پاسخ به:برشی_از_یک_کتاب
سه شنبه 27 تیر 1396 7:38 PM
همیشه دوس داشتم اینو بهت بگم. نمی دونم چرا هیچوقت نشد. شاید به خاطر این که همیشه تا می خواستم حرف بزنم زل می زدی توی چشمام.هیچوقت بهت نگفتم اما از وقتی که خیلی کوچیک بودم وقتی یکی مستقیم تو چشمام نگاه می کرد هول میشدم و حرفام یادم میرفت.هنوزم همینطورم.مخصوصا تو.با اون نگاه خیس و براقت که همیشه فکر میکردم اگه یه لحظه پلک بزنی اشکات راه میفتن روی صورتت.انگار یه قطره اشک همیشه وسط اون سیاهی مطلق می رقصید و می چرخید.
خواستم بگم من هیچوقت حرفامو با کلمه ها نمیزنم. بگم من وقتی کنارت راه میام یا نگات میکنم تمام حرفامو باهات میزنم. بدون دخالت هیچ حرف و کلمه ای.خیلی دلم می خواست تو اینو می فهمیدی.
می فهمیدی و دیگه مثل اون روز توی اون کافه که به خاطر دود حال به هم زنش ، خیسی چشمات حرفامو از یادم نمی برد، وقتی داشتی قاشق رو ته فنجونت می کوبیدی نمی گفتی بهت حسودیم میشه که اینقدر خونسردی. میدونی خیلی ها بودن که این جمله رو بهم گفتن. خیلی ها. ولی تو که نا سلامتی قرار بود فرق داشته باشی با خیلی ها و بقیه و همه ی اون هفت میلیارد دیگه.
یا اون روز که روی همون تخته سنگ همیشگی. گفتی دوست داری داد بزنی؟ من چشمامو بستم و تو گفتی عاقل بودنم خوبه گاهی. بازم بهت نگفتم که گاهی داد زدنم صدا نمی خواد.
دیروز که رفته بودم توی همون کافه که دودش دیگه حالم رو بهم نمی زد و دیگه کسی رو صندلی چوبی نبود که قاشق رو ته فنجون بکوبه و بگه بهت حسودیم میشه که اینقدر خونسردی، داشتم فکر می کردم که شاید توام حرفات رو با کلمه ها نمی زنی.
تو فکر می کنی چند نفر تو دنیا هستن که حرفای آدم رو بدون کلمه ها بفهمن؟اصلا کسی هست؟
#سپیده_بیگدلی
سهراب سپهری