، و پادشاه را در همه معانی خاصه در اقامت حدود و در امضای ابواب سياست ؛ تامل و تثبت واجب است .
دمنه گفت :فرمان ملک راست .اما هرگاه که اين غدار مکار بيايد آماده و ساخته بايد بود تا فرصتی نيابد . و اگربهتر نگريسته شود خبث عقيدت او در طلعت کژ و صورت نازيباش مشاهدت افتد ، که تفاوت ميان ملاحظت دوستان و نظرت دشمنان ظاهر است ، و پوشانيدن آن بر اهل تمييز متعذر.
و علامت کژی باطن او آنست که متلون و متغير پيش آيد و چپ و راست می نگرد و پس و پيش سره می کند ، جنگ را می بسيجد
بر بسته ميان و در زده ناوک
بگشاده عنان و در چده دامن
شير گفت :صواب همين است .و اگر از اين علامات چيزی مشاهده افتد شبهت زايل گردد.چون دمنه از اغرای شير بپرداخت و دانست که بدم او آتش فتنه از آن جانب بالا گرفت خواست که گاو را ببيند و او را هم بر باد نشاند ، و بفرمان شير رود تا از بدگمانی دور باشد ، گفت :يکی شنزبه را بينم و از مضمون ضمير او تنسمی کنم؟ شير اجازت کرد . دمنه چون سرافگنده ای انده زده بنزديک شنزبه رفت.
شنزبه ترحيب تمام نمود و گفت :روزهاست تا نديده ام ، سلامت بوده ای ؟ دمنه گفت :چگونه سلامت تواند بود کسی که مالک نفس خود نباشد ، اسير مراد ديگران و هميشه بر جان و تن لرزان ، يک نفس بی بيم و خطر نزند و يک سخن بی خوف و فزع نگويد ؟ گاو گفت :موجب نوميدی چيست ؟ گفت :آنچه در سابق تقدير رفته است جف القلم بما هو کائن الی يوم الدين . کيست که با قضای آسمانی مقاومت يارد پيوست؟ و در اين عالم بمنزلتی رسد و از نعمت دنيا شربتی در دست او دهند که سرمست و بی باک نشود ؟ و برپی هوا قدم نهد و در معرض هلاک نباشد؟ و بازنان مجالست دارد و مفتون نگردد؟ و بلئيمان حاجت بردارد و خوار نشود ؟ و با شرير و فتان مخالطت گزيند و در حسرت وندامت نيفتد ؟ و صحبت سلطان اختيار کند و بسلامت جهد؟
شنزبه گفت :سخن تو دليل می کند برآنچه مگر ترا از شير نفرتی و هراسی افتاده است .گفت : آری ، لکن نه از جهت خويش ، و تو می دانی سوابق اتحاد و مقدمات دوستی من با خود ، و عهدهايی که ميان ما رفته ست در آن روزگار که شير مرا نزديک تو فرستاد هم مقرر است ، و ثبات من بر ملازمت آن عهود و رغبت در مراعات آن حقوق معلوم .و چاره نمی شناسم از اعلام تو بدانچه تازه شود از محبوب و مکروه و نادر و معهود .
شنزبه گفت :بيار ای دوست مشفق و يار کريم عهد. دمنه گفت که :از معتمدی شنودم که شير بر لفظ رانده ست که «شنزبه نيک فربه شده ست و بدو حاجتی و ازو فراغتی نيست ، وحوش را بگوشت او نيک داشتی خواهم کرد ».چون اين بشنودم و تهور و تجبر او می شناختم بيامدم تا ترا بياگاهانم و برهان حسن عهد هرچه لايح تر بنمايم و آنچه از روی دين و مودت و شرط حفاظ و حکم فتوت بر من واجب است به ادا رسانم.
از عهده عهد اگر برون آيد مرد
از هرچه گمان بری فزون آيد مرد
و حالی بصلاح آن لايق تر که تدبيری انديشی و بر وجه مسارعت روی بحليت آری مگر دفعی دست دهد و خلاصی روی نمايد .
چون شنزبه حديث دمنه بشنود ، و عهود و مواثيق شير پيش خاطر آورد - و در سخن او نيز ظن صدق و اعتقاد نصيحت می داشت - گفت واجب نکند که شير بر من غدر انديشد ، که ا زمن خيانتی ظاهر نشده ست ، لکن بدروغ او را بر من آغاليده باشند و بتزوير و تمويه مرا در خشم او افگنده . و در خدمت او طايفه ای نابکارند همه در بدکرداری استاد و امام ، و در خيانت و درازدستی چيره و دلير ، و ايشان را بارها بيازموده است و هرچه از آن باب در حق ديگران گويند بران قياس کند . وهراينه صحبت اشرار موجب بدگمانی باشد در حق اخيار ، و اين نوع ممارست بخطا راه برد چون خطای بط.
گويند که بطی در آب روشنايی ستاره ديد ، پنداشت که ماهی است ، قصدی می کرد تابگيرد و هيچ نمی يافت . چون بارها بيازمود و حاصلی نديد فروگذاشت . ديگر روز هرگاه که ماهی بديدی گمان بردی که همان روشنايی است قصدی نپيوستی.و ثمرت اين تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.
و اگر شير را از من شنوانيده اند و باور داشته است موجب آزمايش ديگران بوده است و مصداق تهمت من خيانت ايشان است .
و اگر اين هم نيست و کراهيت بی علت است پس هيچ دست آويز و پای جای نماند . چه سخط چون از علتی زايد استرضا و معذرت آن را بردارد ، و هرچه برزق و افترا ساخته شود اگر بنفاذ رسد دست تدارک ازان قاصر ، و وجه تلافی دران تاريک باشد.که باطل و زور هرگز کم نيايد و آن را اندازه و نهايت صورت نبندد.
و نمی دانم در آنچه ميان من و شير رفته است خود را جرمی ، هرچند در امکان نيايد که دو تن بايک ديگر صحبت دارند ، و شب و روز و گاه و بيگاه بيک جا باشند ، و در نيک و بد و اندوه و شادی مفاوضت پيوندند چندان که تحرز و تحفظ وخويشتن داری بکار توانند داشت که سهوی نرود.چه هيچ کس از سهو و زلت خالی و معصوم نتواند بود ، و هرگاه که بقصد و عمد منسوب نباشد مجال تجاوز اغماض اندران هرچه فراخ تر است . و نيز هيچ مشاطه جمال عفو و احسان مهتران را زشتی جرم و جنايت کهتران نيست
والضد يبرز حسنه الضد
و اگر بر من خطايی خواهد شمرد جز آن نمی شناسم که در رايها جای جای برای مصلحت او را خلافی کرده ام ، مگر آن را بر دليری و بی حرمتی حمل فرموده است .و هيچ اشارت نبوده ست که نه دران منفعتی و ازان فايده ای ظاهر بحاصل آمده است . و با اين همه البته بر سر جمع نگفته ام ، و دران جانب هيبت او برعايت رسانيده ام ، و شرط تعظيم و توقير هرچه تمامتر بجای آورده . و چگونه توان داشت که نصيحت سبب وحشت و خدمت موجب عداوت گردد؟
دارو سبب درد شد ، اينجا چه اميد است
زايل شدن عارضه و صحت بيمار!
و هرکه از ناصحان در مشاورت و از طبيبان در معالجت و از فقها در مواضع شبهت به رخصت و غفلت راضی گردد از فوايد رای راست و منافع علاج بصواب و ميامن مجاهدت در عبادت بازماند .
و اگر اين هم نيست ممکن است که سکرات سلطنت و ملال ملوک او را برين باعث می باشد . و يکی از سکرات ملک آنست که هميشه خائنان را بجمال رضا آراسته دارد و ناصحان را بوبال سخط ماخوذ .و علما گويند که «در قعر دريا با بند غوطه خوردن و ، در مستی لب مار دم بريده مکيدن خطر است ، و ازان هايل تر و مخوف تر خدمت و قربت سلاطين
و نيز شايد بود که هنر من سبب اين کراهيت گشته است ، چه اسپ را قوت وتگ او موجب عنا و رنج گردد ، و درخت نيکو بارور را از خوشی ميوه شاخها شکسته شود ، و جمال دم طاووس او را پراگنده و بال گسسته گذارد
 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها