0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:22 PM

قسمت سوم

ابتدای کليله و دمنه ، و هو من کلام بزرجمهر البختکان
اين کتاب کليله و دمنه فراهم آورده علما و براهنه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال ، و هميشه حکمای هر صنف از اهل عالم می کوشيدند و بدقايق حيلت گرد آن می گشتند که مجموعی سازند مشتمل بر مناظم حال و مآل و مصالح معاش و معاد ، تا آنگاه که ايشان را اين اتفاق خوب روی نمود ، و بر اين جمله وضعی دست داد ، که سخن بليغ باتقان بسيار از زبان بهايم و مرغان و وحوش جمع کردند ، و چند فايده ايشان را دران حاصل آمد :اول آنکه در سخن مجال تصرف يافتند تا در هر باب که افتتاح کرده آيد بنهايت اشباع برسانيدند ، ديگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل و بهم پيوست تا حکما برای استفادت آن را مطالعت کنند . و نادانان برای افسانه خوانند ، و احداث متعلمان بظن علم و موعظت نگردند و حفظ آن بريشان سبک خيزد ، و چون در حد کهولت رسند و در آن محفوظ تاملی کنند صحيفه دل را پر فوايد بينند ، و ناگاه بر ذخاير نفيس و گنجهای شايگانی مظفر شوند . و مثال اين همچنان است که مردی در حال بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر برای او نهاده باشد فرحی بدو راه يابد و در باقی عمر ا زکسب فارغ آيد .
و خواننده اين کتاب بايد که اصل وضع و غرض که در جمع و تاليف آن بوده است بشناسد ، چه اگر اين معنی بر وی پوشيده ماند انتفاع او ازان صورت نبندد و فوايد و ثمرات آن او را مهنا نباشد . و اول شرطی طالب اين کتاب را حسن قراءت است که اگر در خواندن فروماند بتفهيم معنی کی تواند رسيد ؟ زيرا که خط کالبد معنی است ، و هرگاه دران اشتباهی افتاد ادراک معنای ممکن نگردد ، و چون برخواندن قادر بود بايد که دران تامل واجب داند و همت دران نبندد که :زودتر بآخر رسد ، بل که فوايد آن را بآهستگی در طبع جای می دهد ، که اگر بر اين جمله نرود همچنان بود که :
مردی در بيابان گنجی يافت ، با خود گفت اگر نقل آن بذات خويش تکفل کنم عمری دران شود و اندک چيزی تحويل افتد ، بصواب آن نزديک تر که مزدوری چند حاضر آرم و ستور بسيار کرا گيرم و جمله بخانه برم.هم بر اين سياقت برفت وبارها پيش از خويشتن گسيل کرد . مکاريان را سوی خانه خويش بردن بمصحلت نزديک تر نمود ، چون آن خردمند دورانديشه بخانه رسيد در دست خويش از آن گنج جز حسرت و ندامت نديد .
و بحقيقت ببايد دانست که فايده در فهم است نه در حفظ ، و هرکه بی وقوف در کاری شروع نمايد همچنان باشد که :
مردی می خواست که تازی گويد ، دوستی فاضل ازان وی تخته ای زرد در دست داشت ؛ گفت :از لغت تازی چيزی از جهت من بران بنويس .چون پرداخته شد.بخانه بردو گاه گاه دران می نگريست و گمان برد که کمال فصاحت حاصل آمد . روزی در محفلی سخنی تازی خطا گفت ، يکی از حاضران تبسمی واجب ديد .بخنديد و گفت :برزبان من خطا رود و تخته زرد من در خانه من است ؟
و بر مردمان واجب است که در کسب علم کوشند و فهم را دران معتبر دارند ، که طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهماتست . و زنده را از دانش و کردار نيک چاره نيست ، و نيز در نور ادب دل را روشن کند ، و داروی تجربت مردم را از هلاک جهل برهاند ، چنانکه جمال خرشيد روی زمين را منور گرداند ، و آب زندگانی عمر جاويد دهد .و علم بکردار نيک جمال گيرد که ميوه درخت دانش نيکوکاری است و کم آزاری.
و هرکه علم بداند و بدان کار نکند بمنزلت کسی باشد که مخافت راهی می شناسد اما ارتکاب کند تا بقطع و غارت مبتلا گردد ، يا بيماری که مضرت خوردنيها می داند و همچنان بران اقدام می نمايد تا در معرض تلف افتد.و هراينه آن کس که زشتی چيزی بشناخت اگر خويشتن دران افکند نشانه تير ملامت شود ، چنانکه دو مرد در چاهی افتند يکی بينا و ديگر نابينا ، اگرچه هلاک ميان هر دو مشترکست اما عذر نابينا بنزديک اهل خرد و بصارت مقبول تر باشد .
و فايده در تعلم حرمت ذات و عزت نفس است ، پس تعليم ديگران ، که اگر بافادت مشغول گردد و در نصيب خويش غفلت ورزد همچون چشمه ای باشد که از آب او همه کس را منفعت حاصل می آيد و او ازان بی خبر .وا ز دو چيز نخست خود را مستظهر بايد گردانيد پس ديگران را ايثار کرد :علم و مال . يعنی چون وجوه تجارب معلوم گشت اول در تهذيب اخلاق خويش بايد کوشيد آنگاه ديگران را بران باعث بود . و اگر نادانی اين بشارت را بر هزل حمل کند مانند کوری باشد که کاژی را سرزنش کند .
و عاقل بايد که در فاتحت کارها نهايت اغراض خويش پيش چشم دارد و پيش ازانکه قدم در راه نهد مقصد معين گرداند ، و الا واسطه بحيرت کشد و خاتمت بهلاک و ندامت.و بحال خردمند آن لايق تر که هميشه طلب آخرت را بر دنيا مقدم شمرد ، چه هرکه همت او از طلب دنيا قاصرتر حسرات او بوقت مفارقت آن اندک تر ، و نيز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنيا بيابد و حيات ابد اورا بدست آيد ، و آنکه سعی او بمصالح دنيا مصروف باشد زندگانی برو وبال گردد ، و از ثواب آخرت بماند .و کوشش اهل عالم در ادراک سه مراد ستوده ست :ساختن توشه آخرت ، تمهيد اسباب معيشت ، و راست داشتن ميان خود و مردمان بکم آزاری و ترک اذيت .
و پسنديده تر اخلاق مردان تقوی است و کسب مال از وجه حلال ، هرچند در هيچ حال از رحمت آفريدگار عز اسمه و مساعدت روزگار نوميد نشايد بود اما بران اعتماد کلی کردن و کوشش فروگذاشتن از خرد و رای راست دور افتد ، که امداد خيرات و اقسام سعادات بدو نزديک تر که درکارها ثابت قدم باشد و در مکاسب جد و هد لازم شمرد . و اگر چنانکه باژگونگی روزگار است کاهلی بدرجتی رسد يا غافلی رتبتی يابد بدان التفات ننمايد ، و اقتدای خويش بدو دست نشناسد ، چه نيک بخت و دولت يار او تواند بود که تيل بمقبلان و خردمندان واجب بيند تا بهيچ وقت از مقام توکل دورنمايد ، و از فضيلت مجاهدت بی بهره نگردد.
و نيکوتر آنکه سيرتهای گذشتگان را امام ساخته شود و تجارب متقدمان را نمودار عادات خويش گردانيده آيد .که اگر در هرباب ممارست خويش را معتبر دارد عمر در محنت گزارد .با آنچه گويند «در هر زيانی زيرکيی است » لکن از وجه قياس آن موافق تر که زيان ديگران ديده باشد و سود از تجارب ايشان برداشته شود ، چه اگر از اين طريق عدول افتد هر روز مکروهی بايد ديد ، و چون تجارب اتقيانی حاصل آمد هنگام رحلت باشد.
و هر جانور که در اين کارها اهمال نمايد از استقامت معيشت محروم ماند :ضايع گردانيدن فرصت و ، کاهلی در موسم حاجت و ، تصديق اخبار که محتمل صدق و کذب باشد و قياس آن بر سخنان نامعقول و پذيرفتن آن به استبداد رای و ، التفات نمودن بچربک نمام و رنجانيدن اهل و تبع بقول مضرب فتان ، و رد کردن کردار نيک برخاملان و تضييع منفعتی از آن جهت و ، رفتن بر اثر هوا-که عاقل را هيچ سهو چون تتبع هوا نيست - و گردانيدن پای از عرصه يقين.
و هرگاه حوادث بعاقل محيط شود بايد که در پناه صواب دود و برخطا اصرار ننمايد و آن را ثبات عزم و حسن عهد نام نکند . چه هرکه بی راهبر بعميا در راه جهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هرچند پيشتر رود بگم راهی نزديک تر باشد . و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد ، در بيرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سری چشم می مالد ، بی شبهت کور شود .
و برخردمند واجب است که بقضاهای آسمانی ايمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد ، و هرکار که مانند آن بر خويشتن نپسندد در حق ديگران روا ندارد ، که لاشک هرکرداری را پاداشی است ، و چونمهلت برسيد و وقت فراز آمد هراينه ديدنی باشد و دران تقديم و تاخير صورت نبندد.
و خوانندگان اين کتاب را بايد که همت بر تفهم معانی مقصور گردانند و وجوه استعارات را بشناسد تا از ديگر کتب و تجارب بی نياز شوند ، و همچون کسی نباشد که مشت در تاريکی اندازد و سنگ از پس ديوار ، وانگاه بنای کارهای خويش و تدبير معاش و معاد بر فضيلت آن نهند تا جمال منافع آن هرچه تابنده تر روی نمايد و دوام فوايد آن هرچه پاينده تر دست دهد.والله ولی التوفيق لما يرضيه بواسع فصله وکرمه.

باب برزويه الطبيب
چنين گويد برزويه ، مقدم اطبای پارس ، که پدر من از لشکريان بود و مادر من از خانه علمای دين زردشت بود ، و اول نعمتی که ايزد ، تعالی و تقدس ، بر من تازه گردانيد دوستی پدر و مادر بود و شفقت ايشان بر حال من ، چنانکه از برادران و خواهران مستثنی شدم و بمزيد تربيت و ترشح مخصوص گشت .و چون سال عمر بهفت رسيد مرا برخواندن علم طب تحريض نمودند ، و چندانکه اندک وقوفی افتاد و فضيلت آن بشناختم برغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن می کوشيدم ، تا بدان صنعت شهرتی يافتم و در معرض معالجت بيماران آمدم.آنگاه نفس خويش را ميان چهار کار که تگاپوی اهل دنيا ازان نتواند گذشت مخير گردانيدم :وفور مال و ، لذات حال و ، ذکر ساير و.ثواب باقی . و پوشيده نماند که علم طب نزديک همه خردمندان و در تمامی دينها ستوده ست . و در کتب طب آورده اند که فاضلتر اطبا آنست که که بر معالجت از جهت ذخيرت آخرت مواظبت نمايد ، که بملازمت اين سيرت نصيب دنيا هرچه کامل تر بيابد و رستگاری عقبی مدخر گردد ؛ چنانکه غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست .اما کاه که علف ستوران است بتبع آن هم حاصل آيد.در جمله بر اين کار اقبال تمام کردم و هر کجا بيماری نشان يافتم که در وی اميد صحت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم . و چون يکچندی بگذشت و طايفه ای را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت ، و تمنی مراتب اين جهانی بر خاطر گذشتن گرفت ، و نزديک آمد که پای از جای بشود .با خود گفتم :
ای نفس ميان منافع و مضار خويش فرق نمی کنی ، و خردمند چگونه آرزوی چيزی در دل جای دهد که رنج و تبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و جای دهد که رنج وتبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و هجرت سوی گور فکرت شافی واجب داری حرص و شره اين عالم فانی بسر آيد .وقوی تر سببی ترک دنيار ا مشارکت اين مشی دون عاجر است که بدان مغرور گشته اند . از اين انديشه ناصواب درگذر و همت بر اکتساب ثواب مقصور گردان ، که راه مخوفست و رفيقان ناموافق و رحلت نزديک و هنگام حرکت نامعلوم . زينهار تا در ساختن توشه آخرت تقصير نکنی ، که بنيت آدمی آوندی ضعيف است پر اخلاط فاسد ، چهار نوع متضاد ، و زندگانی آن را بمنزلت عمادی ، چنانکه بت زرين که بيک ميخ ترکيب پذيرفته باشد و اعضای آن بهم پيوسته ، هرگاه ميخ بيرون کشی در حال از هم باز شود ، و چندانکه شايانی قبول حيات از جثه زايل گشت برفور متلاشی گردد. و بصحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ايشان حرطص مباش ، که سور آن از شطون قاصر است وا ندوه بر شادی راجح ؛ و با اين همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر .و نيز شايد بود که برای فراغ اهل و فرزنادن ، تمهيد اسباب معيشت ايشان ، بجمع مال حاجت افتد ، و ذات خويش را فدای آن داشته آيد ، و راست آن را ماند که عطر بر آتش نهند ، فوايد نسيم آن بديگران رسد و جرم او سوخته شود . بصواب آن لايق تر که بر معالجت مواظبت نمايی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبيب ندانند ، لکن دران نگر که اگر توفيق باشد و يک شخص را از چنگال مشقت خلاص طلبيده آيد آمرزش بر اطلاق مستحکم شود ؛ آنجا که جهانی از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند ، و بعلتهای مزمن و دردهای مهلک مبتلا گشته ، اگر در معالجت ايشان برای حسبت سعی پيوسته آيد و صحت و خفت ايشان ايشان تحری افتد ، اندازه خيرات و مثوبات آن کی توان شناخت ؟ و اگر دوهن همتی چنين سعی بسبب حطام دنيا باطل گرداند همچنان باشد که :
مردی يک خانه پرعود داشت بب، انديشيد که اگر برکشيده فروشم و درتعيين قيمت احتياطی کنم دراز شود بر وجه گزاف بنيمه بها بفروخت .
چون براين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم براه راست باز آمد و برغبت صادق و حسبت بی ريا بعلاج بيماران پرداختم و روزگار دران مستغرق گردانيد ، تا بمايمن آن درهای روزی بر من گشاده گشت و صلات و مواهب پادشاهان بمن متواتر شد . وپيش از سفر هندوستان و پس از ان انواع دوستکامی و نعمت ديدم و بجاه و مال از امثال و اقران بگذشتم . وانگاه در آثار و نتايج علم طب تاملی کردم و ثمرات و فوايد آن را بر صحيفه دل بنگاشتم ، هيچ علاجی در وهم نيامد که موجب صحت اصلی تواند بود ، و جون مزاج اين باشد بچه تاويل خردمندان بدان واثق توانند شد و آن راسبب شفا شمرد ؟ و باز اعمال و باز اعمال خير و ساختن توشه آخرت از علت از آن گونه شفا می دهد که معاودت صورت نبندد .
و من بحکم اين مقدمات از علم طب تبرمی نمودم و همت و نهمت بطلب دين مصروف گردانيد.و الحق راه آن دراز و بی پايان يافتم ، سراسر مخاوف و مضايق ، آنگاه نه راه بر معين و نه سالار پيدا.و در کتب طب اشارتی هم ديده نيامد که بدان استدلالی دست دادی و يا بقوت آن از بند حيرت خلاصی ممکن گشتی.و خلاف ميان اصحاب ملتها هرچه ظاهرتر ؛ بعضی بطريق ارث دست در شاخی ضعيف زده و طايفه ای از جهت متابعت پادشاهان و بيم جان پای بر رکن لرزان نهاده ، و جماعتی برای حطام دنيا و رفعت منزلت ميان مردمان دل در پشتيوان پوده بسته و تکيه براستخوانهای پوسيده کرده ؛ و اختلاف ميان ايشان در معرفت خالق و ابتدای خلق و انتهای کار بی نهايت ، ورای هر يک برين مقرر که من مصيبم و خصم مخطی .
و با اين فکرت در بيابان تردد و حيرت يکچندی بگشتم و در فراز و نشيب آن لختی پوييد .البته سوی مقصد پی بيرون نتوانستم برد ، و نه بر سمت راست و راه حق دليلی نشان يافتم . بضرورت عزيمت مصمم گشت برآنچه علمای هر صنف را ببينم و از اصول و فروع معتقد ايشان استکشافی کنم و بکشم تا بيقين صادق پای جای دل پذير بدست آرم . اين اجتهاد هم بجای آوردم و شرايط بحث اندران تقديم نمود . هر طايفه ای را ديدم که در ترجيح دين و تفضيل مذهب خويش سخنی می گفتند و گرد تقبيح ملت خصم و نفی مخالفان می گشتند.بهيچ تاويل درد خويش را درمان نيافتم و روشن شد که پای سخن ايشان برهوا بود ، و هيچيز نگشاد که ضمير اهل خرد آن را قبول کردی . انديشيدم که اگر پس از اين چندين اختلاف رای بر متابعت اين طايفه قرار دهم و قول اجنبی صاحب غرض را باور دارم همچون آن غافل و نادان باشم که :
شبی باياران خود بدزدی رفت ، خداوند خانه بحس حرکت ايشان بيدار شد و بشناخت که بربام دزدانند ، قوم را آهسته بيدار کرد و حال معلوم گردانيد ، آنگه فرمود که :من خود را در خواب سازم و توچنانکه ايشان آواز تو می شنوند با من در سخن گفتن آی و پس از من بپرس بالحاح هرچه تمامتر که اين چندين مال از کجا بدست آوردی . زن فرمان برداری نمود و بر آن ترتيب پرسيدن گرفت . مرد گفت : از اين سوال درگذر که اگر راستی حال با تو بگويم کسی بشنود و مردمان را پديد آيد . زن مراجعت کرد و الحاح در ميان آورد . مرد گفت :اين مال من از دزدی جمع شده است که در آن کار استاد بودم ، و افسونی دانستم که شبهای مقمر پيش ديوارهای توانگران بيستاد می و هفت بار بگفتمی که شولم شولم ، و دست در روشنايی مهتاب زدمی و بيک حرکت ببام رسيدمی ، و بر سر روزنی بيستادمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم و از ماهتاب بخانه درشدمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم . همه نقود خانه پيش چشم من ظاهر گشتی . بقدر طاقت برداشتمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم و بر مهتاب از روزن خانه برآمدمی . ببرکت اين افسون نه کسی مرا بتوانستی ديد و نه در من بدگمانی صورت بستی .بتدريج اين نعمت که می بينی بدست آمد . اما زينهار تا اين لفظ کسی را نياموزی که ازان خللها زاطد . دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شايدها نمودند ، و ساعتی توقف کردند ، چون ظن افتاد که اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم ، و پای در روزن کرد . همان بود و سرنگون فرو افتاد . خداوند خانه چوب دستی برداشت و شانهاش بکوفت و گفت :همه عمر بر و بازو زدم و مال بدست آوردتا تو کافر دل پشتواره بندی و ببری ؟باری بگو تو کيستی .دزد گفت : من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا به باد نشاند تا هوس سجاده بر روی آب افکندن پيش خاطر آوردم و چون سوخته نم داشت آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم . اکنون مشتی خاک پس من انداز تا گرانی ببرم .
در اين جمله بدين استکشاف صورت يقين جمال ننمود . با خود گفتم که : اگر بر دين اسلاف ، بی ايقان و تيقن ، ثبات کنم ، همچون آن جادو باشم که برنابکاری مواظبت همی نمايد و ، بتبع سلف رستگاری طمع می دارد ، و اگر ديگر بار در طلب ايستم عمر بدان وفا نکند ، که اجل نزديک است ؛ و اگر در حيرت روزگار گذارم فرصت فايت گردد و ناساخته رحلت بايد کرد . و صواب من آنست که برملازمت اعمال خير که زبده همه اديان است اقتصار نمايم و ، بدانچه ستوده عقل و پسنديده طبع است اقبال کنم .
پس از رنجانيدن جانوران و کشتن مردمان و کبر و خشم و خيانت و دزدی احتراز نمودم و فرج را از ناشايست بازداشت ، و از هوای زنان اعراض کلی کردم . و زبان را از دروغ و نمامی و سخنانی که ازو مضرتی تواند زاد ، چون فحش و بهتان و غيبت و تهمت . بسته گردانيد .و از ايذای مردمان و دوستی دنيا و جادوی و ديگر منکرات پرهيز واجب ديدم ، و تمنی رنج غير از دل دور انداختم ، و در معنی بعث و قيامت و ثواب و عقاب بر سبيل افترا چيزی نگفتم . و از بدان ببريدم وبنيکان پيوستم . و رفيق خويش صلاح را عفاف را ساختم که هيچ يار و قرين چون صلاح نيست ,وکسب آن , آن جای که همت بتوفيق آسمانی پيوسته باشد و آراسته , آسان باشد و زود دست دهد و بهيچ انفاق کم نيايد . و اگر در استعمال بود کهن نگردد , بل هر روز زياد ت نظام و طراوت پذيرد , و از پادشاهان در استدن آن بيمی صورت نبندد , و آب و آتش ودد و سباع و ديگر موذيات را در اثر ممکن نگردد ؛ و اگر کسی ازان اعراض نمايد و حلاوت عاجل او را از کسب خيرات و ادخار حسنات باز داردو مال و عمر خويش در مرادهای اين جهانی نفقه کند همچنان باشد که :
آن بازرگان که جواهر بسيار داشت و مردی را بصد دينار در روزی مزدور گرفت برای سفته کردن آن .مزدور چندانکه در خانه بازرگان بنشست چنگی ديد , بهتر سوی آن نگريست .سفته کردن آن .بازرگان پرسيد که :دانی زد ؟گفت :دانم ؛و دران مهارتی داشت.فرمود که :بسرای. برگرفت و سماع خوش آغاز کرد .بازرگان در آن نشاط مشغول شد و سفط جواهر گشاده بگذاشت .چون روز بآخر رسيد اجرت بخواست .هر چند بازرگان گفت که :جواهر برقرار است , کار ناکرده مزد نيايد , مفيد نبود .در لجاج آمد و گفت : مزدور تو بودم و تا آخر روز آنچه فرمودی بکردم .بازرگان بضرورت از عهده بيرون آمد و متحير بماند :روزگار ضايع و مال هدر و جواهر پريشان و موونت باقی .
چون محاسن صلاح بر اين جمله در ضمير متمکن شد خواستم که بعبادت متحلی گردم تا شعار و دثار من متناسب باشد و ظاهر و باطن بعلم و عمل آراسته گردد , چون تعبد و تعفف در دفع شر جوشن حصين است و در جذب خير کمند دراز , و اگر حسکی در راه افتد يا بالائی تند پيش آيد بدانها تمسک توان نمود -و يکی از ثمرات تقوی آنست که از حسرت فنا و زوال دنيا فارغ توان زيست ؛و هر گاه که متقی در کارهای اين جهان فانی و نعيم گذرنده تاملی کند هر آينه مقابح آن را به نظر بصيرت ببيند و همت بر کم آزاری و پيراستن راه عقبی مقصور شود , و بقضا رضا دهد تا غم کم خورد و دنيا را طلاق دهد تا از تبعات آن برهد ,و از سر شهوت برخيزد تا پاکيزگی ذات حاصل آيد , و بترک حسد بگويد تا در دلها محبوب گردد , وسخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم باشد , [و]کارها بر قضيت عقل پردازد تا از پشيمانی فارغ آيد , و بر ياد آخرت الف گيرد تا قانع و متواضع گردد ,و عواقب عزيمت را پيش چشم دارد تا پای در سنگ نيايد ، و مردمان را نترساند تا ايمن زيد-هرچند در ثمرات عفت تامل بيش کردم رغبت من در اکتساب آن بيشتر گشت ، اما می ترسيدم که از پيش شهوات برخاستن ولذات نقد را پشت پای زدن کار بس دشوار است ، و شرع کردن دران خطر بزرگ .چه اگر حجابی در راه افتد مصالح همچون آن سگ که بر لب جوی استخوانی يافت ، چندانکه دردهان گرفت عکس آن در آب بديد ، پنداشت که ديگری است ، بشره دهان باز کرد تا آن را نيز از آب گيرد ، آنچه در دهان بود باد داد.
در جمله نزديک آمد که اين هراس ضجرت بر من مستولی گرداند و بيک پشت پای در موج ضلالت اندازد . چنانکه هردو جهان از دست بشود . باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم و موونات آن را پيش دل و چشم آوردم ، تا روشن گشت که نعمتهای اين جهانی چون روشنايی برق بی دوام و ثبات است . و با اين همه مانند آب شور که هرچند بيش خورده شود تشنگی غالب تر گردد ، و چون خمره پر شهد مسمومست که چشيدن آن کام را خوش آيد لکن عاقبت بهلاک کشد ، و چون خواب نيکوی ديده آيد بی شک در اثنای آن دل بگشايد اما پس از بيداری حاصل جز تحسر و تاسف نباشد ؛ و آدمی را در کسب آن چون کرم پيله دان که هرچند بيش تند بند سخت گردد و خلاص متعذرتر شود .
و با خود گفتم چنين هم راست نيايد که از دنيا بآخرت می گريزم و از آخرت بدنيا و ، عقل من چون قاضی مزور که حکم او در يک حادثه بر مراد هر دو خصم نفاذ می يابد .
گر مذهب مردمان عاقل داری
يک دوست بسنده کن که يک دل داری
آخر رای من بر عبادت قرار گرفت ، چه مشقت طاعت در جنب نجات آخرت وزنی نيارد ، و چون از لذات دنيا ، با چندان وخامت عاقبت ، ابرام نمی باشد و هراينه تلخی اندک که شيريرينی بسيار ثمرت دهد بهتر که شيرينی اندک که ازو تلخی بسيار زايد ، و اگر کسی را گويند که صد سال در عذاب دايم روزگار بايد گذاشت چنانکه روزی ده بار اعضای ترا از هم جدا می کنند و بقرار اصل و ترکيب معهود باز می رود تا نجات ابد يابی بايد که آن رنج اختيار کند . و اين مدت باميد نعيم باقی بروی کم از ساعتی گذرد . اگر روزی چند در رنج عبادت و بند شريعت صبر بايد کرد عاقل ازان چگونه ابا نمايد و آن را کار دشوار و خطر بزرگ شمرد؟
و ببايد شناخت که اطراف عالم پر بلا و عذاب است ، و آدمی از آن روز که در رحم مصور گردد تا آخر عمر يک لحظه از آفت نرهد . چه در کتب طب چنين يافته می شود که آبی که اصل آفرينش فرزندان است چون برحم پيوندد با آب زن بياميزد و تيره و غليظ ايستد ، و بادی پيدا آيد و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنير گردد .پس مانند ماست شود ، آنگه اعضا قسمت پذيرد و روی پسر سوی پشت مادر و روی دختر سوی شکم باشد .و دستها بر پيشانی و زنخ بر زانو . و اطراف چنان فراهم و منقبض که گويی در صره ای بستسيی.نفس بحيلت می زند . زبر او گرمی و گرانی شکم مادر ، و زير انواع تاريکی و تنگی چنانکه بشرح حاجت نيست . چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود ، و قتوت حرکت در فرزند پيدا آيد تا سر سوی مخرج گرداند ، و از تنگی منفذ آن رنج بيند که در هيچ شکنجه ای صورت نتوان کرد . و چون بزمين آمد اگر دست نرم و نعيم بدو رسد ، يا نسيم خوش خنک برو گذرد ، درد آن برابر پوست باز کردن باشد در حق بزرگان . وانگه بانواع آفت مبتلا گردد : در حال گرسنگی و تشنگی طعام و شراب نتواند خواست ، و اگر بدردی درماند بيان آن ممکن نشود ، و کشاکش و نهادن و برداشتن گهواره و خرقها را خود نهايت نيست . و چون ايام رضاع بآخر رسيد در مشقت تادب و تعلم و محنت دارو و پرهيز و مضرت درد و بيماری افتد.
و پس از بلوغ غم مال و فرزند و ، اندوه آزو شره و ، خطر کسب و طلب در ميان آيد . و با اين همه چهار دشمن متضاد از طبايع با وی همراه بل هم خواب ، و آفات عارضی چون مار و کژدم و سباع و گرما وسرما و باد و باران و برف و هدم و فتک و زهر و سيل و صواعق در کمين ، و عذاب پيری و ضعف آن - اگر بدان منزلت بتواند رسيد - با همه راجح ، و قصد خصمان و بدسگالی دشمنان بر اثر ، وانگاه خود که از اين معانی هيچ نيستی و با او شرايط موکد و عهود مستحکم رفتستی که بسلامت خواهد زيست فکرت آن ساعت که مياد اجل فراز آيد و دوستان و اهل و فرزندان را بدرود بايد کرد وش ربتهای تلخ که آن روز تجرع افتد واجب کند که محبت دنيا را بردلها سرد گرداند ، هيچ خردمند تضييع عمر در طلب آن جايز نشمرد . چه بزرگ جنونی و عظيم غبنی را بفانی و دايمی را بزايلی فروختن ، و جان پاک را فدای تن نجس داشتن .
 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها