پاسخ به:برشی_از_یک_کتاب
سه شنبه 27 تیر 1396 6:33 PM
يك روز به خودت مى آيى و ميبينى از آن آدم سابق يك تكه سنگ باقى مانده است. نشسته اى پشت ميز صبحانه و هزار قرن است كه قاشق توى فنجان چاى ميچرخانى. با خودت فكر ميكنى چه شده كه ديگر گريه هم نميتوانى بكنى؟ حتى ديگر شب ها زود خوابت ميبرد. توى خيابانهاى خاطرات مشتركتان راه ميروى و توى كافه ها با ديوار هاى مملو از يادگارى نوشتن هايتان پاى سيب ميخورى. عكسش را توى بيمارستان كه تازه بچه دار شده لايك ميكنى و حتى اگر حالش را داشته باشى دسته گل و بادكنكى هم كامنت ميگذارى. بعد هم ميروى پاى سيستم و قطعه صنعتى ات را طراحى ميكنى. ميدانى، خيابان و كافه و بيمارستان، چه عشق ها كه نديده اند، چه رفتن ها. تقصيرى ندارند، رسالتشان تكرار است.
#دلارام_انگورانی
سهراب سپهری