0

برشی_از_یک_کتاب

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:برشی_از_یک_کتاب
سه شنبه 27 تیر 1396  7:20 PM

با رفتن هر آدمي، بخشي از كيفيت سبك زندگي ما تغيير مي كند. 

بسيار پيش مي آيد كه مي بينيم حتي در خلوت ترين خلوتهامان هم، زمزمه ها و فكرهايمان، متاثر از "ديگري" به ظاهر فراموش شده اي است كه روزگاري پيش، چند صباحي را با او سپري كرده ايم.

 

من كتاب مي خوانم، اما كسي را داشته ام كه وقتي بود، شايد به خاطر همان بودنش، بيشتر و ديوانه وارتر كتاب مي خواندم. 

من فيلم مي بينم اما كسي در گوشه اي از زندگي ام بوده است كه فيلم ديدن در كنارش معنا و مفهوم ديگري داشته است. 

 

من قهوه مي خورم، اما همنشيني كسي را تجربه كرده ام كه نوشيدن قهوه با او طعم ديگري داشته است. من احتمالا باز هم "دوست" خواهم داشت، اما كسي در حوالي دوست داشتنهايم بوده است كه...

 

خودخواهانه اگر بخواهم تحليل كنم، تلاش ما براي نگاه داشتن ديگران در كنار خودمان، در بهترين شرايط، چيزي نيست جز تلاش براي حفظ بقاياي آن گونه اي از زندگي كه به آن دل بسته ايم .

از بيرون كه نگاهمان كنند خواهند گفت: "اين كه زندگي اش فرقي نكرد؛ اتفاقا برايش بهتر شد؛ سر و مر و گنده كتاب مي خواند و فيلم مي بيند و كوبيده مي لمباند و مي رقصد. 

وضع جيبش هم كه توپ شده. دورش هم كه شلوغتر است. پس خوشي زير دلش زده". 

اما نخواهند دانست پوست آدميزاد كلفت تر از اين حرف هاست. كنار مي آيد؛ با همه چيز كنار مي آيد. ما نمي ميريم. دق نمي كنيم. حتي زندگيمان را با رفتن كسي تعطيل نمي كنيم. 

شايد هم موفقتر و پيروزتر، دروازه هاي فردا را فتح كنيم. اما لا و لوي اين زيستن ها و موفقيت ها و پيروزي ها و قهوه خوردن ها و رقصيدن ها و دوست داشتن ها، پنهان و يواشكي، ياد آن كيفيت از دست رفته مي افتيم، انگشتهاي پايمان گر مي گيرد، قلبمان مچاله مي شود، پلكمان خيس مي شود، نفسمان بند مي آيد و در جواب ديگريِ ديگري كه در برابرمان ايستاده و مي پرسد: "چي شد؟"، مي گوييم: "هيچي عزيزم، هيچي".

 

#حميدرضا_ابك

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها